یه خبر از هفته ی دیگه ترجمه ی یک داستان کوتاه انگلیسی رو هم براتون میذارم
پس فعلا فصل دو و سه رو بخونین نظرم یادتون نره ضمنا دوستانی که نظر میدن لطف کنن سنشونو هم بنویسن لطفا سن واقعی تونو بنویسین (این کارم دلیل داره)
فصل دوم و سوم هری پاتر و هفت جاودانه ساز
(اینقدر این ناجینی زد هوراکراس که منم اسم داستانو عوض کردم شد هفت هوراکراس)
فصل دوم :یک هدیه غیر منتظره
صبح روز بعد قبل از حرکت قطار هری که برای اجرای نقشه اش وقت زیادی نداشت زودتر از همیشه از خواب بیدار شد.شب قبل با رون و هرمیون به توافق اجباری رسیده بود(چاره دیگری نداشت) قرار بود هرمیون و رون پشت مجسمه دفتر اسنیپ منتظرش باشند. هری بسرعت از پله ها پایین رفت زودتر از آنچه که انتظارش را داشت به دفتر مدیر رسید.و چون رمز جدید در دفتر را نمیدانست منتظر ماند بلاخره پرفسور مک گونگال از دفتر بیرون آمد و هری را منتظر دید با کنجکاوی پرسید:صبح به این زودی اینجا چیکار میکنی پاتر؟اتفاقی افتاده؟
_سلام پرفسور ببخشید که صبح به این زودی اومدم اما میخواستم اجازه بردن چند تا از کتابهای بخش ممنوعه رو به خونه بگیرم.
پرفسور مک گونگال نگاه پرسشگرانه ای به او کردو گفت:بخش ممنوعه ؟بردن کتاب از اونجا ممنوعه پاتر اونم به خونه مشنگها.
_ولی پرفسور من به خونه ی اونا نمیرم میرم میدان گریمولند
مک گونگال نگاه دلسوزانه ای به هری کردو گفت:بله فراموش کرده بودم باشه من اجازشو بهت میدم ولی حواست باشه پاتر تو خونه مشنگها ازش استفاده نکنی.
هری که عجله داشت بسرعت گفت:باشه ممنونم پرفسور سپس برگشت که به کتابخانه برود
_پاتر
بلهمواظب خودت باش.
هری از برنامه رفتنش به میدان گریمولد به رون و هرمیون چیزی نگفته بود تصمیم گرفته بود تا حد امکان آنها را از برنامه هایش دور نگه داردهرچندکه برگشت به خانه ی تنهایی سیریوس برایش عذاب آور بود.کتابها را در صندوقش جاداد و کیف جیبی جادارش را برداشت از خابگاه خارج شد
به سرعت به طبقه دوم رفت هرمیون پشت مجسمه ای منتظر او بود درست در همین لحظه رون با شنل نامرئی و نقشه غارتگراز راه رسید و هرسه با هم به طرف دفتر اسنیپ رفتند نزدیک دفتر شنل را روی خودشان انداختند اینبار خیلی سخت تر از همیشه زیر شنل جا شدند رون که به خاطر قد بلندش زیر شنل خم شده بود باشکایت گفت:اگه سال دیگه مدرسه باز باشه باید به فکر یه شنل دیگه باشیم.
آنها کمی صبر کردند تا مطمئن شوند کسی آن اطراف نیست بعد به آرامی به اتاق اسنیپ نزدیک شدند در آنرا بازکردند و وارد شدند هرمیون در اتاقق را قفل کرد
_کولوپپورتوس
حدود دو ساعت تا حرکت قطار مانده بود هرمیون به سرعت تمام کتابها و دست نوشته های اسنیپ را برداشت رون به سراغ گنجه های مواد اولیه معجونها رفت و با خوشحالی گفت:پسر جای جرج و فرد خالیه اینجا هرچی بخوای پیدا میشه اگه اونا اینجا بودن تا یه سال به ماندانگاس نیازی نداشتند.
هرمیون که بناگهان به فکر فرو رفته بود گفت:هری چطوری میخوای اینا رو از اینجاببری حداقل دو تا صندوق جا میگیره.
هری دست در جیب ردایش کرد و کیف سحرآمیزش را درآورد:بریزین تو این
هرمیون گفت:ولی این کتابا خیلی بزرگتر از اونیه که توش جابشه .اما همینکه کتاب را به کیف نزدیک کرد دهنه آن باز شد و خود به خود کتاب را بلعید.رون به سادگی مقدارزیادی مواد اولیه ی کمیاب را در کیف خالی کرد.هری کمدها و درزها را چک میکرد و به دنبال یک مخفیگاه برای وسایل اسنیپ میگشت.هرمیون با لحنی آمرانه گفت:هری بی فایده س اسنیپ زرنگتر از اونه که چیزی رو اینجا قایم کنه بخصوص که تا حالا چند باراتاقشو گشتن
_پس برای چی هیچوقت اتاقشو عوض نکرد؟هرمیون هیچ احمقی این اتاق نم گرفته رو به اتاق استاد دفاع ترجیح نمیده
رون زمزمه کرد :البته بجز اسنیپ
هرمیون با لجبازی گفت:پرفسور فلیت ویک و مک گونگال تمام دیروز رو اینجا دنبال یه راه مخفی میگشتن اگه چیزی بود حتماپیداش میکردند.
آنها حدود نیم ساعت در دفتر اسنیپ بودند و وقتی خارج میشدند وسایل اتاق به انداره قابل توجهی کم شده بودو کیف دستی کوچک هری به اندازه قابل توجهی سنگین شده بود تمام کتابها و جزوه های معجونسازی اسنیپ را برداشته بودند وعجیب این بود که اندازه ظاهری کیف هیچ فرقی نکرده بود و هرمیون اطمینان داشت که اگر بخواهند می توانند دوباره به همان اندازه در آن جا دهند.
وقتی به سالن عمومی رسیدند رون با خنده گفت:فکرشو بکنین "اسنیپ بیاد و اتاقشو ببینه...وقتی بفهمه همه کتابهای ارزشمندش به سرقت رفته قیافش خیلی دیدنی میشه.
نیم ساعت بعد به سرسرای بزرگ رفتند مثل تمام روزهای اخیر سکوت غم انگیزی بر فضا حاکم بود صبحانه مفصلی خوردند .سرانجام پرفسور مک گونگال بلند شد و به آرامی گفت:سال تحصیلی غم انگیزی داشتیم و متاسفانه در این سال هاگوارتز مرد بزرگی را از دست داد که.....بغض به او اجازه صحبت نداد نفس عمیقی کشید و گفت:به احترام آلبوس والفریک پرسیوال دامبلدور یک دقیقه سکوت میکنیم .همه دانش آموزان و معلمان از جا بلند شدند و بعد از یک دقیقه به آرامی زمزمه کردندآلبوس دامبلدور.
بعد پرفسور مک گونگال ادامه داد:ازتون میخوام در مدت تعطیلی مدرسه مواظب خودتون باشید و بیاد داشته باشید که هاگوارتز خانه همه ماست امیدوارم بزودی بتونییم به خونمون برگردیم .وسایلتون به قطار منتقل شده"از طرف وزارت خانه تعدادی از کاراگاهان شما را در طول این سفر همراهی می کنند. موفق باشید. خداحافظ .سپس پرفسور مک گونگال از جا بلند شد همه دانش آموزان ازسر میز بلند شدند و به طرف محوطه قلعه حرکت کردند جایی که کالسکه تسترالها منتظر بودند تا آنها را به قطار برسانند.
بزودی به ایستگاه 9 4/3 رسیدندو بچه ها پیاده شدند.هری و رون انتظار داشتند مثل همیشه محفل یک گروه از کاراگاهان را برای مشایعت آنها بفرستد اما با کمال تعجب فقط فرد و جرج را در ایستگاه دیدند.جینی با تعجب پرسید:پس بقیه کجان.مامان و باباو.....
فرد لبخندی زد و گفت:همه حالشون خوبه ولی حالا که دامبلدور رفته سر محفل خیلی شلوغه بنابراین این ماموریت به جوانترین اعضای محفل رسید.
درک این موضوع کمی برای آنها سخت بوداما بلاخره منظور جرج را فهمیدند.او لبخندی زد و گفت:بلاخره ما هم عضو شدیم.خب بریم دیگه.
همینکه هری و رون خاستند دنبال جینی فرد و جرج بروند هرمیون دستش را جلوی آنها گرفت.
رون با تعجب پرسید چی شده هرمیون؟!!!!
_مسائل امنیتی رون "از کجا مطمئنی این دو تا فرد و جرج اند؟ اونم وقتی که هیچ کس بما خبر نداده که محفل اونا رو میفرسته دنبالمون!
رون درنگی کرد و گفت :خب این یه راه داره بعد رو به فرد کرد و گفت:فرد وقتی شیش سالم بود چه چیزی رو برام از دوکهای عسلی خریدی؟
فرد خنده ای کرد و جواب داد:آبنبات اسیدی یادمه مامان حسابی خدمتم رسید. رون خندید.
جینی آرام پرسید :جرج سال سوم تحصیلت وقتی من گفتم میخوام با شما بیام گفتی برام چی میفرستی؟
جرج چشمکی به هری زد:یه تیکه از توالت فرنگی هاگوارتزو.خب هرمیون خیالت راحت شد؟هرمیون لبخندی زد و گفت:این فقط برای رعایت احتیاط بود جرج حالا تو بپرس.
جرج گفت :ببینم هری یه کم پول به ما قرض داده بودی میدونی چقدره؟
هری خندید:هزارگالیون و با جرج دست داد.
قبل از خروج از ایستگاه فرد چهار بسته به آنها دادو گفت: هرکدوتون برین تو یه کوپه و اینا رو بپوشین وقتی اومدین بیرون دم اون ستون سنگی همو میبینیم.
_ اینا چین جرج
_سوال نکن فقط اینو بپوش و بعدشم به یه نفر که خیلی دوستش داری فکر کن
هری وجینی و رون منظور جرج را نفهمیدند داخل قطار رفتندو هر کدام در یک کوپه بسته را باز کردند. پارچه عجیبی بود هری یک لحظه فکر کرد شنل نامرعی است اما براقتر و سبکتر ازآن بود هری شنل را پوشید نرم سبک و راحت بود.به محض اینکه کلاه آنرا روی صورتش انداخت در آینه کوپه به خود نگاه کرد.
سیریوس از داخل آینه به او نگاه میکرد.با همان چشمان مهربان و همان موهای بلند .هری برای لحظه ای چوبدستی اش را کشید اما زیاد طول نکشید که فهمید کسی جادوی سیاه نمیکند.این محصول جدید برادران ویزلی بود.هری با بغض به تصویر پدر خانده اش نگاه کرد. درست در همین وقت یک نفر در کوپه را باز کرد
فرد با مهربانی گفت: باید حدس میزدم هری خوب شد اومدم.
_ فرد این ....
_ شنل تغییر چهر س به هر شکلی که بخای درت میاره و بعد به آرامی گفت: مخصوص اعضای محفله.
هری اشکش را پاک کرد
_ بهتره به یکی از همشاگردیات فکر کنی هری :نویل العان رفت بیرون.اینطوری مطمئن تره.
هری با اکراه از چهره پدرخوانده اش چشم برداشت و به نویل فکر کرد. لحظه ای بعد نویل از درون آینه به او نگاه میکرد.همان بلوز قرمز و شلوار جین همیشگی اش را پوشیده بود.
فرد با لبخند گفت: حالا خوب شد بیا بریم و خودش شنلی روی سرش انداخت هری نگاه کرد دختر بچه ای در کنارش ایستاده بودکه پیراهن کوتاه صورتی به تن داشت....آندو با هم از قطار پیاده شدند.در کنار ستون یک پسر بچه هشت ساله دست در دست مرد جوانی ایستاده بود و کنار او دختر جوانی در کنار مادر هرمیون ایستاده بود.
هری نگاهی به آنها کرد دختر جوان جلو آمد و با صدایی دخترانه گفت:خیلی خوب شدی قیافه نویل خیلی بهت میاد هری.هری صدای نویل را شنید که گفت:جرج واقعا خودتی؟رون دستش را از دست جینی جدا کرد و گفت:نظرت راجع به بابای من چیه؟
هری با حسادت به مرد جوان نگاه کرد مرد جوا ن لبخندی زد و گفت :به نظرت من از تو خوش تیپپ تر نیستم؟
هری با تعجب زیاد هرمیون را نگاه کرد که به کنار جینی آمده بود......:دلم برای مامانم تنگ شده
هری گفت:هرمیون پدر و مادرت بیرون ایستگاهن نباید تو رو با این قیافه ببینن!!!
مادر هرمیون خندید و گفت نترس هری من جینی ام.بعد رو به دوقلو ها کرد.:شما دو تا نابغه این
فرد خندید:خودمون میدونیم.
آنها خیلی زود از ایستگاه خارج شدند وقتی هرمیون با آنها خداحافظی کردو به سوی پدر و مادرش دوید تا مادرش را در آغوش بگیرد خانم و آقای گرنجر از تعجب مبهوت مانده بودندو چند لحظه طول کشید تا دخترشان را شناختند.بچه ها برای احتیاط به آنها نزدیک نشدند و به سرعت ایستگاه را ترک کردند.
وقتی بلاخره به پناهگاه رسیدند هوا کاملا تاریک شده بود و آنها بدون هیچ مشکلی به خانه رسیده بودند .
فرد و جرج به کنجکاوی های انها در مورد شنل هیچ جوابی نداده بودند و مدام میگفتند:اینجا امن نیست تو خونه جوابتونو میدیم.
رون با عصبانیت گفت: ببینم اینم از آثار عضویت تو محفله یا یه مرض واگیردار بین اعضای محفله؟ حتما از فردا باید گوشهای گسترش پذیر بگیریم دستمونو تو خونه راه بریم؟
_نه داداشی برای احتیاط گوشهای گسترش ÷ذیر همه حرفهای محفلی ها رو چرت و پرت ترجمه میکنه اینجوری دیگه امثال مالفوی نمی تونن از اختراعات ما سوء استفاده کنند
صدای فرد ناراحت و غمگین بود و معلوم بود هنوز هم خودش را برای پدر تاریکی فوری سرزنش میکند.
وقتی سرانجام وارد حیاط خانه شدند تنها روشنایی خانه نور شعله بخاری در آشپزخانه بود و نور چراغ اتاق بیل. معلوم بود که خانم ویزلی در اتاق بیل است .جرج سه ضربه به در زد چند لحظه بعد صدای پایین آمدن شتابزده کسی از پله ها بگوش رسید . و بعد صدای خانم ویزلی که پرسید:کیه
_ماییم مامان بچه ها روئو آوردیم.
_جرج آخرین خرابکاری تو توی خونه چی بود؟
جرج به بقیه چشمک زد :یه انفجار کوچولو تو اتاق زیر شیروانی
رون با ناراحتی گفت:نه اتاق من!!!فرد بلافاصله گفت:مامان باز کن دیگه.
خانم ویزلی خیلی جدی جواب داد:نه عزیزم حالا نوبت شماست که سوال بپرین
فرد آرام گفت:وقتی امروز صبح مودی یه ماموریت به ما داد من چی گفتم؟؟
خانم ویزلی با محبت خندیدو در حالیکه در را باز میکرد گفت:گفتی چه عجب بلاخره مارو هم آدم حساب کردید.
بچه ها وارد خانه شدند و شنلها را در آوردند خانم ویزلی به نوبت آنها را در آغوش گرفت.هری بلافاصله پرسید خانم ویزلی حال بیل چطوره؟
خانم ویزلی با ناراحتی سر تکان داد:خوب نیست هری با هیچ کس حرف نمیزنه از پریروز که آوردیمشش خونه یه لقمه غذا هم نخورده بیچاره فلور دخترک نازنین را مجبور کرد از اینجا بره نمیدونید چقدر ناراحت بود .
این برای همه آنها جالب بود خانم ویزلی فلور را دخترک نازنین صدا کرده بود و این به این معنی بود که رابطه او با فلور خوب شده در واقع وقتی فلور در درمانگاه گفته بود که هر اتفاقی بیوفتد او با بیللذ ازدواج میکند مخالفت خانم ویزلی بکلی از بین رفته بود.
خانم ویزلی برای تغییر جو ناراحت خانه به زور لبخندی زد و گفت: ولی مطمئنم زود حالش خوب میشه چند روز دیگه ریموس میخواد باهاش صحبت کنه مطمئنم میتونه اونو آروم کنه.شماها هم بهتره برید به اتاقاتون و لباساتونو عوض کنید منم تا اون موقع شام رو حاضر میکنم .العهان دیگه آرتور و تانکس پیداشون میشه.همه به طرف پله ها حرکت کردند .رون وسط راه ایستاد و پرسید:مامان از چارلی چه خبر؟
خانم ویزلی گفت:از وقتی فهمیده بیل زخمی شده روزی چار پنج دفعه تماس میگیره ولی متاسفانه نمیتونه زودتر از فردا بیاد ظاهرا سرش خیلی شلوغه.
بچه ها به طبقه بالا رفتند و و قتی جینی به اتاق خودش رفت فرد و جرج به دنبال هآنها به اتاق رون آمدند .اتاق شلوغ بود و به زحمت دو تخت دو طبقه در آن گذاششته بودند از دوده ای که روی دیوار نشسته بود معلوم بود که فرد و جرج انفجار راا درست لب پنجره ترتیب داده بودند .
رون با عصبانیت غرید:یه انفجار کوچیک؟ این کجاش کوچیکه؟
فرد بی توجه به او گفت: اگه میدونستم چیکار میشه کرد که بیل دوباره سر حال بیاد خیلی خوب میشد.
جرج از کنار کمد گفت:میخوای معجون شادی به خوردش بدیم؟
- لوس نشو جرج .اون به یه چیز دیگه برای خوشحالی احتیاج داره.
- هری شنل تغییر غیافه را تا کرد و به دست جرج داداما جرج آنرا نگرفت و گفت:این مال توئه هری
- هری متعجب گفت:نه جرج اینو دیگه نمیتونم قبول کنم
- فرد خندید اما مجبوری چون اونو ویژه تو درست کردیم
- رون خندید:بگیرش هری به دردت میخوره.بعد خاست شنل خودش رو به جرج بده اما جرج خندید و گفت:لوس نشو رون هر جا هری میره تو و هرمیونم باهاشین پس بهتره اونو داشته باشی. رون با حیرت گفت:واقعا !!!اما..شما دو تا از کی تا حالا اینقدر دست و دلباز شدین؟
- جرج خندید :دارم کم کم پشیمون میشما.بعد رو به هری که هنوز مردد بود کرد هری این هدیه ما به توئه
- ولی فرد این خیلی گرونه.
- -برای تو مجانیه هری تو هنوز هزار گالیون از ما طلب کاری
جرج با مهربانی ادامه داد:بگیرش هری این یه شنل ویژه اس فقط برای تو راستش ما خیلی فکر کردیم دیدیم معجون مرکب پیچیده خیلی سخته و ضمنا موقتی هم هست اما اینجوری " خوب تا وقتی که شنل تنت باشه میتونی به هر شکلی که بخای در بیای
رون با تحسین گفت:ایده ی فوق العاده ایه کار کدومتونه؟
- راستش هر دو مون ما خیلی فکر کردیم دیدیم وجود تانکس برای محفل خیلی مفیده اما اونم بعد از مرگ سیریوس(زیر چشمی به هری نگاهی کرد و حرفش را عوض کرد)چیزه بعد از ماجرای وزارت خونه قدرتش اختلال پیدا کرده برای همینم ما فکر کردیم یه چیزی رو ویژه ی اعضای محفل درست کنیم تا بتونن هر موقع که میخوان تغییر شکل و لباس بدن.اینطوری خیلی بهتره
هری پرسید:فکر نمیکنین یکم خطرناک باشه اگه مرگخوارها متوجه کاربرد اون بشن و یکیش به دستشون بیوفته چی؟
-فکر اونجاشم کردیم .فقط یه تعداد خاص از محفلی ها قضیه رو میدونن که همشونم قابل اعتمادند.
-ولی فکر نمیکنی یکم احتیاط لازم باشه فرد پدر و مادر منم سر همین اعتماد بیش از اندازه جونشونو از دست دادن .اگه به پتی گرو اعتماد نمیکردن العان......
هری بقیه حرفش را ادامه نداد.جرج که میخواست بحث را از والدین هری عوض کند با خوشحالی گفت:تازه فقط اینم نیست یه سری از محصولاتمون رو ویژه محفل درست کردیم که هیچ کس ازش چیزی نمیدونه مثل چوبدستی پس زننده یا جااروهای رم کننده چاله های ضد مرگخوار که دیگه غوغا کردهو یه وسیله اختصاسی که ویژه ی توئه هری
هری با تعجب پرسید:چی؟ ویژه ی من.؟!!!!!!!
-آره برای امنیت بیشتر "سپر مدافع ضد طلسم سیاه با قدرت بالا .البته هنوز یکی دو تا طلسم ازش رد میشه اما داریم روش کار میکنیم البته برای مواد اولیه مثل همیشه مدیون دانگ هستیم.
جرج که از دیدن قیافه هری بعد از شنیدن نام ماندانگاس تعجب نکرده بود گفت:هی رفیق میدونم از دستش ناراحتی اما اونم حسابی پشیمون شده قسم میخورد که تمام وسایل سیریوسو برگردونه
-هری اون پشیمونه برای همینم 25 جور از اجناس غیر غابل خرید و فروش درجه یک رو که با بدبختی گیر آورده بود به نصف قیمت به ما داد تا به این وسیله از تو معذرت خواهی کنه.
هری که هنوز هم نمیتوانست قیافه ماندانگاس را که چمدان بزرگی پر از وسایل سیریوس در دستش بود بعد از دیدن خودش .رون و هرمیون در هاگزمید فراموش کنه فقط سر تکان داد.
همین که رون میخواست دهنش را باز کند صدای خانم ویزلی راشنیدند که آنها را برای شام صدا میکرد.
فصل سوم:یادگاری سیریوس
آنشب هری و تانکس به همراه خانواده ویزلی ساعات زیادی تا نیمه شب را به صحبت پرداختند .او فهمیده بود که فردو جرج بعد از نجات جان سه نفر از اعضای محفل در کوچه دیاگون بلاخره موفق شده بودند رضایت خانم ویزلی را برای عضویت در محفل بدست آورند .آقای ویزلی معتقد بود که شنلهای تغییر چهرهیک ابتکار فوق العاده است و خانم ویزلی بلاخره گفته بود که به وجود آن دو افتخار میکند.
حدود ساعت یازده شب تانکس رو به هری کرد و گفت: هری میشه چند دقیقه باهات تنها صحبت کنم ؟
-البته.
سپس هر دو بلند شدند و بدون جلب توجه به حیاط رفتند .تانکس به آرامی بسته ای را از جیب ردایش در آورد و آنرا به هری داد.
هری به بسته کوچک نگاهی کرد و پرسید :این چیه؟
- یه یادگاری از یه دوست .ریموس ازم خاست اینو بهت بدم .میدونی دوست داشت خودش اینو بهت بده اما العان ماموریته .شب تولدت هم که ....آخه میدونی....ماه کامله.قرار بود من اینو شب تولدت بهت بدم اما فردا باید به یه ماموریت مهم برم برای همین اینو زودتر بهت میدم. تمام مدت تنهاییش تو اون خونه لعنتی اون و ریموس روی این جادوها کار میکردند.
- هری میدانست که تانک از چه کسی صحبت میکنه.سیریوس همیشه آینده نگر بود.
- تانکس ادامه داد: اینو فقط وقتی باز کن که به سن قانونی رسیده باشی
هری لبخندی زد :ممنونم تانکس
تانکس سر تکان داد:بهتره بریم تو ممکنه مالی نگران بشه.و به طرف در براه افتاد
هری نتوانست جلوی خودش را بگیرد و گفت: تانکس!!!!......
تانکس سرش را برگرداند:اتفاقی افتاده؟
هری میدانست که این موضوع به او ربطی ندارد اما مدتها بود که میخواست این سوال را از او بپرسد --- تو میدونم که به من ....راستش...
تانکس آهی کشید:فکر کنم بدونم چی میخوای بپرسی .ولی راستش ریموس اصلا قبول نمیکنه.
- آخه چرا؟
- همون مشکل بیل و فلور. راستش رو بخای هری ریموس خیلی نگرانه!خوب من خیلی سعی کردم که قانعش کنم ولی تو که اونو میشناسی .ار حرف خودش بر نمیگرده . میگه تا یک در صد احتمال خطر وجود داره حاضر نیست دیگران رو به خطر بندازه.
- فکری به ذهن هری رسید:میدونم به من ربطی نداره ولی اگه اجازه بدی من باهاش صحبت کنم شاید.....
- تانکس سر تکان داد:نه "هری من نمیخوام اونو مجبور کنم بهر حال از لطفت ممنونم.آن دو بدون هیچ حرفی به خانه برگشتند.
- هری نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد فکر هدیه مشترک سیریوس و لوپین او را هیجان زده میکرد. بسته هدیه کوچک بود به اندازه یک کتاب با قطر صد صفحه .اما برجستگی عجیبی داشت و نسبت به حجمش وزن زیادی داشت.
- هری میدانست که چیزی که در این بسته است فقط باید در شب تولدش باز شود ولی خیلی دوست داشت زودتر هدیه سیریوس را ببیند. برای غلبه بر این وسوسه بسته را در صندوقش گذاشت و آنرا زیر تخت جاداد.آنشب وقتی همه خابیده بودند.هری طاقت نیاوردو با آرامی به سراغ صندوغش رفت شنل تغییر چهره را پوشید و آهسته از اتاق بیرون رفت.پایین پله ها ی طبقه دوم جلوی آینه ای ایستاد و به تصویر پدر خوانده اش خیره شد.چقدر دلش برای او تنگ شده بود.برای مدتی نامعلوم جلوی آینه ایستاد و به سیریوس نگاه کرد.تا اینکه با صدای ناله ای که از طبقه سوم میآمد به خود آمد بسرعت از پله ها بالا رفت بیل بود که ناله میکرد .هری به آرامی در اتاق را باز کرد بیل روی تخت دراز کشیده بود و آرام ناله میکرد .در دست راستش چیزی بود که هری نفهمید چیست.آرام زمزمه کرد:حالت خوبه بیل؟
- بیل آهسته سر برگرداند:سیریوس؟!!!!این غیر ممکنه؟و بسرعت چوبدستی اش را کشید.هری شنل را کنار زد –منم هری
- -آه هری بازم یکی دیگه از شاهکارهای فرد و جرجه؟نه؟
- -آره ببینم حالت خوبه؟
- بیل لبخند تلخی زد :بهتر از این نمیشه همین امروز و فرداست که ماه کامل بشه و منم.....
- هری به میان حرف او پرید:تو چیزیت نمیشه بیل .ببین اون مرد وقتی تو رو گاز گرفت که تغییر شکل نداده بود حتی لوپین هم مطمئنه که تو حالت خوب میشه.
- بیل به تلخی زمزمه کرد:ریموس فقط میخواد منو دلداری بده اما من.....میدونم تو این چند وقت همه خانواده ازم دوری میکنن حتی چارلی....
- هری از کوره در رفت:تو اشتباه میکنی بیل .چارلی روزی چند بار با خونه تماس میگرفته و حالتو میپرسیده.فکر میکنم تا دو یه ساعت دیگه هم پیداش بشه.سرش خیلی شلوغه.....پدرت هم که کاملا معلومه یا تو وزارت خونس یا داره ماموریتهای محفل روئانجام میده .فرد و جرجم که دیگه تکلیفشون روشنه نمیدونم میدونی یا نه اما بلاخره عضو محفل شدن .فعلا هم دارن یه یه ماموریت سری رو از طرف دامبلدور ادامه میدن که من نمیدونم چیه. صد دفعه میخواستن بیان بالا اما مامانت نگذاشت.اعضای محفل هم دائم دارن حالتو میپرسن اگرم به دیدنت نیومدن برای راحتی خودته جینی ورون هم به همین دلیل نیومدن.فلورم که......
- بیل حرف را عوض کرد:هری من نمیخوام از اون چیزی بشنوم.
- هری با عصبانیت گفت: اما من میخوام بهت بگم. بیل اون تو رو دوست داره وقتی بهش گفتی بره خیلی گریه کرد.نمیخواست بره اما لوپیین راضیش کرد بره .میگفت تو بهش احتیاج داری...اما اون نمیخواست بره........
- بغض بیل ترکید .هری را در آغوش کشید. هری به آرامی گفت:بیل تو برای همه ما همون بیل همیشگی هستی هیچ فرقی هم نمیکنه که گرگینه بشی یا نه.بهتره دست از این بچه بازی ها برداری خودتو نشون بده .تو از پس مشکلات زیای بر اومدی از پس اینم بر میای هر اتفاقی بیوفته همه ما با توایم.
- بیل لبخند آرامی زد .سپس همراه هری از پله ها پایین آمد. هر دو پشت میز صبحانه نشستند و تا صبح حرف زدند.0
- اینقدر گرم صحبت بودند که متوجه پایین آمدن خانم ویزلی نشدند.خانم ویزلی که با دیدن بیبل حیرت زده شده بود او را در آغوش گرفت و بوسید .کم کم بقیه هم بیدار شدند و به حدی از دیدن بیل خوشحال شدند که خود هری هم حیرت کرد.صبحانه درز محیط شاد خانوادگی خورده شد.فرد و جرج با خوشحالی سر به سر بیل میگذاشتندو او هم مثل همیشه به شوخی های آنها جواب میدادانگار که اتفااقی نیوفتاده همان بیل همیشگی.
- بعد از صبحانه خانم ویزلی هری را به گوشه ای کشید و او را درآغوش کشید :ازت ممنونم هری تو بیل را به ما برگردوندی>
- هری لبخندی زد و در سکوت خود را به آغوش مادرانه خانم ویزلی سپرد.
- سه روز بعد از آن به سرعت سپری شد بازگشت چارلی و شادی بیل روحیه خانواده را دوچندان کرده بود شادی بودن به آنها باعث میشد که هری نتواند حتی فکر جدائی از آنها را تحمل کند اما او تصمیمش را گرفته بود آنشب هری خیلی مختصر از آقای ویزلی خواهش کرد که او را به خانه ی خاله ا ش ببرد.هرچند که این حرف هری با اکراه خانواده ویزلی همراه بود اما آنها میدانستند که چاره ای ندارند.
- هری با بیل چارلی جینی و سایرین خداحافظی کرد .رون به آرامی زمزمه کرد بعد از تولدت کارمونو درباره اونی که میدونی شروع میکنیم. تا اون وقت هرمیون هم اومده.هری لبخندی زد و رون را در آغوش گرفت فکر اینکه این آخرین دیدار او با بهترین دوستش است عذابش میداد.اما مطمئنا او نمیخواست رون بمیرد.
- آقای ویزلی به آرامی گفت:خب هری بهتره بریم صبح بعد از تولدت من و تانکس میایم دنبالت. بهتره وسایلت همینجا بمونه فکر نمیکنم تو این دوسه روزه بهش احتیاجی داشته باشی.هری چیزی نگفت صندوق خالی او طبقه بالا بود و او همه وسایلش را در کیف جیبی اش جاداده بود.هری شنل تغییر چهره را پوشید اینبار بصورت دین در آمد و همراه آقای ویزلی از در خارج شد.
بای