تبليغاتX
انجمن مترجمان جوان

 

یه سلام دیگه خدمت برو بچ علاف بی مقدمه میرم سراغ پاسخ نظرات

هری خان من شما رو اد کردم اما هنوز نشناختمت مگه اینکه همون علیرضای خودمون باشی؟!

رضا جون من منظورتو نگرفتم .ولی مطمئن باش تو داستانم به هیچ وجه تقلب و رو نویسی نداشتم مگه اینکه از دستم در رفته باشه اگه همچین چیزی پیدا کردی حتما گوشزد کن .ضمنا اگه چیزی از وبلاگهای دیگه گذاشتم حتما منبع رو هم ذکر کردم.پس لطف کن منظورتو درست توضیح بده.

لرد پاتر عزیز من چند بار به شما سر زدم و یه چیزی که چند بار گفتم اینکه بدبختانه تبادل لینک رو بلد نیستم.

الیاس شبح عزیز آی دی من پروتی_18 هست و میلم سمیه .برای شما که تازه واردی باید عرض کنم اون میل شخصی منه.و ضمنا این وبلاگ مال داداشم آریا بوده  که خیلی وقته رفته .اما چون کلمه ی کاربری من درست کار نمیکنه من با یوزر اون آپ میکنم (این بلاگفا هم که گند زده به اعصاب ما).

در مورد داستان در وبلاگ هرمیون باید بگم که من فصلها روفرستادم اما تا هرمیون نیاد آپ نمیشه .حالا شاید یه جوری تونستم خودم پی دی اف کنم بذارم همینجا.

سحر جون چشم اینم فصل جدید بشرطی که نری باز تا سال بعد نیای.

الستور جون شما کی آدرس دادی من اضافه نکردم؟آدرسو بذار بعد بگو ادم کن.

مهرداد جون بازم از این ورا بیا

 

هانی خانم طبق قرار هفته ای یه فصل .شما هنوز از راه نرسیده میخوای کلشو بدم .خدایی همینا رم دادم بیرون تایپ کردن اما الان تو تایپ فصل بیست موندم .حالا جدا از غلط گیری های تایپیستش که داستانو گند زده بود.ولی چشم سعی میکنم زودتر بدم.

ریموس جون در کج و معوج بودن شما شکی نیست(به دل نگیر )ولی من توضیحشو تا حالا صد بار نوشتم.برو بالا بخون .ضمنا شما خبر کن من میام چشم.ضمنا این قدر بی حال و حوصله نباش ما رم دپرس کردی.

دوستان عزیز موفق باشید.

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در سه شنبه 1385/03/30 و ساعت 14:0 |

 

اینم یه فلش

 

 این دفعه تا نظرا به بیست نرسه فصل بعدو نمیذارم

حالا لذت ببرید و نظر یادتون نره

فصل چهاردهم بازگشت

دو هفته بعد خانم پامفري بلاخره به هري اجازه داد به خوابگاه برگرده ، به اين شرط كه هر روز براي معاينه به دفترش بره ، هري كه در مدت بيماري اش نه به كار تيم كوييديچ و نه به درس اش رسيده بود حسابي عقب افتاد اما با كمك رون و هرميون خيلي سريعتر از عهده ي اين كارها برآمد ،

رون مسئوليت تيم كوييديچ را در غياب هري بر عهده گرفته بود و تيم را براي مسابقات مدرسه كه از هفته بعد شروع مي شد آماده مي كرد . هرميون هم درسهاي عقب افتاده را به هري آموزش ميداد تا عقب ماندگي اش جبران شود در اين بين آنها براي شاگرداني كه خبر مريضي هري را شنيده بودند . دروغ قابل قبولي سر هم كرده بودند . هري هنوز ضعف داشت اما خيلي بهتر از قبل بود . رون و هرميون بعد از شنيدن ماجراي از بين بردن جاودانه ساز با احترام عجيبي با او برخورد مي كردند رون سرش را از جزوي معجون سازي بلند كرد

ـ كاش منم ميومدم و ميديم حتما ديدني بوده .

هرميون با حرس گفت : ديدن هري تو اون وضع به نظرت ديدني مياد رون ؟

رون به تندي سر تكان داد : منظورم جاودانه سازه ، ولي هري نمي دوني وقتي ما ديديمت هاگريد بغلت كرده بود و مي دويد به درمانگاه ، چارلي مودي و لوپينم دنبالش ما كه تو رو ديديم غرق خون بودي ، داشتيم سكته مي كرديم .

هرميون با بغض سر تكان داد : قيافه هاي خودشونم دست كمي از تو نداشت طفلك جيني تمام مدت گريه مي كرد . آخرش معجون آرامش به خوردش داديم تا يكم آروم شد . هري لبخندي زد خيلي خسته بود . هنوز ضعف بيماري از بدنش خارج نشده بود .

رو به هرميون كرد و پرسيد : فكري براي اعضاي گروه كردي ؟

ـ آره بيا بگيرش . و آينه اي را در دست هري گذاشت . يك آينه ي دو طرفه درست مثل مال سيريوس هري نگاهي به آينه كرد و آه عميقي كشيد : اگر تو نبودي من از پسش بر نمي آمدم .

ـ چيزي گفتي هري ؟

ـ نه

ـ خب چطوره ؟

ـ خيلي خوبه .

ـ آره فقط موقعي كه ميخاي اعضاي گروه رو احضار كني توي آينه سه بار ارتش دامبلدور رو صدا ميزني ، با هر كدومشون جداگونه كار داشتي اسم اونو صدا مي زني خب حالا امتحانش كن .

ـ امتحان كنم ؟ ـ آره ، با اين آينه زمان جلسه ي بعدي رو به بقيه خبر بده .

هري آينه را گرفت:، باشه ولي هرميون هيچ فكر كردي اگه يكي از بچه ها آينه شو گم بشه چی میشه؟

_ وقتي تو الف دال رو احضار ميكني فقط اعضاي گروه پيغامتو ميشنون و هركسي ديگه اي بجز اونا هيچي نمي فهمه ضمنا چون حجمش كمه قابل حمله .

رون خنديد : تو نابغه اي هرميون . هري آينه را جلوي صورتش گرفت . و سه بار تكرار كرد . ارتش دامبلدور . بالافاصله چند صدا در آينه جواب دادند :

 ـ سلام هري

ـ حالت چطوره هري

ـ كجا بودي هري ؟

ـ سلام . گوش كنيد . امشب ساعت 7 جلسه داريم .

ـ باشه .

ـ عاليه

 ـ خوبه پس شب ميبينمتون

 هري آينه را در جيبش گذاشت ، رو به رون كرد : خب از تيم كوييديچ چه خبر ؟

ـ خوبه  ا  هري فكر كنم با تو كار داره .

 هري سرش را چرخواند . جغد قهوه اي رنگي لب پنجره ايستاده بود و به او نگاه مي كرد .

هرمیون جلو دويد و پنجره را باز كرد . جغد پرواز كرد ، جغد پرواز كنان چرخي زد و روي پاي هري فرود آمد ، پاكت قهوه اي رنگي به پايش بسته شده بود . پاكتي كه هيچ اسم و آدرسي نداشت . رون پرسيد : از طرف كيه ؟ هري در حاليكه نامه را از پاي جغد باز مي كرد زمزمه كرد : ناشناسه ؟!

ـ دوباره

ـ آره هري نامه را باز كرد ، كنجكاويش راجع به ناشناس دوباره شدت مي گرفت . دست خط نامه خوش خط و زيبا بود و فقط يك خط بود او با صداي بلند خواند !

قبل از طلوع سرخ 20 آگوست به برج ستاره شناسي برو ، يادت باشه ذهنت رو ببند

رون با حيرت پرسيد : اين يعني چي ؟

ـ طلوع سرخ ؟ منظورش چيه ؟ تو برج ستاره شناسي چه خبره ؟ هري از شب كشته شدن دامبلدور به آنجا نرفته بود .

هرميون نگاه مشكوكي به نامه كرد:. هري اين نامه ها مشكوك نيست . بجز تو هيچ كس نمي تونه بخونشون . نه اسم و آدرس داره نه هيچ مشخصاتي .

ـ ميخواي چي بگي هرميون ؟

ـ رون عقلتو  بكار بنداز يه نفرما رو سر کار گذاشتهالان چند هفتس که در بدر تو کتابخونه دنبال اسم اون طاق میگردم. ظاهرا همچین چیزی وجود نداره.حالا هم که ميخواد هري رو به برج ستاره شناسي بكشونه ، اين ميتونه تله باشه . چرا هري بايد قبل از طلوع آفتاب بره اونجا ، اونم صبح روز مسابقه كوييديچ .

ـ هرميون هري قبلا هم اونجا رفته .

بعد با شک زمزمه کرد :شاید کار اسلیترینی ها باشه؟عوضی ها میخوان بلایی سرت بیارن

هري كه هيچ علاقه اي به شنيدن اسم برج ستاره شناسي نداشت و از طرفي تا حدودي به هرميون حق ميداد بعد از چند هفته گشتن هیچ نشانی از طاق دیکور پیدا نکرده بودند حتی هرمیون از استاد درس جادوهای باستانی هم پرسیده بود اما او هم اسم آن را نشنیده بود. بحث را عوض كرد : نگفتي رون اوضاع تيم چطوره .

ـ خوبه . حالا كه فرد و جرج اومدن واقعا خوب شده . دينم بجاي كتي بازي ميكنه . تازگيها با دملزا خيلي هماهنگ شده .

ـ خوبه امروزم تمرين داريم ؟

ـآره جرج مي گه حتما هافلپاپ رو ميبريم . همه ي اميدش اينه كه يه باز دارنده رو بكوبه به زاخارياس اسميت .

هري خنده اي كرد و در حاليكه سعي مي كرد ناراحتی هرميون را نديده بگيرد ادامه داد : آره ، خيلي خوبه ، راستي حالا كه زاخارياس بازي مي كنه كي بازي رو گزارش ميكنه ؟

رون زمزمه كرد : اميدوارم لونا نباشه .

هرميون به تندي گفت : رون ! لونا دختره خوبيه .

هري بجاي رون جواب داد : دختر خيلي خوبيه اما هرميون قبول كن كه گزارش گر افتضاحيه .

بعد رو به رون كرد : رون بيا قبل از تمرين امروز با هم يه دوري بزنيم فكر ميكنم پرواز يادم رفته .

هرميون خيلي جدي گفت : هري تو نبايد بازي كني .

ـ چرا ؟

ـ چون هنوزم مريضي ، يه نگاه به خودت بكن ، خانم پامفري بهت اجازه نمي ده .

 هري خيلي جدي گفت : ولي من حاضر نيستم اين بازي رو از دست بدم ، حتي اگه به قيمت سقوط از رو جاروم باشه .

 اين را گفت و آذرخش را برداشت ، رون هم جاروي خودش را برداشت و رو به هرمیون كرد : بالاخره با مياي يا نه ؟

ـ آره ولي

 ـ ولي نداره هرمیون بيا بريم ديگه . آنجا با هم به زمين كوييديچ رفتند هرمیون يكي از جاروهاي مدرسه را برداشت اما پرواز نكرد .

 هري كه بخوبي از علاقه ي هرمیون به پرواز باخبر بود او را بحال خود گذشت سوار آذرخش شد و به پرواز در آمد باد خنك بعد از ظهر در سرش مي پيچيد و لذتي وجودش را پر مي كرد . حس مي كرد بيماري اش را روي زمين جا گذاشته اوجي گرفت و با سرعت بالا رفت ، بعد با چنان شتابي شيرجه زد كه هرمیون جيغ كشيد ، دوباره اوج گرفت و مارپيچ پرواز كرد . درست در هيمن موقع صداي خشمگيني از پايين فرياد زد : هري پاتر ! فورا بيا پايين .

هري به پايين نگاهي كرد ، پروفسور مك گونگال با عصبانيت به او نگاه مي كرد .

 شيرجه زد و درست مقابل او فرود آمد : سلام پروفسور . مك گونگال با عصبانيت گفت : پاتر كي به تو اجازه ي پرواز داده ؟

ـ من حالم خوبه پروفسور .

مك گونگال با ناباوري به هري نگاه كرد : از رنگ و روت معلومه شنيدم دو روزه نرفتي درمانگاه اگه پاپي تو رو ببينه مجبورت ميكنه برگردي درمانگاه .که البته منم بهش حق میدم.

ـ ولي من حالم خوبه پروفسور

ـ همين كه گفتم ، برگرد به خوابگاهت و استراحت كن .

هري به اعضاي تيمش كه به زمين نزديك مي شدند نگاهي كرد : ولي ما الان تمرين داريم

ـ پاتر اين يه دستوره حالا ميري بالا يا با مدير گروهت صحبت كنم ؟

ـ بله پروفسور .

ـ خوبه راه بيوفت مك گونگال برگشت كه به قلعه برود كه هري پرسيد : ببخشيد پروفسور ميتونم تمرين بقيه رو نگاه كنم كه ؟

مك گونگال نگاه خاصي به هري كرد: اگه از پايين باشه عيبي نداره .

 بعد به سرعت برگشت و رفت . بازيكنان تيم كه از ديدن هري سر ذوق آمده بودند با اين حرف مك گونگال چهره درهم كشيدند

ـ حالا چيكار كنيم هري ؟

هري نگاهي به دين كرد : چاره اي نداريم . جيني تو جستجوگر باش. هرمیون هم به جاي مهاجم بازي مي كنه

ـ من ؟  ولي

ـ هرمیون مايه مهاجم كم داريم . ميخواي كمك كني يا نه ؟

ـ ولي من بازيم خوب نيست .

ـ خب خوب ميشه حالا راه بيوفت .

رون نگاهي به چهره ي مردد هرمیون انداخت: نترس ، يادميگيري ، بسه ديگه هرمیون ما يه بازيكن كم داريم .

هرمیون سري تكان داد : باشه . بعد آذرخش را از هري گرفت و در حاليكه سوارش مي شد غرولند كنان گفت : هيچ وقت از ارتفاع خوشم نيومده .

تمرين آن روز خيلي خوب بود ، حضور فرد و جرج در خط دفاعي تيم گریفندور را حسابي قوي كرده بود . از طرفي هرمیون آنطورها هم كه به نظر مي آمد بد بازي نمي كرد ، هر چند كه بازيش زياد هم خوب نبود .

 رون كه حالا با اعتماد به نفس كامل بازي مي كرد دائم سعي مي كرد او را تشويق كند تا ترسش از پرواز را فراموش كند .جيني مثل هميشه خوب پرواز مي كرد . هري روي نيمكتي نشسته بود و با حسرت به آنها نگاه مي كرد . بالاخره حدود ساعت 6.30 تمرين كوييديچ تمام شد و بازيكنان خسته جاروها را روي شانه انداختند و به طرف رختكن حركت كردند .

 هري با لبخند به هرمیون گفت : بازيت خيلي خوب بود هرميون .

هرميون اخمي كرد : شوخي ميكني چند بار داشتم از جاروم مي افتادم .

رون خنديد و تشويق كنان گفت : اون طبيعيه . حتي چارلي هم تا حالا چند بار از جارو افتاده.

 فكري در سر هري جرقه زد : هرميون تو ميتوني جاي كتي رو پر كني .

ـ نه
ـ آره  . ببين تو بايد اينكار رو بكني . ناسلامتي تو هم گريفندوري هستي .

ـ ولي  هري

ـ ولي نداره با من چونه نزن حالا زودتر راه بيوفتيد تا يه ربع ديگه جلسه شروع ميشه . هري اين را گفت و به راه افتاد .

 آنشب در اتاق ضروريات اعضاي الف دال با شادي از شروع دوباره ي كلاسها بعد از دو هفته استقبال كردند ،

هري پرسيد : امروز چه وردي رو تمرين كنيم ؟

 سيموس پيشنهاد داد : چطوره امروز يك دوئل كنيم . تمرينه ديگه .

ـ نه سيموس دوئل آخر كلاس من يه پيشنهاد بهتر دارم .

ـ چه پيشنهادي فرد ؟

ـ خب راستش اون جادويي كه پروفسور مك گونگال بهمون ياد داد يادتونه ؟ همونيكه چند تا جادو رو با هم آزاد مي كرد .

ـ آره چطور مگه ؟

 فرد لبخندي زد و گفت : خب راستش من و جرج يه تغيير كوچولو بهش داديم فكر ميكنم كارساز باشه ، احتمالا خيلي به درد مي خوره .

جرج خنديد و گفت قول ميدم پشيمون نشين . كاربرد دفاعيش حرف نداره .البته تو حمله بیشتر کاربرد داره.

رون با حيرت پرسيد : نگفته بودي جادو هم اختراع ميكني ؟ حالا اين طلسم جديد چه جوريه ؟

فرد صدايش را صاف كرد : اسمش پرنده ي مرگه . خب بايد بگم تا حالا نتونستيم بيشتر از 4 تا طلسم توش قرار بديم . طرز كارشم خيلي آسونه

ـ يه دقيقه صبر كن فرد .

ـ چيزي شده جرج ؟

جرج لبخند موزيانه اي زد و گفت : فكر نمي كني بهتر باشه اول عملكرد شو ببينن .

هري از برق چشمان آن دو فهميد كه برنامه ي جالبي پيش رو دارند و به راحتي فهميد كه اين برنامه در مورد چه كسي است .

ـ باشه . كي ميتونيم تاثير اين شاهكار شما رو ببينيم .

 جرج كه متوجه منظور هري شده بود گفت: فردا صبح بعد از صبحانه تو راهروي منتهي به برج شمالي .

ـ باشه پس فردا همتون سر ساعت 8 اونجا باشين . ميخوام نظرتونو راجع بهش بدونم خب حالا بهتره ترمينو شروع كنيم .

درست در همين وقت چند ضربه به در اتاق خورد ، هري نگاهي به اعضاي گروهش كرد .

ـ همه هستن ؟ يعني كيه ؟ ببينم كسي آدرس اينجا رو به بقيه داده ؟

. هرميون آرام بلند شد و در را باز كرد پروفسور مك گونگال وارد شد .

ـ شب بخير پروفسور .

مك گونگال نگاه تندي به هري كرد : پاتر اينجا چيكار مي كني فكر كنم بهت گفتم بري استراحت كني

_ پروفسور گفتين كوييديچ بازي نكنم نگفتين جلسه الف دال نداشته باشيم .

مك گونگال لبخندي زد : باشه ، خیلی کله شقی بچه! ميتونم امشب منم همراهيتون كنم ؟

ـ البته ، بفرماييد تو .

مك گونگال وارد شد نگاهي به افراد حاضر در اتاق كرد : خوبه ، همه هستن . ببينم . برنامه ي تمرين امروزتون چيه ؟

ـ راستش هنوز نمي دونيم پروفسور .

مك گونگال سري تكان داد : چطوره يه جادوي جديد ياد بگيرين . طلسم موراسوكورا كسي كاربرد شو ميدونه ؟

هري به بقيه گروه نگاه كرد . همه ناخودآگاه به هرميون نگاه مي كردند .

هرميون اخمي كرد و گفت: چرا به من نگاه مي كنين . من تا حالا اسم اين طلسم روهم نشنيدم .

 مك گونگال لبخندي زد درسته چون اين اسم اختراعه خودمه .

ـ شما ؟

ـ بله لانگ باتم . اين طلسم يكي از سه طلسم مهميه كه ميخوام همتون ياد بگيرين . با اين طلسم مي تونين دشمن رو گيج كنين . و اين بهتون فرصت حمله يا فرار ميده . كاربردش خيلي مشكله و بايد بگم كمي هم درد داره البته اين درد به مرور زمان از بين ميره . خب حالا به من نگاه كنين .

 مك گونگال حركتي به چوبدستي اش داد : موراسوكورا . بلافاصله برقي پيچيد و مگ گونگال ناپدید شد ، هري با حيرت به اطرافش نگاه كرد 2تا مك گونگال ؟

يكي نزديك در و يكي پشت كمد هر دو با هم حركت سريعي به چوبدستي شان دادند و دو ورد متفاوت را به اطراف  فرستادند

ـ عاليه

ـ فوق العادس

ـ خوب اين طلسم خيلي قويه ميتونين در مواقعي كه به كمك احتياج دارين ازش استفاده كنين اما نيروي زيادي مصرف مي كنه بنابراين زياد استفاده نكنين با اين طلسم ميتونين حتي در جاهايي كه طلسم ضد غيب شوندگي دارن غيب بشين فقط در همونجا ميتونين ظاهر بشين بعد حركت ديگري به چوبدستي اش داد : ماهولاكورا . بلافاصله به حالت عادي در آمد .

_خب حالا تمرين رو شروع كنين .

 تمرين اين طلسم سخت تر از آن بود كه فكرش را مي كردند. هيچ كدام موفق به اجراي آن نمي شدند بعد از سه ساعت تمرين همه خسته و كلافه دست از كار كشيدند .

مك گونگال با ديدن چهره هاي خسته و شاكي آنها لبخندي زد : هي بچه ها زيادم بد نبود ، ياد گرفتن اين طلسم حالا حالا ها كار داره ، بهتره اصلا عجله نكنين . براي امشب كافيه .

هري به وسط اتاق رفت . خب حالا كي مي خواد دوئل غير لفظي كنه ؟

ارني جلو آمد : من هري

_خب دوئل اينبارمون جدي تره يه داوطلب ديگه هم ميخوام . فرد جلو آمد

ـ خوب شما دو تا به من حمله كنين اول ما با هم دوئل مي كنيم . بعد بقيه گروههاي دو نفري تقسيم ميشن و تمرين مي كنن .

پروفسور مك گونگال نگاه تهديد آميزي به هري كرد ، هري ميدانست كه او نمي خواهد در حضور بقيه به هري بگويد كه بايد استراحت كنه ، بنابراين نهايت سوء استفاده را كرد: شروع كنين .

 فرد حركت كرد قبل از اينكه هري به او جواب بدهد ارني هم طلسم سرخ رنگي را به طرفش فرستاد هري جا خالي داد چرخي زد و با يك حركت سريع هر دو طلسم را دفع كرد . فرد جادوي ديگري فرستاد ، هري آنرا دفع كرد ، و به سرعت جادويي به طرف ارني فرستاد ، ارني جاخالي داد و جادوي ديگري فرستاد . هري آن را دفع كرد و جادوي ديگري فرستاد . مبارزه چند دقيقه اي به همين منوال ادامه داشت كه پروفسور مك گونگال فرياد زد:. بسه . هر سه ايستادند . دو طلسم با هم به فرد برخورد كرد و ارني نفس زنان روي زمين افتاد . آثار يكي دو طلسم بر بدنشان معلوم بود . هري با تعجب متوجه شد كه همه حتي مك گونگال با حيرت نگاهش مي كنند چند لحظه سكوت گذشت مك گونگال با تعجب گفت : كارت خوب بود پاتر حالا دوشيزه گرنجر هم اضافه ميشه . ميخوام ببينم چطور با سه تاشون مبارزه ميكني ،‌هري سر تكان داد

مك گونگال رو به فرد و ارني كرد : شما دو تا خسته شدين جاتونو با جرج و رونالد ويزلي عوض كنيد . رون و جرج جلو آمدند و كنار هرميون ايستادند

هري با خودش فكر كرد : مك گونگال توقع داره با هر سه شون بجنگم ؟ اين كه خيلي مسخره س  اما وقتي به ياد آورد كه تا همين چند لحظه قبل داشته با دو نفر مي جنگيده خوش هم تعجب كرد .

ـ خوبه شروع كنيد . سه طلسم همزمان به طرفش آمدند هري غلتي زد و با يك ورد دو طلسم را منحرف كرد . سومي از كنارش رد شد . طلسمي به طرف جرج فرستاد كه به خوبي آن را دفع كرد اما در يك لحظه متوجه شد كه دو طلسم از دو طرف به سمتش مي آيند هري چرخي زد و طلسم رون را منحرف كرد. طلسم هرميون آستين ردايش را شكافت

. بسرعت عكس العمل نشان داد و دو طلسم را به سرعت به طرف هرميون و جرج فرستاد هر دو با طلسم هري را منحرف كردند و باز به او حمله كردند . در يك لحظه هري با يك حركت رون و هرميون را خلع سلاح كرد و جادويي به طرف جرج فرستاد كه محكم او را به ديوار كوبيد و پخش زمين شد .

هري با نگراني به طرف جرج دويد : حالت خوبه ؟

جرج خنده اي كرد : عاليه ، پسر شاهكار كردي.

 هري دست او را گرفت و بلندش كرد چند نفر با دهان باز نگاهش مي كردند . وقتي سرانجام كلاس تعطيل شد . هري از رون پرسيد : اينا چشون بود ؟ رون با تعجب گفت : يعني نفهميدي ؟ تو معركه بودي هري .

هرميون پرسيد : اين مدل دوئل رو از كجا ياد گرفتي ؟ حتي مك گونگال هم حيرت كرده بود هري صادقانه جواب داد : نمي دونم !

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در سه شنبه 1385/03/30 و ساعت 13:31 |

 

 

تیم ملی هم باخت تا الان که دقیقه ی هفتاد و نهه دو هیچ

اما از حق نگذریم بد بازی نکردن.بهر حال پرتقال بود.اگه ما بودیم آب پرتقالش میکردیم.

حذف شدیم رفت.اما نیمه ی اول خیلی خوب بود.

 خب امیدوارم از خوندن فصل سیزده لذت برده باشین و خوشحال میشم انتقاداتتونو برام بفرستید تا بتونم تصحیحش کنم

 

برای امروز دو تا فلش جالب داریم که یکیشو ریموس عزیز برام فرستاده 

 

فلش 

 

اینم یه عکس

 

عکس 

  

برای جلوگیری از افسردگی  ناشی از باخت این مطلب هدیه به کنکوری های عزیز

خوش باشین نظر یادتون نره

کنکوریها

  
کنکوري‌ها به سه دسته تقسيم
ميشوند:

1- خرخونها:

موجوداتي شبه انسان، از نظر اين گروه زندگي يعني کنکور، کنکور يعني زندگي. شک ندارم آنها يکسال

تمام است که خود را در آينه نديده اند. در طي اين يکسال حرفي جز در مورد درس و تست و کنکور از

دهن آنها خارج نشده، آنها يکسال تمام است که در حال زدن خر بدبخت هستند و حتي در اين دقايق آخر

 نيز دست بردار نبودند. آنها در اين يک سال شايد فقط يکي دو شب، شش ساعت خوابيده باشند به اين

 اميد که بعد از قبولي در دانشگاه يکي دو هفته‌اي فقط بخوابند. من به اين دسته پيشنهاد ميکنم از

 همين الان بروند و با خيال راحت بخوابند و هيچ خودش را ناراحت نکند زيرا که رتبه‌هايشان از هم اکنون

 فروخته شده است.

2-درس خونها:

انسانهايي که در طي اين يکسال هم درسشان را خوانده‌اند هم خودشان را در آينه ديده‌اند، هم

سريالهاي آموزنده‌ي صدا و سيما را تماشا کرده‌اند و فيض برده‌اند، هم با دوست پسر يا دوست دختر

 خود... (از ذکر ساير موارد به دليل مسائل امنيتي معذورم)

3- بي خيالها):مثل من)

گروهي هستند که اکثر آنها تحت تاثير ترانه‌ي «خيالي نيست» قرار گرفته‌اند و در طي اين يکسال کلاً

 بي‌خيال کنکور و درس و مدرسه شده اند. آنان بسيار باهوشتر از دو دسته‌ي اول هستند زيرا مي‌دانند

 سؤالات کنکور شب امتحان به دستشان ميرسد، پس چه نيازي به زحمت کشيدن است.اين گروه يک

سال تمام خوردند و خوابيدند و آن شب زنده‌داريهاي گروه اول را تحمل نکرده اند و فقط يک شب پا به پاي

دسته‌ي اول بيدار مي‌مانند (براي خواندن سؤالات کنکور). اين دسته به احتمال 99 درصد به دانشگاه راه

پيدا ميکنند. (اون يک درصد را هم محض خنگ بودن طرف گفتم)

بله، اينها آينده سازان مملکت ما هستند

با تشکر از وبلاگ آنتی گرل(ضعیفه)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در شنبه 1385/03/27 و ساعت 18:16 |

 

 

 

فصل سيزدهم  يك قدم تا مرگ

چند دقيقه بعد هري پشت در دفتر مدير بود ، نفس زنان در زد و وارد شد ، نامه ي دامبلدور را مستقيماً به دست لوپين داد .

 لوپين نامه را خواند چهره اش در هم رفت : خب پس نبايد كار ساده اي باشه بايد امتحان كنيم ببينيم كدوممون ميتونه ، بعد چوبدستي اش را بالا برد : آلامانس ، كوائرلانس ..  بنگ  بلافاصله لوپين به گوشه اي پرتاب شد و در حاليكه نفس نفس ميزد و از درد به خود مي پيچيد به گردنبند نگاه كرد .

مودي از جايش بلند شد و چوبدستي اش را بلند كرد : آلاما..

 اما او هم به شدت به ديوار كوبيده شد . چارلي و هارگريد هم به همين مشكل برخوردند . لوپين رو به پروفسور مك گونگال كردو بااستیصال گفت : مينروا بهتره تو هم يه امتحاني بكني

پروفسور مك گونگال چوبدستي اش را بالا برد : آلامانس  كوئرلانس فك .. اما او هم موفق نشد . هر پنج نفر روي زمين افتادند و نفس نفس ميزدند معلوم بود فشار زيادي را تحمل كرده اند .

 لوپين با تعجب گفت ، عجيبه  چطور همچين چيزي ممكنه ؟! ما هيچ كدوم نمي تونيم اونو از بين ببريم !!

چارلي گفت : يعني  ميخاي بگي جاودانه سازها نابود نشدني اند ؟

ـ نه !

همه با هم به طرف صدا برگشتند هري چوبدستي اش را در آورده بود و داشت آن را بالا مي آورد كه:  اكسپليارموس

لوپين با سرعت چوبدستي هري را از دستش بيرون كشيد و با نگراني گفت : هري ، اين كار خيلي خطرناكه ، نمي خوام بلايي سرت بياد . هري با قاطعيت گفت : دامبلدور ميخاست من اين كار رو بكنم پس مي تونم .

ـ ما ميدونيم پاتر ، اما انجام اين كار ميتونه منجر به مرگ بشه ، فشار ناشي از خارج كردن روح از جاودانه ساز خيلي زياده ، دامبلدور رو يادت رفته ؟ ما نمي دونيم ممكنه چه اتفاقي بيوفته ، بايد دنبال كس ديگه اي بگرديم .

هري به تندي جواب داد : پروفسور ، پيش گويي راجع به من بوده و اگه اون ميگه فقط من ميتونم ولدمورت رو نابود كنم . پس ميتونم جاودانه سازشم نابود كنم .

ـ ولي هري..

هري با قاطعيت گفت : من ديگه بچه نيستم .

 بعد خيلي مطمئن به سراغ لوپين رفت و چوبدستي اش را از لوپين كه با تحير به او نگاه مي كرد گرفت ، مستقيم به سراغ گردنبند كه روي زمين افتاده بود رفت و چوبدستي اش را بالا گرفت :

آلامانس:  گرماي شديدي وجودش را به آتش كشيد تنش داغ شد . صدايي مضطرب پرسيد : حالت خوبه هری

كوئرلانس : بدنش به لرزه درآمد ، فريادهاي مضطربي مي شنيد كسي صدايش مي كرد بدنش مي سوخت دردي در سرش پيچيد از درد جايي را نمي ديد .

فك تور : چند نفر با چشمان از حدقه در آمده نگاهش مي كردند .بدنش به شدت مي لرزيد نبايد نااميد مي شد  اما  چرا بايد اين گردنبد را نابود كنم ؟ گردنبند قشنگيه ، كي گفته اين خطرناكه ؟

صدايي جواب داد : یه پیر مرد خرفت؟ قلبش فریاد زد:دامبلدور خرفت نيست ، اون بزرگترين جادوگر دنياست .

 صدا جواب داد : واقعاً پس چطور كشته شد . هري لرزيد لحظه ي كشته شدن دامبلدور در برابر چشمانش جان گرفت : دامبلدور ميخواست اين گردنبد نابود بشه فكرش را جمع كرد . اين يك جاودانه سازه بايد نابودش كنم چوبدستي اش را حركتي داد :

فالاكشن : حاله اي از نور دورش را گرفت ، گردنبند از زمين بلند شد و بين زمين و آسمان معلق شد ، درد شديدي وجودش را گرفت ، يك نفر او را شكنجه مي داد ، از درد نعره اي كشيد كسي در وجودش او را شكنجه مي داد .

مولامپس : روي زمين افتاد نفسش به سختي در مي آمد ، صداهايي از اطرافش مي شنيد يك نفر سعي مي كرد به او نزديك شود : هري بسه ، بنگ به طرفي پرتاب شد ، چند طلسم همزمان به طرفش آمد  اما با برخورد به ديوار نوري كمانه كرد ، باز هم بي اثربود داشت ميمرد . مرده بود حس ميكرد كس از درون او را تكه تكه مي كند از درد نعره میکشید. خون از بدنش فوران كرد نفسش در نمي آمد . هيچ چيز نمي ديد ، تمام شد مرده بود

درست وقتي كه كاملا نااميد شده بود صدايي آشنا را شنيد . هري بلند شو تو مي توني . به زحمت چشمانش را باز كرد .سایه ی مردی قد بلند با موهای بلند خوش حالت روی سرش افتاد به زحمت صدایش کرد: ـ سيريوس !

دستش را در دست گرفت : تو ميتوني تمومش كن هري

به سختي بلند شد پاهايش مي لرزيد :

تالاس: خون ريزي شديد تر شد . سيريوس با لبخندي به او گفت : موفق ميشي ، چشمان زيبايش ميدرخشيد هري ناليد : نمي تونم

ـ چيزي نمونده هري ، تو ميتوني بايد بتوني . هري ناليد :، نمي تونم . دردش شدت گرفت سرخي خون را احساس مي كرد و فريادهاي نامفهومي را مي شنيد . دست لرزانش را جلو برد و چوبدستي اش را برداشت و با آخرين توانش فرياد زد :

كر:  انفجار مهيبي در ديوار نوراني رخ داد و هري به شدت به ديواره ي آن كوبيده شد نور سرخ رنگي از هري خارج شد و به گردنبند خود سايه سياهي از آن خارج شد و با صداي زوزه مانندي کر کننده به هوا رفت همزمان نوري طلايي رنگ هري را در برگرفت گردنبند بر زمين افتاد و حصار از بين رفت و سيريوس ناپديد شد هري به شدت مي لرزيد همه چيز را تا مي ديد .دیگر طاقت نیاورد نقش زمین شد

چند نفر به طرفش دويدند صداي نگران آشنايي گفت : هري ! حالت خوبه ؟

 به زحمت چشمانش را باز كرد ، لوپين با چشمان نگران سر او را در بغل گرفته بود و به او نگاه مي كرد : تو موفق شدي هري .

هري نفس عميقي كشيد همه جا تاريك شد .

همه جا تاريك بود . تونل بزرگي پيش رويش بود ، جلو رفت نوري به طرفش مي آمد تنش درد مي كرد ، خسته بود ، ناگهان تاريكي از بين رفت و شعله هاي آتش دورش را گرفت ، فرياد زد  جيغ كشيد ، صداهايي وحشت زده دوره اش كردند :

ـ خداي من

ـ چش شده ؟

ـ ريش مرلين كمكش كن !

در قبرستان تاريكي پيش مي رفت ، سدریک مرده بود ، سايه اي به طرفش آمد ، قد بلند و باريك با شنل سياهي كه كلاهش را روي سرش كشيده بود و صدايي كه مو بر اندامش راست مي كرد چوبدستي اش را بالا گرفت : كروشيو هري جيغ كشيد درد در دستش پيچيد ، بدنش تكه تكه مي شد زير پايش خون به راه افتاد بود و چند بدن پاره پاره در اطراف افتاده بود ، بدنهاي سيريوس ، لوپين فرد و جرج ناباورانه فریاد کشید

ولدمورت به وسط حلقه  رفت ، دستش را دراز كرد ، رون ، هرمیون و جيني را جلو كشيد و چوبدستي اش را بلند كرد .

هری التماس میکردـ نه ، خواهش مي كنم اونا رو نه ، عاجزانه فرياد مي زد ، چوبدستي حركت سريعي كرد ، خون همه جا را گرفت ، هري جيغ كشيد و نشست . همه جا تار بود ، چند صداي وحشت زده به گوش رسيد :

ـ بهوش اومد

ـ هري چي شده ؟

ـ خداي من

 بدنش مي لرزيد ، آرام زمزمه كرد : آب . دستي جام آبي را به دهانش نزديك كرد جرعه اي خورد ، بيهوش شد . اينبار كه بهوش ,آمد همه جا تاريك بود صداي نفسهاي آرام كسي را در نزدیكي اش مي شنيد تمام بدنش درد مي كرد ، به سختي حركتي كرد ، رون و هرمیون و جيني در دو طرف تختش به خواب رفته بودند .

صدايي خسته با خوشحالي گفت : بهوش اومدي ؟! باورم نميشه . سرش را برگرداند : لوپين پيرتر از هميشه به نظر ميرسيد

از صداي او رون و هرمیون هم بيدا شده بودند.:

ـ هري ! واي رون هري بهوش اومد . رون هيجان زده گفت : حسابي ما رو ترسوندي رفيق .

هري با بغض و ناباورانه آنها نگاه كرد : شماها  زنده اين؟

ـ مگه قرار بود نباشيم ؟ این زنده بودن توئه که عجیبه.

نفس راحتي كشيد سعي كرد بلند شود ، لوپين اجازه نداد : نبايد بلندشي فشار زيادي رو تحمل كردي ! منكه هنوز باورم نمي شه زنده مونده باشي .

هري بياد چيزي افتاد : گرنبند

ـ نابود شد هري ، تو نابودش كردي ، بهت افتخار مي كنم . هري

نفس راحتي كشيد .

لوپين رو به رون كرد : برو مالي و مينروا رو صدا كن .

 رون بيرون دويد : صداي هق هق گريه اي بلند شد . جيني و هرمیون در آغوش هم گريه مي كردند . ضعف داشت . دراز كشيد خوابش برد .

 صداهايي در اطرافش شنيد ، چشمانش را باز كرد همه جا روشن بود پرده هاي دور تختش كشيده شده بود و چند نفر آرام با هم صحبت مي كردند .

ـ ريموس تو مطمئني ؟

صداي لوپين رنجيده گفت : مينروا ، غير از من رون و هرمیون و جيني هم ديدن .

صداي هرمیون را شنيد : بيداره شد چند دقيقه هم مارو نگاه كرد ، ولي خيلي خسته بود وقتي رون اومد دنبال شما دوباره از حال رفت .

ـ منكه هنوزم باورم نمي شه ، بيشتر از يك هفته بيهوش بوده ، شفادهنده هاي سنت مانگو ازش قطع اميد كردن چطوري ممكنه هري هنوز زنده باشه ؟ خانم ويزلي اين را گفت و گريه را سر داد .

صداي خانم پامفري را شنيد : آرومتر ، اينجا درمانگاهه ،‌ نيمفادوراكي گفت از تختت بلند شدي ؟ عزيزم تو به استراحت احتياج داري .

ـ من خوبم پاپي ، نگران هري ام ، باورم نمي شه كاري كه هري كرد انرژي و قدرت جادويي زيادي ميخواد ، مينروا اون چطور تونسته ؟

ـ خود منم نمي دونم ، وقتي خواستم نابودش كنم حتي نتونستم ورد سوم رو بگم ، وحشتناك بود .

چارلي تاييد كرد : تو عمرم همچنين دردي نكشيدم نمي دونم هري چطوري تحمل كرد .

هاگريد با صدايي گرفته گفت : وقتي افتاد گفتم مرده ، ريموس خيلي سعي كرد بره كمكش ولي نشد

هري ديگر نمي شنيد . سرش درد مي كرد به آرامي به خواب رفت .

+ نوشته شده توسط پروتی در چهارشنبه 1385/03/24 و ساعت 19:0 |

 

میبینم که همه مون خیط شدیم

 .اینم از گند دروازه بان تیم ملی و البته علی دایی

غم آخرتون باشه

.دعا کنین تو ورزشگاه یه ساعقه بزنه تو سر بعضی ها که اینقدر گند میزنن

از اونجا که حالم گرفتس بیشتر از این نمینویسم برای بازی بعدی دعا کنین

 

 

 اینم یه فلش برای خالی نبودن عریضه

فلش

+ نوشته شده توسط پروتی در یکشنبه 1385/03/21 و ساعت 21:41 |

چون دفعه ی قبل فرصت نشد جواب جغد های این دو بار رو با هم میدم.ضمنا

فلور جون و آقا امید متاسفانه من یکی تازه کارم و زیاد در مورد تبادل لینک اطلاعات ندارم .اگه لطف کنی برام توضیح بدی ممنون میشم و خوشحال میشم تبادل کنیم

امیر آقا حتما در اولین فرصت بهت سر میزنم .از لطفت هم ممنونم

ققنوس عزیز لینک جیمز رو در اولین فرصت درست میکنم

تک شاخ خانم من پروتی هستم .قبلا هم گفتم آریا از این وبلاگ رفته اما بخاطر مشکلات بلاگفا من هنوزم با نام اون آپ میکنم .ضمنا وبلاگ فلور رو میتونی تو قسمت پیوندهای  دوستان پیدا کنی

ققنوس دوی عزیز ددر اولین فرصت مزاحمت میشم

اسنیپ جان من هفته ای یه بار آپ میکنم

به علی آقای دامبلدور هم حتما دوباره سر میزنیم.اگه خواستی لینکمو با نام داستانم بذار.

لیلا خانم پی دی اف فصل یک تا ده رو در وبلاگ داستانهای  هرمیون میتونی ببینی با این وجود اگه خواستی خبرم کن تا برات میل بزنم(نری تو وبلاگ هرمیون دیگه به ما سر نزنی ها)

با تشکر از  الکس عزیز

 

 

چند تا جک(اگه کسی جک جدید داشت خبرم کنه)

 

يه آباداني جوهر خودكارش تمام شد ترك تحصيل كرد

رشتي ها به دکمه ميگن : بستني !!

 

تركه داشته راديو پيام گوش ميداده،‌ گزارشگره ميگفته: راه بهارستان به امام حسين بسته‌است، راه انقلاب هم به امام حسين بسته‌است... ‌تركه ميگه:‌ باشه بابا بستس كه بستس، ديگه چرا هي قسم ميخوري؟

 

تركه عكس كرگدن نشون ميدن ميپرسن

تو به اين چي ميگي؟

... گفت من قلت بكنم به اين چيزي بگم

 

يه زوج رشتي ده سال بچه دار نميشن ميان تهران بعد از مدتي خانم يه دختر مياره مرده اسمشو ميذاره هديه تهراني

 

يه روز يه قزويني از تركه سوال مي كند راسته كه تركها به خر مي گن داداش؟ قزوينيه ميگه آره داداش

 

 

 

اینم یه دعا

 

الهي! بينايي ده که از راه نيفتيم و بينايي ده که در چاه نيفتيم

 

الهي!آفريدي رايگان روزي دادي رايگان بيامرز رايگان که تو خدايي نه بازر گان

 

الهي! بنياد توحيد مارا خراب مکن وباغ اميد مارا بي آب مکن

 

الهي!ميبيني و مي داني و بر آوردن ميتواني

 

الهي بود و نابود من تورا يکسان از غم مرا به شادي رسان

 

 

 

 

 

چون دفعه ی قبل فرصت نشد جواب جغد های این دو بار رو با هم میدم.ضمنا

فلور جون و آقا امید متاسفانه من یکی تازه کارم و زیاد در مورد تبادل لینک اطلاعات ندارم .اگه لطف کنی برام توضیح بدی ممنون میشم و خوشحال میشم تبادل کنیم

امیر آقا حتما در اولین فرصت بهت سر میزنم .از لطفت هم ممنونم

ققنوس عزیز لینک جیمز رو در اولین فرصت درست میکنم

تک شاخ خانم من پروتی هستم .قبلا هم گفتم آریا از این وبلاگ رفته اما بخاطر مشکلات بلاگفا من هنوزم با نام اون آپ میکنم .ضمنا وبلاگ فلور رو میتونی تو قسمت پیوندهای  دوستان پیدا کنی

ققنوس دوی عزیز ددر اولین فرصت مزاحمت میشم

اسنیپ جان من هفته ای یه بار آپ میکنم

به علی آقای دامبلدور هم حتما دوباره سر میزنیم.اگه خواستی لینکمو با نام داستانم بذار.

لیلا خانم پی دی اف فصل یک تا ده رو در وبلاگ داستانهای  هرمیون میتونی ببینی با این وجود اگه خواستی خبرم کن تا برات میل بزنم(نری تو وبلاگ هرمیون دیگه به ما سر نزنی ها)

با تشکر از  الکس عزیز

 

 

چند تا جک(اگه کسی جک جدید داشت خبرم کنه)

 

يه آباداني جوهر خودكارش تمام شد ترك تحصيل كرد

رشتي ها به دکمه ميگن : بستني !!

 

تركه داشته راديو پيام گوش ميداده،‌ گزارشگره ميگفته: راه بهارستان به امام حسين بسته‌است، راه انقلاب هم به امام حسين بسته‌است... ‌تركه ميگه:‌ باشه بابا بستس كه بستس، ديگه چرا هي قسم ميخوري؟

 

تركه عكس كرگدن نشون ميدن ميپرسن

تو به اين چي ميگي؟

... گفت من قلت بكنم به اين چيزي بگم

 

يه زوج رشتي ده سال بچه دار نميشن ميان تهران بعد از مدتي خانم يه دختر مياره مرده اسمشو ميذاره هديه تهراني

 

يه روز يه قزويني از تركه سوال مي كند راسته كه تركها به خر مي گن داداش؟ قزوينيه ميگه آره داداش

 

 

 

اینم یه دعا

 

الهي! بينايي ده که از راه نيفتيم و بينايي ده که در چاه نيفتيم

 

الهي!آفريدي رايگان روزي دادي رايگان بيامرز رايگان که تو خدايي نه بازر گان

 

الهي! بنياد توحيد مارا خراب مکن وباغ اميد مارا بي آب مکن

 

الهي!ميبيني و مي داني و بر آوردن ميتواني

 

الهي بود و نابود من تورا يکسان از غم مرا به شادي رسان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در جمعه 1385/03/19 و ساعت 0:18 |

 

فصل دوازدهم

دو روز بود كه جيني در دمانگاه قلعه بستري بود . هري ، رون و هرمیون هر روز به جيني سر ميزدند ، خانم پامفري گفته بود كه طلسم زاخارياس باعث شكستگي استخوان بيني و چند استخوان قفسه ي سينه جيني شده و هر چند كه او در يك چشم بر هم زدن اين مشكل را حل كرد  ولي جيني بايد چند روزي بستري باشد .

همينكه از درمانگاه خارج شدند رون با عصبانيت گفت : اون عوضي عمدا اين كار رو كرد .

ـ رون ! اين بار صدمه كه اينو میگي . ما هم مي دونيم كه زاخارياس ميخاسته تلافي كنه .

هري با خشم گفت : هرميون ، از تلافي گذشته بود . اگه دير جنبيده بودم جيني را كشته بود رون با حرص گفت: تو كلاس امروز حالشو جا ميارم .

ـ به نظرم جريمه ي هري حالشو جا آورده  هرميون لبخندي زد ( هري زاخارياس را مجبور كرده بود كه يك هفته با هاگريد كار كنه و اين تنبيه شامل بيل زدن تمام جاليز كدو حلوايي هاگريد بدون استفاده از جادو ، ايجاد يك مزرعه ي جديد و چند سفر به جنگل ممنوع هم میشد .

هري نگاه پرخشمي به اطراف كرد و با عصبانيت گفت : نه ، رون . من گذاشتم جيني با زاخارياس مبارزه كنه خودمم جبران مي كنم .

هرميون كه مي خواست بحث را عوض كند پرسيد : راستي هري چرا مك گونگال خواسته كلاس امروزم تو اداره كني ، مگه لوپين حالش بهتر نشده ؟

صداي جرج از پشت سر گفت : لوپين رفته ماموريت معلوم نيست كي برگرده .

فرد ادامه داد : اگه خواستين حال اسميت رو بگيرين ميتونين رو كمك ما هم حساب كنين .

ـ ممنونم ولي ميخام خودم حالشو جا بيارم . هري اينو گفت و پرسيد : ميشه بگين شما دو تا چرا همش پشت سر ما سبز ميشيد ؟

ـ فضولي نكن ! ماموريت سريه . فرد اينو گفت و با لبخندي از آنها دور شد

. هري در كلاس آنروز جادوي سپر مدافع را به دانش آموزان آموزش مي داد . البته طبيعي بود كه غير از اعضاي الف دال هيچ كدام از بچه ها موفق به اجراي آن نمي شدند . هري مي دانست كه سن اكثر آنها خيلي كمه و قدرت ايجاد سپر مدافع را ندارند . اما ميخاست مطمئن باشد كه در صورت حمله ي احتمالي ديوانه سازها حداقل مي توانند از خود دفاع كنند بخصوص كه در دو روز گذشته پيام امروز دائما گزارشاتي از حمله ي ديوانه سازها را به خانواده هاي جادوگر منتشر مي كرد ،در قسمتی از گزارش خبر حمله ی دیوانه سازها به یک مهدکودک مشنگی و بوسیدن حدود سی بچه ی بیگناه همه را منقلب کرد. اوبا پشتکاری بینظیر دو جلسه ي گذشته را براي همين كار گذاشته بود و تصميم داشت تا وقتي همه اين جادو را ياد نگرفته اند به كارش ادامه دهد ، در اين بين اعضاي الف دال در گوشه و كنار با آموزش بقيه به هري كمك مي كردند .

آنشب طبق قرار قبلي ساعت شش و نيم از خابگاه خارج شد و بسمت اتاق نيازمنديها رفت و ده دقيقه بعد زمانيكه همه ي اعضاي گروه جمع شدند . پروفسور مك گونگال به آنجا رسيد . ميندوا مك گونگال سه ضربه ي آرام به در زد و وارد شد ، با نگاهي تعجب زده به هجده نفري كه روي بالشتك ها نشسته بودند و مشتاقانه به او نگاه مي كردند نگريست . و لبخندي زد ، كاري كه مي خواست با اين بچه ها انجام دهد براي او كه هميشه در رعايت قانون پافشاري مي كرد كمي عجيب بود . اما اينبار متفاوت بود . هاگوارتز به اين ارتش كوچك نياز داشت . به آرامي جلو آمد و روي تنها بالشتك خالي نشست . نگاهش از صورتي يكي به ديگري مي چرخيد هنوز مطمئن نبود كه داخل كردن اين بچه هاي بي تجربه در اين جنگ كار درستي باشد . با اين حال چاره اي نداشت چهره اش بار ديگر مصمم و محكم شد:. خوب بچه ها . واقعا خوشحالم كه شما رو در اينجا مي بينم . همه ي شما تا حدودي با علت تشكيل مجدد ارتش دامبلدور با خبرين و ميدونين كه ما به كمك شما احتياج داريم اما مطمئناً نمي دونين كه ما كي هستيم و چرا به كمك شما احتياج داريم .

ارني مك ميلان پرسيد : فكر مي كنم منظورتون هاگوارتزه

ـ نه آقاي مك ميلان ، در بين افراد اين گروه فقط چند نفرند كه از اصل قضيه تا حدودي باخبرند ، و من فكر مي كنم كه شما حق دارين بدونين كه چرا اين كارو انجام ميدين . نگاهش روي صورت مشتاق و منتظر افراد گروه چرخيد : حتما همتون اسم محفل ققنوس رو شنيدين .

هري بوضوح برق تعجب و حيرت در چشم دوستانش ديد :

ـ محفل ققنوس !

ـ انجمن ضد اسمشونبر ؟

ـ درسته محفل ققنوس يه انجمن براي مبارزه ولدومورت و افرادشه . كه توسط پروفسور دامبلدور تاسيس شده و تا بحال جلوي خيلي از نقشه هاي اونا رو گرفته . اونا مدتي قبل از طريق يكي از اعضاي محفل متوجه ميشن كه ولدمورت به دنبال تصرف هاگوارتزه .

دين توماس پرسيد : اما چرا بايد بخواد هاگوارتزو بگيره ؟

ـ سوال خوبيه آقاي توماس و من جواب خوبي براش دارم . هاگوارتز تنها جائيكه كه تا بحال زير فرمان اون در نيومده از طرفي جادوهاي باستاني هاگوارتز امكان ورود هيچ بيگانه اي رو به اينجا نميده بنابراين ولدمورت نمي تونه پايگاهي مطمئن تر از اينجا داشته باشه ،

نفس اكثر افراد در سينه حبس شد

 سيموس پرسيد : پس ... پس  وزارت خونه بايد به فكر دفاع از هاگواتز باشه

ـ متاسفانه نه آقاي فينيگان ، وزارت خونه هيچ وقت اين مسائل رو جدي نميگيره اما با توجه به حماقت هميشگي شون اين اصلا عجيب نيست  ـ پس بايد چيكار كنيم ما كه تنهايي از پس اونا بر نمي يايم .

ـ ما تنها نيستيم آقاي لانگ باتم ، اعضاي محفل ققنوس در كنار ما هستند . به علاوه امسال سعي شده كه همه ي شما رو براي محافظت از خودتون آماده كنيم .

ـ ولي ما تعدادمون خيلي كمه . نصف اعضای گروه برنگشتن.

ـ  واقعا دوشيزه لاوگود اينطوري فكر مي كني ؟ ببينم تو گروه ريونكلا چند نفر عضوند

ـ 65 نفر پروفسور درسته و به همين تعداد هم در سه گروه ديگه داريم . اينطور نيست ؟

ـ نه

چرا نه ؟_

ـ اسلايتريني ها با ما نيستن .

ـ دقيقا دوشيزه گرنجر . و اين يعني يه نقطه ضعف .که ما باید براش یه راه حل پیدا کنیم

اینبار رون گفت:قبلا هم گفتم اگه راه حل یعنی دوستی با اون خائنای اسلایترینی من یکی نیستم

هانا آبوت پرسيد : ولي اگه اسلايتريني ها طرف ما نيستن  حتما با ولدومورتن

ـ بله هانا و اين به ما ثابت شده . هري با خشم گفت ، پارسالم اونا باعث كشته شدن پروفسور دامبلدور شدن . اون مالفوي عوضي....

رون با وحشت به چهره ي هري نگاه مي كرد هيچ وقت او را اينقدر عصباني نديده بود ، چشمهايش از خشم مي سوخت و صورتش برافروخته شده بود. مك گونگال هم متوجه اين تغيير شده بود اما ترجيح داد او را به حال خودش بگذارد

ـ خب ، نمي دونم هري در چه حد براي شما توضيح داده اما دليل حضور مرگ خوارها در هاگوارتز و كشته شدن پروفسور دامبلدور خيانت چند تا از اسلايتديني ها بوده كه با زرنگي تونستن دوباره به هاگوارتز برگردن ( بعد با تاكيد بيشتري گفت فقط چند تا نه همشون ) پروفسور مك گونگال مدتي طولاني با آنها صحبت كرد و سرانجام بعد از اطمينان از علاقه ي اعضاي گروه به همكاري وظايف آنها را اينطور طبقه بندي و تقسيم كرد :

دراكو مالفوي و كراب وگويل بايد دائما تحت نظر باشن ، با توجه به اينكه افرادي از گروههاي مختلف در الف دال حضور دارن اين كار ساده ايه .

گشت شبانه اين گشتها كه اساتيد هم در اون حضور دارن هر شب از ساعت 12 تا 5 صبح ادامه داره در هر طبقه دو نفر از شما با يك استاد به اين كار مي پردازن البته براي اينكه فشار كمتري روي شما بياد تكاليفتون خيلي سبكتر از بقيه ي شاگردان خواهد بود

رون با خوشحالي گفت : پس يه نقطه مثبت داريم .

آموزش هاي دفاعي پيشرفته كه از همين امشب به شما آموزش داده ميشه

هانا آبوت پرسيد : پروفسور فكر نمي كنين بهتر باشه اين كلاسو براي همه ي بچه ها بذارين؟

متاسفم دوشيزه آبوت اين آموزشها ويژه ي شماست اما شما مي تونين در كلاسهاي هري اونا رو به بقيه آموزش بدين البته . مطمئنم متوجه شدين كه به همين علت هفته اي 2 جلسه بيشتر از اسلايتريتي ها تمرين دارين دليلشم اينه كه ما ميخايم اين تمرينات تا حدا امكان از ديد اعضاي اسلايترين مخفي باشد . صحبتهاي پروفسور مك گونگال و بحث درباره ي تقسيم وظايف اعضاي گروه تا ساعت 4 طول كشيد . ولي وقتي در ساعت دو و نيم هري به خوابگاهش رسيد نمي توانست پلك بزند تا نزديك صبح دراز كشيد و به برنامه هايي كه داشت فكر كرد و بالاخره با طلوع آفتاب به خواب فرو رفت .

بزودي هري فهميد كه فشار برنامه هايش بسيار بيشتر از سال پنجم تحصيلش شده طي دو هفته بعد از آنشب او فقط 4 ساعت در شبانه روز مي خوابيد . حتي زمان تمرين كوييديچ را به قبل از صبحانه انتقال داده بود با اين حال هنوز كمبود وقت داشت بعد از كلاسهاي درس و بلافاصله بعد از نهار كلاسهاي جديدش با پروفسور لوپين را شروع مي كرد كه سه ساعت طول مي كشيد بعد از آن يك ساعتي را به انجام تكاليفش مي پرداخت و به كلاسهاي بعدازظهر دفاع در برابر جادوي سياه يا جلسات الف دال ميرفت كه به تازگي مدت آن به چهار ساعت رسيده بود وقتي ساعت ده شب خسته و بي رمق به رختخواب مي رفت تا زمان اولين شيفت شبانه اش سه ساعتي مي خوابيد با حساب مراقبت هاي نوبتي دانش آموزان اسلایترين و انجام تمريناتي كه پروفسور مك گونگال براي جلسات الف دال تعيين مي كرد ديگر وقتي براي سرخاراندن نداشت .

كار رون و هرمیون راحت تر بود آنها با لوپين كلاس نداشتند و هرميون تمرين كوييديچ نداشت بنابراين آن دو سعي مي كردند به نحوي به هري كمك كنند آنها گاهي بجاي هري نگهباني مي دادند تا او بتواند چند ساعتي استراحت كند با اين وجود هري تقريبا بيشتر روز يكشنبه را مي خوابيد. كم كم وضع به جايي رسيد كه هرميون پيشنهاد گرفتن زمان برگردان را به هري داد اما رون به او يادآوري كرد كه هيچ ساعت زمان برگرداني در وزارت خانه نمانده هر وقت خسته ميشد به سيريوس و دامبلدور فكر مي كرد و به ولدمورت آنوقت با نيروي دو برابر به كار مي پرداخت . دوشنبه ساعت يك بعد از ظهر هري طبق قرار قبلي به دفتر لوپين رفت . لوپين مثل هميشه به گرمي از او استقبال كرد : خوب هري واقعا متاسفم كه اينقدر طول كشيد ولي خودت ميدوني كه اين روزا حسابي سرمون شلوغه .

هري نگاه تيزي به لوپين كرد : آره شنيده بودم ماموريت دارين . ميتونم بپرسم چي بود ؟

ـ متاسفانه نه هري ، البته به موقعش ميفهمي خب حالا بهتره كارمونو شروع كنيم

. ـ هري دريافت كه لوپين نمي خواهد موضوع ماموريتش فاش شود

ـ باشه . لوپين چوبدستي اش را حركتي بلافاصله 4 حلقه در چهار طرف اتاق ظاهر شد ، يكي پشت در يكي روي ميز ، يكي روي تخت و آخري روي كتابخانه ، حلقه فلزي و به قطر يك متر بودند و هري را به ياد تمرينهاي سال قبل آپارات مي انداخت با تعحب پرسيد : اين حلقه ها لوپين لبخندي زد : درست حدس زدي حلقه های ا آپاراته البته يكم بزرگتره .

ـ يعني ميخاين آپارات كنين .

ـ يه همچين چيزي .  ببين هري مینروا امكان آپارات كردن رو در اين اتاق فراهم كرده البته فقط در زمان تمرين ميدونم كه اين تمرين يكم سنگينه اما براي تمركز و سرعت عملت خيلي مفيده كاري كه تو بايد بكني اينه كه سرعت عملتو بالا ببري با من دوئل كني ، بايد بين اين حلقه ها آپارات كني و هر بار به من حمله كني و همزمان در مقابل حمله ي من از خودت دفاع كني

ـ فكر نمي كنم زياد سخت باشه

ـ لوپين لبخندي زد : زياد اميدوار نباش يه چيز ديگه هري اين حلقه ها طلسم شده اند يعني اگه بد آپارات كني ، يا خارج از محدوده ظاهر بشي بهت حمله مي كنن ضمنا اينم بدون كه اگه آپارات كردنت بيشتر از يك ثانيه طول بكشه بازم حمله مي كنن يه چيز ديگه اينكه منم كاملا جدي بهت حمله مي كنم بنابراين بايد حسابي حواستو جمع كني

.ـ باشه . هري جلو رفت و در اولين حلقه ايستاد به نظر كار ساده اي مي آمد منتظر دستور لوپين بود كه درد وجودش را گرفت طلسم سوزاننده از حلقه به او منتقل شده بود

لوپين خنديد : گفتم كه هري حضور تو توي حلقه نبايد بيشتر از يك ثانيه طول بكشه . بزودي هري فهميد كه اين كار اصلا ساده نيست . تمركز كردن روي نقطه دقيق آپارات انهم در كمتر از يك ثانيه ضمن حمله و دفاع همزمان اصلا ساده نبود . در بيست دقيقه اول حلقه ها دائما به او حمله مي كردند و بيشتر از ده بار توسط لوپين طلسم شد .

طلسم خشك كننده ، سوزاننده ، خلع سلاح و.نظر مي رسيد لوپين دردناك ترين طلسم ها را انتخاب كرده اين باعث از بين رفتن تمركز مي شد . بعد از نيم ساعت هري نفس زنان و زخمي روي زمين افتاد فكرش را هم نمي كرد . كه اين كار سخت باشد لوپين دست هري را گرفت و او را بلند كرد با نگاهي مهربان اما جدي سراپاي او را اندازه كرد:سخته ! اما موفق مي شي پاشو تازه اولشه ، لوپين چوبدستي اش را حركتي داد و يكي از حلقه ها را حذف كرد : خب فكر مي كنم بايد ساده ترش كنم زمان حضورت در حلقه ها سه ثانيه حالا دوباره شروع كن . وقتي هري از كلاس لوپين خارج شد تمام تنش درد مي كرد ، خسته بود و ناي حرف زدن نداشت ، از خير كلاس بعدازظهر دفاع در برابر جادوي سياه گذشت تا بتواند قبل از جلسه ي الف دال چند ساعتي استراحت كند پروفسور مك گونگال در كلاس آنروز جادويي به آنها ياد داد ، اين طلسم حالت ظرفي را پيدا مي كرد كه چند طلسم مختلف در آن گذاشته مي شد و به محض برخورد با هدف طلسمها آزاد مي شدند و معمولاً عواقب آن براي هدف زياد جالب نبودچونهر طلسمی در آن جا میگرفت . شخص حمله كننده بايد به محض پرتاب طلسم زير سپر مدافع خاصي سنگر مي گرفت تا از آسيب آن در امان باشد .

چند روز بعد باز هم لوپين به ماموريت رفت بنابراين هري بجاي او كلاس را اداره مي كرد اما خوبي اين مسئله براي هري روزي سه ساعت استراحت بيشتر بود هر چند كه حالا بهتر مي توانست آپارات كند اما هميشه فكر مي كرد كلاس با لوپين لذت بخش تر باشد . آنروز هري باز هم در كلاس تمرين به تمرين سپر مدافع پرداخت با گذشت 15 جلسه از اين تمرين هنوز هيچ كس نتوانسته بود پيشرفتي بكند و اين مايه ي نااميدي بود . با اين وجود هري و اعضاي الف دال به سختي تلاش مي كردند تا بالاخره ، هري نويل را ديد كه به يك پسر بچه ي سال چهارمي ريونكلاو طريقه ي درست حركت چوبدستي را توضيح مي دهد . بايد ضربه اي باشه ، فكرت رو روي يه خاطره ي خوب متمركز كن حالا امتحان كن . پسر چوبدستي را بالا آورد : اسپكتوپاترونوم . توده اي نقره اي رنگ و بيشكل از چوبدستي خارج شد اين اولين نفر بود .

هري با تشويق گفت : عاليه ، ده امتياز ميگيري ، داري موفق ميشي . بايد روي يه خاطره ي خيلي خوب تمركز كني . اگه خاطره ت به اندازه كافي قوي باشه مي توني درستش كني .

درست در همين وقت در سرسرا به دشت باز شد و هاگريد نقس زنان وارد شد ، هري هـ ري  هري برگشت هاگريد زخمي بود و چند جاي بدنش خونريزي داشت .

_خداي من  چي شده هاگريد ؟

ـ مهم نيست .پروفسور مك گونگال  گفت ميخاد ... ميخاد زود بري پيشش.

 هري به چهره ي متعجب و وحشت زده ي رون و هرميون نگاه كرد . رون پرسيد : چي شده هاگريد .؟

ـ هاگريد چيزي شده ؟

ـ نه فقط بايد زود بريم هري .

ـ باشه بريم  رون ، هرميون  ممكنه كلاسو ادامه بدين .

ـ باشه ، خيالت راحت هري . هريدوان دوان با هاگريد از در سرسرا خارج شد و بین راه با نگرانی پرسید :"اتفاقي افتاده هاگريد .

ـ مساله خيلي مهمه . مك گونگال بهت ميگه . زود باش بايد سريع بريم .

 آن دو به سرعت به پايين دفتر رسيدند

هاگريد نفس زنان گفت : آلبالو خشكه . مجسمه جان گرفت و كنار رفت ، چند دقيقه بعد آن دو پشت در دفتر مك گونگال بودند . هاگريد در زد ، صدايي از داخل گفت : بياييد تو .

 هري و هاگريد با هم وارد شدند ، دفتر مدير مثل هميشه بود ، مك گونگال پشت ميزش نشسته بود و رو بروي او سه فرد شنل پوش نشسته بودند ،کلاه شنل هیشان روی سرشان بود و رسمی به نظر میرسیدند: سلام ! بعد با شک ادامه داد:ا  پروفسور مثل اینكه بي موقع مزاحم شدم ، من يه وقت ديگه ميام .

ـ نه پاتر ، تو هم بايد باشي .

اين صداي يكي از شنل پوشان بود . هري اين صدای خش دار را به خوبي مي شناخت ، هر سه نفر دست بردند و كلاه و شنلهايشان  را برداشتند . لوپين ، چارلي ، مودي خسته و زخمي روبرويش نشسته بودند .

هري حيرت زده پرسيد : چ  چي شده  چه اتفاقي افتاده ؟

زبانش بند آمده بود قيافه ي هر سه آنها افتضاح بود .

چارلي سري تكان داد : يه حمله كوچيك ولي خوشبختانه آسيب جدي نديديم . فقط تانكس !!

چارلي نگاه سريعي به لوپين كرد . لوپين سر تكان داد . تو درمانگاست .

ـ آخه چرا ؟

ـ دوزخي ها بهش حمله كردن ، البته به موقع نجاتش داديم .

_حالا حالش چطوره ؟ خوب مي شه ؟ هري نگاهي به آن سه كرد كه اصلا شرايط خوبي نداشتند .بی تردید جای آنها هم کنار تانکس بود.

 از پاي چارلي خون روي سنگفرش اتاق مي ريخت  ، شنل مودي از چند قسمت پاره بود و پای سالمش خونريزي داشت و لوپين معلوم نبود چطور آنجا نشسته ؟

_ ولي حال شماها هم خوب نيست خانم پامفري بايد معاينه تون كنه .

لوپين ناله اي كرد : اون دير نميشه هري فعلا مساله ي مهمتري داريم بعد دست در جيب ردایش كرد و گردنبندي را در‌ آورد و هري با يك نگاه آن را شناخت گردنبد اسلايترين !‌  يك جاودانه ساز !

هري با شگفتي گفت : عاليه شما موفق شدين ! از كجا  ؟چطوری؟

مودي لبخندي زد و چشم سحرآميزش با حركت وسيعي به طرف در چرخيد ، هري ميدانست كه او مي خواهد مطمئن شود كسي به حرف آنها گوش نمي كنه ، تويه پرورشگاه مشنگي ، خب كار آسوني نبود اما بالاخره موفق شديم .

هري پرسيد : خب ، پس چرا نابودش نكردين ؟

مودي غريد : فكر كردي الكي به اين روز افتاديم . هري منظور او را نفهميد چارلي در تاييد مودي سر تكان داد : سعي كرديم ولي نشد ، ظاهراً روش خاصي داره كه ما ازش بي خبريم ، هري ما ميخايم يدونيم احتمالاً تو نمي دوني اون چيه ؟ هر چي باشه دامبلدور قبلاً يكيشونو نابود كرده ، فكري در سر هري درخشيد : چرا  پروفسور دامبلدور به من گفت .

لوپين با حيرت پرسيد : كي ؟ كجا ؟

ـ تو همون نامه اي كه شما بهم دادين يه يادداشت بود .

لوپين با خوشحالي گفت : بيارش هري  هر چي زودتر اينو نابود كنيم بهتره . هري به سرعت از دفتر خارج شد و از پله ها بالا دويد . با آخرين سرعت به طرف برج گريفندور دويد.

 صداي رون و هرمیون از پشت سر بگوشش رسيد : هري؟ كجا ميري !

هري حتي برنگشت در همان حال كه مي دويد فرياد زد: دنبالم بياين ، زود باشين .

هر سه نفر به سرعت وارد سالن عمومي شدند . هري فرصت حرف زدن نداد و به سرعت به طرف خوابگاه دويد . رون و هرمیون هم به دنبالش . صندوقش را باز كرد و بسته ي هديه ي لوپين را در آورد .

هرميون پرسيد : هري چيزي شده ؟

هري نامه دامبلدور را برداشت : موفق شدن .

ـ كيا ؟ چي مي گي تو ؟

ـ بايد برم وقتي اومدم براتون ميگم . بعد به سرعت از پله ها پايين دويد و آن دو را مبهوت و متهير برجا گذاشت .

+ نوشته شده توسط پروتی در چهارشنبه 1385/03/17 و ساعت 11:57 |

اينم دو تا عکس از جيمز وسيريوس بلک پانزده ساله به نظر من اين  کارگردان يه چيزيش ميشه کجاي اين شبيه سيريوسه؟  خداييش من بهتر اين فيلمو ميساختم.از بحث تکراري فجايع فيلم سه و چهار که بگذريم هر کسي دو دفعه کتابو خونده باشه ميدونه اين قيافه با چهره ي توصيف شده تو کتاب فرغ داره .البته اگه کارگردان فيلم پنج همون کارگردان فيلم چهار  و سه باشه ديگه تکليف روشنه .احتمالا اين دفعه آمبريج براي نجات سيريوس ميره وزارت خونه .هري از مدرسه اخراج ميشه. دامبلدورم ارتش هري پاترو ميسازه ميگين نه نگاه کنين  بازم بگین آپ نمیکنی (منبع دیوانه ساز ایرانی)

عکس جیمز   عکس سیریوس

 

+ نوشته شده توسط پروتی در شنبه 1385/03/13 و ساعت 20:7 |

عید شما مبارک .خوب چون اکثر دوستان این چند وقت آپ نمیکنن  به فکرم رسید چند تا جوک بذارم(حالا شما بگین چه ربطی داشت؟!)

 


از تركه ميرسن: اسمت چيه؟ ميگه: حمزه، ولي توخونه شيش كوچولو صدام ميكنن!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


تركه ميافته تو چاه، فاميلاش سند ميگذارن درش ميارن!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تركه سوار هواپيما ميشه، ميشينه كنار دست يك پيرمرده. خلاصه سر صحبت باز ميشه و اين دوتا نسبتاٌ با هم رفيق ميشن. وسطاي راه، يك مهمون دار مياد از پيرمرده ميپرسه، پدر شما شكلات ميل داريد؟ پيرمرده ميگه: نه خيلي ممنون، من بواسير دارم. مهمون داره از تركه ميپرسه: شما چي؟ تركه مياد تريپ رفاقت بگذاره،
ميگه: نه مرسي. اين رفيقمون بواسير داره، باهم ميخوريم!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سه تا ترك رفته بودن ايستگاه راه‌آهن، تا ميرسن تو يهو قطار حركت ميكنه، اينها هم ميگذارن دنبال قطار حالا ندو كي بدو! خلاصه بعد از هزار بدبختي، يكيشون ميرسه به قطار و ميپره بالا و دستشو دراز ميكنه دومي رو هم سوار ميكنه، ولي سومي بندة خدا هرچي ميدوه نميرسه. خلاصه خسته و كوفته برميگرده تو ايستگاه، يك بابايي بهش ميگه: آقاجان چرا اينقدر خودتونو خسته كرديد؟ قطار بعدي نيم ساعت ديگه حركت ميكنه، واميستاديد با اون ميرفتيد. تركه نفس زنان ميگه: ايلده منم نميدونم! والله من فقط قرار بود برم، اون دوتا رفيقام اومده بودن بدرقم!!!


ارمنيه و تركه و رشتيه و اصفهانيه يك عمر رفيق بودن. باري، از بخت بد، ارمنيه مرحوم ميشه، باقي رفقا هم ميرن تشييع جنازش. رسم اين ملت هم گويا اين بوده كه هركدوم از نزديكان بايد دم آخري يك پولي مينداختن تو قبر. خلاصه اول تركه ميره بالاسر قبر و كلي گريه زاري ميكنه و آخر هم دست ميكنه، ده تا هزاري ميندازه تو قبر. بعد رشتيه مياد باز كلي آه و ناله ميكنه و بعد هم دست ميكنه ده تا هزاري ميندازه تو قبر. آخري نوبت اصفهانيه ميشه، مياد جلوي قبر كلي گريه زاري ميكنه، آخرش هم با بغض ميگه: شرمنده، من صبح وقت نشد برم بانك پول بگيرم. بعد يك چك سي‌هزارتومني مي‌نويسه ميندازه تو قبر، بيست‌هزارتومن بقيشو برميداره!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
(شرمنده اگه تكراريه، حساب كتاب اين جكها يوخده از دست ما در رفته!) باباي تركه تو مستراح سكته ميكنه و مرحوم ميشه. ازون به بعد، تركه تا ميرفته تو توالت يهو حالش خراب ميشده و هاي‌هاي ميزده زير گره. بعد از دو سه ماه، آخر يكي از رفيقاش شاكي ميشه، بهش ميگه: مرد مومن، آخه مگه توالت هم جاي گريه كردنه؟! تركه با بغض ميگه: آخه اينجا بوي بابامو ميده!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ تركه تو روزنامه يك آگهي استخدام ميبينه كه: به يك مهندس كامپيوتر مجرب و باسابقه نيازمنديم. خلاصه فرداش كت شلوار ميپوشه و اساساً تيپ ميزنه و پاميشه ميره واسه مصاحبه. اونجا يارو ازش ميپرسه: شما مدركتون از كدوم دانشگاهه؟ تركه ميگه: ايلده من مدرك ندارم كه! يارو تعجب ميكنه، ميگه: پس حتماٌ سابقة كارتون زياده... قبلاٌ تو كدوم شركت كار ميكردين؟ تركه ميگه: والله من شركت مركت بيل‌ميرم! پدر مرحومم يك سوپرماركت داشت، منم همونجا كار ميكنم!! يارو شاكي ميشه، ميگه: مردك! تو اصلاٌ بلدي كامپيوتر رو روشن كني؟! تركه ميگه: والله نه!! مرده قاط ميزنه، ميپرسه: پس اومدي اينجا چه غلطي بكني؟! تركه ميگه: ايلده من فقط اومدم بگم كه دور من يكي رو بايد خط بكشيد!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

+ نوشته شده توسط پروتی در جمعه 1385/03/12 و ساعت 12:55 |

 

فصل يازدهم : دوئل

دو روز بعد با كامل شدن ماه ، هري خود را براي آغاز كلاس آماده مي كرد ، پروفسور مك گونگال كه از تصميم هري خيلي خوشحال شده بود به او اجازه داد كه هر طور مايل است كلاسش را بگرداند و از كمك رون و هرميون هم استفاده كند . او هم به همراه رون و هرميون بخشي از طلسمهاي دفاعي را براي كلاسها برنامه ريزي كرد و وقتي صبح روز شنبه به طرف كلاس دفاع رفتند اكثر شاگردان از انتخاب مك گونگال تعجب كردند در اين بين اعضاي الف دال با خوشحالي از اين تصميم استقبال كردند . اما عكس العمل اسلاتيريني ها كاملا مشخص بود. آنها توهين و تحقير را به جايي رساندند كه هري در اول كلاس مجبور شد باكم كردن 20 امتياز از اسلاترين دهانشان را ببندد . بعد از آن هري كلاس را به دو گروه تقسيم كرد و از ابتدايي ترين طلسمها كارش را شروع كرد : بچه هاي سالهاي اول و دوم و سوم با هم بقيه شاگردها با هم . بعد از بين بچه هاي سالهاي چهارم ، پنجم ، ششم و هفتم ، ده نفر را براي آموزش و نظارت بر كار شاگردان سالهاي پايين تر انتخاب كرد ده نفر كه از نظر خودش بهترين بودند : ارني مك ميلال ، هانا آبوت ، جيني ، سيموس ، دين ، فردوجرج ، لونا ، نويل و كالين وظيفه ي شما آموزش طلسمهاي ابتدايي دفاعي به شاگردان گروه اوله ، مي خوام طي دو جلسه وردهاي خلع سلاح ، بيهوشي و قفل بدن رو به طور كامل به اونا ياد بديد و اشكالاتشونو بگيريد . هر كدومتون به چند نفر بطور ثابت آموزش بدين و اگه احساس كردين به تمرين بيشتري نياز دارن ميتونين براشون كلاس اضافه بذاريد .

بلافاصله اعتراض عده اي از دانش آموزان بلند شد : كلاس اضافه ؟

ـ همين طوري هم كمبود وقت داريم .

_ هري بيخيال اينقدر سخت نگير ...

.اما اعضاي الف دال كه علت اين سخت گيري را درك مي كردند و بخوبي دليل آنرا مي دانستند از هري پشتيباني مي كردند . سر و صدا داشت بالا مي گرفت كه هري فرياد زد بسه ديگه كاري رو كه گفتم بكنين قبل از اينكه پشيمون بشين ضمناً بهتره بدونين كه اين افراد حق جريمه و تنبيه شما رو هم دارن پس بهتره كارتونو درست انجام بدين . رون و هرميون به من در گرفتن امتحان تعيين سطح گروه دوم كمك مي كنند تا بفهمم در چه سطحي بايد بهشون آموزش بديم . خب حالا بچه هاي گروه دوم بيان به سر سراي بزرگ بقيه همينجا تمرينشونو شروع مي كنند ...

. هري در سرسراي بزرگ ميزهاي چهار گروه را به يك طرف فرستاد فضاي خالي بزرگي ايجاد شد همه در يك طرف جمع شدند هري جلوي بقيه ايستاد : خب حالا ازتون ميخام به نوبت بياييد جلو و با هريمون ، رون و من دوئل كنيد . بجز وردهاي نابخشودني مي تونين از هر طلسمي كه بلديد استفاده كنيد . اما نبايد به هم صدمه بزنيد . اين تمرين سه مرحله داره ، مرحله ي اول ما به شما حمله مي كنيم و شما بايد حمله ي ما رو دفع كنيد . مرحله دوم شما به ما حمله مي كنيد و مرحله ي سوم كه بعدا برگزار ميشه يه دوئل جدي براي شكست دادن حريفه خب حالا نفر اول كيه ؟

دنيس كريوي با صداي بلند گفت : من

ـ خوبه دنيس تو با رون شورع كن ! بقیه عقب وايسن . رون و دنيس به قسمت خالي سالن آمدند و روبروي هم ايستادند . اولين حمله از طرف رون بود كه بسرعت جوبدستي اش را چرخاند: پتروفيكوس توتالوس

دنيس چرخي زد : پروتكو

طلسم رون به دنيس برخورد كرد اما جادوي دفاعي اثر آنرا گرفت

رون بسرعت چرخيد : ايمپديمنتا . اينبار پشت دنيس منفجر شد . صداي تشويق بچه ها بلند شد و رون دنيس را بلند كرد : حالا تو حمله كن . دنيس چوبدستي اش را حركتي داد : اكسپليارموس .

رون خود را روي زمين انداخت و قلطي زد : تالاتلگرا . دنيس با يك حركت سريع طلسم را منحرف كرد .

 رون گفت : سي لينسو . دهان دنيس باز و بسته مي شد اما صدايي از آن در نمي آمد . رون با خوشحالي برگشت كه طلسم قفل بدن مستقيم به كمرش خورد . همه آن دو را تشويق كردند ، دنيس طلسم رون را باطل كرد و دست رون را گرفت و او را بلند كرد ،

هري با صداي بلند گفت : درس اول ، هيچ وقت به حريف پشت نكنيد . دنيس ، رون كار هر دوتون خوب بود . دنيس طلسم غير لفظي رو خوب اجرا كردي . دنيس لبخندي زد .

نفر بعدي يك پسر لاغر اسلانيتريني بود كه جاناتان اندروز نام داشت . قد بلند بود و چشمهاي عسلي و موهاي بور بلند داشت . هرميون رو بروي او ايستاد . هری وسط ميدان را خالي كرد . خب شروع كنيد .

 هرميون چوبدستي اش را بالا برد و وردي را به طرف اندروز فرستاد او با اولين برخورد از زمين كنده شد و به سقف سرسرا رسيد . هرميون آرام چوبدستي اش را پايين آورد و او را به آرامي روي زمين قرار داد .

 هري با صداي بلند گفت : اين مهمترين اثر طلسمهاي غير لفظيه ، خوبي اين طلسمها اينه كه حريف نمي دونه از چه وردي ميخاد استفاده كنيد و چه زماني در نتيجه شيوه ي دفاع رو هم نمي دونه اما قدرت طلسمهاي لفظي بيشتره يعني اگر اين طلسم با صداي بلند اجرا مي شد احتمالا الان به سقف برخورد مي كردي . در مدت حرف زدن هري اندروز شنلش را كنار زد و با خشم و نفرت به هرميون نگاه كرد در يك لحظه بطور غافلگير كننده فرياد زد : اين وري كاردو .

 پرتو سرخ رنگي به سرعت به طرف هرميون رفت اما هرميون از آن سريعتر بود و با يك حركت آن را دفع كرد . اندروز فرياد زد : كا ل دستا

برقي در سرسرا پيچيد و هرميون را به گوشه اي پرتاپ كرد .

هرميون بلند شد : اين كاري ورتا

اينباد اندروز به پشت افتاد بدنش قفل شد . همه ي تماشاگران به تشويق پرداختند . هرميون دفع آن را بر زبان آورد : سولانسوورا

بلافاصله اندروز از جايش برخاست خيلي عصباني بود قبل از اينكه هرميون حرفي بزند وردي به طرفش فرستاد :  كروشيو . صداي جيغ هرميون بلند شد .

 براي چند لحظه همه مبهوت مانده بودند ناگهان هري از چا پريد : اكسپليارموس . چوبدستي اندروز از دستش خارج شد . هري و رون به سرعت به طرف هرميون دويدند : ـ حالت خوبه ؟

هرميون سر تكان داد ، هري به تندي برگشت و به اندروز نگاه كرد و با خشم گفت : فكر نمي كنم گفته باشم مي تونيد از طلسمهاي نابخشودني استفاده كنيد . 40 امتياز ازت كم ميشه . اينبار به كسي چيزي نمي گم ولي اگه يه بار ديگه اينكارو بكني سر از آزكابان در مياري روشنه ؟ اندروز سر تكان داد .

هرمیون بلند شد : هري مهم نيست . هري از عصبانيت مي لرزيد اما به موقع به خود آمد و رون را كه آماده حمله به اندروز بود خلع سلاح كرد . از طرفي اسلايتديني ها كه يكباره حدود 60 امتياز از دست داده بودند با صداي بلند اعتراض مي كردند .

 ـ يعني چی ؟

ـ چرا ؟

ـ عوضي بيشعور

ـ دورگه ي كثافت واسه يه گند زاده 40 امتياز..........

هري برگشت و خيلي جدي گفت : ده امتياز ديگه هم كم ميشه تا ياد بگيرين تو اين كلاس درست رفتار كنين .

مالفوي دهانش را باز كرد هري براي لحظه اي نگاهش كرد خيلي دلش مي خواست مالفوي حرفي بزند يا دست از پا خطا كند تا با او تصفيه حساب كند و اما قبل از اينكه او اعتراضي بكند هري اضافه كرد : و اگه كسي ديگه اي اعتراض كنه خودش مسئول عوابقشه . دهان مالفوي بي آنكه صدايي از آن خارج بشه بسته شد . افراد سه گروه ديگر كاملاً راضي بودند .

هري رو به رون كرد كه سعي مي كرد به هرميون لرزان كمك كند: رون ببرش درمانگاه و اما بقيه : براي امروز كافيه فردا ميخام همتون ورد خلع سلاح طلسم بيهوشي و قفل بدن رو به صورت غير لفظي انجام بدين. حالا مي تونين برين . همه به طرف درها به راه افتادند ،

هري رو به اندروز كرد : تو بمون .

وقتي همه رفتن هري پرسيد : چرا اينكارو كردي .

ـ فكر نمي كردم طلسم كردن گندزاده ها هم مشكلي داشته باشه . هري به تندي گفت : يه بار ديگه به اين اسم صداش كن تا مشكلشو نشونت بدم . پروفسور اسپراوت ميگفت اين هفته سرش خيلي شلوغه . فكر كنم براي خالي كردن چرك خيارك غده دار به كمك احتياج داره .

اندروز به تندي گفت ولي تو كه امتياز كم كردي .

ـ چهل امتياز براي طلسم نابخشودني ؟ فكر نمي كني خيلي كم باشه ؟ اونم بعد از اينكه اينطور اظهار پشيموني كردي ؟ نكنه ترجيح ميدي بري آزكابان .

روز بعد كلاس هري پيشرفت خوبي داشت. هر چند كه اسلاتيديني ها ناراضي بودند اما جرات هيچ بحثي را نداشتند بخصوص كه پروفسور اسلاگهورن و پروفسور مك گونگال بعد از شنيدن ماجراي اولين جلسه از زبان جاناتان اندروز به شدت از هري پشتيباني كرده بودند و حتي شخصا او را به تنبيه جداگانه محكوم كردند .

هري هر روز بعد از تمرين ترتيب دوئل بين دانش آموزان را ميداد كه باعث پيشرفت سرعت عمل آنها بود . بزودي كلاس هري بين دانش آموزان بسيار محبوب شد ، همه بجز دانش آموزان اسلاتيرين . فرداي آنروز در كلاسهاي عصر پروفسور مك گونگال به كلاس هري آمد تا روند كلاس را بررسي كند . هري هر دو گروه را به صف كرد و گفت : دو به دو روربروي هم بايستيد بچه هاي گروه اول با استفاده از ورد خلع سلاح حريف روبروتون رو خلع سلاح مي كنيد . گروه دوم اينكار رو به كمك وردهاي غير لفظي انجام ميدن . ضمن اينكه نفرات دوم هر جفت بايد سعي كنند طلسم حريف رو منحرف كنن . حالا شروع كنين .

خود هري مثل جلسات الف دال در كلاس راه ميرفت و اشكالات را برطرف مي كرد . اما بزودي متوجه شد كه اكثر شاگردان در جادوهاي غير لفظي مشكل دارند بنابراين تمرين را متوقف كرد ،

 جلو رفت و با صداي بلند گفت : يه ورد غير لفظي بايد از عمق وجودتون بياد يعني بايد واقعا بخوايد كه بتونيد انو انجام بديد . حالا دوباره با تمركز بيشتر سعي كنيد .

چند دقيقه بعد پروفسور مك گونگال به آرامي كنار هري : كارت خيلي خوبه پاتر ، واقعا معلم خوبي هستي . خوشحالم كه اشتباه نكردم . هري خنده اي كرد و گفت : اونقدرا هم كه شما ميگين خوب نيست ، هنوز خيلي مشكل دارن .

ـ آره ، ولي مثلا آقاي مك ميلان كارش خيلي خوبه .

 هري با سر بلندي گفت : بچه هاي الف دال اين جادوها رو خوب بلدند . ما حدود 6 جلسه تمرين غیر لفظی داشتيم . در واقع من براي اونا دنبال جادوهاي قوي تري هستم .

ـ خيلي خوبه پاتر ، منظورتو فهميدم . ببينم ، جلسه ي بعدتون كي هست ؟

هري به ساعتش نگاهي كرد هشت و نيم شب بود . فردا شب ساعت 7 .

ـ خوبه . پس ، فردا ساعت 7 توي اتاق ضروريات كارمونو شروع مي كنيم .

ـ بچه ها خوشحال ميشن .

آخر كلاس پروفسور مك گونگال رو به هري كرد . پاتر شنيدم ديروز ترتيب يه دوئل رو دادي؟

ـ بله پروفسور فكر كردم اگه بچه ها با هم دوئل كنند هم سرعت عملشون بيشتر ميشه هم كمتر از مبارزه ميترسن .

ـ فكر خوبيه ، ميتوني يه نمونه اش رو اجرا كني؟

 هري سر تكان داد ، بعد سوتي زد . بلافاصله آخرين چوبدستي ها بر زمين افتاد : خب حالا كي ميخاد دوئل كنه ؟

جيني جلو آمد : خوبه . نفر بعدي .

زاخارياس اسميت جلو آمد و قبل از اينكه هري بتواند دخالتي بكند روبروي جيني ايستاد و هر دو چوبدستي هايشان را بالا بردند و با خشم به هم نگاه كردند . در نگاه زاخارياس برقي بود كه هري را مي ترساند اما قبل از اينكه حركتي بكند پروفسور مك گونگال اشاره كرد : شروع كنيد . بلافاصله جيني طلسمي به طرف زاخارياس فرستاد . اسميت جا خالي داد و طلسمي فرستاد ، جيني چرخي زد و اينبار طلسم سوزاننده را مستقيم به او زد . زاخارياس فرياد زد و باز هم طلسمي به طرف جيني فرستاد . اينبار جيني به خوبي طلسم او را منحرف كرد . زاخارياس حركت سريعي كرد و قبل از اينكه بقيه بفهمند چه اتفاقي افتاده جيني با صورت به ديوار كوبيده شد هري خواست مبارزه را متوقف كند كه جيني بلند شد صورتش غرق خون بود و در چشمانش برق خشمي مي درخشيد كه هري را بياد خشم خانم ويزلي مي انداخت . دست جيني به طرف چوبدستي اش كه چند متر دورتر افتاده بود دراز شد هري مطمئن بود كار اسميت تمام است با شناختي كه از جيني داشت اين كار بسيار آسان بود فقط كافي بود دستش به چوبدستي برسد . ولي اسميت به او فرصتي نداد ، ناجوانمردانه حركتي كرد و با وردي چندين بار او را به زمين كوبيد ، اينبار جيني بلند نشد ولي زاخارياس ول كن نبود ، تمام اين اتفاقات در چند لحظه چنان با سرعت رخ داد كه هيچ كس عكس العملي نشان نداد . ناگهان هري بخود آمد وحشت زده زاخاریاس را خلع سلاح كرد و به طرف جيني دويد .

(نظر یادتون نره)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در جمعه 1385/03/12 و ساعت 12:46 |

 

 

فصل نهم قسمت اول

 

از نیمه شب گذشته بود در سالن عمومی خالی برج  گریفندور هری رون و هرمیون به بحث جدی درباره ی تعداد افرادی که در الف دال میماندند پرداختند.

هری در حالیکه  قدم میزد رو به رون کرد:خب .غیز  از ما سه تا .لونا نویل فرد و جرج و ارنی برگشتنشون قطعیه.

صدایی از پشت سر گفت:منو که یادت نرفته؟

جینی خودش را روی مبلی انداخت :به هر حال منم با شمام

_نه!!!

رون متعجب به هری نگاه کرد:چرا نه؟ جینی میتونه از خودش مواظبت کنه.

هری خیلی جدی گفت:نه .جینی نباید تو الف ال باشه

_چرا؟

هری که سعی میکرد نگرانی اش را پنهان کند گفت:چون من نمیخوام ....چون من میگم.

برای اولن بار جینی از جا پرید و فریاد زد:تو حق نداری برای من تعیین تکلیف کنی .درمورد ادامه ی رابطمون تو تصمیم گرفتی اما در مورد حضور من تو الف دال حق تصمیم گیری نداری.

رنگ جینی سرخ شده بود و بسیار عصبانی به نظر میرسید .هری که از عکس العمل  تند جینی مبهوت مانده بود نگاهی با رون رد و بدل کرد:جینی ...من...

اما جینی به او فرصت ناد و با خشمی که هری فقط در چهره ی خانم ویزلی دیده بود فریاد زد:فکر کردی کی هستی .هری جیمز پاتر...همش به فکر خودتی .اصلا به احساسات من توجه نداری تو....بغضش ترکید و به طرف پله ها ی خوابگاه دختران دوید.هرمیون نگاه سرزنش باری به هری کردو بلند شد:هری واقعا که خیلی خودخواهی.و به سرعت به دنبال جینی دوید و هری و رون متحیر را تنها گذاشت.

هری محکم با مشت روی میز کوبید:لعنتی .این دخترا اصلا مغز ندارن.فکر کرده من واسه ی خودم میگم.

رون دستش را روی شانه ی هری گذاشت:میفهمم هری .ولی بهتر نیست بذاری جینی خودش تصمیم بگیره؟اون باید خودش انتخاب کنه.

هری سر رون داد کشید:اگه بلایی سرش بیاد تو جواب مامانتو میدی؟

اینبار رون خیلی جدی گفت:اگه جینی میخواست خودشو در امان نگه داره خونه میموند.اون بیخودی عضو الف دال نشده .میخواد دفاع از خودشو یاد بگیره .تا با ولدومورت مبارزه کنه.ضمنا از دست تو هم حسابی کفریه

(رون جمله ی آخر را به سرعت اضافه کرد)

هریی طاقت نیاورد:چیه.نکنه تو هم فکر میکنی من برای سرگرمی با اون دوست شدم؟چرا هیچ کدومتون به من فکر نمیکنین.مگه من نگران خودمم؟!!

رون به سرعت گفت:میدونم رفیق.من تو رو خوب میشناسم .اما...

هری داد کشید:اما بی اما...بعد به پایین پله های خابگاه دختران رفت و از پله ها بالا دوید.پله های سنگی روی هم لغزیدند و هری با شدت از سرسره سقوط کرد .ناسزایی به خودش داد که اینرا فراموش کرده بود  و در حالیکه عصبانیتش بیشتر شده بود داد زد:جینی....جینی...هرمیون همین العان بیا پایین...

چند لحظه بعد جینی و هرمیون از سرسره پایین لغزیدند

صورت جینی از اشک خیس بود هری بی توجه به نگاه کنجکاو چند دانش اموزی که از  فریادد او بیدار شده بودند دست جینی را با خشونت گرفتو او را به دنبال خود کشید.رون و هرمیون هم به دنبالش. از پله ها بالا رفت .در خابگاه خود را باز کرد و چچمدانش را از زیر تخت بیرون کشید.(جینی و هرمیون  جرات پرسیدن علت این حرکت هری را نداشتندو با حیرت به او نگاه میکردند.)قدح اندیشه را برداشت و بدون توجه به اعتراضهای  دین و سیموس در را به هم کوبید و از پله ها پایین رفت.هرمیون مبهوت و متحیر پرسید:

_هری....چی؟!!

_چیکار میکنی هری؟

هری دست جینی را رها کرد قدح اندیشه را روی میزی در سالن عمومی گذاشت و در میان  حیرت رون و هرمیون چوبدستی اش را به سرش نزدیک کرد و نوار نقره ایخاطره ای را از آن خارج کرد .خاطره را در قدح انداخت و جینی را به طرف قدح هل داد و فریاد زد:برو ببینش .مگه نمیخواستی بدونی؟خب بروببینش.شما دو تا هم برین.

رون هرمیون و جینی هرسه با چهره های مبهوت به قدح نزدیک شدند و لحظه ای بعد در آن ناپدید شدند.

هری امیدوار بود با دیدن این چند خاطره هر سه ی آنها از ادامه ی همکاری با او منصرف شوند ولی وقتی جینی هرمیون و رون با چهره های متحیر و وحشت زده از قدح بیرون آمدند هیچ کدام حرفی نزدند.هری که میتوانست عکس العمل آنها را در برابر صحنه ی مرگ سدریک سیریوس دامبلدور و در آخر تابوت خودشان مجسم کند به تندی گفت:خب چطور بود از منظره ای که دیدین لذت  بردین؟

جینی با سر سختی گقت:آره اگرم این اتفاق بیوفته با انتخاب خودمون میوفته.من ترجیه میدم مثل سیریوس حین مبارزه بمیرم تا اینکه یه جابشینم یا از ترس قایم بشم..

هری رو برگرداند و رون دانست که جینی دست روی نقطه ضعف او گذاشته

_ببین هریمیدونم دیدن این چیزا سخت بوده ولی ما هم حق انتخاب داریم

هری سر هرمیون فریاد زد:پس من چی؟اول پدر و مادرم بعد سدریک و سیریوس و دامبللدور  حالا هم شما سه تا !!!ببینم کس دیگه ای نمیخواد بره اون دنیا؟

و از پله های خوابگاه بالا دوید

 

 

 

 

 

فصل نهم قسمت دوم:دومین پیمان

فردا صبح هری خیلی دیر از خواب بیدار شد خابگاه خالی بود .تمام ش قبل بیداربود و فکر میکرد مدتها بود که سعی میکرد به بدترین خاطراتش فکر نکند اما دیشب سخت ترین لحظاتش را به سه دوستش نشان داده بود به امید انکه آنها را از خود براند .اما باز هم شکست خورده بود  برای فرار از تنهایی بسرعت لباس پوشید و از پله ها پایین دوید سالن عموممی خالی بود .هری به طرف در رفت که کسی از پشت سر ش او را صدا زد برگشت.جینی روبرویش ایستاده بود :هری منو ببخش نتونستم درکت کنم .باید به حرفت گوش میکردم.

هری به آرامی  سر تکان دادحسی قلبش را لرزانده بود:تو باید منو ببخشی جینی میدونم که خیلی اذیت شدی .

قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد جینی را در آغوش گرفته بود .حالا حالش خیلی بهتر شده بود .یک مرتبه نگاهش به رون و هرمیون در گوشه ی سالن افتاد و ناخوداگاه جینی را رها کرد.حس میکرد سرخ شده .جینی هم دست کمی از او نداشت.برخلاف تصورش رون لبخندی زد:خب اگه مشکلات شما دو تا تموم شده بهتره بریم پایین.العان کلاسا شروع میشه.

هر چهار نفر بسرعت از سالن عمومی خارج شدند .جینی وسط راه از آنها جداشد تا به کلاس معجون سازی برود.هری نفس زنان از هرمیون پرسید:العان چی داریم؟

_دفاع در برابر جادوی سیاه .فکر کنم حسابی دیر رسیدیم.

آنها پشت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه ایستادند تا نفسشان جا بیاید  درست در همین وقت لوپین از انتهای راهرو خندان جلو آمد:سلام بچه ها

_سلام پروفسور ببخشید دیر کردیم.

_عیبی نداره هری وقتی سر میز صبحانه نیومدید حدس زدم دیر به کلاس برسید.بعد در کلاس را باز کرد برید تو تا  درس رو شروع کنیم

کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه سرشار از شادی بود .بازگشت لوپین همه را ذوق زده کرده بود البته بجز دانش آموزان اسلایترینکه مثل همیشه با تیکه پرونی سعی در مسخره کردن لوپین داشتند .ولی لوپین همیشه با لبخند با آنها رفتار میکرد از طرفی گوشه کنایه های مالفوی و دوستانش تمامی نداشت بطوری کهرون در آخر کلاس با یک طلسم او را بدرقه کرد.اول کلاس لوپین خیلی جدی گفت:خب بهتره بدونین امسال کلاس دفاع یه  تغییراتی نسبت به سالهای قبل داشته

سیموس پرسید:چه تغییراتی پروفسور؟

_کلاس امسال دفاع بصورت فشرده و پیشرفته باجرا میشه  هفته ای شش جلسه برای تمام گروهها که البته دو جلسه ی اون برای همه ی سالها مشترکه و تماما عملی

بلافاصله صدای تایید شاگردان بلند شد:عالیه

_من عاشق درس عملیم

_آخ جون دیگه تکلیف نداریم

لوپین نگاهی به کراب کرد:متاسفم آقای کراب داشتن درس عملی به معنی نداشتن تکلیف نیست در واقع تکالیف شما که کم هم نیست همه عملیه و من نمیتونم بهتون قول بدم که حین این تکالیف خیلی بهتون خوش بگذره

آه از نهاد همه بلند شد  .دین توماس دستش را بلند کرد:ببخشید پروفسور شما گفتین هفته ای شش جلسه ولی تو برنامه ی ما فقط سه جلسس

لوپین سری تکان داد :درسته آقای توماس سه جللسه ی اون جزء کلاسهای صبح شماست که مدت هر جلسه دو ساعته اما سه جلسه ی دیگه که بعد از ظهرها برگذار میشه چهار ساعته هستن و بعضیاشون با کلاس مراقبت از موجودات جادویی  ترکیب میشن.البته این کلاس برای دانش آموزای اسلایترین چهار روز در هفتس اونم به خاست پروفسور اسلاگهورن

_کلاس اضافه .اونم روزی چهار ساعت!!!

_سه روز در هفته وای نه

_خوش به حال اسلایترینی ها

لوپین لبخند مهربانی زد:بچه ها ....بچه ها ...خواهش میکنم آروم باشین این کلاسا برای آمادگیه  خودتونه ضمنا میتونم بهتون قول بدم که اونقدرها هم بد نیست.

اکثر شاگردها با این حرف لوپین خوشحال شدند .کلاس با لوپین همیشه لذت بخش بود

لوپین ادامه داد:خب اما در مورد قسمت دومخبر" از اونجا که من در ماه دوجلسه غیبت دارم....پانسی پارکینسون با صدای بلند گفت:حتما ته جنگل اقامت دارید من نمیدونم وزارت خونه چطوری بهش اجازه ی تدریس داده اونم با قانون ممنوعیت کار برای گرگینه ها

هری زمزمه کرد:خفه شو پارکینسون

لوپین حرف پانسی را نشنیده گرفت:در مدت غیبت من در هر ماه معلم جدیدی به شما تدریس میکنه بعد رو به پانسی ادامه داد:البته همونطور که دوشیزه پارکینسون گفتند وزارت خونه قوانینی برای ممنوعیت کار وضع کرده بود ولی فکر میکنم خودشون پشیمون شدند .در واقع من از طرف شخص وزیر برای تدریس دعوت شدم .خب حالا میریم سر درس امروز.

دین طاقت نیاورد و دستش را بلند کرد:میشه بگیناستادئ جانشونتون کیه؟

_به موقعش میفهمید آقای توماس

رون با خوشحالی گفت:همین که اسنیپ نیست برای من کافیه

 

لوپین نگاه مهربانی به او کرد :خب بهتره بریم سر درس امروز.از اونجا که شما دانش آموزای سال هفتم هستین و بخاطر مسائلی که همه ازش خبر داریم کلاس امسال ما یکم پیشرفته تر میشه در واقع یکم بیشتر از یکم پیشرفته میشه .ما جادوهای دفاعی  رو تو کلاس تمرین میکنیم و وقتی همه قدرت اجرای اونا رو پیدا کردن وارد مرحله ی عملی میشیم .اولین درس امروز طلسم سیمپری یانتو ست کسی کاربردشو میدونه؟

مثل همیشه دست هرمیون بالا رفت.لوپین لبخند پر غروری به او زد:بگو هرمیون

_طلسم دگرگون ساز!!!با این طلسم میشه هر چیزی رو دگرگون کرد اما خیلی قویه  و هرکسی از پسش بر نمیاد بعد با حیرت پرسید یعنی این طلسمو یاد میگیریم؟!!

لوپین لبخندی زد :کاملا .مثل همیشه درست و کامل ده امتیاز برای گریفندورو بیست امتیاز دیگه هم میگیری اگه بگی در مقابل کدام موجودات بکار میره

_اینفری ها

_آفرین حالا کی میتونه یه راه دیگه برای غلبه بر اینفری ها رو بگه؟

اینبار بجز هرمیون دست هری بالا رفت:بگو هری

-آتش دوزخی ها از آتش میترسن

_درسته ده امتیاز دیگه برای گریفندور حالا همه آماده بشین چوبدستی هاتونو در بیارین .حرکت چوبدستی در این طلسم دورانیه و ورد باید با تمرکز ادا بشه .اگه درست انجامش بدین ده امتیاز میگیرین و این تا زمانی که بر طلسم تسلط پیدا کنین ادامه داره .اما کم کم میتونین تحت اختیار درش بیارین.حالا یه اینفری رو جلوی خودتون مجسم کنین و به نوبت شروع کنین فط مواظب باشین همدیگه رو حدف نگیرین.خانم پامفری هیچ خوشش نمیاد.

تمرین این طلسم اونقدرها هم آسان نبود هری با تمرکز روی خاطراتش بارها و بارها سعی کرد اما موفق نمیشد تا اینکه بدن سرد آنها را در تماس با خود بیاد آورد با قدرت فریاد زد:سیمپری یانتو این بار هم  محکم به عقب پرتاب شد  بقیه ی دانش اموزان ظاهرا به خوبی از پس انجام طلسم بر امدند اما زمانی که همه توقع تشویق داشتند و هری منتظر تکلیف شب اضافه بود لوپین درست برعکس عمل کرد:آفرین هری راهش دقیقا همینه.

مالفوی با خشم گفت: اون که موفق نشد مگه اینکه راهش این باشه که خودمونو به در و دیوار بکوبیم؟و نیش خندی زد

لوپین جواب داد:برعکس آقای مالفوی هری تنها کسیه که این طلسم رو درست اجرا کرد.شاید چون اون تنها کسیه که تو این کلاس یه اینفری رو دیده .بقیه ی شما فقط وردشو تکرار کردین.اما یه اینفری برای مبارزه نداشتین .درحالیکه ظاهرا سر هری خیلی شلوغ بوده.بهتون گفته بودم یه اینفری رو مجسم کنین هری ده امتیاز میگیری از بقیه یکی ده امتیاز کم میشه

 

مالفوی از ته کلاس اعتراض کرد:این درست نیست خب ما اینفری ها رو ندیدیم

لوپین خنده ی مرموذی کرد:حق با شماست آقای مالفوی .من میخواستم از مهارت شما در اجرای طلسم مطمئن بشم ولی حالا که اینقدر عجله دارین باشه .من ترتیبشو میدم.میتونین پس فردا در کلاس مراقبت از موجودات جادویی  منتظر باشین

چهره ی مالفوی به وضوح نشان میداد که از حرفش پشیمان است.

آنشب وقتی هری و رون و هرمیون وارد اتاق ضروریات شدند بجز زاخاریاس اسمیت "ماریتا اجکومب و چند نفری که به هاگوارتز برنگشته بودند بقیه ی گروه در اتاق منتظر او بودند.هری از اینکه آنها هنوز به الف دال وفادار بودند خوشحال بود .

نگاه جینی بین صورت مشتاق اعضاای گروه و هری چرخید :نمیخوای بهشون بگی؟

هری سر تکان داد:خب حالا که اعضای گروه مشخص شده .بهتره بدونین که امسال الف دال به خاست پروفسور مک گونگال دوباره تشکیل شده

ارنی با حیرت سوتی کشید:مک گونگال!!!نه بابا...._درسته ارنی و باید بدونین که وظیفه ی امسال الف دال حفاظت از مدرسس .یعنی حفاظت از قلعه و ساکنان اون....

لونا موهایش را از صورتس کنار زدو با بیخیالی همیشگیش زمزمه کرد:در برابر چی؟دوزخی ها ؟  ...دیوانه سازها؟...

_در برابر همه ی اینها "ولدمورت "مرگخوارانش و تمام متحدانش و به خصوص در برابر مرگخواری که العان در هاگوارتزه

نفسها در سینه حبس شد.هری با لحنی جدی ادامه داد:یکی از وظایف ما اینه که از اون چشم برنداریم.خب حالا هنوزم میخواید به فعالیتتون ادامه بدین؟

وقتی تایید مشتاقانه ی انها را دید ادامه داد:خوبه .حالا....نگاهی به سیموس کرد که دستش را بالا اورده بود:بگو سیموس.

_هری اگه اونطور که قبلا شایع شده بود مرگخوارها مثل پارسال بریزن تو قلعه...منظورم اینه که اونا خیلی ماهرتر از ما هستن....ضمنا تعدادشونم خیلی بیشتره

_درسته سیموس ...در این مورد پروفسور مک گونگال به ما کمک میکنن.قراره ایشون به اعضای الف دال جادوهای قوی تری رو اموزش بدن.در مورد تعداد نفراتم پرفسور مک گونگال پیشنهاد عضو گیری رو دادن ولی من فکر میکنم باید در این مورد با احتیاط بیشتری عمل کنیم بنابراین فعلا فعالیتمون از دانش آموزان مخفی میمونه.

نویل با کم صبری پرسید:ولی چرا فکر میکنین مدرسه به حفاظت احتیاج داره؟و اگه اینطوره چرا وزارت خونه اقدامی نمیکنه؟؟!!!!؟؟

_وزارت خونه فکر میکنه حفاظت از هاگوارتز اهمیتی نداره در صورتی که همه مون میدونیم اگه قلعه به دست اونا بیوفته چه پایگاه مستحکمی پیدا میکنن .وزیر مطمئنه که هدف مرگخوارها کشتن پروفسور دامبلدور بوده .از طرفی اونا حاضر نیستن نصف ماموراشونوبرای حفظ مدرسه معطل کننو اگرم بکنن میدونیم مرگخوارها چه آزادیی پیدا میکنن ؟همینطوریشم هر کاری میخوان میکنن وای به حال اینکه تعداد کاراگاها نصف بشه.

دین پرسید:هری تو این چیزارو از کجا میدونی؟

_خب ما هم منابع خودمونو داریم یه چیز دیگه اینکه قراره امسال پروفسور مک گونگال به اعضای الف دال جادوهای قوی تری رو آموزش بدن

همهمه ی بچه ها بلند شد هری صدایش را به شیوه ی آمبریجی صاف کردو همهمه را از بین برد:قبل از هر چیز باید بدونین اینجا از این به بعد  محل رسمی جلسات ماست و خانم مدیر به ما اجازه دادن که تا ساعت یازده هر شب کلاس داشته باشیم.

کالین کریوی با ذوق گفت:آخ جون دیگه مجبور نیستیم یواشکی بریم

دنیس پس گردنی مجکمی به او زد:احمق جون همه ی هیجانش به مخفی بودنشه.

هرمیون خیال آن دو را راحت کرد:محل جلسات بین خودمون میمونه .اما برای جلوگیری از ورود سایر افراد باید اسم ورودی اتاقو عوض کنیم تا اعضای سابق گروه و احتمالا دانش اموزای اسلایترین نتوننوارد بشن.ضمنا تا زمانی که تصمیم به عضو گیری نگرفتیم بهتره فعالیت دوبارمون  از بقیه ی بچه هامخفی بمونه .هرچند که العانم چند نفر میدونن

همه با این نظر مولفق بودند

فرد در حالیکه یک قلم پر و کاغذ پوستی را از کیفش در میآورد و بدست هرمیون میداد گفت:خب پس بهتره یه بار دیگه اسممونو تو برگه ی جدیدی بنویسیم.

اینبار کسی اعتراضی نکرد هرمیون در اول برگه یک جای خالی گذاشت و اسم خودش را به عنوان نفر دوم نوشت بعد آنرا به جرج داد . جرج هم به کالین .برگه بین اعضای گروه چرخید تا به هری رسید و هری اسم خودش را به عنوان نفر اول نوشتو برگه را به هرمیون سپرد .هرمیون با دقت برگه را برانداز کرد و گفت:خب سوالی که میکنم رسمی بودن برگه رو تایید میکنه.همه موافقین که تمام کارها و اقدامات الف دال و وظایفی که به عهده ی ما گذاشته میشه بین ما بمونه و به هیچ کس درباره ی آن اطلاعات ندیم؟ حاضرین تا پای جان با ولدومورت و متحدانش بجنگین؟

همه تایید کردند هرمیون لبخندی زد و گفت:خوبه پس چوبدستی هاتونو در بیارین و کاری رو که میگم بکنین.به دستور هرمیون هری چوبدستی اش را حرکت تندی داد نوری طلایی رنگ از چوبدستی اش خارج شد و هرمیون آنرا با چوبدستی اش گرفت سپس با نور نقره ایهرمیون مخلوط شد و رون آنرا دریافت کرد.از چوبدستی رون به چوبدستی فرد جرج جینی لونا ارنی هانا و بقیه ی گروه رسید و در آخر بصورت طناب کلفت طلایی رنگی در آمد که با رنگ طلایی و دوازده رگه ی نقره ای میدرخشید هرمیون چوبدستی اش را حرکتی دادو نوار طلایی رنگ در بالای لیست اعضای گروه خیلی درخشان نوشت

پیمان نامه ی ارتش دامبلدور

جرج حیرت زده گفت:جادوی پیمان؟هرمیون تو بی نظیری

هری متوجه منظور جرج نشد .وقتی بعد از تمرین آنشب به خابگاه برمیگشتند هری از هرمیون پرسید:این جادوی پیمان چیه؟

هرمیون لبخندی زد و در حالیکه پیمان نامه را در کیفش میگذاشت گفت:یه جادوی باستانیه که پیمانی رو بین اعضای گروه ایجاد میکنهتا به قولی که دادن عمل کنن.اینم از فواید درس طلسمهای باستانیه

هری با حیرت پرسید:یعنی مثل پیمان ناگسستنی؟

_خب آره شبیه همونه اما فرق داره اگه با عهدت وفانکنی آدمو نمیکشه اما جلوی خیانت رو به یه روش دیگه میگیره

_چطوری؟

_ببین اگه یکی از اعضای گروه حتی بطور ناخوداگاه حرفی رو که تو جلسات گفته شده نباید زده بشه از دهنش  بپره یا بنویسه یا به کسی نشون بده شنونده دچار اختلال میشه اون حرفو نمیشنوه یا نوشته رو نمیبینه البته گاهی هم جلوی خیانت لفظی رو با یه تپق میگیره در هر حال اگه چیزی تو جلسات عنوان بشه و بگی نباید به گوش کسی برسه هیچ کس نمیتونه کاری رو که به خیانت منجر بشه انجام بده

رون پرسید :خب پس چرا محفل از این روش استفاده نمیکنه؟

بجای هرمیون فرد جواب داد:چون دسترسی به این اطلاعات برای جادوگرای شرافتمندی مثل ما ممکن نیست اما مرگخوارا با چند تا طلسم حافظه اطلاعات رو بیرون میکشن

_چرا ما نمیتونیم ؟

_اوه رون چقدر خنگی  اگه رو کسی این طلسمها رو انجام بدی مغزش از کار میوفته

چیزی در ذهن هری روشن شد:مثل کاری که ولدمورت با برتا جورکینز کرده بود؟

_آره اما باید یکم محکم کاری کنم تا خیالمون راحت بشه با این طلسم خیالمون از طرف بچه ها ی مدرسه راحت میشه اما باید یه فکری هم به حال بزرگترها کرد

رون پرسید:چرا همون جادوی قبلی رو استفاده نکردی اونم که خوب کار میکرد

_اوه تو رو به مرلین رون .اون طلسم جلوی مرگخوارها رو نمیگیره نکنه فکر کردی اونا از جوشهای صورت بچه ها میترسن.بعلاوه اونو یه بار انجام دادیم.البته من امشب یه سری جادوی دیگه روش میذارمتا خیالمون راحت بشه.نمیخوام دوباره کسی پیمان نامه رو بخونه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل دهم

فردا صبح هري حيرت زده شد چون هرميون در برابر چشم او ليست اعضاي الف دال رو جلوي كراب گرفت و ازش خواست اونو با صداي بلند بخونه ، كراب هم با چشمان از حدقه در آمده شروع به خواندن شعر عاشقانه كرد كه كفر رون را در آورد . رون با عصبانيت جلو رفت و پرخاش كنان به هرميون گفت : تبريك ميگم حالا واسه ي كراب شعر ميگي ؟ چقدرم به هم مياين  !

هرميون لبخندي زد و در حاليكه طومار را در كيفش مي گذاشت گفت : لوس نشو رون ، اين يه جور جادوي تغيير متنه . ميخاستم مطمئن بشم كه هر كسي نميتونه اونو بخونه . رون كه عصبانيتش كمتر شده بود ولي هنوز حسادت مي كرد با هرس گفت : نمي تونستي كاري كني كه بجاي شعر عاشقونه يه چيز ديگه بخونه ؟

ـ نه ، اين كمتر شك برانگيزه ، يه نامه ي عاشقونه رو هر كسي تو هاگوارتز مي تونه نوشته باشه . اينجوري هيچ كس نمي فهمه چه كساني توي گروهند .

هري با خوشحالي گفت : هرميون اگه ما تو رو نداشتيم چيكار مي كرديم ؟عصر آنروز هري برگه ي اسامي را بدست پروفسور مك گونگال داد . مك گونگال نگاهي به برگه انداخت و نگاهي به هري كرد : خيلي خوبه ، كار دوشيزه گرنجره ؟ اينطور نيست پاتر ؟

هري خنديد : بله .

مك گونگال به برگه نگاه كرد و چند بار سعي كرد بكمك چوبدستي اش محتويات آنرا بخواند . ولي كاغذ پوستي از او اطاعت نمي كرد . بعد از چند لحظه لبخندي از رضايت زد و گفت : كارش عالي بوده ، البته بعد از قضيه ي دوشيزه اجكومب ازش همين انتظار رو هم داشتم .

ـ اگه بشنوه خيلي خوشحال ميشه .

ـ خب پاتر حالا تو امتحانش كن .

ـ چي ؟

ـ خنگ بازي در نيار پسر ، اين ليست اعضاي گروه توئه ، تا تو نخواي كه من نمي تونم بخونمش .

 هري برگه را در دست گرفت و با چوبدستي اش ضربه اي به آن زد : كورس

جوهر شعر هرميون كمرنگ و كمرنگ تر شدو، جوهر سياره قلم فرد پررنگ و پررنگ تر تا تمام نوشته هاي كاغذ پوستي عوض شد . پروفسور مك گونگال برگه را گرفت و آنرا با دقت خواند بعد لبخندي زد و گفت : كارت خوب بود پاتر ، خب بهتره اينو پيش خودت نگه داري . يه چيز ديگه من هفته اي دو بار به كلاس الف دال ميام تا تعريفات جديد كلاسو شروع كنيم ، ـ بله پروفسور

ـ خوبه تاريخ اولين جلسه رو بهم اطلاع بده ، يه چيزه ديگه  درباره ي اون موضوع فكر كردي ؟ هري با حيرت پرسيد : كدام موضوع ؟

پروفسور مك گونگال نگاه عجيبي به هري كرد كه او را به خود آورد : آه ، بله موضوع تدريس ! من واقعا نمي دونم پروفسور ، تصميم سختيه

ـ پاتر ! هواستو جمع كن فقط يه هفته ي ديگه وقت داري بهتره يه مشورت با آقاي ويزلي و دوشيزه گرنجر بكني ، اين جور مواقع خيلي كارسازن ، حالا ميتوني بري . هري بلند شد : بله پروفسور . دستش روي دستگيره در بود كه بياد چيزي افتاد و برگشت : ببخشيد پروفسور . ـ بله هري ؟ ـ در مورد عضويت در محفل

ـ اوخ چه خوب شد يادم انداختي ، ريموس قبول كرده كه آموزشهاي پيشرفته ي كاراگاهي رو بهت بده ...

ـ آموزش كاراگاهي ؟! ولي اون كه!!!

مك گونگال حرف هري را قطع كرد : پروفسور لوپين در دوره ي كاراگاهي جز بهترينها بود در واقع اگه متوجه رازش نمي شدند بهترين بود . هري با حيرت گفت : من نمي دونستم .

ـ خب واقعيت اينكه ريموس جادوگر بزرگيه هري . شكل اون يه بدشانسي بزرگه . اگه وزارت خونه متوجه مشكلش نمي شد  در هر حال بهتره بدوني هر كسي اين شانس رو نداره كه لوپين بهش درس خصوصي بده ، اون تو هم رده هاي خودش يه نابغس . هري آهي كشيد او اين چيزها را نمي دونست . همه ي اين مشكلات بخاطر آشغالهايي مثل گري بك بود ناگهان چيزي بياد آورد . پروفسور پس چطوري ؟  منظورم اينه كه با اون قانون ممنوعيت كار وزارت خونه .........

ـ خب پاتو اينم دليل خودشو داره در واقع ريموس با نجات دادن جون وزير موفق شد وزير رو قانع كنه كه طرف ماست . اونم بخاست من جواب مثبت داد و به ريموس اجازه تدريس داد .

ـ بهم نگفته بود .

ـ پس بهتره از خودش بشنوي . شب بخير پاتر . ـ شب بخير پروفسور .

ـ پاتر  ـ

بله پروفسور ـ فراموش نكن كه تا كامل شدن ماه وقت فكر كردن داري نه بيشتر ! هري تمام هفته ي بعد را به تصميم گيري راجع به اين موضوع پرداخت او نمي خواست كه از جاودانه سازها قافل شود اما نمي توانست نسبت به حرفهاي مك گونگال بي تفاوت باشد . بخصوص كه مي دانست اگر قبول نكند ، وزارت خونه معلمي را جايگزين لوپين مي كند و از طرفي معلمي بهتر از لوپين براي دفاع در برابر جادوي سياه پيدا نمي شد . از سوي ديگر هري مي دانست كه هنوز آمادگي لازم براي مبارزه با ولد مورت را ندارد . او هنوز نمي توانست مثل دامبلدور رو در روي او بايستد و با او مبارزه كند . چون سطح علمي او نسبت به دامبلدور هيچ بود . بنابراين به تنهايي از پس جاودانه سازها بر نمي آمد . پس نياز به آموزش بيشتري داشت . اولين قدم براي او عضويت در محفل بود بايد خودش را آماده مي كرد . عزمش را جزم كرد تا هر آنچه لوپين به آو مي آموزد را ياد بگيرد . و در مورد قبول پيشنهاد مك گونگال بالاخره به اين نتيجه رسيد كه بايد با رون و هرميون مشورت كند

.آنشب در سالن عمومي وقتي هري پيشنهاد پروفسور مك گونگال را با رون و هرميون در ميان گذاشت عكس العمل هر دوي آنها ديدني بود چشمان هرميون برقي زد و دهان رون باز مانده بود .

ـ يعني مك گونگال خاسته تو معلم ما بشي ؟ هري اين عاليه

رون ذوق زده گفت : از اين بهتر نمي شه ، كلاسمون معركه ميشه .

 ـ هري تو كه قبول نكردي ، هرميون كه به فكر فرو رفته بود اينرا پرسيد .

ـ چرا قبول نكنه هرميون ، اونوقت جوانترين معلم دفاع هم ميشه . فكرشو بكن پرفسور 17 ساله .!!!

هري سرتكان داد: هنوز نه رون . قبول كردن اين مسئوليت يعني فراموش كردن جاودانه سازها

 هرميون ادامه داد : و من فكر مي كنم هدف اونا همينه ، ولي آخه چرا ؟

رون خيلي جدي گفت : چون نمي خوان جونتو به خطر بندازي . هرميون به بحث خاتمه داد : بايد يه راهي باشه كه بتونيم به هر دو كار برسيم. هري سر تكان داد : هست . عضويت در محفل ...

ـ هري كسي ما رو عضو محفل نمي كنه. ـ ميدونم هرميون اما مك گونگال گفته اگه بتونم خودمو بالا بكشم

ـ بس كن هري اون فقط خاسته سركارت بذاره .

 هرميون نگاهی به رون كرد : شايد ، ولي در هر حال اينكه هري سطح معلوماتشو بالا ببره هيچ ضرري نداره . در واقع بهتره ما هم يه فكري براي خودمون بكنيم رون ، در هر حال به نظر من بهتره اين كارو قبول كني .

 رون هم تاييد كرد : فعلا اين بهترين كاره .

 

+ نوشته شده توسط پروتی در یکشنبه 1385/03/07 و ساعت 15:3 |

 

روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ﴿اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه
سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند
وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونينوقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد
همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين
جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين
روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين
وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين
از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه
در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين
به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين
وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين
وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين
موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين
ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين
بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين
شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين
اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين
وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته
صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين
روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين
وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده
وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود
چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين
بادکنک بچه ها رو بترکونين
مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين
وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد
بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين
کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره
ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين
توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين
هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره
حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين
نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين
دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين
عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين
پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين
با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين
شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين
موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين
توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين
شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين
توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين
توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين
جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين
يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين
توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه
چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين
ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين

 

+ نوشته شده توسط پروتی در شنبه 1385/03/06 و ساعت 20:22 |

خب بعد از یه آپ اساسی بازم اعلام میکنم که هفته ای یه فصل از این به بعد مرتبا گذاشته میشه اما این وبلاگ علاوه بر داستان من شامل مطالب دیگه ای هم هست که بعدا مفصل در موردش صحبت میکنیم فعلا به عنوان هدیه ی اول این طنزرو که نوشته ی خودمه داشته باشین اگرم مایل بودین مطالب خودتونو به ایمیل من بفرستین تا در وبلاگ گذاشته بشه

 

 

نظر یادتون نره

+ نوشته شده توسط پروتی در شنبه 1385/03/06 و ساعت 20:19 |

1 وبلاگتون رو دیر به دیر آپ کنین

2 بعد صد سال که وبلاگتونو آپ میکنین فراموش کنین فصل جدید داستانو بذارین

بعد صد سال که آن میشین فصل قبلی رو تکراری بذارین

بعد از سه هفته سر کار گذاشتن خواننده ها فصل جدید داستانتونو نذارین

از اول داستان هری با جینی باشه و رون با هرمیون اما آخرش جینی با اسنیپ ازدواج کنه و هرمیون با دراکو

بعد از صد سال که دامبلدور و سیریوس جسدشونم پودر شده دوباره زندشون کنین

جلوی چشم جینی هری رو با یه دختر دیگه آشنا کنین

آخر داستان لیلی و جیمزو دوباره زنده کنین

آخر داستان معلوم بشه که هری همه ی هفت سال تحصیلی در هاگوارتزو خواب میدیده

(دوستان عزیز اگه دلتون کتک میخواد این کارا رو بکنین)

درج مطلب تنها با ذکر نام وبلاگ مجاز است

این مطلب ادامه دارد

+ نوشته شده توسط پروتی در شنبه 1385/03/06 و ساعت 20:18 |

 

1.      http://www.shosheh.com/CLIPS/DonyayiKeDarAnZendegiMikonim98.swf

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در شنبه 1385/03/06 و ساعت 20:17 |

    روش درس خواندن

دخترها:                    

 

بعضي از اونا واقاً مي خونند وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند

 

 بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ...

 

يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند.

 

  و اما پسر ها:

 

يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ...

 

 يه كم كه درس  خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند

 

و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون  تموم ميشه

 

حال ندارند برند  بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون.

 

همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مياد) بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده . خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي

 

+ نوشته شده توسط پروتی در شنبه 1385/03/06 و ساعت 20:13 |
دوستان بازم معذرت میخوام اما اینبار قول میدم دیگه در گذاشتن فصلها تاخیری نباشه هر هفته یه فصلو میذارم و یه چیز دیگه اگه کسی میتونه داستانو ژی دی اف کنه و  به همکاری در وبلاگ علاقه داره خبرم کنه
+ نوشته شده توسط پروتی در پنجشنبه 1385/03/04 و ساعت 20:59 |

نظر یادتون نره

از نیمه شب گذشته بود در سالن عمومی خالی برج  گریفندور هری رون و هرمیون به بحث جدی درباره ی

 

تعداد افرادی که در الف دال میماندند پرداختند.

هری در حالیکه  قدم میزد رو به رون کرد:خب .غیز  از ما سه تا .لونا نویل فرد و جرج و ارنی برگشتنشون قطعیه.

صدایی از پشت سر گفت:منو که یادت نرفته؟

جینی خودش را روی مبلی انداخت :به هر حال منم با شمام

_نه!!!

رون متعجب به هری نگاه کرد:چرا نه؟ جینی میتونه از خودش مواظبت کنه.

هری خیلی جدی گفت:نه .جینی نباید تو الف ال باشه

_چرا؟

هری که سعی میکرد نگرانی اش را پنهان کند گفت:چون من نمیخوام ....چون من میگم.

برای اولن بار جینی از جا پرید و فریاد زد:تو حق نداری برای من تعیین تکلیف کنی .درمورد ادامه ی رابطمون تو تصمیم گرفتی اما در مورد حضور من تو الف دال حق تصمیم گیری نداری.

رنگ جینی سرخ شده بود و بسیار عصبانی به نظر میرسید .هری که از عکس العمل  تند جینی مبهوت مانده بود نگاهی با رون رد و بدل کرد:جینی ...من...

اما جینی به او فرصت ناد و با خشمی که هری فقط در چهره ی خانم ویزلی دیده بود فریاد زد:فکر کردی کی هستی .هری جیمز پاتر...همش به فکر خودتی .اصلا به احساسات من توجه نداری تو....بغضش ترکید و به طرف پله ها ی خوابگاه دختران دوید.هرمیون نگاه سرزنش باری به هری کردو بلند شد:هری واقعا که خیلی خودخواهی.و به سرعت به دنبال جینی دوید و هری و رون متحیر را تنها گذاشت.

هری محکم با مشت روی میز کوبید:لعنتی .این دخترا اصلا مغز ندارن.فکر کرده من واسه ی خودم میگم.

رون دستش را روی شانه ی هری گذاشت:میفهمم هری .ولی بهتر نیست بذاری جینی خودش تصمیم بگیره؟اون باید خودش انتخاب کنه.

هری سر رون داد کشید:اگه بلایی سرش بیاد تو جواب مامانتو میدی؟

اینبار رون خیلی جدی گفت:اگه جینی میخواست خودشو در امان نگه داره خونه میموند.اون بیخودی عضو الف دال نشده .میخواد دفاع از خودشو یاد بگیره .تا با ولدومورت مبارزه کنه.ضمنا از دست تو هم حسابی کفریه

(رون جمله ی آخر را به سرعت اضافه کرد)

هریی طاقت نیاورد:چیه.نکنه تو هم فکر میکنی من برای سرگرمی با اون دوست شدم؟چرا هیچ کدومتون به من فکر نمیکنین.مگه من نگران خودمم؟!!

رون به سرعت گفت:میدونم رفیق.من تو رو خوب میشناسم .اما...

هری داد کشید:اما بی اما...بعد به پایین پله های خابگاه دختران رفت و از پله ها بالا دوید.پله های سنگی روی هم لغزیدند و هری با شدت از سرسره سقوط کرد .ناسزایی به خودش داد که اینرا فراموش کرده بود  و در حالیکه عصبانیتش بیشتر شده بود داد زد:جینی....جینی...هرمیون همین العان بیا پایین...

چند لحظه بعد جینی و هرمیون از سرسره پایین لغزیدند

صورت جینی از اشک خیس بود هری بی توجه به نگاه کنجکاو چند دانش اموزی که از  فریادد او بیدار شده بودند دست جینی را با خشونت گرفتو او را به دنبال خود کشید.رون و هرمیون هم به دنبالش. از پله ها بالا رفت .در خابگاه خود را باز کرد و چچمدانش را از زیر تخت بیرون کشید.(جینی و هرمیون  جرات پرسیدن علت این حرکت هری را نداشتندو با حیرت به او نگاه میکردند.)قدح اندیشه را برداشت و بدون توجه به اعتراضهای  دین و سیموس در را به هم کوبید و از پله ها پایین رفت.هرمیون مبهوت و متحیر پرسید:

_هری....چی؟!!

_چیکار میکنی هری؟

هری دست جینی را رها کرد قدح اندیشه را روی میزی در سالن عمومی گذاشت و در میان  حیرت رون و هرمیون چوبدستی اش را به سرش نزدیک کرد و نوار نقره ایخاطره ای را از آن خارج کرد .خاطره را در قدح انداخت و جینی را به طرف قدح هل داد و فریاد زد:برو ببینش .مگه نمیخواستی بدونی؟خب بروببینش.شما دو تا هم برین.

رون هرمیون و جینی هرسه با چهره های مبهوت به قدح نزدیک شدند و لحظه ای بعد در آن ناپدید شدند.

هری امیدوار بود با دیدن این چند خاطره هر سه ی آنها از ادامه ی همکاری با او منصرف شوند ولی وقتی جینی هرمیون و رون با چهره های متحیر و وحشت زده از قدح بیرون آمدند هیچ کدام حرفی نزدند.هری که میتوانست عکس العمل آنها را در برابر صحنه ی مرگ سدریک سیریوس دامبلدور و در آخر تابوت خودشان مجسم کند به تندی گفت:خب چطور بود از منظره ای که دیدین لذت  بردین؟

جینی با سر سختی گقت:آره اگرم این اتفاق بیوفته با انتخاب خودمون میوفته.من ترجیه میدم مثل سیریوس حین مبارزه بمیرم تا اینکه یه جابشینم یا از ترس قایم بشم..

هری رو برگرداند و رون دانست که جینی دست روی نقطه ضعف او گذاشته

_ببین هریمیدونم دیدن این چیزا سخت بوده ولی ما هم حق انتخاب داریم

هری سر هرمیون فریاد زد:پس من چی؟اول پدر و مادرم بعد سدریک و سیریوس و دامبللدور  حالا هم شما سه تا !!!ببینم کس دیگه ای نمیخواد بره اون دنیا؟

و از پله های خوابگاه بالا دوید

 

فردا صبح هری خیلی دیر از خواب بیدار شد خابگاه خالی بود .تمام ش قبل بیداربود و فکر میکرد مدتها بود که سعی میکرد به بدترین خاطراتش فکر نکند اما دیشب سخت ترین لحظاتش را به سه دوستش نشان داده بود به امید انکه آنها را از خود براند .اما باز هم شکست خورده بود  برای فرار از تنهایی بسرعت لباس پوشید و از پله ها پایین دوید سالن عموممی خالی بود .هری به طرف در رفت که کسی از پشت سر ش او را صدا زد برگشت.جینی روبرویش ایستاده بود :هری منو ببخش نتونستم درکت کنم .باید به حرفت گوش میکردم.

هری به آرامی  سر تکان دادحسی قلبش را لرزانده بود:تو باید منو ببخشی جینی میدونم که خیلی اذیت شدی .

قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد جینی را در آغوش گرفته بود .حالا حالش خیلی بهتر شده بود .یک مرتبه نگاهش به رون و هرمیون در گوشه ی سالن افتاد و ناخوداگاه جینی را رها کرد.حس میکرد سرخ شده .جینی هم دست کمی از او نداشت.برخلاف تصورش رون لبخندی زد:خب اگه مشکلات شما دو تا تموم شده بهتره بریم پایین.العان کلاسا شروع میشه.

هر چهار نفر بسرعت از سالن عمومی خارج شدند .جینی وسط راه از آنها جداشد تا به کلاس معجون سازی برود.هری نفس زنان از هرمیون پرسید:العان چی داریم؟

_دفاع در برابر جادوی سیاه .فکر کنم حسابی دیر رسیدیم.

آنها پشت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه ایستادند تا نفسشان جا بیاید  درست در همین وقت لوپین از انتهای راهرو خندان جلو آمد:سلام بچه ها

_سلام پروفسور ببخشید دیر کردیم.

_عیبی نداره هری وقتی سر میز صبحانه نیومدید حدس زدم دیر به کلاس برسید.بعد در کلاس را باز کرد برید تو تا  درس رو شروع کنیم

کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه سرشار از شادی بود .بازگشت لوپین همه را ذوق زده کرده بود البته بجز دانش آموزان اسلایترینکه مثل همیشه با تیکه پرونی سعی در مسخره کردن لوپین داشتند .ولی لوپین همیشه با لبخند با آنها رفتار میکرد از طرفی گوشه کنایه های مالفوی و دوستانش تمامی نداشت بطوری کهرون در آخر کلاس با یک طلسم او را بدرقه کرد.اول کلاس لوپین خیلی جدی گفت:خب بهتره بدونین امسال کلاس دفاع یه  تغییراتی نسبت به سالهای قبل داشته

سیموس پرسید:چه تغییراتی پروفسور؟

_کلاس امسال دفاع بصورت فشرده و پیشرفته باجرا میشه  هفته ای شش جلسه برای تمام گروهها که البته دو جلسه ی اون برای همه ی سالها مشترکه و تماما عملی

بلافاصله صدای تایید شاگردان بلند شد:عالیه

_من عاشق درس عملیم

_آخ جون دیگه تکلیف نداریم

لوپین نگاهی به کراب کرد:متاسفم آقای کراب داشتن درس عملی به معنی نداشتن تکلیف نیست در واقع تکالیف شما که کم هم نیست همه عملیه و من نمیتونم بهتون قول بدم که حین این تکالیف خیلی بهتون خوش بگذره

آه از نهاد همه بلند شد  .دین توماس دستش را بلند کرد:ببخشید پروفسور شما گفتین هفته ای شش جلسه ولی تو برنامه ی ما فقط سه جلسس

لوپین سری تکان داد :درسته آقای توماس سه جللسه ی اون جزء کلاسهای صبح شماست که مدت هر جلسه دو ساعته اما سه جلسه ی دیگه که بعد از ظهرها برگذار میشه چهار ساعته هستن و بعضیاشون با کلاس مراقبت از موجودات جادویی  ترکیب میشن.البته این کلاس برای دانش آموزای اسلایترین چهار روز در هفتس اونم به خاست پروفسور اسلاگهورن

_کلاس اضافه .اونم روزی چهار ساعت!!!

_سه روز در هفته وای نه

_خوش به حال اسلایترینی ها

لوپین لبخند مهربانی زد:بچه ها ....بچه ها ...خواهش میکنم آروم باشین این کلاسا برای آمادگیه  خودتونه ضمنا میتونم بهتون قول بدم که اونقدرها هم بد نیست.

اکثر شاگردها با این حرف لوپین خوشحال شدند .کلاس با لوپین همیشه لذت بخش بود

لوپین ادامه داد:خب اما در مورد قسمت دومخبر" از اونجا که من در ماه دوجلسه غیبت دارم....پانسی پارکینسون با صدای بلند گفت:حتما ته جنگل اقامت دارید من نمیدونم وزارت خونه چطوری بهش اجازه ی تدریس داده اونم با قانون ممنوعیت کار برای گرگینه ها

هری زمزمه کرد:خفه شو پارکینسون

لوپین حرف پانسی را نشنیده گرفت:در مدت غیبت من در هر ماه معلم جدیدی به شما تدریس میکنه بعد رو به پانسی ادامه داد:البته همونطور که دوشیزه پارکینسون گفتند وزارت خونه قوانینی برای ممنوعیت کار وضع کرده بود ولی فکر میکنم خودشون پشیمون شدند .در واقع من از طرف شخص وزیر برای تدریس دعوت شدم .خب حالا میریم سر درس امروز.

دین طاقت نیاورد و دستش را بلند کرد:میشه بگیناستادئ جانشونتون کیه؟

_به موقعش میفهمید آقای توماس

رون با خوشحالی گفت:همین که اسنیپ نیست برای من کافیه

 

لوپین نگاه مهربانی به او کرد :خب بهتره بریم سر درس امروز.از اونجا که شما دانش آموزای سال هفتم هستین و بخاطر مسائلی که همه ازش خبر داریم کلاس امسال ما یکم پیشرفته تر میشه در واقع یکم بیشتر از یکم پیشرفته میشه .ما جادوهای دفاعی  رو تو کلاس تمرین میکنیم و وقتی همه قدرت اجرای اونا رو پیدا کردن وارد مرحله ی عملی میشیم .اولین درس امروز طلسم سیمپری یانتو ست کسی کاربردشو میدونه؟

مثل همیشه دست هرمیون بالا رفت.لوپین لبخند پر غروری به او زد:بگو هرمیون

_طلسم دگرگون ساز!!!با این طلسم میشه هر چیزی رو دگرگون کرد اما خیلی قویه  و هرکسی از پسش بر نمیاد بعد با حیرت پرسید یعنی این طلسمو یاد میگیریم؟!!

لوپین لبخندی زد :کاملا .مثل همیشه درست و کامل ده امتیاز برای گریفندورو بیست امتیاز دیگه هم میگیری اگه بگی در مقابل کدام موجودات بکار میره

_اینفری ها

_آفرین حالا کی میتونه یه راه دیگه برای غلبه بر اینفری ها رو بگه؟

اینبار بجز هرمیون دست هری بالا رفت:بگو هری

-آتش دوزخی ها از آتش میترسن

_درسته ده امتیاز دیگه برای گریفندور حالا همه آماده بشین چوبدستی هاتونو در بیارین .حرکت چوبدستی در این طلسم دورانیه و ورد باید با تمرکز ادا بشه .اگه درست انجامش بدین ده امتیاز میگیرین و این تا زمانی که بر طلسم تسلط پیدا کنین ادامه داره .اما کم کم میتونین تحت اختیار درش بیارین.حالا یه اینفری رو جلوی خودتون مجسم کنین و به نوبت شروع کنین فط مواظب باشین همدیگه رو حدف نگیرین.خانم پامفری هیچ خوشش نمیاد.

تمرین این طلسم اونقدرها هم آسان نبود هری با تمرکز روی خاطراتش بارها و بارها سعی کرد اما موفق نمیشد تا اینکه بدن سرد آنها را در تماس با خود بیاد آورد با قدرت فریاد زد:سیمپری یانتو این بار هم  محکم به عقب پرتاب شد  بقیه ی دانش اموزان ظاهرا به خوبی از پس انجام طلسم بر امدند اما زمانی که همه توقع تشویق داشتند و هری منتظر تکلیف شب اضافه بود لوپین درست برعکس عمل کرد:آفرین هری راهش دقیقا همینه.

مالفوی با خشم گفت: اون که موفق نشد مگه اینکه راهش این باشه که خودمونو به در و دیوار بکوبیم؟و نیش خندی زد

لوپین جواب داد:برعکس آقای مالفوی هری تنها کسیه که این طلسم رو درست اجرا کرد.شاید چون اون تنها کسیه که تو این کلاس یه اینفری رو دیده .بقیه ی شما فقط وردشو تکرار کردین.اما یه اینفری برای مبارزه نداشتین .درحالیکه ظاهرا سر هری خیلی شلوغ بوده.بهتون گفته بودم یه اینفری رو مجسم کنین هری ده امتیاز میگیری از بقیه یکی ده امتیاز کم میشه

 

مالفوی از ته کلاس اعتراض کرد:این درست نیست خب ما اینفری ها رو ندیدیم

لوپین خنده ی مرموذی کرد:حق با شماست آقای مالفوی .من میخواستم از مهارت شما در اجرای طلسم مطمئن بشم ولی حالا که اینقدر عجله دارین باشه .من ترتیبشو میدم.میتونین پس فردا در کلاس مراقبت از موجودات جادویی  منتظر باشین

چهره ی مالفوی به وضوح نشان میداد که از حرفش پشیمان است.

آنشب وقتی هری و رون و هرمیون وارد اتاق ضروریات شدند بجز زاخاریاس اسمیت "ماریتا اجکومب و چند نفری که به هاگوارتز برنگشته بودند بقیه ی گروه در اتاق منتظر او بودند.هری از اینکه آنها هنوز به الف دال وفادار بودند خوشحال بود .

نگاه جینی بین صورت مشتاق اعضاای گروه و هری چرخید :نمیخوای بهشون بگی؟

هری سر تکان داد:خب حالا که اعضای گروه مشخص شده .بهتره بدونین که امسال الف دال به خاست پروفسور مک گونگال دوباره تشکیل شده

ارنی با حیرت سوتی کشید:مک گونگال!!!نه بابا...._درسته ارنی و باید بدونین که وظیفه ی امسال الف دال حفاظت از مدرسس .یعنی حفاظت از قلعه و ساکنان اون....

لونا موهایش را از صورتس کنار زدو با بیخیالی همیشگیش زمزمه کرد:در برابر چی؟دوزخی ها ؟  ...دیوانه سازها؟...

_در برابر همه ی اینها "ولدمورت "مرگخوارانش و تمام متحدانش و به خصوص در برابر مرگخواری که العان در هاگوارتزه

نفسها در سینه حبس شد.هری با لحنی جدی ادامه داد:یکی از وظایف ما اینه که از اون چشم برنداریم.خب حالا هنوزم میخواید به فعالیتتون ادامه بدین؟

وقتی تایید مشتاقانه ی انها را دید ادامه داد:خوبه .حالا....نگاهی به سیموس کرد که دستش را بالا اورده بود:بگو سیموس.

_هری اگه اونطور که قبلا شایع شده بود مرگخوارها مثل پارسال بریزن تو قلعه...منظورم اینه که اونا خیلی ماهرتر از ما هستن....ضمنا تعدادشونم خیلی بیشتره

_درسته سیموس ...در این مورد پروفسور مک گونگال به ما کمک میکنن.قراره ایشون به اعضای الف دال جادوهای قوی تری رو اموزش بدن.در مورد تعداد نفراتم پرفسور مک گونگال پیشنهاد عضو گیری رو دادن ولی من فکر میکنم باید در این مورد با احتیاط بیشتری عمل کنیم بنابراین فعلا فعالیتمون از دانش آموزان مخفی میمونه.

نویل با کم صبری پرسید:ولی چرا فکر میکنین مدرسه به حفاظت احتیاج داره؟و اگه اینطوره چرا وزارت خونه اقدامی نمیکنه؟؟!!!!؟؟

_وزارت خونه فکر میکنه حفاظت از هاگوارتز اهمیتی نداره در صورتی که همه مون میدونیم اگه قلعه به دست اونا بیوفته چه پایگاه مستحکمی پیدا میکنن .وزیر مطمئنه که هدف مرگخوارها کشتن پروفسور دامبلدور بوده .از طرفی اونا حاضر نیستن نصف ماموراشونوبرای حفظ مدرسه معطل کننو اگرم بکنن میدونیم مرگخوارها چه آزادیی پیدا میکنن ؟همینطوریشم هر کاری میخوان میکنن وای به حال اینکه تعداد کاراگاها نصف بشه.

دین پرسید:هری تو این چیزارو از کجا میدونی؟

_خب ما هم منابع خودمونو داریم یه چیز دیگه اینکه قراره امسال پروفسور مک گونگال به اعضای الف دال جادوهای قوی تری رو آموزش بدن

همهمه ی بچه ها بلند شد هری صدایش را به شیوه ی آمبریجی صاف کردو همهمه را از بین برد:قبل از هر چیز باید بدونین اینجا از این به بعد  محل رسمی جلسات ماست و خانم مدیر به ما اجازه دادن که تا ساعت یازده هر شب کلاس داشته باشیم.

کالین کریوی با ذوق گفت:آخ جون دیگه مجبور نیستیم یواشکی بریم

دنیس پس گردنی مجکمی به او زد:احمق جون همه ی هیجانش به مخفی بودنشه.

هرمیون خیال آن دو را راحت کرد:محل جلسات بین خودمون میمونه .اما برای جلوگیری از ورود سایر افراد باید اسم ورودی اتاقو عوض کنیم تا اعضای سابق گروه و احتمالا دانش اموزای اسلایترین نتوننوارد بشن.ضمنا تا زمانی که تصمیم به عضو گیری نگرفتیم بهتره فعالیت دوبارمون  از بقیه ی بچه هامخفی بمونه .هرچند که العانم چند نفر میدونن

همه با این نظر مولفق بودند

فرد در حالیکه یک قلم پر و کاغذ پوستی را از کیفش در میآورد و بدست هرمیون میداد گفت:خب پس بهتره یه بار دیگه اسممونو تو برگه ی جدیدی بنویسیم.

اینبار کسی اعتراضی نکرد هرمیون در اول برگه یک جای خالی گذاشت و اسم خودش را به عنوان نفر دوم نوشت بعد آنرا به جرج داد . جرج هم به کالین .برگه بین اعضای گروه چرخید تا به هری رسید و هری اسم خودش را به عنوان نفر اول نوشتو برگه را به هرمیون سپرد .هرمیون با دقت برگه را برانداز کرد و گفت:خب سوالی که میکنم رسمی بودن برگه رو تایید میکنه.همه موافقین که تمام کارها و اقدامات الف دال و وظایفی که به عهده ی ما گذاشته میشه بین ما بمونه و به هیچ کس درباره ی آن اطلاعات ندیم؟ حاضرین تا پای جان با ولدومورت و متحدانش بجنگین؟

همه تایید کردند هرمیون لبخندی زد و گفت:خوبه پس چوبدستی هاتونو در بیارین و کاری رو که میگم بکنین.به دستور هرمیون هری چوبدستی اش را حرکت تندی داد نوری طلایی رنگ از چوبدستی اش خارج شد و هرمیون آنرا با چوبدستی اش گرفت سپس با نور نقره ایهرمیون مخلوط شد و رون آنرا دریافت کرد.از چوبدستی رون به چوبدستی فرد جرج جینی لونا ارنی هانا و بقیه ی گروه رسید و در آخر بصورت طناب کلفت طلایی رنگی در آمد که با رنگ طلایی و دوازده رگه ی نقره ای میدرخشید هرمیون چوبدستی اش را حرکتی دادو نوار طلایی رنگ در بالای لیست اعضای گروه خیلی درخشان نوشت

       پیمان نامه ی ارتش دامبلدور

جرج حیرت زده گفت:جادوی پیمان؟هرمیون تو بی نظیری

هری متوجه منظور جرج نشد .وقتی بعد از تمرین آنشب به خابگاه برمیگشتند هری از هرمیون پرسید:این جادوی پیمان چیه؟

هرمیون لبخندی زد و در حالیکه پیمان نامه را در کیفش میگذاشت گفت:یه جادوی باستانیه که پیمانی رو بین اعضای گروه ایجاد میکنهتا به قولی که دادن عمل کنن.اینم از فواید درس طلسمهای باستانیه

هری با حیرت پرسید:یعنی مثل پیمان ناگسستنی؟

_خب آره شبیه همونه اما فرق داره اگه با عهدت وفانکنی آدمو نمیکشه اما جلوی خیانت رو به یه روش دیگه میگیره

_چطوری؟

_ببین اگه یکی از اعضای گروه حتی بطور ناخوداگاه حرفی رو که تو جلسات گفته شده نباید زده بشه از دهنش  بپره یا بنویسه یا به کسی نشون بده شنونده دچار اختلال میشه اون حرفو نمیشنوه یا نوشته رو نمیبینه البته گاهی هم جلوی خیانت لفظی رو با یه تپق میگیره در هر حال اگه چیزی تو جلسات عنوان بشه و بگی نباید به گوش کسی برسه هیچ کس نمیتونه کاری رو که به خیانت منجر بشه انجام بده

رون پرسید :خب پس چرا محفل از این روش استفاده نمیکنه؟

بجای هرمیون فرد جواب داد:چون دسترسی به این اطلاعات برای جادوگرای شرافتمندی مثل ما ممکن نیست اما مرگخوارا با چند تا طلسم حافظه اطلاعات رو بیرون میکشن

_چرا ما نمیتونیم ؟

_اوه رون چقدر خنگی  اگه رو کسی این طلسمها رو انجام بدی مغزش از کار میوفته

چیزی در ذهن هری روشن شد:مثل کاری که ولدمورت با برتا جورکینز کرده بود؟

_آره اما باید یکم محکم کاری کنم تا خیالمون راحت بشه با این طلسم خیالمون از طرف بچه ها ی مدرسه راحت میشه اما باید یه فکری هم به حال بزرگترها کرد

رون پرسید:چرا همون جادوی قبلی رو استفاده نکردی اونم که خوب کار میکرد

_اوه تو رو به مرلین رون .اون طلسم جلوی مرگخوارها رو نمیگیره نکنه فکر کردی اونا از جوشهای صورت بچه ها میترسن.بعلاوه اونو یه بار انجام دادیم.البته من امشب یه سری جادوی دیگه روش میذارمتا خیالمون راحت بشه.نمیخوام دوباره کسی پیمان نامه رو بخونه.

 

 

فصل دهم

فردا صبح هري حيرت زده شد چون هرميون در برابر چشم او ليست اعضاي الف دال رو جلوي كراب گرفت و ازش خواست اونو با صداي بلند بخونه ، كراب هم با چشمان از حدقه در آمده شروع به خواندن شعر عاشقانه كرد كه كفر رون را در آورد . رون با عصبانيت جلو رفت و پرخاش كنان به هرميون گفت : تبريك ميگم حالا واسه ي كراب شعر ميگي ؟ چقدرم به هم مياين  !

هرميون لبخندي زد و در حاليكه طومار را در كيفش مي گذاشت گفت : لوس نشو رون ، اين يه جور جادوي تغيير متنه . ميخاستم مطمئن بشم كه هر كسي نميتونه اونو بخونه . رون كه عصبانيتش كمتر شده بود ولي هنوز حسادت مي كرد با هرس گفت : نمي تونستي كاري كني كه بجاي شعر عاشقونه يه چيز ديگه بخونه ؟

 ـ نه ، اين كمتر شك برانگيزه ، يه نامه ي عاشقونه رو هر كسي تو هاگوارتز مي تونه نوشته باشه . اينجوري هيچ كس نمي فهمه چه كساني توي گروهند .

هري با خوشحالي گفت : هرميون اگه ما تو رو نداشتيم چيكار مي كرديم ؟عصر آنروز هري برگه ي اسامي را بدست پروفسور مك گونگال داد . مك گونگال نگاهي به برگه انداخت و نگاهي به هري كرد : خيلي خوبه ، كار دوشيزه گرنجره ؟ اينطور نيست پاتر ؟

هري خنديد : بله .

 مك گونگال به برگه نگاه كرد و چند بار سعي كرد بكمك چوبدستي اش محتويات آنرا بخواند . ولي كاغذ پوستي از او اطاعت نمي كرد . بعد از چند لحظه لبخندي از رضايت زد و گفت : كارش عالي بوده ، البته بعد از قضيه ي دوشيزه اجكومب ازش همين انتظار رو هم داشتم .

 ـ اگه بشنوه خيلي خوشحال ميشه .

 ـ خب پاتر حالا تو امتحانش كن .

 ـ چي ؟

ـ خنگ بازي در نيار پسر ، اين ليست اعضاي گروه توئه ، تا تو نخواي كه من نمي تونم بخونمش . هري برگه را در دست گرفت و با چوبدستي اش ضربه اي به آن زد : كورس

جوهر شعر هرميون كمرنگ و كمرنگ تر شدو، جوهر سياره قلم فرد پررنگ و پررنگ تر تا تمام نوشته هاي كاغذ پوستي عوض شد . پروفسور مك گونگال برگه را گرفت و آنرا با دقت خواند بعد لبخندي زد و گفت : كارت خوب بود پاتر ، خب بهتره اينو پيش خودت نگه داري . يه چيز ديگه من هفته اي دو بار به كلاس الف دال ميام تا تعريفات جديد كلاسو شروع كنيم ، ـ بله پروفسور

  ـ خوبه تاريخ اولين جلسه رو بهم اطلاع بده ، يه چيزه ديگه  درباره ي اون موضوع فكر كردي ؟ هري با حيرت پرسيد : كدام موضوع ؟ پروفسور مك گونگال نگاه عجيبي به هري كرد كه او را به خود آورد : آه ، بله موضوع تدريس ! من واقعا نمي دونم پروفسور ، تصميم سختيه .

 ـ پاتر ! هواستو جمع كن فقط يه هفته ي ديگه وقت داري بهتره يه مشورت با آقاي ويزلي و دوشيزه گرنجر بكني ، اين جور مواقع خيلي كارسازن ، حالا ميتوني بري . هري بلند شد : بله پروفسور . دستش روي دستگيره در بود كه بياد چيزي افتاد و برگشت : ببخشيد پروفسور . ـ بله هري ؟ ـ در مورد عضويت در محفل

 ـ اوخ چه خوب شد يادم انداختي ، ديموس قبول كرده كه آموزشهاي پيشرفته ي كاراگاهي رو بهت بده ...

 ـ آموزش كاراگاهي ؟! ولي اون كه!!!

  مك گونگال حرف هري را قطع كرد : پروفسور لوپين در دوره ي كاراگاهي جز بهترينها بود در واقع اگه متوجه رازش نمي شدند بهترين بود . هري با حيرت گفت : من نمي دونستم .

 ـ خب واقعيت اينكه ريموس جادوگر بزرگيه هري . شكل اون يه بدشانسي بزرگه . اگه وزارت خونه متوجه مشكلش نمي شد  در هر حال بهتره بدوني هر كسي اين شانس رو نداره كه لوپين بهش درس خصوصي بده ، اون تو هم رده هاي خودش يه نابغس . هري آهي كشيد او اين چيزها را نمي دونست . همه ي اين مشكلات بخاطر آشغالهايي مثل گري بك بود ناگهان چيزي بياد آورد . پروفسور پس چطوري ؟ منظورم اينه كه با اون قانون ممنوعيت كار وزارت خونه .........

 ـ خب پاتو اينم دليل خودشو داره در واقع ريموس با نجات دادن جون وزير موفق شد وزير رو قانع كنه كه طرف ماست . اونم بخاست من جواب مثبت داد و به ريموس اجازه تدريس داد .

 ـ بهم نگفته بود .

 ـ پس بهتره از خودش بشنوي . شب بخير پاتر . ـ شب بخير پروفسور .

 ـ پاتر  ـ

بله پروفسور ـ فراموش نكن كه تا كامل شدن ماه وقت فكر كردن داري نه بيشتر ! هري تمام هفته ي بعد را به تصميم گيري راجع به اين موضوع پرداخت او نمي خواست كه از جاودانه سازها قافل شود اما نمي توانست نسبت به حرفهاي مك گونگال بي تفاوت باشد . بخصوص كه مي دانست اگر قبول نكند ، وزارت خونه معلمي را جايگزين لوپين مي كند و از طرفي معلمي بهتر از لوپين براي دفاع در برابر جادوي سياه پيدا نمي شد . از سوي ديگر هري مي دانست كه هنوز آمادگي لازم براي مبارزه با ولد مورت را ندارد . او هنوز نمي توانست مثل دامبلدور رو در روي او بايستد و با او مبارزه كند . چون سطح علمي او نسبت به دامبلدور هيچ بود . بنابراين به تنهايي از پس جاودانه سازها بر نمي آمد . پس نياز به آموزش بيشتري داشت . اولين قدم براي او عضويت در محفل بود بايد خودش را آماده مي كرد . عزمش را جزم كرد تا هر آنچه لوپين به آو مي آموزد را ياد بگيرد . و در مورد قبول پيشنهاد مك گونگال بالاخره به اين نتيجه رسيد كه بايد با رون و هرميون مشورت كند

 .آنشب در سالن عمومي وقتي هري پيشنهاد پروفسور مك گونگال را با رون و هرميون در ميان گذاشت عكس العمل هر دوي آنها ديدني بود چشمان هرميون برقي زد و دهان رون باز مانده بود .

ـ يعني مك گونگال خاسته تو معلم ما بشي ؟ هري اين عاليه

رون ذوق زده گفت : از اين بهتر نمي شه ، كلاسمون معركه ميشه . ـ هري تو كه قبول نكردي ، هرميون كه به فكر فرو رفته بود اينرا پرسيد . ـ چرا قبول نكنه هرميون ، اونوقت جوانترين معلم دفاع هم ميشه . فكرشو بكن پرفسور 17 ساله .!!!

 هري سرتكان داد: هنوز نه رون . قبول كردن اين مسئوليت يعني فراموش كردن جاودانه سازي هرميون ادامه داد : و من فكر مي كنم هدف اونا همينه ، ولي آخه چرا ؟

 رون خيلي جدي گفت : چون نمي خوان جونتو به خطر بندازي . هرميون به بحث خاتمه داد : بايد يه راهي باشه كه بتونيم به هر دو كار برسيم. هري سر تكان داد : هست . عضويت در محفل ...

ـ هري كسي ما رو عضو محفل نمي كنه. ـ ميدونم هرميون اما مك گونگال گفته اگه بتونم خودمو بالا بكشم

 ـ بس كن هري اون فقط خاسته سركارت بذاره . هرميون نگاهي به رون كرد : شايد ، ولي در هر حال اينكه هري سطح معلوماتشو بالا ببره هيچ ضرري نداره . در واقع بهتره ما هم يه فكري براي خودمون بكنيم رون ، در هر حال به نظر من بهتره اين كارو قبول كني . رون هم تاييد كرد : فعلا اين بهترين كاره .

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در پنجشنبه 1385/03/04 و ساعت 20:53 |

سلام بعد از کلی تاخیر بلاخره دستم باز شد بنابراین فصل نه و ده رو با هم گذاشتم ضمنا چون اریا از وبلاگ کناره گیری کرده این وبلاگ از این به بعد مال منه.و ادامه ی داستان رو همینجا میذارم دوستان عزیز میتونن پی دی اف داستان رو در وبلاگ داستانهای هرمیون بخونن که البته دیر تر آپ میشه

+ نوشته شده توسط پروتی در پنجشنبه 1385/03/04 و ساعت 20:51 |