دوستان عزیزی که لطف میکنن و نظر میدن لطفا سنشون رو هم ذکر کنن(به خدا کار دارم)ضمنا در مورد داستان در لینک زیر اون نظر بدین و اگه اشکالات اونو هم نقد کنین تا من حال پروتی رو بگیرم و اونم اشکالاتشو رفع کنه ممنون میشم(خودش گفته)![]()
(دوستان عزیز ممکنه به زودی این داستان به وبلاگ دیگه ای منتقل بشه(شرمنده پروتیه دیگه!)
هنوزم اگه کسی شعر و داستان مینویسه میتونه برام بفرسته تا با نام خودش رو وبلاگ بذارم![]()
فصل ششم قسمت دوم و فصل هفتم(امیدوارم از فونتش راضی باشین)
به پیشنهاد هرمیون از همان لحظه کار را شروع کردند هرمیون که از دیدن معجونهایی که هری درست کرده بود مبهوت مانده بود گفت:هری تو واقعا خودت اینا رو درست کردی؟
- آره چطور مگه؟
-هیچ میدونی این یعنی چی ؟این یه معجون ضد فراموشیه .پیچیده ترین معجونیه که تا حالا دیدم .
رون خندید:پس کارت واقعا خوب شده هرمیون از هرکسی تعریف نمیکنه.
هری آنروز تمام اتفاقات این چند روز را برای آنها تعریف کرد و هرچه را در قدح اندیشه دیده بود به آنها نشان داد.رون که با دیدن خاطرات جنگهای محفل مبهوت مانده بود گفت:پسر این مثل کلاسهای آموزشیه فقط کافیه حسابی نگاهشون کنیم و بعد روی هم آزمایش کنیم .
هرمیون فورا گفت:نباید یه ورد ناشناخته رو روی هم تمرین کنیم!!
- _خوشبختانه هرمیون سیریوس و لوپین فکر همه جاشو کردن اون دوتا تاثیر همه ی این طلسم ها رو تو خاطراتشون به ما نشون میدن.رون که دفترچه ی اسنیپ را ورق میزد گفت:عجب چیزایی.ببینم هری اینا رو خودشون ساختن؟
هرمیون نگاه سریعی به دفترچه کرد و با تعجب گفت:خط اسنیپه؟!!!؟!
- _آره اما بیست صفحه ی آخرش جادوهای اختراعی خودشونه که بهش اضافه کردن.
حدود ظهر هرمیون گفت:خب ما باید با محفل تماس بگیریم .رون مطمئنم مامانت حسابی نگرانه.هرمیون این را گفت و چوبدستی اش را در هوا چرخاند بلافاصله اینه ای دو طرفه درست مثل آینه ای که سیریوس به هری داده بود ظاهر شد.هری با تعجب پرسید:این روش ارتباط محفله؟
رون خندید:نه روش ارتباط ما با مامانه!در واقع مامان از لوپین یادش گرفته .
بعد آینه را روبرویش گرفت و صدا زد:مامان مامان
لحظه ای بعد صورت خانم ویزلی در آینه پیدا شد :رون "خدای من حالت خوبه؟ چقدر دیر کردی ببینم هری اونجاس.
-آره مامان ما هر سه خوبیم فقط تماس گرفتیم که بگیم حال همه مون خوبه.
خانم ویزلی به آرامی گفت:رون میخوام با هری صحبت کنم
رون آینه را به دست هری دادهری که خجالت میکشید با خانم ویزلی صحبت کند به آرامی آینه را در دست گرفتو با دیدن صورت مهربان خانم ویزلی احساس شرمندگی کرد.
- سلام خانم ویزلی
خانم ویزلی با بغض گفت:سلام هری جون خدارو شکر که سالمی نمیدونی چقدر نگرانت شددیم....
هری به آرامی زمزمه کرد :متاسفم ولی .....
-
کارت اصلا درست نبود هری اگه نمیتونستی به من و آرتور چیزی بگی نباید بچه ها رو غال میذاشتی عزیزم ما همه نگرانت بودیم...
- _معذرت میخوام ولی....
- _ولی نداره از رون و هرمیون جدانشو ضمنا هری از تو انتظار نداشتم.
- _منکه معذرت خواهی کردم ...باور کنید....
خانم ویزلی نگذاشت او ادامه دهدلبخند مادرانه ای زد و گفت:موضوع اون نیست مسئله ی جینیه.
هری حس کرد صورتش داغ میشود و همزمان بدنش یخ میکند.هنوز نمیدانست عکس العمل خانواده ی ویزلی درباره ی صمیمیت او و جینی چیست و میترسید این رغا ا از ناسپاسی هری بدانندد. اما بخصوص اگر بدانند که او جینی را ترک کرده....
اما خانم ویزلی صمیمانه گفت:وقتی با کسی صمیمی میشی نباید تنهاش بذاری!من واقعا خوشحالم که شما با هم صمیمی شدید
-ولی شما از کجا...؟
- جینی امروز صبح بهم وقتی فهمید رون و هرمیون اومدن پیش تو طاقت نیاورد.میگفت:حالا که قراره رون و هرمیون پیش تو باشن اون از اونا به تو نزدیکتره و اونم حق داره که....
هری حرف خانم ویزلی را قطع کرد:ولی....
خانم ویزلی خیلی جدی گفت:ولی نداره تا یه ربع دیگه اونجاس فعلا خداحافظ عزیزم.
هری نمیدانست باید خوشحال باشه یا ناراحت بودن رون و هرمیون و جینی واقعا برای او ارزشمند بود و او از این بابت واقعا خوشحال بود از طرفی این مسئله چیزی از نگرانی اش کم نمیکرد.
چند دقیقه بعد زنگ در خانه زده شد و وقتی بلاخره موفق شدند تابلوی خانم بلک را ساکت کنند جینی وارد خانه شد.هری که نمیدانست از آمدن جینی باید خوشحال باشه یا ناراحت لمبهوت به او نگاه میکرد.
یک ماه دیگر بسرعت گذشت در این مدت آنها انواع طلسمها را یاد گرفته بودند .هری بارها میخواست به دنبال جاودانه سازها برود اما هرمیون اصرار داشت که به نامه ی دامبلدور توجه کنند و تا همه ی آنها را یاد نگرفته اند به دنبال جاودانه سازها نروند .از سوی دیگر بخاطر رعایت نکات ایمنی آنها مجبور بودند کمتر به دیدن بقیه بروند .
آنروز صبح هری و رون با صدای فریاد هرمیون از خواب بیدار ششدند هر دو چوبدستی هایشان را کشیدند و به طرف اتاق هرمیون و جینی دویدند .به محض باز کردن در دو جغ سه جغد به طرفشان پرواز کردند و دو تای آنها تنامه هایی را روی سر ان دو انداختند
هری به نامه اش نگاه کرد:نامه ی هاگوارتزه !قراره دوباره مدرسه باز بشه؟
جینی و هرمیون واقعا خوشحال بودند
رون ناباورانه گفت:عالیه پس هاگوارتز باز میشه.دیگه داشتم ناامید میشدم.در این بین هری ساکت بود او قصد بازگشت به مدرسه را نداشت چون وظیفه ی مهمتری بر عهده داشت .
- چیزی شده هری ؟تو فکری؟ هری لبخندی زد :نه .خوب حالا کی میخواین برین خرید؟
رون گفت:خرید چی؟مثل اینکه فراموش کردی ما یه ماموریت مهم داریم ها.
- رون شما نباید از درستون عقب بیوفتید
اینبار جینی جواب داد :ببین اگه خیال کردی میتونی من یکی رو منصرف کنی کور خوندی .من تا آخرش باهاتم. – ما هم همینطور!
هری مجبر بود سکوت کند آخرین امیدش برای دور کردن آنها از خطر به یاس تبدیل میشد .ناگهان احساس درد عجیبی کرد و یک جغد خاکستری در حالیکه با عصبانیت به او نوک میزد هو هوی خفه ای کرد –هری فکر کنم با تو کار داره...
هری به روزنامه ای که به پای جغد بسته شده بود نگاهی کرد و دست در جیبش کردو پنج نات در کیسه ی جغد گذاشت روزنامه را باز کرد و جغد پرواز کنان دور شد.
هرمیون با کنجکاوی پرسید خبریه؟
- آره امشب دادگاه مالفویه.
رون با حرص گفت:امیدوارم بفرستنش آزکابان
هری خواست حرفی بزنه که از آینه ی جیبی هرمیون صدای خانم ویزلی بگوش رسید:هری!هری عزیزم. هرمیون آینه را در آورد و به سرعت به هری داد.
- سلام خانم ویزلی
-سلام عزیزم ببینم نامه های مدرسه به دستتون رسید؟
-بله ...اما...
- خوبه گوش کن پرفسور مک گونگال امروز بعد از ظهر میخاد ببیندت فکر کردم بهتره همتون بیاین اینجا .ضمنا چند تا خبرمهم هم براتون دارم.
هری خواست چیزی بگوید که خانم ویزلی ادامه داد پس شب منتظرتونم.
- اما مامان ...
خانم ویزلی نگذاشت حرف رون تمام شود :عزیزم من عجله دارم امشب براتون توضیح میدم فعلا خداحافظ.
بچه ها چاره ای نداشتند
بعد از نهار شنل هایشان را پوشیدند و از خانه خارج شدند چون جینی نمیتوانست آپارات کند به شیوه ی مشنگی و با یک تاکسی خود را به خانه ی ویزلی ها رساندند فلور به گرمی از آنها استقبال کرد آنها که انتظار بازگشت فلور را نداشتند اولین خبر خانم ویزلی را در یافت کردند.فرد و جرج حسابی انها را سرکار گذاشتند خانم و آقای ویزلی به همراه بیل و چارلی برای انجام یک ماموریت از خانه خارج شده بودند و حدود یک ساعت بعد به همراه لوپین و تانکس برگشتند .لوپین به محض دیدن هری لبخندی زد و گفت:تو همیشه منو غافل گیر میکنی پسر! رفتارت خیلی شبیه جیمز شده ولی اگه یکبار دیگه بی خبر بگذاری و بری…..
جرج حرف لوپین رو کامل کرد:اگه جرات داری اینکارو بکن هری…
_ تا وقتی مینروا بهمون نگفته بود کجایی خواب و خوراک نداشتیم.
فرد اضافه کرد :ببین پسر اگه دلت یه کتک حسابی میخواد بازم از این کارا بکن.
هری چیزی نگفت از اینکه آنها را نگران کرده بود واقعا شرمنده بود اما آن زمان راه دیگری به نظرش نمیرسید.درست در همین وقت زنگ در به صدا در آمد.بعد از چند دقیقه خانم ویزلی به همراه پروفسور مک گونگال وارد اشپزخانه شد در ابتدای ورودش با نگاهی عجیب هری را بر انداز کرد و گفت:پاتر…هیچ میدونی با کار احمقانه ای که مردی چند نفر رو نگران خودت کردی؟
هری میخواست توضیح دهد که خانم ویزلی میاانه داری کرد:مینروا کیک تمشک میخوری؟ _ ممنونم مالی ولی فکر میکنم من باید همین العان سنگامو با یه نفر وابکنم. و نگاه خشمگینی به هری کرد.
با اشاره خانم ویزلی رون هرمیون جینی فرد و جرج غر غر کنان به همراه بیل و فرد از پله ها بالا رفتند پرفسور مک گونگال که صورتش نشان میداد میخواهد داد بکشد به ارامی گفت:خب هری چقدر در کارت پیشرفت داشتی؟
هری به آرامی گفت:کدوم کار؟
مک گونگال نگاه زیرکانه ای به او کرد و با لحنی جدی گفت:پاتر اگه فکر کردی دامبلدور چیزی رو از من مخفی میکنه سخت در اشتباهی .حالا بگو چقدر در کار جاودانه سازها پیشرفت داشتی؟
رنگ هری پرید اما چیزی نگفت لوپین به آرامی پرسید :ببین هری العان چند نفر بجز رون و هرمیون و جینی و ما از این موضوع با خبرند؟- هیچ کس
_خوبه پاتر ما خیلی فکر کردیم و فکر میکنیم که تو در این ماموریت به کمک احتیاج داری
هری که سعی میکرد لحنش مودبانه باشد گفت:خودم از پسش بر میام.
اینبار لوپین دخالت کرد :میدونم هری ما همهون میدونیم که تو از پس خیلی از کارا بر اومدی ولی وقتی دامبلدور نتونست به تنهایی این کارو بکنه پس تو هم به کمک احتیاج داری
هری از کوره در رفت:این وظیفه ی منه نمیخوام کسی صدمه ببینه. چارلی به آرامی گفتکببین هری من اینو درک میکنم اما اگه فکر کردی که ماها در حالت عادی جونمون در خطر نیست اشتباه میکنی .هر کدوم از ما از وقتی که عضو محفل شدیم حداقل چند بار تا دم مرگ رفتیماما کنار هم بودنمون نجاتمون داده حالا هم فقط میخوایم کنار هم باشیم .
_بعلاوه با توجه به ماموریت مهم امسال تو در هاگوارتز فکر نمیکنم وقتی برای پیدا کردن اونا داشته باشی
_ماموریت؟!!!؟
مک گونگال با عصبانیت گفت:پسره ی احمق فکر میکردم پیام امروز رو خوندی
_خب اره که چی پرفسور؟
_اینبار لوپین جواب داد : پس باید بدونی که امروز دادگاه مالفوی بوده
_اره اما این چه ربطی داره به.....
مک گونگال حرف هری رو قطع کرد:اون تبرعه شده پاتر
_چی؟ .....هری فریاد زد:غیر ممکنه ...اون عوضیای وزارت خونه ای اون آشغالو تبرعه کردن؟آخه چرا؟
تانکس دست هری را گرفت و نشاند :کینگزلی برامون خبر آورد ظاهرا ولدومورت تو وزارت خونه هم نفوذی داره .بحر حال چون اون گفته تحت فشار بوده تبرءه شد.
هری فریاد زد:ولی من خودم دیدم .پارسال هم به همتون گفتم .اون آشغال یه مرگخواره آگه وزارت خونه نمیخواد اونو مجازات کنه خودم میکشمش.......
_هری خواهش میکنم آروم باش ...
_آروم باشم!!!!اون باعث مرگ دامبلدوره..
_ما هم میدونیم هری ولی متاسفانه اسکریمجیور مخالف این حرفه بنابراین مالفوی امسال به هاگوارتز برمیگرده....
هری دیگر نمیشنید خون در رگهایش منجمد شده بود:چطور ممکنه اون حتما یه نقشه ای داره که دوباره میخواد برگرده پرفسور شما نباید بهش اجازه بدین.
_متاسفانه کاری از دست ما بر نمیاد پاتر .تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که تمام مدت اونو زیر نظر داشته باشیم.و این وظیفه ی تووه
_ولی پس جاودانه سازها؟
هری صبر داشته باش به جاودانه سازها هم میرسیم اما فعلا مهمترین مسله فهمیدن نقشه ی جدید ولدومورته هری در فکربود میخواست مالفوی رابکشد میخواست او را نابود کند بنابراین وقتی خانم ویزلی گفت
:خب حالا که حرفامونو زدیم بهتره ما دیگه بریم بالا فکر میکنم مینروا کار مهمی باهات داشته باشه . چیزی نشنید چند دقیقه بعد با صدای مک گونگال به خود امد هری و پروفسور مک گونگال در آشپزخانه تنها بودند پروفسورمک گونگال به آرامی گفت:خب پاترموضوع مهمی هست که میخوام باهات در میون بذارم. _بفرماببد پروفسور _حتما نامه ی مدرسه به دستت رسیده .....
_هری حرف او را قطع کرد:پرفسور من امسال به هاگوارتز برنمیگردم لااقل تا وقتی که این ماجرا تموم بشه نمیتونم این کارو بکنم.
_اما تو باید برگردی پاتر فکر میکردم با چیزهایی که برات نوشتم شرایط رو درک میکنی
هری متعجب مانده بود:کدوم شرایط؟ (واقعیت این بود که او نامه ی هاگوارتز رو باز هم نکرده بود چون میترسید وسوسه ی بازگشت به هاگوارتز در او تقویت شود.
پروفسور مک گونگال که ظاهرا متوجه این موضوع شده بود با عصبانیت هوا را از بینی اش خارج کرد :باید حدس میزدم تو نامه رو نخوندی اینطور نیست پاتر؟ ..او منتظر جواب هری نشد و ادامه داد اما تو باید برگردی پاتر . هاگوارتز به تو احتیاج داره. _اما پروفسور ....
گوش کن پاتر هردوی ما میدونیم که تو هنوز برای مقابله با ولدومورت آماده نیستی من میخوام تو رو آماده کنم.
-منو آماده کنید؟
_بچه جون اینقدر خنگ نباش تو هنوز نیاز به آموزش داری کار جاودانه سازها رو بما بسپار
_ولی دامبلدور این وظیفه رو به من داده
مک گونگال تقریبا فریاد کشید:آلبوس هیچ وقت نگفت خودتو به کشتن بدی اگه قرار باشه بدون آمادگی جلو بری خودتو بکشتن میدی و این چیزی نیست که اون بخواد اما اگه آمادگیشو پیدا کنی بهت قول میدم با گروه جستجو بدنبالش بری نظرت چیه؟
هری سکوت کرد حق با مک گونگال بود .مک گونگال که از سکوت هری خوشحال شده بود برای قانع کردن او گفت:ضمنا اگه تو به مدرسه برگردی میتونی خیلی موثر تر باشی ببین پاترحالا که میدونیم یه مرگخوار تو هاگوارتزه برای محافظت از او و به کمک احتیاج داریم.
هری متعجب پرسید:پرفسور مگه اعضای محفل و کاراگاهها ......
_متاسفانه بعد از مرگ دامبلدور اوضاع محفل به هم ریخته وزارت خونه اصلا اهمیتی نمیده در مورد محفل هم باید بگم سر محفل خیلی شلوغه بخصوص که طی سه هفته ی اخیر دوازده نفر از اعضای محفل کشته شدن.
هری وحشتزده به او نگاه کرد:ولی من نمیدونستم!!...
_خب چون نمیخواستیم به بیرون درز کنه واقعیت اینه که هر چی محفل ضعیف تر میشه ولدومورت قوی تر میشه بنابراین تمام نیروهامون رو لازم داریم به علاوه از امروز تعدادی از افراد محفل به دنبال جاودانه سازها میرن بنابراین ما به کمک چند نفر در داخل هاگوارتز احتیاج داریم هری میخواست اعتراض کند اما مک گونگال اجازه نداد و گفت:این راز بین ما چند نفر میمونه و بقیه محفل چیزی از اون نمیفهمند.
اما سوال دیگری در ذهنش بود
_پس کاراگاهها چی میشن؟
-پاتر من فکر میکردم باهوشتر از این باشی وزارت خونه کارشو ول نمیکنه که بچسبه به یه مدرسه اونم حالا که هرروز مرگخوارها دارن یکی رو میکشن از طرفی ما مطمئن نیستیم که چند نفر از اونا مرگخوارن
_پس مرگخوارها تو وزارت خونه هم نفوذ کردن؟
_بله و تعدادشون نامشخصه اما چیزی که العان مهمه دفاع از هاگوارتزه.
_اما من فکر میکردم اوضاع عادی شده که هاگوارتز رو دوباره باز کردید
مک گونگال سری با تعصف تکان داد:متاسفانه نه اما ما مجبوریم هاگوارتز رو باز کنیم در واقع پاتر ما العان خیلی دقیق میدونیم که ولدومورت دنبال تصرف هاگوارتزه بنابراین به کمک تو برای محافظت از مدرسه احتیاج داریم
هری با حیرت به مک گونگال نگاه کرد در چهره اش اثری از شوخی نبود با تردید پرسید:ولی من چه کمکی میتونم بکنم پرفسور؟
_دامبلدور همیشه تاکید میکرد که هر اتفاقی بیوفته نباید مدرسه به دست ولدومورت بیوفته و من معتقدم دلیل موجهی برای این حرف وجود داره در هر حال ما نمیخوایم هاگوارتز پایگاه ولدومورت بشه چون در این صورت نمیشه شکستش داد . سپس آهی کشید و ادامه داد :تا وقتی آلبوس زنده بود اون نمیتونست وارد هاگوارتز بشه البته سعی خودشو کرد من نمیدونم دنبال چیه
چیزی در ذهن هری جرغه زد :اون دنبال یه چیزیه؟
مک گونگال بحث را عوض کرد هری ما به کمک تو احتیاج داریم
به کمک من؟!!
_دقیقتر بگم کمک تو و گروهت ....
_الف دال شما با اونا چیکار دارین؟
همونطور که گفتم هری محفل خیلی درگیره وزارت خونه هم خودشو به بیخیالی زده بنابراین ما برای دفاع از هاگوارتز به یک گروه آموزش دیده احتیاج داریم.
_اما اموزشهای ما خیلی ابتدایی اند ممکنه کاربردی نداشته باشند در ضمن پروفسور شما از کجا میدونید که بچه ها برمیگردند ؟ خیلی ها ترسیده بودند ممکنه جز چند نفر هیچ کس برنگرده
_درسته پاتر ولی برگشتن همون عده کم هم امید ما رو بیشتر میکنه.
_من نمیفهمم؟!
_خیلی سادس پاتر دامبلدور گفت:تا زمانی که یک نفر در هاگوارتز در هاگوارتز به اون وفاداره اونم اینجا حضور داره این یه جادوی قدیمیه و تا جایی که ما میدونیم تو و دوستانت وفاداریتونو به اون ثابت کردین از طرفی حضور یک گروه به این نام ولدومورتو میترسونه و از سرعتش کم میکنه بخصوص که دوسال پیش شش تا از اعضای همین گروه مرگخواران اون و شکست سختی دادن بنابراین پاتر همون طور که پروفسور که پرفسور فلیت ویک پارسال گفت:حتی اگه فقط یه نفر هم برای ادامه ی تحصیل به هاگوارتز برگرده هاگوارتز برای اون یه نفر باز میشه
_ولی پروفسور اون ماجرا شانسی بود اگه اعضای محفل نرسیده بودند....
مک گوونگال خیلی جدی گفت:وسط حرف من نپر پاتر شما شش نفر حدود یک ساعت با دوازده تا مرگخوار جنگیدن جنگیدین و همه زنده موندین و این برای بچه هایی در اون سن خیلی عالیه همونطور که دیدی اعضای محفل بعد از نیم ساعت درگیری یه کشته و سه تا زخمی دادن تازه اگه دامبلدور نرسیده بود اوضاع بدترم میشد
هری که با بیاد آوردن علت کشته شدن سیریوس احساس گناه میکرد آهسسته سرش را تکان داد
_پاتر من میدونم که انتخاب سختیه اما فعلا مهمترین وظیفه ی تو اینه که دوستانتو برای حفاظت از جونشون آماده کنی اگه ما باید یکبار دیگه با مرگخوارها در مدرسه درگیر بشیم این میتونه نقطه ی قوت ما باشه از طرفی مطمئنن بازگشتن مالفوی به هاگوارتز بی علت نیست فهمیدن این علت مهمترین کار دوستان توئه
_ هری که در دل آرزوی دستگیری مالفوی را داشت و میخواست خودش حال او را جا بیاورد گفت:شما میخواین ما مواظب اون باشیم؟ _بله پاتر
فکرنمیکنید جون بچه ها به خطر بیوفته؟
_فکر کن پاتر اگه موقع حمله ی اونا مبارزه کنن بیشتر زنده میمونند یا وقتی از ترس ولدومورت قایم میشن و حتی جرات به زبون آوردن اسمشو ندارن؟ در مورد آموزشها هم نگران نباش من خودم هتون آموزش میدم فکر میکنم به حدی رسیدین که بتونین جادوهای پیشرفته تر رو یاد بگیرین آلبوس معتقد بود که همین باعث ترس بیشتر مردم از اون میشه.در هر حال پاتر وقتی ولدومورت بفهمه که هاگوارتز داره بر علیه اون یه ارتش راه میاندازه با توجه به تجربه ی قبلیش فکر نکنم اونقدر ابله باشه که به هاگوارتز حمله کنه.به علاوه همونطور که خودت دیدی با شرکت در این درگیری ها ترس دوستانت از ولدومورت و مرگخوارانش تا حد قابل توجهی کم شده و این خیلی مهمه .البته ما امسال میخوایم کاری کنیم که همه از اسمش استفاده کنن.هر چند که العان هم عده ی زیادی از دوستانت از این اسم استفاده میکنن. حالا اگه ما بتونیم این ترس رو در دل عده ی بیشتری از بین ببریم بزرگترین قدم رو در راه نابودی اون برداشتیم.
_پس جاودانه سازها چی میشن؟
_پاتر وظیفه ی تو چیز دیگه ایه بهتره نابود کردن جاودانه سازها رو به ما بسپاری من فکر میکنم دامبلدور هم با این کار موافقه هدف اصلی نابودی خود ولدومورته
هری مخالفتی نکرد به خوبی میدانست که هنوز تجربه ی لازم برای نابود کردن جاودانه سازها را ندارد از طرفی مک گونگال به او قول داد در صورتی که بتونه در آموزشهایش پیشرفت خوبی داشته باشه در این کار با انها همکاری کنه بنابراین مشکل بعدی رو مطرح کرد:اما پرفسور بیشتر اعضای الف دال فارغ التحصیل شدن و یک سری از اونا هم امسال درسشون تمومه
_بله و این افراد میتونن نیروهای تازه ی محفل باشن البته ما همه ی اونا رو زیر نظر داریم تا از وفاداریشون مطمئن بشیم
_ولی اگه اعضای گروه نخوان به فعالیتشون ادامه بدن چی؟
_مک گونگال لبخندی زد پارسال که خیلی مشتاق بودن از طرفی اون برگه ای که شما رو به آمبریج لو داد (همون که اسم اعضای گروهتون رو توش نوشتین)در واقع یجور پیمان نامس و اعضای این پیمان تا جایی ککه من فهمیدم بجز دوشیزه اجکومب به عهدشون وفادارند .....البته نمیشه ناراحتی اقای اسمیت رو نادیده گرفت بخصوص وقتی که فرد و جرج ویزلی رو ببینه.
هری با تعجب پرسید:جرج و فرد؟ مگه اونا .....
اون دو تا به خواست مالی و البته داوطلبانه چون میخواستن عضو محفل بمونن به هاگوارتز میان تا تحصیلاتشون رو تموم کنن ضمنا به عنوان دو تا از اعضای محفل و الف دال در کنار شما باشن.خبرهای محفل رو میتونید از اونا بگیرید .
هری پرسید فکر میکردم زاخاریاس فارغ التحصیل شده!!!
_نه اون تو چند تا از درساش رد شده بنابراین با نهایت تاسف امسال بر میگرده .خب پاتر میخوام همین العان جوابتو بشنوم
هری با حیرت و شگفتی صدای خودش را شنید که گفت:عالیه
پروفسور مک گونگال از جایش بلند شد و گفت:خوبه پس توی هاگوارتز میبینمت ضمنا برای آغاز سال تحصیلی برات یه سورپریز دارم پاتر بعد از جشن آغاز سال تحصیلی تو دفترم میبینمت سپس با هری دست داد و از خانه خارج شد.

