تبليغاتX
انجمن مترجمان جوان

 

 

اول از همه بریم سراغ جواب دوستان

زهره مهسا محمد مهدی و الستور عزیز از لطفتون ممنونم

زهره جون من همیشه به  شما سر میزنم .مهسای عزیز از لطفت ممنون هرچند که خودم میدونم داستانم خیلی ایراد داره اما من از رو برو نیستم .تازه دادم تایپش کردن بنابراین از یک شنبه مرتبا هر هفته یک فصل رو میزارم(با عرض معذرت از دوستانی که تا به حال منتظر موندن

الستور عزیز چون آریا میخواد وبلاگشو ببنده من باید یا یه وبلاگ دیگه باز کنم یا داستانمو در وبلاگ یکی از بچه ها بذارم اما احتمالا مورد اول رو انتخاب میکنم و در اون صورت حتما ادت میکنم .تو هم لطفا بعدا لینکمو بذار

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در سه شنبه 1385/01/29 و ساعت 15:27 |

 

 

اول از همه بریم سراغ جواب دوستان

زهره مهسا محمد مهدی و الستور عزیز از لطفتون ممنونم

زهره جون من همیشه به  شما سر میزنم .مهسای عزیز از لطفت ممنون هرچند که خودم میدونم داستانم خیلی ایراد داره اما من از رو برو نیستم .تازه دادم تایپش کردن بنابراین از یک شنبه مرتبا هر هفته یک فصل رو میزارم(با عرض معذرت از دوستانی که تا به حال منتظر موندن

الستور عزیز چون آریا میخواد وبلاگشو ببنده من باید یا یه وبلاگ دیگه باز کنم یا داستانمو در وبلاگ یکی از بچه ها بذارم اما احتمالا مورد اول رو انتخاب میکنم و در اون صورت حتما ادت میکنم .تو هم لطفا بعدا لینکمو بذار

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در سه شنبه 1385/01/29 و ساعت 15:27 |
تولدم مبارک

تولدم مبارک

          

تولدم مبارک

  

تولدم مبارک

            امضا یه آدم از خود راضی(پروتی)

+ نوشته شده توسط پروتی در شنبه 1385/01/26 و ساعت 11:11 |
امیدوارم منو ببخشن .دوستان لینک عکسی که من گذاشته بودم از وبلاگ این دوستان بود اما از اونجا که متنش با عجله تایپ شد اعلام منبع رو فراموش کردم.

در مورد داستان هم باید بگم شاید وبلاگو ببندم اما تا وقتی پروتی یه جای مناسب برای داستانش پیدا نکرده تو همین وبلاگ گذاشته میشه

فعلا بای

+ نوشته شده توسط پروتی در شنبه 1385/01/26 و ساعت 10:7 |
 دوستان دوباره سلام

هانی جون ممنون که سر زدی حالا یه عکس جالب لطفا اسپیکراتونو زیاد کنین و تا زمانی که کاملا باز میشه بهش خیره بشین خوش بگذره

+ نوشته شده توسط پروتی در چهارشنبه 1385/01/16 و ساعت 18:16 |
دوستان ببخشید من خیلی کم آپ میکنم هانی جون بازم ممنون که سرزدیحالا صدای اسپیکراتونو زیاد کنین و به این تصویر خیره بشین

http://www.henry.martinez.net/misc/whatswrong.htm

لذت ببرین بای

+ نوشته شده توسط پروتی در چهارشنبه 1385/01/16 و ساعت 18:14 |

 

فصل هفتم

 

آنشب وقتی هری حرفهای مک گونگال را برای رون و هرمیون تعریف کرد هر دو بیشتر از اینکه تعجب کنند خوشحال شدند رون با سرزندگی گفت:عالیه میتونیم  دوباره با هم درس بخونیم بعد از اونم عضو محفل میشیم و  ....

هرمیون که  خیلی خوشحال بود که مک گونگال فعلا هری را از رفتن به دنبال جاودانه سازها منع کرده بودلبخندی زد و گفت:خب پس دیگه میتونی بقیه جادوها ی سیریوس رو تمرین کنی

درست در همین وقت دو صدای ترق بلند شد و فرد و جرج هر کدام روی تخت خودشان ظاهر شدند.

جرج خندید :سلام بچه ها خبرهای خوب رسید؟

هری که هنوز حرفی از بازگشت فرد و جرج به هاگوارتز نزده بود با خوشحالی گفت:آره اما من هنوز نفهمیده شما دو تا برای چی میخواین برگردین مدرسه؟

رون وحشت زده گفت:چی!؟ میخوان برگردن؟آخه چرا؟

جرج لبخندی  موزیانه ای زد:خب راستش ما فکر میکنیم میخان ما رو از دردسر دور نگه دارن اما خبر ندارن هاگوارتز مرکز دردسره و چشمکی به هری زد(دردسر خودش داره به هاگوارتز میره)هرمیون پرسید  :پس مغازتون چی میشه؟شما درآمد خوبی داشتین حالا میخواین تعطیلش کنین؟

فرد سر تکان داد نه !دادیمش اجاره اینطوری با یه تیر دو نشون میزنیم هم درسمونو تموم میکنیم هم میتونیم تو هاگوارتز به شما کمک کنیم البته من هنوز نفهمیدم مک گونگال میخواد  با فیلچ چکار کنه؟!!!

جرج خندید و حرف فرد را ادامه داد:وقتی ما رو تو هاگوارتز ببینه قیافش دیدنیه بخصوص بعد از قضیه ی باتلاقا حتما از دیدنمون کفری میشه

رون با خوشحالی به یاد چیزی افتاد :پس امسال تیم کوییدیچمون دوباره کامله

_آره میدونی این مهمترین دلیل برگشتنمون بود باید تلافی یکسال محرومیت رو دربیاریم

درست در همین لحظه جینی وارد شد و گفت:بهتره بیاین پایین شام حاضره

فرد نگاه شیطنت امیزی به او کرد و گفت:راستی جینی یه چیزایی شنیدم .مثل اینکه با دین به هم زدی...

هری سرخ شد نمیدانست عکس العمل فرد و جرج درباره ی صمیمیت او و جینی چیه  اما جینی با بیخیالی شانه ای بالا انداخت و گفت:آره پسره ی احمق  زیادی پررو شده بود  .

جرج دستی به شانه ی هری زد و گفت:ولی باید بگم از سلیقت خوشم اومد هری تنها انتخابیه که همه ی ما قبولش داریم و لی بیچاره نمیدونه خودشو تو چه دردسری انداخته.

هری نفس راحتی کشید اما وقتی نگاهش با نگاه  جینی تلاقی کرد احساس  عجیبی داشت او مدتها بقبل به جینی گفته بود که باید او را ترک کند اما به نظر میرسید قلبش  حاضر به قبول آن نیست برای مبارزه با احساس درونی اش زودتر از همه از پله ها پایین رفت.خانم ویزلی در کنار تانکس که پشت صندلی آشپزخانه نشسته بود و به ارامی گریه میکرد نشسته بود و سعی میکرد او را دلداری دهد:عزیزم من درکت میکنم ریموس آدم لجبازیهولی خب از یه جهت حق با اونه.

تانکس با ناراحتی سر تکان داد:ولی مجبور نبود اینجوری بره حداقل باید به من میگفتکه میخواد اینکارو قبول کنه  هری احساس بدی داشت این چه ماموریتی بود که لوپین میخواست برود اگه او هم کشتهخ میشد.....طاقتش را نداشت باید با لوپین صحبت میکرد.اما نمیخواست مزاحم آنها بشه اما  صدای پایین آمدن  بقیه رو شنید بناچار سرفه ای کرد تا آنها را متوجه حضور خود کند..خانم ویزلی با دستپاچگی بلند شد و لبخندی زد:شام حاضره عزیزم بقیه کجان؟!رون با خنده داخل شد همینجاییم مامان.تانکس از جایش بلند شد با همه دست داد و گفت:خب من باید برم مالی

خانم ویزلی پرسید بهتر نیست بمونی شام حاضره .ریموس هم میاد اینجا میتونی باهاش حرف بزنی._

_نه مالی نمیخوام مجبورش کنم

نیم ساعت بعد خانواده ی ویزلی به همراه لوپپین و مودی و هری و هرمیون دور میز بزرگی در باغ نشستند و مشغول خوردن غذاهای خوشمزه ی خانم ویزلی شدند

بیل و فرد و جرج و رون غرق صحبت درباره ی مغازه ی شوخی بودند خانم و آقای ویزلی با چارلی و مودی به بحث درباره ی محفل پرداخته بودند .هرمیون جینی و فلور هم با هم گرم گرفته بودند تنها لوپین در گوشه ای نشسته بود .او غرق در افکار خودش بود و از پنجره به بیرون خیره شده بود هری طاقت نیاورد و با آرامی به طرف او رفت وقتی دید لوپین حتی متوجه او نشده خیلی تعجب نکرد واضح بود که بشدت غرق در فکر استبه ارامی کنار او نشست و زمزمه کرد :حالتون خوبه؟لوپین سری تکان داد و با دستش صورتش را پوشاند هری آهسته زمزمه کرد اتفاقی افتاده؟!!

_خب نه چطور مگه؟

_مثل اینکه حالتون خوب نیست حتما یه اتفاقی افتاده

_نه هری  چیز مهمی  نیست

هری بناچار آخرین تیرش را انداخت راستی بعد از ظهر تانکس اینجا بود ....

 

لوپین خشکش زد :اینجا چیکار میکرد؟_اومده بود دیدن خانم ویزلی ولی حالش اصلا خوب نبود فکر کنم نگران شما بود میگفتمیخواید جایی برین.

لوپین خندید:خب پس و هم فهمیدی

_چی رو ؟

 

راستش مینروا از من خواسته دوباره تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه رو در هاگوارتز به عهده بگیرم البته به کسی نگو....

_عالیه هری قبل از اینکه بتواند جلوی خوذدش را بگیرد با صدای بلند اثیینرا گفته بود طوری که همه ی سرها به طرف آنها برگشتصدایش را پایین آورد :ببخشید فوق العادس فکرشم نمیکردم امسال شما معلم ما باشید .لوپین لبخندی زد :منم خوشحالم که به هاگوارتز برمیگردم البته یه نگرانی کوچیک دارم

_نگرانی؟!!

_خب راستش دیگه اسنیپ نیست که برام معجون گرگ خفه کن رو درست کنه و این میتونه خیلی خطرناک باشه

هری با صدای بلند گفت:ولی من میتونم براتون درست کنم

لوپین آشکارا جاخورد:میتونی؟> چطوری؟!این معجون خیلی پیچیدس تو که دستورشو نداری

_دارم

_داری؟از کجا....؟...

هری با بیخیاالی گفت:از دفتر اسنیپ

لوپین متعجب پرسید:تو  تو دفتر اسنیپ بودی؟هری نگو که تو دفتر شو خالی کردی

هری بی رودروایسی گفت: چرا کردم و وسایل بدردبخوری هم توش پیدا کردم.هری منتظر سرزنش لوپین بود ولی لوپین فقط با حیرت به هری نگاهی کرد بعد خندید و گفت:تو معرکه ای هری .حالا مطمئنی که میتونی معجونشو درست کنی؟ااسنیپ هیچ وقت از معجون سازیت رازی نبود/

هری هم خندید:آره اما پرفسور اسلاگهورن خیلی راضیه البته اون فکر میکنه استعداد مادرمو به ارث بردم

_واقعا !!خب راست میگه لی لی معجون ساز فوق العاده ای بود حالا راستشو بگو چی کار کردی؟

هری ماجرای کتاب معجون سازی اسنیپ رابرایش تعریف کرد و گفت:اون شب من رفتم به اتاق اسنیپ و بقیه ی دستوراتشو برداشتم خیلی بدرد بخور بود دستور معجون گرگ خفه کن هم بود

لوپین با لبخند نگاهی به رون و هرمیون کرد:ببینم مطمءنی که رون و هرمیون هم با تو نبودند؟!!/

 

 

 

 

 

 

 

فصل هفتم قسمت دوم

 

فردا صبح همه ی آنها روز پر ماجرایی داشتند صبح زود همگی به کوچه ی دیاگون رفتند و وسایل مورد نیازشان را خریدندکوچه ی دیلگون خلوت تر از همیشه بود کاملا معلوم بود که عده ی کمی از دانش آموزان بعد از کشته شدن دامبلدور خیال برگشتن به هاگوارتز رو دارند .چند روز مانده تا حرکت  قطار به سرعت گذشت صبح روز حرکت قطار مثل همیشه در خانه ی ویزلی ها اشوبی بپا بود

هری خیلی زود لباسهایش را پوشید چوبدستی اش را به طرف چمدانش گرفتو گفت:لوکو موتوپورتس

خوشحال بود که اینبار مجبور نیست زحمت حمل صندوقش را به خود بدهد طبق معمول با سه اتوموبیل وزارت خانه راهی ایستگاه کینزکراس شدند وقتی دو به دو از مانع سکوی  نه و سه چهارم گذشتند قطار سری و سیر هاگوارتز روبرویشان بود خانم ویزلی همه ی آنها را درآغوش گرفت .چارلی و آقای ویزلی با انها خداحافظی کردند بیل به هری نزدیک شد و گفت:میشه یه لحظه بیای؟

هری به دنبال او رفت:چیزی شده بیل؟

بیل روبروی هری ایستاد و گفت:هری میخواسستم ازت تشکر کنم تو کمک بزرگی به من کردی

_کمک؟چه کمکی!

_همین که باعث شدی بفهمم بهترین خانواده ی دنیا رو دارم همینکه گفتی تنهام نمیذارین .همینکه فلور رو به من برگردوندی....

هری خندید :فراموشش کن بیل من که کاری نکردم خوشحالم که دوباره خودت شدی.

بیل با مهربانی از او تشکر کرد درست در همین موقع سوت قطار بلند شد خانم ویزلی با نگرانی گفت:عجله کن هری العان قطار راه میوفته

اما دیر شده بود قطار شروع به حرکت کرد و هری بدنبالش دوید درست روی پله رون و فرد دو دست او را گرفتند و به داخل قطار کشیدند .هری خوشحال بود آنها در راه برگشت به خانه بودند

(پی نوشت نویسنده:دوستان عزیز از اونجا که من در نوشتن چندان قوی نیستم خوشحال میشم انتقادات خودتونو از داستانم برام بفرستید تا بتونم اونا رو رفع کنم .ضمنا میدونم که داستانم یه کم کند پیشش میره اما باور کنید تایپ کردن دویست و پنجاه صفحه داستان همزمان با درسخوندن خیلی سخته.البته تقصیر خودمه که فصلا طولانی میشه چون ضمن تایپ هم بهش اضافه میکنم)

 

 

رون و هرمیون مثل همیشه به واگن  ارشد ها رفتند .هری و جینی به همر اه فرد و جرج به دنبال واگن خالی گشتند همانطور که انتظار میرفت اینبار پیداکردن واگن خالی خیلی آسان بود چون بیشتر واگنها خالی بودهری در یک واگن ارنی مک میلان و هانا آبوت را دید در واگن بعدی دو سه نفر از دانش آموزان سال اول و دین توماس و سیموس را دید آن دو به گرمی از آنها استقبال کردنداما دین با دیدن نی اخمهایش در هم رفت یک کوپه به اخر نویل و لونا با هم گرم گرفته بودند با دیدن آنها در کوپه را باز کردند و آنها چهار تایی وارد شدند حدود یک ساعت بعد هرمیون و رون برگشتند و به زور خود  را در کوپه جا دادند رون با عصبانیت گفت:اگه گفتین چه خبره ؟حتی نصف بچه ها هم به مدرسه برنگشتن.تمام واگنها خالیه.

هری سر تکان داد خودمون دیدیم.

فرد با عصبانیت گفت:این دیگه مسخرس مردم خیلی ترسو هستند. لونا سری به تایید تکان داد و گفت:چاره ای نیست بعد از اتفاق پارسال هیچ کس جرات برگشتن نداره پدر و مادرها نمیذارن

 

نویل تایید کرد:آره اما مادربزرگم میگفت مطمءنه که من میتونم از خودم دفاع کنم برای همین اجازه داد برگردم بعد با افتخار گفت:میگه خیلی شبیه بابام شدم. لونا سری تکان داد :پدر منهم همینطور به هر حال خوشحالم که داریم برمیگردیم.

آنها بقیه ی راه تا هاگوارتز رو به بحث درباره ی ولدومورت و شب مرگ دامبلدور پرداختند و هری که حرف زدن درباره ی آن شب برایش سخت بود فقط به حرفها گوش میکرد بعد از نیم ساعت گیج و سردرگم از جا بلند شد _کجا داری میری؟

_العان برمیگردم ....اما خیال برگشتن نداشت مستقیم به انتهای  راهرو رفت و وارد واگن بعدی شد از جلوی چند کوپه گذشت که ناگهان صدایی شنید صدای کشداری که با لحن سردی صحبت میکرد هری با ناباوری یک قدم جلوتر رفت و از دیدن چهره ی مالفوی یکه ای خورد .امکان نداشت هری چوبدستی اش را کشید  دراین فکر بود که با چه وردی به مالفوی حمله کند که بیشترین درد ممکن را بکشد که یک نفر خلع سلاحش کرد.برگشت .لوپین از جلوی در کوپه ای به او نگاه میکرد _کجا داری میری ؟هیچ هواست نیست!بهت گفته بودم از رون و هرمیون جدا نشو

هری بی توجه  به حرف لوپین با عصبانیت پرسید:اون اینجا چیکار میکنه؟

لوپین نگاه موشکافانه ای به او کرد اتفاقی افتاده؟ بیا اینجا ببینم بعد دست او را کشید و با خود به کوپه اش برد هری با حرس پرسید:اون عوضی اینجا چیکار میکنه.اون باید تو آزکابان باشه

لوپین دست هری را گرفت و او را بزور روی صندلی نشاند :وزارت خونه تبرئش کرده!

_چی؟! هری از جا پرید چنان بلند فریاد میزد که لوپین خشکش زده بود:اون عوضی رو تبرئه کردن ؟     ....حالا هم داره میاد مدرسه که کارشو ادامه بده؟هری بسیار عصبانی بود میخواست همان لحظه به سراغ مالفوی برود و او را در جا بکشد لوپین به زور هری را نشاند و  خودش روی صندلی روبروی او نشستدر حالی که با حرکت چوبدستی اش یک میز یک شیشه نوشیدنی و دو لیوان بعلاوه ی کیک ظاهر کرد هر دو لیوان را پر کرد و یکی به دست هری داد:خودتو کنترل کن هری

هری با حرس فریاد میزد:چطوری تونستن ؟اون عوضی باعث مرگ دامبلدوره.مک گونگال چطوری قبولش کرد؟!!

_هری مینروا هم نمیخواست اینکارو بکنه  در هر حال ما مجبور شدیم اسکریمجیور پاشو حسابی از گلیمش دراز کرده .اگه قبولش نمیکردیم ....در هر حال حالا که دامبلدور رفته.... بهتردیدیم خودمون از نزدیک  زیر نظر داشته باشیمش .برای چند لحظه  سکوتی بین آنها حاکم شد تا اینکه لوپین به آرامی گفت:هری. میدونم داری به چی فکر میکنی اما کاری از دست تو بر نمی اومد.

هری آرام گفت:نباید اون کار رو میکرد  اگه منو جادو نمیکرد میتونستیم از پسشون بر بیایم .....

_بس کن هری !خودتم میدونی که نمیتونستین دامبلدور معجون مرگ تدریجی رو خورده بود .تو هم که یک نفره نمیتونستی از پس  اونا بر بیای

هری سکوت کردحق با لوپین بود او هنوز خیلی خام بود.لوپین ادامه داد :هری دامبلدور در شرایطی نبود که بتونه مبارزه کنه خودشم میدونست که کارش تمومه اما اگه اونا تو رو میدیدند تو هم کشته میشدی در اون صورت  کی میفهمید که اسنیپ خائنه؟کی راه ورود مرگخوارها رو بما میگفت؟دامبلدور میخواست تو زنده بمونی اینطوری حقایق به گوش محفل هم رسید.

_اگه اسنیپ بهش خیانت نمیکرد؟!!!...لوپین سر تکان داد:اگه میدونستم که چرا دامبلدور به اون اعتماد کرده هیچ وقت نمیذاشتم اون وارد محفل بشه ولی اون منم فریب داد.باید به حرفت گوش میکردم حالا میدونیم کی باعث مرگ هیستیا جونز وآملیا بونز شده

_تقصیر شما نبود اون همه مون رو فریب داد

_هری حتما مینروا بهت گفتهکه چرا میخواست تو به مدرسه برگردی؟

_یه چیزایی درباره ی الف دال بهم گفت

_خب این یه دلیلش بود یه دلیل دیگش هم اینه که  ما میخوایم امسال برای تو یه سری آموزش ویژه بذاریم .میخوام مطمئن بشم که در مقابله با اونا موفق میشی .راستی چقدر در اون قدح پیشرفت کردی؟_عالی بود .خب حالا خیلی از جادوهای مرگ0خوارها رو یاد گرفتم .جادوهای دفاعی خوبی هم داشت و بعد با حرس اضافه کرد:فکر کنم امسال  اکٍرشونو روی یه نفر امتحان کنم.

_نه هری

اما هری ادامه داد اگه وزارت خونه بهش اجازه ی برگشتن داده من خودم حالشو جا میارم کاری میکنم که هاگوارتز براش بدتر از ازکابان بشه

لوپین بهتر دید مخالفتی نکند نگاهی به اطراف کرد و گفت:فکر میکردم مینروا این مسئله رو باهات حل کرده

_اون بهم گفت درخواست فرجام کردن ولی نگفت که...

هری متوجه نیستی این طوری ما بهتر میتونیم اونو زیر نظر بگیریم بهتره کم کم بری مثل اینکه رون و هرمیون بدجوری نگرانتن

هری خواست بپرسد شما از کجا میدونید که نگاهش به رون و هرمیون در بیرون کوپه افتاد .هردو در همین زمان هری و لوپین را دیدند.لوپین در کوپه را باز کرد:بیاید اینجا بچه ها حتما خیلی نگران شدین

_آره  هری تو نباید بی خبر میومدی اینجا

_خب حالا مگه چی شده هرمیون؟!  رون بجای هرمیون جواب داد :وقتی دیدیم دیر کردی نگرانت شدیم دنبات اومدیم که یهو مالفوی رو دیدیم ترسیدیم مث پارسال ........و بقیه ی حرفش را خورد هری که هنوز از بیاد آوردن آن ماجرا خجالت میکشید سری تکان داد و بلند شد:بهتره برگردیم بچه ها منتظرن.آنها از لوپین خداحافظل کردند و به طرف کوپه ی خودشان براه افتادند.رون پرسید :عجیبه مگه امروز دادگاه مالفوی نبود پس اون عوضی اینجا چه غلطی میکنه فکر میکردم تو آزکابانه.

هرمیون متعجب گفت:به واگن ارشدها هم نیومده بود . راستی ببینم هری مگه مک گونگال نگفته بود سر محفل شلوغه پس چرا لوپین اومده؟!

هری جواب هرمیون را نداد در اولین کوپه ی خالی را باز کرد و آن دو را به آنجا کشاند بعد ماجرای بازگشت مالفوی و تمام حرفهای لوپین را  برای آن دو تعریف کرد .هر دو با شنیدن  حکم آزادی مالفوی از کوره در رفتند .رون با عصباانیت و ناباوری گفت:لعنتی .این آشغالای وزارت خونه ای چیکار کردن؟!

-نصف خودشون مرگخوارن .هری وتی گفتی مک گونگال گفته مالفوی رو آزاد کردن من  فکر کردم تو دادگاه فرجام حتما محکوم میشه

هری که خون جلوی چشمانش را گرفته بود با عصبانیت غرید:ولی من نمیذارم آب خوش از گلوش پایین بره هرمیون "امسال مالفوی باید تقاص پس بده حتی اگه به قیمت اخراج من ار هاگوارتز باشه.

رون دستی به پشت هری زد:تا آخرش باهاتم

_منم همینطور حالا که وزارت خونه کاری نمیکنه خودمون انتقام میگیریم مالفوی باید منتظر سال وحشتناکی باشه!!!

هری که فکر نمیکرد هرمیون اینطور از آنها حمایت کند کمی آرام گرفت.رون با خوشحالی دستش را در وهایش فرو کرد و به فکر فرو رفت:فرد و جرج هم کمکمون میکنن حالا که قراره الف دال رو دوباره تشکیل بدیم بذار یهه برنامه ی ضد مالفوی هم داشته باشیم (یاشایدم ضد اسلایترین) لبخند رون گشاده تر شد و ادامه دادبهتره تا نرسیدیم مسئله رو با بچه ها مطرح کنیم مطمئنم که از این فکر استقبال میکنن اونا هنوزم میخوان دینشونو به دامبلدور ادا کنن

(دوستان یک سوال :نظر شما راجع به بازگشت فرد و جرج به داستان چیه؟موافقین یا مخالف و فکر میکنین اونا چه نقشی در نابودی نظام سیاه دارن؟ضمنا به پیشنهاد ناجینی عزیز  چند فصل رو از اول نوشتم(در واقع کل داستانو )تا نکته ی ابهام آمیز داستانو کمی به جلو بیارم لطفا شما هم ایرادات داستان رو ذکر کنید تا بتونم اونا رو رفع کنم)

 

 

 

 

 

فصل هشتم:حمله ی دیوانه سازها

همانطور که رون گفته بود طرح هری با استقبال فرد .جرج. لونا .جینی و نویل روبرو شد فرد با ذوق دستانش را به هم کوبید:عالیه واقعا به همچین برنامه ای احتیاج داشتم

نویل یک دانه شکلات غورباغه ای را باز کرد و در حالیکه سعی میکرد قورباغه را بگیرد گفت:مالفوی امسال بدجوری تقاص پس میده

جرج لبخند مرموزی زد و گفت:ظاهرا امسال سال تحصیلی لذت بخشی خواهیم داشت . کم کم قطار در ایستگاه هاگزمید توقف کرد لونا در حالیکه دکمه های شنلش را میبست گفت:خب خیلی دوست دارم قیافه ی مالفوی رو بعد از بلایی که میخوایم به سرش بیاریم ببینم . فرد موزیانه خندید:زیاد منتظر نمیمونی لونا "هری میشه شنلتو بیاری"

_برای چی میخوای؟

جرج با معصومیت ساختگی گفت:میخوایم زودتر کارمونو شروع کنیم!!!باید از این فرصت حداکثر بهره رو ببریم

 

هر هشت نفر از قطار پیاده شدند .هری که منتظر شنیدن صدای آشنای هاگرید بود چند لحظه بعد او را دید که دوان دوان نزدیک میشد.هاگرید نفس زنان گفت:خب بچه ها همگی از این طرف امسال از دریاچه میریم بعد صدایش را پایین آورد:سلام هری.حالت چطوره رون؟تو خوبی هرمیون؟!

هرمیون لبخندی زد:سلام هاگرید  ببینم طوری شده؟مگه امسال کالسکه ها نمیان؟

هاگرید با صدای بلند تکرار کرد :همه ی بچه ها بیاین اینجا از دریاچه میریم

بعد دوباره صدایش را پایین آوردجاده دیگه امن نیست نمیشه ریسک کرد امکا تو دریاچه مردم دریایی در آماده باشن اینطوری مطمئن تره

هری پرسید:ولی دریاچه که جزئ مدرسس مگه با جادوی محافظ  محافظت نمیشه؟

هاگرید سری تکان داد:هری فقط نصف دریاچه در محوطه ی حفاظت شده ی هاگوارتزه .از طرفی العان امن ترین جاست

هری با نگرانی نگاهی به اطراف کردکچی شده هاگرید؟یعنی اوضاع اینقدر بهم ریختس؟

هاگرید دستی روی شانه ی هری زد:بدتر از اونی که فکرشو بکنی هری اون ....همون که....

هری به تندی پرسید:ولدومورت؟   هاگرید لرزیدهری خیلی جدی گفت:دامبلدور میخواست همه اسمشو بگن .هاگرید فکر نمیکنی بهتر باشه تو هم به گفتن اسمش عادت کنی؟

_-_چرا...خب ...اون...ولد...ولدومورت....و باز هم لرزید:از شبی که دامبلدور کشته شده اون خیلی کارا کرده هیچ کس هم نمیتونه جلوش وایسه دیگه نمیشه به هیچ کس اعتماد کرد اوضاع خیلی بده. و باز هم صدایش را بلند کرد:همه به خط شین سال اولیا برن وسط بقیه چوبدستیاشونو آماده نگه دارن .حواساتونو جمع کنین در صورت حمله میتونین از هر جادویی استفاد هکننین

.نترسین اساتید از اطراف دریاچه محافظت میکنن.

اکثر بچه ها ترسید ه بودند با این حال همه به طرف دریاچه براه افتادند .اینبار در کنار دریاچه دوازده قایق نسبتا بزرگ قرار داشت .هاگرید با صدای بلند فریاد زد:سال اولیا بیان جلو .بعد آنها را دو به دو در قایقها نشاند و با صدای بلندی ادامه داد دانش آموزای بقیه ی سالها  هر کدوم کنار یه سال اولی بشیننو مواظبشون باشن.توی هر قایقم یه ارشد بشینه . چوبدستی هاتونو روشن نگه دارین و آماده باشین .

رون و هرمیون میخواستند به طرف قایقها بروند که هاگرید با صدای بلند گفت:شما دو تا همینجا باشین .شما با ما میاین .بعد رو به هری کرد و گفت:اعضای گروهتو صدا کن هری....

هری لحظه ای متحیر به هاگرید نگاه کرد و بعد با صدای بلند گفت:اگه از اعضای الف دال کسی اینجا هست  بیاد جلو.

لحظه ای بعد نویل.لونا. دین . هانا .ارنی .سیموس  چو چانگ .کالین و دنیس کریوی .مایکل کرنر.به همراه فرد و جرج و زاخاریاس اسمیت از میان جمعیت جلو آمدند.هاگرید با نگرانی گفت:فقط سیزده نفر!!!خب عیبی ناره .ازتون میخوام هر کدوم تو یه قایق بشینین و حواستون به بقیه باشه و آماده باشین .

سیموس با نگرانی پرسید:هاگرید مشکلی هست؟

هری مالفوی را دید که در بین نوچه هایش ادای او را در میآورددستش با خشم به طرف چوبدستی اش رفت که رون آنرا گرفتکصبر کن هری زیاد طول نمیکشه.....

هاگرید نگاهش را از هری برداشت و رو به سیموس کرد:نه.فقط برای اطمینان .نمیخوایم تو دریاچه غافلگیر بشیم..همه سوار قایقها شدند

هری رون و  هرمیون با هاگرید در یک قایق نشستند.به رقم رشد زیاد هری و رون هنوز هم طرف هاگرید سنگین تر بود و قایق تعادل درستی نداشت  .با اشاره ی قایق دوازده قایق روی آب نقره ای دریاچه به راه افتادند .نور مهتاب در دریاچه منعکس میشد و چوبدستی دانش آموزان مسیر را روشن میکرد.هری در یکی از قایقها تعدادی دانش آموز وحشت زده را دید و فرد و جرج ویزلی که در دو طرف قایق خیلی جدی نشسته بودند و چوبدستی هایشان را آماده نگه داشته بودند.قایقها از روی دریاچه میگذشتند تا از راه زیر زمینی که هریقبلا یک بار از آن عبور کرده بود وارد محوطه ی غار مانند داخلی قلعه شوند.هنوز به وسط دریاچه نرسیده بودند هرمیون  از هاگرید پرسید :ببینم هاگرید اگه اوضاع اینقدر خطر ناکه چرا چند تا از اساتید نیومدن؟

هاگرید جواب داد :اونا دور دریاچه ان به دلایلی نمیتونن هاگوارتز رو ترک کنن

رون پرسید این دلایل به ولدومورت مربوط میشه؟هاگرید میخواست جواب رون را بدهد :آ...نه...رون ...هری چیزی شده؟هری  به شدت سرش را تکان داد صدای جیغی میشنید  هرمیون پرسید :حالت خوبه هری ؟  چه سرده!!!

سرما! جی؛ صدای  جیغ دانش آموزان بلندشد چند نفر درون آب افتادند .ناگهان ذهن هری روشن شد ناخوداگاه از جا پرید و با صدای بلند فریاد زد:سپرهای مدافع.....

شانزده صدای مختلف همزمان فریاد زدند :اسپکتو پاترونوم...و لحظه ای بعد در روشنایی چوبدستی ها یک گوزن نقره ای پیشاپیش پانزده سپر درخشان دیگر را به سوی دیوانه سازها هدایت میکرد .دیوانه سازها پخش شدند و هرکدام از سویی به آنها حمله کردند چند نفر در آب افتادند و دو نفر بی هوش شدند صدای فریادآشنایی از سمت چپ هری را از جا پراند یک دیوانه سازآنقدر  خودش را به قایقها نزدیک کرده بود که دختری را بگیرد و لبهاهایش را به او نزدیک کند. موهای سرخ رنگش در باد موج میزد .رون فریاد زد :جینی!! هری فریادی کشید:از این طرف!!! گوزن نقره ای درست به موقع به دیوانه ساز رسید و قوی ترین ضربه ی خود را نثارش کردچند ثانیه بیشتر طول نکشید تا دیوانه سازها فراری شدندو چند لحظه بعد سپرهای مدافع ناپدید شدند .قایق فرد و جرج زودتر از هری به جینی رسید جرج شکلاتی در دهان جینی گذاشت و رو به هری داد زد:همه چیز مرتبه.

 ظاهرا حالش خوب بود. هاگرید در حالیکه با کمک رون یک دختر سال سومی را که توسط  مردم دریایی از آب گرفته شده بود سوار قایق میکرد با خوشحالی دستی به شانه ی هری زد ....معرکه بود پسر ....حالا یه پیغام برای پروفسور مک گونگال بفرست

هری با لبخندی از سر آسودگی گفت:باشه ...ولی من نمیدونم چطوری.....

_یه سپر مدافع درست کن  اما اینبار به اتفاقی که افتاده فکر کن و بفرستش بره پیش مک گونگال.

هری چوبدستی اش را بلند کرد.لحظه ای بعد گوزن نقره ای به طرف هاگوارتز میدوید.

بار دیگر آرامش بر دریاچه حاکم شد هری مردم دریایی را دید که بعد از نجات دانش آموزانی که در آب افتاده بودند آنها را تا محل امن مشایعت میکردند .حالا دیگر صدای دانش آموزان را به وضوح میشنید:_عالی بود..._دیدین چی کار کردن!!!_

_کارشون حرف نداشت!!

و هری با غرور به چهره ی خندان اعضای گروهش نگاه کرد.

اینبار پروفسور اسپروات پایین پله ها منتظر آنها بود لبخندی زد و از هاگرید تشکر کرد بعد با صدای بلند گفت:سال اولیا همینجا بمونن .بقیه دنبال هاگرید برن به سرسرای بزرگ

هری رون و هرمیون به دنبال هاگرید حرکت کردند درست وقتیکه به بالای پله ها رسیدند خانم پامفری و پروفسور مک گونگال هم به آنجا رسیدند .خانم پامفری با دلواپسی پرسید:ببینم حال همه خوبه؟

هاگرید خندان جواب داد :عالین

بعد رو به پروفسور مک گونگال کرد :فوق العاده بود

خانم پامفری با وسواس همیشگی خود به همه ی بچه ها نگاه کرد و تکه های شکلات را به دست آنها داد.

_پاپی میخوای بریم درمانگاه؟

_ اوه نه مینروا .به نظر حال همشون خوب میاد .بعد نگاهی به فرد و جرج که زیر بغل جینی را گرفته بودند کرد:چش شده؟

_فرد گفت:کم مونده بود یه دیوانه ساز ببوسدش ولی هری بدادش رسید

جرج بلافاصله حرف فرد را تکمیل کرد:شکلات خورده حالش بهتره

خانم پامفری لبخندی زد  :خوبه شما دو تا یه بار بجای تولید درد سر تو حلش کمک کنید ولی مواظب باشین کا ر منو کساد نکنین

جرج چشمک آرامی به هری زد:سعی میکنیم هر دوشو با هم انجام بدیم تازه ممکنه کارتونو بیشترم بکنیم .و نگاه سریعی به مالفوی که مثل همیشه پوزخندی به لب داشت کرد.

-آفرین کارتون عالی بود هری با لبخندی از سخاوت مک گونگال تشکر کرد و گفت:ببخشید خانم پامفری بچه های سال اول یه خورده ترسیدن فکر میکنم بهتره اونا رو معاینه کنید.

_حق با توئه پاتر  خب پس من میرم پایین

پروفسور مک گونگال که سعی میکرد احساس غرورش در صدایش تاثیری نگذارد لبخندی زد:باشه پاپی منم العان میام.خب شماها هم بهتره برین بالا .باید زودتر جشن رو شروع کنیم.پاتر بعد از جشن توی دفترم میبینمت. بعد به سرعت به دنبال خانم پامفری بیرون رفت.

 

سرسرای بزرگ خالی تر از همیشه بود حالا به راحتی میشد فهمید که تعداد کمی به مدرسه بازگشته اند مراسم جشن آنسال کوتاه بود .بعد از گروه بندی سال اولیها پروفسور مک گونگال از جا بلند شد:آمدید.هرچند که عده ی زیادی از بچه ها نیومدند .امیدوارم امسال سال تحصیلی خوبی داشته باشین .قبل از شام باید چند تغییر رو در کادر معلمین به اطلاعتون برسونم.خوشبختانه پروفسور اسلاگهورن امسال هم به تدریس درس معجون سازی ادامه میدن .ایشون از امسال سرپرست گروه اسلایترین هستند.دانش آموزان به تشویق پرداختند.در همین وقت در باز شد و لوپین وارد سرسرای بزرگ شد.مک گونگال به دلیل خاصی نفس عمیقی کشید و گفت:و در کمال خوشحالی بازگشت پروفسور لوپین را به کادر معلمین تبریک میگم که رئیس گروه گریفندورند.اینبار صدای تشویق دانش آموزان سرسرای بزرگ را به لرزه انداخت.هری ناخوداگاه بیاد چهار سال قبل افتاد که کمتر کسی در این لحظه به تشویق لوپین پرداخته بود .رون با خوشحالی فریاد زد:عالیه بهتر از این نمیشه .هری باورت میشه !لوپین برگشته.

هرمیون نگاهی به هری کرد:اون میدونسته رون.!!مگه نه هری؟

هری سر تکان داد :آره بهم گفته بود اما نگفته بود رئیس گروهه!!

فرد با دلخوری گفت:پس چرا به ما نگفتی ؟

_خب بهم گفت به کسی چیزی نگم

رون خواست اعتراض بکنه که ظاهر شدن غذاهای رنگین روی میز نظرش را عوض کرد.همه مشغول خوردن شدند بعد از صرف غذا ظرفها تمیز شد و دسر های رنگین روی میز ظاهر شدند .

فرد با  لبخند مرموزی رو به هری کرد:هری اون چیزی رو که ازت خواستم آوردی؟

هری سری تکان داد و شنل نامرئی را از زیر میز به فرد داد:ولی من هنوز نفهمیدم چه نقشه ای دارین؟

جرج چشمکی زد :مرحله ی اول کارمونه و جشن بازگشتمون.بعد در مقابل چشمان حیرت  زده ی رون و هرمیون به زیر میز رفت.چند لحظه بعد رون تقریبا داد زد:آخ.....

صدای جرج از زیر میز زمزمه کرد:رون هیکلتو بکش کنار .هری عبور جرج را احساس کرد نمیدانست دوقلو ها چه نقشه ای دارند اما حتما جالب بود .

هرمیون با خوشحالی گفت:هری فوق العاده بود سپرهای مدافع همه ی گروه عالی بودن.

هری سر تکان داد و در حالیکه پای سیبش را تمام میکرد گفت:نمیدونم مک گونگال چی کارم داره؟

رون با خوشحالی گفت:میخواد بهمون امتیاز بده هرچی باشه جون همه رو نجات دادیم

_نه رون ترم که هنوز شروع نشده !!!!صدای جرجر بود که از زیر میز بالا میآمد از همانجا شنل را به هری داد:آماده باشین بچه ها .امشب اسلایترینی ها نمیتونن چشم به هم بذارن

فرد سرکی به سمت میز اسلایترین کشید:کجا گذاشتیش جرج؟

جرج قاشقش را برداشت  و با لذت گفت:توی ظرفش روی شیرینی گردویی مورد علاقش

چند لحظه بعد جرج با خوشحالی گفت:خوردش .کار تمومه

هری جینی رون هرمیون نویل و لونا منتظر نتیجه ی عملیات رمز الود فرد و جرج بودند.

 

 

 

 

فصل هشتم قسمت دوم :ناشناس

 

بعد از شام مک گونگال برخاست و بار دیگر سکوت فضای سرسرا را فرا گرفت:خب حتما همتون متوجه شدید که امسال شرایط امنیتی جدیدی در مدرسه حاکمه.ازتون میخوام از محدوده ی قوانین خارج نشین و جلوی قانون شکنی بقیه رو هم بخاطر سلامت خودشون بگیرین . امسال سفرهای هاگزمید برقراره.ضمنا برای عضویت در  تیم کوییدیچ برجتون به کاپیتانها مراجعه کنید .حالا میتونید برید کلاسها از فردا شروع میشه.

رون رو به هری کرد:موفق باشی هری .ما تو سالن عمومی منتظرتیم.

هرمیون با صدای بلند گفت:کلاس اولیا لطفا از این طرف.

هری از جا بلند شد و لا به لای جمعیت از سرسرای بزرگ خارج شد و مستقیم به طرف دفتر مدیر رفت .هنوز به مجسمه ی ورودی دفتر نرسیده بود که پروفسور مک گونگال او را صدا زد:پاتر....

_سلام پروفسور

_به موقع اومدی. آلبوس دامبلدور

هری لحظه ای ماند اما بعد فهمید که این رمز جدید ورودی دفتر است چون مجسمه جان گرفت و کنار پرید . مک گونگال به هری اشاره کرد که دنبالش برود .آن دو وارد دفتر مدیر شدند .دفتر مک گونگال هیچ فرقی با دفتر سابق دامبلدور نداشت .در واقع تنها دو چیز آن اتاق عوض شده بود یکی جای خالی فوکس  در پشت در و دیگری تابلوی دامبلدور در کنار قاب عکس مدیران سابق هاگوارتز .هری احساس کرد که چشمانش میسوزد به آرامی به طرف قاب عکس دامبلدور رفت که بر روی یک مبل راحتی گلدار نشسته چرت میزد.با نزدیک شدن هری سرش را بلند کرد و خمیازه ی عمیقی کشید:سلام مینروا.اوه هری...

هری برای لحظه ای حیرت زده به او نگاه کرد :پروفسور دامبلدور...!

دامبلدور لبخند پر محبتی زد:خوشحالم که میبینمت.

چند لحظه طول کشید تا هری متوجه شرایط شد .این دامبلدور بود .اما در واقع خود دامبلدور نبود .هزم این موضوع کمی دشوار بود و خیلی  عجیب.....

نگاهی به مک گونگال کرد و پرسید:پروفسور شما.....

به جای مک گونگال دامبلدور جواب داد :خب هری .واقعیت اینه که درست حدس زدی بله من همه چیز رو به مینروا گفتم و اون قراره به تو در این ماموریت کمک کنه .هری هنوز هم سر در گم بود با اینکه قبلا یک بار این قاب عکس را دیده بود اما....

پروفسور مک گونگال آهی کشید:جاش واقعا خالیه پاتر!

دامبلدور کلاهش را برداشت و تعظیم مختصری کرد:متشکرم مینروای عزیز.حالا بهتره بریم سر اصل مطلب.

مک گونگال سری تکان داد :بله ممنونم آلبوس .هری بهتره بشینی .بهت گفته بودم میخام درباره ی مسئله ی مهمی با تو صحبت کنم اما قبل از اون  باید ازت تشکر کنم تو امشب کمک بزرگی به ما کردی!

_-پروفسور این کار من به تنهایی نبود ...

_بله اما افراد تو این کارو کردن و تو بهشون آموزش دادی و باید بگم با چیزی که امروز دیدم منو در تصمیمم مطمئن کردی...

هری میخواست حرفی بزند کهاما مک گونگال فرصتی نداد :همونطور که قبلا بهت گفتم پاتر .اوضاع محفل بهم ریختس و ما برای دفاع از مدرسه به نیروی کمکی نیاز داریم. با کار امشب شمامن مطمئن شدم که بهترین راه رو پیدا کردم

_چه راهی پروفسور؟

_قبلا بهت گفتم میخوام تو به کارت با الف دال ادامه بدی .میتونی عضو گیری هم بکنی از اتاق ضروریات مثل قبل به عنوان پایگاهتون استفاده کنین و هر امکاناتی که بخواین در اختیارتون گذاشته میشه .در عوض هر شب اعضای گروه به همراه اساتید در راهرو ها گشت میزنن.تا در مواقع لزوم با آمادگی کامل به کمک هاگوارتز بیاین.

_ولی پروفسور ما به یه استاد احتیاج داریم .اموزشهای من برای بچه های الف دال ابتداییه

_خب من فکر اونجاشم کردم پاتر هفته ای دو روز من به شما آموزش میدم  و بقیه ی روزهای هفته رو تو مثل همیشه به بچه ها تمرین میدی  نظرت چیه پاتر؟

هری با شوق گفت:عالیه  میتونیم جادوهای  پیشرفته رو تمرین کنیم

_درسته پاتر اما مشروط بر اینکه بجز اعضای  گروه کسی در این مورد چیزی ندونه

_مطمئن باشین

  البته یه شرط داره

_شرط؟!!

من به تو کمک میکنم هری و میخوام تو هم به من کمک کنی

هری با خوشحالی گفت:هر کاری از دستم بر بیاد کوتاهی نمی کنم

مک گونگال نگاه مهبانی به هری کرد و گفت:هری چیزی که العان میخوام بهت بگم یه پیشنهاده .تو میتونی اونو قبول کنی یا ردش کنی  اما قبل از اون بهتره درست روش فکر کنی

_

مک گونگال نگاه سریعی با تابلوی دامبلدور رد و بدل کرد و گفت:میخوام تدریس دفاع در برابر جادوی سیاهو بر عهده بگیری

-چی!!! نگاه حیرت زده ی هری از چهره ی مک گونگال به تابلوی دامبلدور چرخید تا اثری از شوخی در آن بیابد اما چهره ی آن دو هیچ نشانی از شوخی  در خود نداشت برعکس خیلی هم جدی و مطمئن به او نگاه میکردند

_ولی من ....من نمی تونم

چرا هری تو خیلی خوب میتونی .بیشتر بچه های مدرسه  عملا حتی نصف آموزشهای تو به اعضای الف دال رو بلد نیستند . و تو میتونی بهشون یاد بدی

_اما

چهره ی مک گونگال در هم رفت و دوباره با جدیت همیشگی خودش گفت:حرف منو قطع نکن پاتر  ونگو که معلم خوبی نیستی .تو معلم خوبی هستی کسی که بتونه لانگ باتم رو اینقدر پیشرفت بده معلم خوبی هم هست

_ولی من چیز زیادی بلد نیستم

_یاد میگیری پاتر امسال تو توسط خود من در کلاسهای الف دال و توسط لوپین بطور جداگانه آموزش داده میشی

فکری در سر هری چرخید:لوپین...پس لوپین چی...اون استاد دفاعه

مک گونگال خندید:_پاتر ریموس سه جلسه در ماه رو اجبارا نمیتونه حاضر باشه و این زمانیه که میخوام تو  بجای اون کلاسو آموزش بدی در واقع به اون کمک کنی تو میتونی تو این زمان با استفاده از چیزایی که من و ریموس بهت یاد میدیم دوئل کردنو بهشون یاد بدی

_ولی ولدومورت تنهایی حمله نمیکنه اون با اینفری ها غولها و گرگینه ها.....

مک گونگال  سری تکان داد :روش مبارزه با اونا رو تو کلاسای هاگرید یاد میگیرین و تو میتونی تو کلاسای خودت اونا رو تمرین کنی خب نظرت چیه پاتر؟

هری واقعا نمیدانست اون واقعا شکه شده بود :پروفسور من واقعا نمیدونم ....چرا شما یه معلم بهتر ....

_پاتر فکر میکنی تو این شرایط ما میتونیم فرد قابل اطمینانی پیدا کنیم که مثل اسنیپ و مودی طقلبی نباشه؟ما میخوایم مطمئن ترین راه رو داشته باشیم .من عجله ای ندارم .میتونی فکراتو بکنی و نتیجشو به من خبر بدی  این مهمترین کمک تو به محفل و هاگوارتزه

هری در فکر فرو رفت  :اجازه بدین نیشتر روش فکر کنم

_باشه پاتر ولی توجه داشته باش از این موضوع با کسی صحبت نکن

_بسیار خوب پروفسور فقط یه چیزی...

_بگو پاتر

_میتونم نظر رون و هرمیون رو بپرسم

مک گونگال و دامبلدور لبخندی رد و بدل کردن:البته فکر نکنم بتونی چیزی رو از اون دو تا مخفی کنی بعلاوه اونا دوستان خوبی هستن که میشه رو کمکشون حساب کرد پس از کمکشون استفاده کن پاتر

 

هری در حالیکه سعی میرد نگاهش را  از تابلوی دامبلدور بردارد گفت:بله پروفسور اما یه مسئله ای هست

_چی پاتر؟

_من باید با اعضای گروه صحبت کنم مطمئن نیستم که اونا هنوزم بخان این کتارو ادامه بدن .چون پارسال که هرمیون از اعضای گروه کمک خواسته بود فقط نویل و لونا بهش جواب دادن.

پروفسور مک گونگال فکری کرد و گفت:خب.پس باید باهاشون صحبت کنی و یه لیست جدید در اختیارم  بگذاری

_

بله

_کی میتونی این کارو بکنی؟

_در اولین فرصت...

_خوبه پس همین فردا باهاشون صحبت کن احتمال اینکه امسال مجبور بشیم یه بار دیگه از کمکشون استفاده کنیم زیاده....خوب حالا میریم سر بحث دوم .ببینم ریموس درست میگه که تو دستور معجون گرگ خفه کن رو داری؟

هری نگران بود که لوپین درباره ی اتاق اسنیپ چیزی به مک گونگال گفته باشد فقط سر تکان داد.

_خوبه میتونم بپرسم از کجا دستورشو گیر اوردی؟ میدونی که این معجون نایابیه و کمتر کسی دستورشو داره!

_خب....

پروفسور مک گونگال که مکث هری را دید گفت:ببین پاتر من فقط میخوام مطمئن بشم که تو میتونی اون معجونو درست کنی یا نه؟

هری اینبار گفت:فکر میکنم بتونم

_خوبه برعکس اسنیپ پروفسور اسلاگهورن خیلی از کارت رازی بود اما خودت خوب میدونی که امسال سرت حسابی شلوغه و با برنامه هایی که من برات دارم باید بگم وقت سر خاروندن هم نخواهی داشت بنابراین دستور معجون رو به پروفسور اسلاگهورن بده

_بله پروفسور

 

 

مک گونگال بلند شد:خب پاتر ديگه ميتوني بري .مطمئنم که آقاي ويزلي و دوشيزه گرنجر تا همه چي رو ازت نشنون خوابشون نميبره.

هري خنديد و بات خودش فکر کرد :حتما همينطوره

خب پس بهتره بري به خابگاهتون ازت ميخوام يه برنامه ي دقيق براي کارات بچيني و ضمنا فراموش نکن که تو هنوز کاپيتان تيم کوييديچ هستي و بايد بدوني که هر چند که العان پروفسور لوپین رئیس گروهته ولی من هنوزم ازتون توقع قهرمانی دارم

هری بلند شد لبخندی زد و گفت:بله پروفسور مطمئن باشین ناامیدتون نمیکنیم

وقتی میخواست از اتاق  خارج شود چشمش به جای خالی فاوکس افتاد ببخشید پروفسور فاوکس هنوز برنگشته؟

مک گونگال سری با تاسف تکان داد :متاسفانه نه.ولی نگرانش نباش اون پرنده ی باهوشیه.شب بخیر پاتر

_شب  بخیر پروفسور

هری به پشت در سالن عمومی رسیدو رون و هرمیون را دید که بیرون در منتظرش هستند رون بلافاصله پرسید:خب چی گفت؟.....چرا میخندی؟!

هری که بیاد حرف مک گونگال افتاده بود به زحمت جلوی خنده اش را گرفت:شما دو تا اینجا چیکار میکنین؟قرار بود توی سالن عمومی باشین

_آره  اما  میشه بگی جنابعالی چطوری بدون اسم رمز میخواستی بیای تو؟

هرمیون اینرا گفت و رو به بانوی چاق کرد که اینبار هیچ اشتیاقی برای شنیدن اسم رمز نداشت:ولدومورت

بانوی چاق اخمی کرد و در حالیکه در را باز میکرد با خشم  گفت:اینم شد اسم رمز؟

هرسه وارد برج شدند هری در بدو ورود متوجه چهره ی عصبانی افراد برج گریفندور شد ظاهرا همه ی آنها حسابی شاکی بودند

_اینا چشونه؟!!!

هرمیون خندید:بخاطر رمز ورودی برجه .راستش من  و رون با هم صحبت کردیم حق با توئه هری .همه باید بتونن اسمشو بگن .فکر کردیم این بهترین راهه .بعد با صدای بلندی که بقیه بشنون گفت:هرکی جرات گفتن اسمشو نداره بهتره بیرون بمونه.

هری لبخندی زد و به همراه آن دو به طرف بخاری رفت تا هر آنچه را اتفاق افتاده بود برای آنها تعریف کند.

(دوستان عزیز واقعا معذرت میخوام اما به علت کمبود وقت مجبور به تقسیم بعضی فصلها شدم که البته اصلا کوتاه نیستند در سه هفته ی آینده سعی میکنم این مشکل را رفع کنم شاید دادم چند فصل رو بیرون برام تایپ کنن)

 

 

هری تمام آنشب بیدار بود فکر تشکیل مجدد الف دال او را ذوق زده اینبار برای گروهش برنامه ی خوبی داشت مطمئنن به کمک مک گونگال میتوانستند خیلی پیشرفت کنند از طرفی هری هنوز نگران بود چیزی از تصمیم مک گونگال برای قبولی تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه به رون و هرمیون نگفته بود وهنوز نمیدانست که میخواهد چه کند .فردا صبح به محذ ورود به سرسرای بزرگ متوجه جمعیت زیادی شد که در آنجا جمع شده بودند چند قدم جلوتر رفت سرسرای بزرگ خالی بود و بوی تندی از ان به مشام میرسید و منشاء این بو کسی نبود بجز مالفوی که تنها فرد ی بود که سر میز اسلایترین نشسته بود بقیه ی اسلایترینی ها خسته و خواب آلود بودند و از بین حرفهایشان میشد فهمید که تمام شب قبل را بیدار بودند

_چه خبره چرا اینجا جمع شدین؟اوه مرلین این بوی گند از کجاست؟

بلاخره چند دقیقه بعد مالفوی به درمانگاه منتقل شد و سرسرای بزرگ و سالن اسلایترین تمام آنروز تخلیه بود تا بوی بد مالفوی از آن خارج شود بنابراین انش آموزان در سالن عمومی برج خود به صرف غذا پرداختند.

بعد از غدذا هری رون و هرمیون به سراغ اعضای گریفندوری گروه رفتند و آنها را برای یک جلسه ی فوری خبر کردند .

رون با خوشحالی گفت:عالیه همشون میان

نویل لبخندی زد :تموم پارسال منتظر بودم خوشحالم که نظرت عوض شد هری

سر میز صبحانه پروفسور لوپین برنامه های درسی را بین دانش آموزان تقسیم کرد .هری نگاهی به برنامه اش کرد: گیاهشناسی با اسلایترین وای نه

وردهای جادویی با هافلپاپ

وردهای دفاعی :ریونکلاو :بازم خوبه کلاسامون کمتر با اسلایترینه

رون گفت:هری ببین    معجون سازی هر چهار گروه

دفاع در برابر جادوی سیاه هر چهار گروه

شناسایی موجودات سیاه :هر چهار گروه

افتضاحه .صبر کن ما که این درس رو بر نداشتیم !!اصلا همچین درسی نداشتیم

لوپین خندید:درس جدیده و اجباریه رون .البته مطمئنم هاگرید از دیدن دوباره ی شما سه نفر خیلی خوشحال میشه

رون پرسید :ولی تا حالا سابقه نداشته ...پارسال فقط معجون سازی مال هر چهار گروه بود اما العان....

_صبور باش رون دلیلشو زود میفهمی .موفق باشید بچه ها

لوپین اینرا گفت و به سرعت رفت تا برنا مه ی بقیه را به دستشان بدهد

هری نفس عمیقی کشید :خوبه حداقل تاریخ جادوگری نداریم .ببینم هرمیون چت شده؟!!!

هرمیون با عصبانیت به برنامه اش نگاه میکرد .رون خندید :درس جدید برداشته حدس بزن چیه؟!!

_نمیدونم

_پیشگویی

_نه بابا !!!ولی تو که دوست نداشتی؟

هرمیون با ناراحتی گفت :آره اما اجباریه .حالا حدس بزنین با کی

رون و هری با هم گفتن :تریلانی

هرمیون با حرص گفت:من از اون زنیکه ی دروغگو متنفرم

رون با خنده گفت:نترس هرمیون با اینکه حالت ضعیفه(این حرف را تریلانی در سال یوم به هرمیون گفته بود ) رون با دیدن قیافه ی هرمیون حرفش را پس گرفت:بس کن اونقدرا هم بد نیست .باور کن فقط باید براش چرت و پرت سر هم کنی .

_هر چی هم فجییع تر باشه حاله ات پر رنگ تره .خود من وقتی مرگمو پیش بینی کردم به عنوان یه پیشگوی بزرگ پذیرفته شدم.اگه خواستی هنوز دفتر تمرینمو دارم

 نگاه کرد:دو جلسه گیاه شناسی و یک جلسه معجون سازی .

آنها وسایلشان را جمع کردند و به طرف گلخانه ها به راه افتادند . بین راه هری به رون گفت:اوضاع خوب نیست رون .کتی رفته آنجلینا و آلشیا و....

رون با بی خیالی دستی به پشت او زد:ولی عوضش فرد و جرج برگشتن .تازه دین میتونه به جای کتی بازی کنه

هرمیون با عصبانیت گفت:رون هری از کوییدیچ صحبت نمی کنه اون داره از الف دال حرف میزنه.پروتی و پادما پتیل هم نیومدن .جاستین و سوزان بونز و لاوندر هم همینطور .

رون با خوشحالی گفت:بهتر   هرمیون لبخندی زد و میخواست چیزی بگه که ویژژژژژ

جغد خاکستری رنگی نامه ای را روی سر هری انداخت .هری متعجب بود که چرا جغد نامه را سر میز صبحانه نیاورده از طرفی مدتها بود  که کسی برای او نامه نمیداد .نامه هیچ آدرسی نداشت و فقط روی پاکت آن نوشته شده بود

 هاگوارتز  مسیر گلخانه آقای هری پاتر

هرمیون با نگرانی گفت:ممکنه خطرناک باشه هری

_هرمیون همه ی نامه ها بازرسی میشن.هری اینرا گفت و نامه را باز کرد .دست خط لرزانی نوشته بود

هری عزیز

من بازگشتم .بیصبرانه منتظرت هستم .مواظب خودت باش

 

 

 

فصل هشتم قسمت سوم:پیمان

 

رون با حیرت پرسید:هری این کیه؟!!!

_نمیدونم. حتی اسمشم ننوشته

هرمیون گفت:کار یه ادم مردم آزاره بی خیال شو هری

_ولی خطش خیلی آشناس

هرمیون با لحنی آمرانه گفت:هری اگه آشنا بود خودشو معرفی میکرد.

هری سر تکان داد .یقه ی شنلش را مرتب کرد  و پرسید :هرمیون ما باید یه جوری به همه ی اعضا ی گروه خبر بدیم .میخوام قبل از کلاسای بعد از ظهر همه ی گروه با خبر بشن

صدایی از پشت سر گفت:اینکه مشکلی نداره

رون وحشت زده گفت:جرج !!!وای نه! یادم نبود با هم تو یه کلاسیم؟

_برای اینکه مغزت خالیه داداشی. فرد اینرا گفت و ادامه داد :هری سکه های هرمیون هنوز کار میکنه .دفعه ی قبل که هرمیون ازش استفاده کرد ما فهمیدیم  تو هاگوارتز اتفاقی افتاده

آخه ماهنوز سکه هامونو داریم.اما بیشتر اعضای گروه بخاطر تعطیلی یک ساله اونو ندارن

هرمیون فکری کرد:میتونیم موقع ناهار با بچه های ریونکلاو قرار بذاریم .زنگ معجون سازی هم ارنی رو میبینیم اون بچه های هافلپاپ رو خبر میکنه.

کلاسهای آنروز صبح به سرعت سپری شد ارنی سر کلاس معجون سازی با خوشحالی از اتفاق شب قبل حرف میزد و خیلی زود به آنها قول داد که به هانا آبوت و بقیه پیغام را برساند .هری بعد از کلاس معجون سازی به سراغ اسلاگهورن رفت تا دستور معجون گرگ خفه کن را به او بدهد.

حدود ساعت شش آن شب هری به همراه رون و هرمیون به طبقه ی هفتم رفتند و سه بار از جلوی فرشینه ی بارناباس بی عقل که اینبار از پا توسط غولهای غار نشین آویزان شده بود گذشتند تا در طلایی رنگ زیبایی ظاهر شد .هری در را باز کرد و در نهایت حیرت اینبار اتاق ضروریات پر از اعضای هیجان زده ی الف دال بود که زودتر از موعد در آنجا جمع شده بودند .

فرد و جرج با خوشحالی جشنی به راه انداخته بودند و به نظر میرسید آشپزخانه ی قلعه را خالی کرده باشند.

همه با شوق و هیجان از هری علت تشکیل دوباره ی کلاس رو میپرسیدند.ارنی چشمکی زد و گفت:هری ببینم نکنه قراره آمبریج برگرده؟

لونا نگاهی به فرد و جرج کرد و گفت:آره اما اگه برگرده .اوضاع برای دو نفر  خیلی بد میشه

چو لبخندی زد و گفت:با بلایی که سانتورها سرش آوردن جرات برگشتن نداره.همه ی کلاس غرق خنده شدند .هرمیون با صدای بلند گفت:یه دقیقه ساکت باشین.مساله مهمتر از زمان آمبریجه.

همه ساکت شدند .هری به آرامی گفت:خب قبل از هر چیز میخوام یه مسئله ای رو روشن کنم .هر کدوم از شما که به دلیلی نمیخواد تو الف دال بمونه یا ممکنه به کسی حرفی بزنه و نتونه رازداری کنه بهتره همین العان بره بیرون.چون نمیخوام بازم وسط گروه یه خبرچین داشته باشیم .هری لحظه ای سکوت کرد و به چهره ی تک تک گروه نگاه کرد آنگاه ادامه داد:ضمنا باید بدونین که امسال ممکنه ککار گروهمون خیلی سخت تر و خطرناک تر باشه.بنابراین هرکسی فکر میکنه نمیتونه با درد سر روبرو بشه یا به دلیلی میخواد دور از درد سر باشه بهتره بدون رو در وایسی همین حالا بره بیرون.پچ پچی در گرفت و مایکل کرنر پرسید:ببینم هری مگه قراره چیکار کنیم؟

هری بیرودروایسی گفت:اینو وقتی که اعضای گروه مشخص شد بهتون میگم .اما بهتره بدونین که امسال کلاسهای  الف دال برای سرگرمی یا وقت گذرونی نیست.

نویل اعتراض کرد:ما هیچ وقت  برای وقت گذرونی به الف دال نمیومدیم میخواستیم با ولدومورت بجنگیم.سکوت ترس اوری بر جمع حاکم شد .زاخاریاس اسمیت از کنار کتابخانه به طعنه گفت:یعنی تو میخوای با اون بجنگی لانگ  باتم؟!!حتما با وجود تو و لونی در جا از ترس میمیره!!!و قهقه ی زشتی سر داد.اعتراض بقیه بلند شد و نویل و لونا سرخ شدند .نویل میخواست جواب   جواب زاخاریاس را بدهد که  جینی پیشدستی کرد و با حرص گفت:آره جنگیدن.اگه با خود ولدومورت نجنگیدن دو ساله که دارن با مرگخوارهاش میجنگن.پس بهتره آشغالی مثل تو که حتی جرات نداره اسمشو بگه خفه شه و گوش کنه.

زاخاریاس ساکت شد همه با حیرت به جینی و زاخاریاس نگاه کردند نویل نگاه حق شناسانه ای به جینی کرد .اما زاخاریاس نگاه کینه توزانه ای به جینی کرد و ساکت شد.هری که تا آن لحظه ساکت بود بهتر دید تکلیف را یک سره کند :درسته .لونا و نویل تنها اعضای الف دال بودند که پارسال به هرمیون جواب دادن

ارنی با حیرت پرسید:کی!!!؟

رون بی صبرانه گفت:شب کشته شدن دامبلدور

ارنی با عصبانیت گفت:لعنتی .من سکمو قایم کرده بودم آخه گفتی دیگه جلسه نداریم!

بقیه هم حرف ارنی را تایید کردند .هرمیون کار را تمام کرد:خب برای همینم میخوایم بدونیم کیا هنوز میخوان عضو باشن .رو راست بگم امسال هرکسی عضو الف دال بشه یعنی باید جونشو کف دستش بگیره.یه نمونشو دیشب دیدین.حالا میخام بدونم کدومتون میخواد بمونه؟!

ارنی با صدای بلند گفت:گرنجر ما رو از چی میترسونی؟مگه از ما از اول این گروهو برای جنگیدن با اون تشکیل ندادیم؟

_ارنی درست میگه ما میخوایم از خودمون دفاع کنیم..اگه ما تو الف دال نبودیم معلوم نبود دیشب چه اتفاقی میافتاد.

هری به ان دو نگاهی کرد :این فقط دفاع نیست نویل.از حالا به بعد مجبوریم حمله کنیم.حتی ممکنه کشته هم بدیم(نفسها در سینه ها حبس شد)هری عمدا اوضاع را بدتر جلوه داده بود:و من نمیخوام کسی ناخاسته جونشو به خطر بندازه.

زاخاریااس اسمیت با بی توجهی گفت:بس کن پاتر.اگه همه ی حمله های اسمشو نبر مثل دیروزش باشه پس مامورای وزارت خونه باید خیلی پخمه باشن که نتونستن بگیرنشون

_اصلا این طور نیستدیروز احتمالا شانس آوردیم چون تعداد سپرهای مدافع ما بیشتر از دیوانه سازها بود

_حق با هرمیونه اون احتمالا فکر نمیکرد که ما بتونیم از خودمون دفاع کنیم .فقط فکرشو بکنین اگه موفق نمیشدیم چی فاجعه ای به بار میومد...تازه سپاه اون که فقط دیوانه سازها نیستن.فکشاید فکر کنین دیوانه سازها بدترینن ولی اینفری ها از اونا وحشت ناک  ترن

_تو اینفری ها رو دیدی؟

_آره و باید بگم اصلا جزاب نیستن

_حق با توئه هری. ولی من هنوزم هستم.

لونا به نویل لبخندی زد:منم همینطور به هر حال از دست رو دست گذاشتن ب و قایم شدن تو خونه بهتره

هری به هر دوی انها لبخندی زد:مطمئن بودم که شما دئتا هستین خب....بقیه چی؟.هری نگاهی به چهره ی ترسیده و بلا تکلیف افراد کرد :ببینین من نمیخوام شما رو تحت فشار بذارم .بنابراین بهتره همتون برگردین به برجاتون و فکراتونو بکنین.کسانی که خواستن به فعالیت در الف دال ادامه بدن فردا همین ساعت اینجا باشن.

همه بلند شدند و به  طرف خابگاهها براه افتادند .ارنی قبل از خارج شدن از در برگشت و گفت:جنگیدن با کسی که هر روز داره پدر و مادر یکیمونو میکشه کاری نیست که فکر کردن بخواد .من هستم هری.

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در پنجشنبه 1385/01/10 و ساعت 21:12 |

سال نو مبارک

 

دوستان عزیزم سلام

سال نو مبارک به مناسبت سال جدید قسمت طنز وبلاگ رو که یه مدتی تعطیل شده بود دوباره راه اندازی کردم بخونین و نظر یادتون نره(ضمنا اگه کسی طریقه ی گذاشتن عکس در وبلاگو میدونه ممنون میشم خبرم کنه)

 

 

یک ایرانی و یک آمریکایی قرار گذاشتند به تعداد روزهای تعطیل کشور خود به دیگری پس گردنی بزنند!! آمریکایی اول شروع کرد و همینطور که میزد می گفت: - تولد عیسی, ژانویه, وفات عیسی, عید پک و تعطیلاتش تمام شد و حالا نوبت ایرانی رسید:
-
تولد امام اول, دوم, سوم .... دوازده ام و شروع کرد به نام بردن تمام پیغمبرها و تولد و وفات شان در حالیکه آمریکایی داشت از درد فرار میکرد, فریاد زد - کجا در میری؟ هنوز سه ماه تعطیلی موند!!!

 

ترکه ساعت سه نصفِ شب زنگ میزنه صدا و سیما، میگه: ببخشید آقا به نظرِ شما الان مسئول مملکت خوابه؟ یارو میگه: نمیدونم ولی احتمالاً باید خواب باشن. ترکه میگه: معذرت میخوام؛ ولی آقای رئیس جمهور چی، ایشون هم خوابه؟ یارو میگه: نمیدونم ولی یحتمل ایشون هم خواب باشن. ترکه میگه: ببخشید ولی آقای وزیر چی؟ یارو میگه: احتمالاً ایشون هم خواب هستن، چطور؟ ترکه میگه: پس دمت گرم حالا که همه اینا خوابن یه شو هندی بذار حال کنیم!

 

به ترکه میگن: بچه کجائی؟ میگه بچه U.S.A.! ملت هم کف میکنن میگن آخه چطور ممکنه؟ ترکه میگه: یلده بچهة یونجه‌زارهی سرسبزِ آذر بیجانم!

 

یک بابیی داشته از سر کار برمیگشته خونه، یهو میبینه یک جمع عظیمی دارن تشییع جنازه میکنند، منتها یجور عجیب غریبی: اول صف یک سری ملت دارن دو تا تابوت رو میبرن، بعد یک یارو مرده با سگش راه میره، بعد ازون هم یک صف 500 متری ملت دارن دنبالشون میرن. یارو کف میکنه، میره پیش جناب سگ دار، میگه: تسلیت عرض میکنم قربان، خیلی شرمندم...میشه بگید جریان چیه؟ یارو میگه: والله تابوت جلوییه خانممه، پشتیش هم مادر خانومم... هردوشون رو دیشب این سگم پاره پاره کرده! مرده ناراحت میشه، همینجور شروع میکنه پشت سر یارو راه رفتن، بعد از یک مدت برمیگرده میگه: ببخشید من خیلی براتون متاسفم، میدونم الانم وقت پرسیدن اینجور سوالا نیست، ولی ممکنه من یک شب سگ شما رو قرض بگیرم؟! مرده یک نگاهی بهش میکنه، اشاره میکنه به 500 متر جمعیتی پشت سر، میگه: برو ته صف!

 

خب حالا یه طنز جالب از خلوت:

 

من بهت شک دارم

به روش اراذلي يا جواتي


مرد : صد بار نگفتم وقتي من نيسم نرو بيرون ! ها‌ ؟؟
زن : غلط كردم ! گه خوردم ! توروخدا نزن
مرد : چرا تيليفون همش اشغاله ؟! با كي لاس ميزني عوضي ؟
- زن : به خدا اگه اين تلفن نباشه از تنهايي دق ميكنم
مرد : به چپم كه دق ميكني ! خودت بميري بيتره ! خونتم نميوفته گردن ما
زن : خداااااااااااااا ! منو بكش راحتم كن
مرد : از صب تا شب جون ميكنم كه يه لقمه نون بيارم تو اين خونه ! نميشه يه شب نشاشي تو اعصاب ما ؟؟!! ها نميشه ؟
زن : به خدا ديگه نميتونم ... ديگه بسه ... ميرم خونه بابام
مرد : اي شاشيدم تو صفحه اول شناسنامه بابات ... هرررررررررررررري


به روش رشتي - ته غيرت


مرد : خانوم جان ببخشيدا ! عذر ميخواما ! شما ديشب تا حالا كجا بودين ؟
زن : خونه عفاف ! مشكليه ؟
مرد : نه خانوم جان خيليم خوبه ! بالاخره شما هم استخدام دولت شدي
زن : ببينم كسي به من زنگ نزد !؟
مرد : عباس آقا جند بار زنگ زد ! گفتم نيستي ! كلي فوش داد بهت
زن : بابا جون يكم هم بكش يه كاري دستو پا كن واسه خودت
مرد : خانوم جان هر چي شما بگي ! اصلا اگه شما بخواي شبا تو كوچه ميخوابم
زن : لوس نكن خودتو حالا ! پاشو اون ?? كيلو كون رو تكون بده يه چايي ور دار بيار
مرد : چشب خانوم جان ! ميخواي دو تا بيارم اصن ؟
زن : راستي ببين امشب ساعت ? قرار دارم اون شورت گول گوليمو شستي؟
مرد : حانوم جان جسارته ها ! فضوليه ! با كي قرار دارين ؟
زن : با عباس اقا ! به تو ربطي داره ؟
مرد : آها خانوم جان خيالم راحت شد ! منو عباس آقا نداريم كه
زن : ولي خودمونيما دماغت خيلي ضايست
مرد : چي ؟! چي ؟! دماغ من ؟! توهين ميكني ؟! دماغ مسئله ناموسي نيست كه بشه به
همين راحتي ازش گذشت ! اصن ‍خانوم جان من ميرم خونه ننم
زن : به سلامت ! عباس از تو كمد بيا بيرون


به روش تركي -
نمنه

مرد : فكر كردي من نميدانم ؟! فكر كردي من خرم ؟! شعور دارم ؟
- زن : ببين من هيچ گونه بيگناهم ! كاري نكردم
مرد : آخه من بدون بي دليل كه بهت گير نميدم ! ميدم ؟
زن : اونشو من نميدونم ! فقط اينو بگم كه من به تو وفادارم
مرد : الله اكبر ! خود درخت كرم ميريزه ها ! خجالت بكش زن
زن : اگه باورت نميشه خوب طلاقم بده
مرد : بيبن كشيدن تو به دادگاه واسه من مثل كشيدن مو از ماسته
زن : من به اين چيزاش هيچ كاري بيلميرم
مرد : اي پوخ گويوم سوزون آقزووا
زن : سيكتير بابا

به روش سوسولي -
ايش

مرد : چرا انقد دير كردي ؟ دلم هزار را رفت ! آرايشگاه نبودي مگه ؟
زن : اوا اين چه سواليه ؟ خب معلومه آرايشگاه بودم ! مگه به من شك داري ؟
مرد : چه حرفا ميزني !! من به تو بيشتر از خودم اعتماد دارم
زن : آخه ميدوني چي شد ؟ از آرايشگاه تا خونه پياده اومدم كه آرايشم خراب نشه
مرد : اوا خوب كردي ! انقد نگران شدم ! فكر كنم فشارم افتاده پايين
زن : آخ بميرم الهي ! تو راه كه ميومدم يه چند تا از اين عوضياي جلف لجن بهم تيكه انداختن منم جوابشونو ندادم
مرد : خوب كاري كردي ! از اين آدما خيلي زياد شده ! فقط بلدن جلف بازي در بيارن
زن : حالا تو خودتو خيلي ناراحت نكن بچت ميوفته
مرد : اوا خيلي بدي تو

 

 

 

 

و اما یه اقدام جدید از وزارت ارشاد برای مبارزه با یاهو مسنجر(خانمای عزیز حتما از این نرم افزار استفاده کنین)

 

وزارت ارشاد در مقابله با ياهو ميسنجر براي خواهران

خواهران عزیز در صورتی که از نرم افزار فاسد یاهو مسنجر استفاده می کنید حتما با این صحنه زشت آشنا هستید،بله این در خواست بی شرمانه ای است که بدون در نظر گرفتن شرعیات برای شما فرستاده می شود(

Hi asi pls)

 

خوشبختانه شرکت سارک تولید کننده نرم افزار های امنیتی با نام معروف نورتون در راستای استحکام پیوند های دینی با همکاری بخش آی تی جهاد سازندگی دست به ابتکار جدیدی زده که قابل ستایش است.بله هم اکنون شماقسمت هایی از پیش نمایش نرم افزار نورتون آنتی بوی(پسر) را مشاهده می فرمائید

این نرم افزار که در نوع خود بی نظیر است بر روی یاهو مسنجر شما نصب شده و در هنگام دریافت کردن پیغام به آنالیز آن می پردازد
در صورتی که پیغام دهنده پسربوده و در لیست شما موجود نباشد از بر قراری ارتباط جلوگیری خواهد شد
بانک اطلاعاتی این نرم افزار به صورت خود کار به مرکز امر به معروف و نهی از منکر منطقه متصل شده و نرم افزار را به روز می کند

از قابلیت های مهم این نرم افزار انعطاف پذیری آن است که در قسمت پائین به برخی از آنان اشاره می شود

شما تنظیمات مربوط به سیستم نامحرم یاب خود کار را مشاهده می فرمائید.برنامه این امکان را برای خواهران عزیز فراهم می آورد تا در صورت یافت شدن نامحرم به صورت خودکار صیغه محرمیت توسط نرم افزار جاری شود و آی دی مورد نظر به لیست دوستان اضافه گردد

طبق تنظیمات پس از یافتن نامحرم صیغه جاری شده و سوال "آیا وکیلم؟" از کاربر پرسیده می شود
این نرم افزار که تا سال آینده قابل بهره برداری خواهد بود یکی دیگر از مشت های محکمیست که به دهان آمریکا کوبیده می شود

 

 

خب دوستان عزیز سال شادی رو براتون آرزو میکنم و امیدوارم تمام لحظه هاتون بهاری باشه

+ نوشته شده توسط پروتی در پنجشنبه 1385/01/03 و ساعت 22:42 |