فصل نهم قسمت اول
از نیمه شب گذشته بود در سالن عمومی خالی برج گریفندور هری رون و هرمیون به بحث جدی درباره ی تعداد افرادی که در الف دال میماندند پرداختند.
هری در حالیکه قدم میزد رو به رون کرد:خب .غیز از ما سه تا .لونا نویل فرد و جرج و ارنی برگشتنشون قطعیه.
صدایی از پشت سر گفت:منو که یادت نرفته؟
جینی خودش را روی مبلی انداخت :به هر حال منم با شمام
_نه!!!
رون متعجب به هری نگاه کرد:چرا نه؟ جینی میتونه از خودش مواظبت کنه.
هری خیلی جدی گفت:نه .جینی نباید تو الف ال باشه
_چرا؟
هری که سعی میکرد نگرانی اش را پنهان کند گفت:چون من نمیخوام ....چون من میگم.
برای اولن بار جینی از جا پرید و فریاد زد:تو حق نداری برای من تعیین تکلیف کنی .درمورد ادامه ی رابطمون تو تصمیم گرفتی اما در مورد حضور من تو الف دال حق تصمیم گیری نداری.
رنگ جینی سرخ شده بود و بسیار عصبانی به نظر میرسید .هری که از عکس العمل تند جینی مبهوت مانده بود نگاهی با رون رد و بدل کرد:جینی ...من...
اما جینی به او فرصت ناد و با خشمی که هری فقط در چهره ی خانم ویزلی دیده بود فریاد زد:فکر کردی کی هستی .هری جیمز پاتر...همش به فکر خودتی .اصلا به احساسات من توجه نداری تو....بغضش ترکید و به طرف پله ها ی خوابگاه دختران دوید.هرمیون نگاه سرزنش باری به هری کردو بلند شد:هری واقعا که خیلی خودخواهی.و به سرعت به دنبال جینی دوید و هری و رون متحیر را تنها گذاشت.
هری محکم با مشت روی میز کوبید:لعنتی .این دخترا اصلا مغز ندارن.فکر کرده من واسه ی خودم میگم.
رون دستش را روی شانه ی هری گذاشت:میفهمم هری .ولی بهتر نیست بذاری جینی خودش تصمیم بگیره؟اون باید خودش انتخاب کنه.
هری سر رون داد کشید:اگه بلایی سرش بیاد تو جواب مامانتو میدی؟
اینبار رون خیلی جدی گفت:اگه جینی میخواست خودشو در امان نگه داره خونه میموند.اون بیخودی عضو الف دال نشده .میخواد دفاع از خودشو یاد بگیره .تا با ولدومورت مبارزه کنه.ضمنا از دست تو هم حسابی کفریه
(رون جمله ی آخر را به سرعت اضافه کرد)
هریی طاقت نیاورد:چیه.نکنه تو هم فکر میکنی من برای سرگرمی با اون دوست شدم؟چرا هیچ کدومتون به من فکر نمیکنین.مگه من نگران خودمم؟!!
رون به سرعت گفت:میدونم رفیق.من تو رو خوب میشناسم .اما...
هری داد کشید:اما بی اما...بعد به پایین پله های خابگاه دختران رفت و از پله ها بالا دوید.پله های سنگی روی هم لغزیدند و هری با شدت از سرسره سقوط کرد .ناسزایی به خودش داد که اینرا فراموش کرده بود و در حالیکه عصبانیتش بیشتر شده بود داد زد:جینی....جینی...هرمیون همین العان بیا پایین...
چند لحظه بعد جینی و هرمیون از سرسره پایین لغزیدند
صورت جینی از اشک خیس بود هری بی توجه به نگاه کنجکاو چند دانش اموزی که از فریادد او بیدار شده بودند دست جینی را با خشونت گرفتو او را به دنبال خود کشید.رون و هرمیون هم به دنبالش. از پله ها بالا رفت .در خابگاه خود را باز کرد و چچمدانش را از زیر تخت بیرون کشید.(جینی و هرمیون جرات پرسیدن علت این حرکت هری را نداشتندو با حیرت به او نگاه میکردند.)قدح اندیشه را برداشت و بدون توجه به اعتراضهای دین و سیموس در را به هم کوبید و از پله ها پایین رفت.هرمیون مبهوت و متحیر پرسید:
_هری....چی؟!!
_چیکار میکنی هری؟
هری دست جینی را رها کرد قدح اندیشه را روی میزی در سالن عمومی گذاشت و در میان حیرت رون و هرمیون چوبدستی اش را به سرش نزدیک کرد و نوار نقره ایخاطره ای را از آن خارج کرد .خاطره را در قدح انداخت و جینی را به طرف قدح هل داد و فریاد زد:برو ببینش .مگه نمیخواستی بدونی؟خب بروببینش.شما دو تا هم برین.
رون هرمیون و جینی هرسه با چهره های مبهوت به قدح نزدیک شدند و لحظه ای بعد در آن ناپدید شدند.
هری امیدوار بود با دیدن این چند خاطره هر سه ی آنها از ادامه ی همکاری با او منصرف شوند ولی وقتی جینی هرمیون و رون با چهره های متحیر و وحشت زده از قدح بیرون آمدند هیچ کدام حرفی نزدند.هری که میتوانست عکس العمل آنها را در برابر صحنه ی مرگ سدریک سیریوس دامبلدور و در آخر تابوت خودشان مجسم کند به تندی گفت:خب چطور بود از منظره ای که دیدین لذت بردین؟
جینی با سر سختی گقت:آره اگرم این اتفاق بیوفته با انتخاب خودمون میوفته.من ترجیه میدم مثل سیریوس حین مبارزه بمیرم تا اینکه یه جابشینم یا از ترس قایم بشم..
هری رو برگرداند و رون دانست که جینی دست روی نقطه ضعف او گذاشته
_ببین هریمیدونم دیدن این چیزا سخت بوده ولی ما هم حق انتخاب داریم
هری سر هرمیون فریاد زد:پس من چی؟اول پدر و مادرم بعد سدریک و سیریوس و دامبللدور حالا هم شما سه تا !!!ببینم کس دیگه ای نمیخواد بره اون دنیا؟
و از پله های خوابگاه بالا دوید
فصل نهم قسمت دوم:دومین پیمان
فردا صبح هری خیلی دیر از خواب بیدار شد خابگاه خالی بود .تمام ش قبل بیداربود و فکر میکرد مدتها بود که سعی میکرد به بدترین خاطراتش فکر نکند اما دیشب سخت ترین لحظاتش را به سه دوستش نشان داده بود به امید انکه آنها را از خود براند .اما باز هم شکست خورده بود برای فرار از تنهایی بسرعت لباس پوشید و از پله ها پایین دوید سالن عموممی خالی بود .هری به طرف در رفت که کسی از پشت سر ش او را صدا زد برگشت.جینی روبرویش ایستاده بود :هری منو ببخش نتونستم درکت کنم .باید به حرفت گوش میکردم.
هری به آرامی سر تکان دادحسی قلبش را لرزانده بود:تو باید منو ببخشی جینی میدونم که خیلی اذیت شدی .
قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد جینی را در آغوش گرفته بود .حالا حالش خیلی بهتر شده بود .یک مرتبه نگاهش به رون و هرمیون در گوشه ی سالن افتاد و ناخوداگاه جینی را رها کرد.حس میکرد سرخ شده .جینی هم دست کمی از او نداشت.برخلاف تصورش رون لبخندی زد:خب اگه مشکلات شما دو تا تموم شده بهتره بریم پایین.العان کلاسا شروع میشه.
هر چهار نفر بسرعت از سالن عمومی خارج شدند .جینی وسط راه از آنها جداشد تا به کلاس معجون سازی برود.هری نفس زنان از هرمیون پرسید:العان چی داریم؟
_دفاع در برابر جادوی سیاه .فکر کنم حسابی دیر رسیدیم.
آنها پشت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه ایستادند تا نفسشان جا بیاید درست در همین وقت لوپین از انتهای راهرو خندان جلو آمد:سلام بچه ها
_سلام پروفسور ببخشید دیر کردیم.
_عیبی نداره هری وقتی سر میز صبحانه نیومدید حدس زدم دیر به کلاس برسید.بعد در کلاس را باز کرد برید تو تا درس رو شروع کنیم
کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه سرشار از شادی بود .بازگشت لوپین همه را ذوق زده کرده بود البته بجز دانش آموزان اسلایترینکه مثل همیشه با تیکه پرونی سعی در مسخره کردن لوپین داشتند .ولی لوپین همیشه با لبخند با آنها رفتار میکرد از طرفی گوشه کنایه های مالفوی و دوستانش تمامی نداشت بطوری کهرون در آخر کلاس با یک طلسم او را بدرقه کرد.اول کلاس لوپین خیلی جدی گفت:خب بهتره بدونین امسال کلاس دفاع یه تغییراتی نسبت به سالهای قبل داشته
سیموس پرسید:چه تغییراتی پروفسور؟
_کلاس امسال دفاع بصورت فشرده و پیشرفته باجرا میشه هفته ای شش جلسه برای تمام گروهها که البته دو جلسه ی اون برای همه ی سالها مشترکه و تماما عملی
بلافاصله صدای تایید شاگردان بلند شد:عالیه
_من عاشق درس عملیم
_آخ جون دیگه تکلیف نداریم
لوپین نگاهی به کراب کرد:متاسفم آقای کراب داشتن درس عملی به معنی نداشتن تکلیف نیست در واقع تکالیف شما که کم هم نیست همه عملیه و من نمیتونم بهتون قول بدم که حین این تکالیف خیلی بهتون خوش بگذره
آه از نهاد همه بلند شد .دین توماس دستش را بلند کرد:ببخشید پروفسور شما گفتین هفته ای شش جلسه ولی تو برنامه ی ما فقط سه جلسس
لوپین سری تکان داد :درسته آقای توماس سه جللسه ی اون جزء کلاسهای صبح شماست که مدت هر جلسه دو ساعته اما سه جلسه ی دیگه که بعد از ظهرها برگذار میشه چهار ساعته هستن و بعضیاشون با کلاس مراقبت از موجودات جادویی ترکیب میشن.البته این کلاس برای دانش آموزای اسلایترین چهار روز در هفتس اونم به خاست پروفسور اسلاگهورن
_کلاس اضافه .اونم روزی چهار ساعت!!!
_سه روز در هفته وای نه
_خوش به حال اسلایترینی ها
لوپین لبخند مهربانی زد:بچه ها ....بچه ها ...خواهش میکنم آروم باشین این کلاسا برای آمادگیه خودتونه ضمنا میتونم بهتون قول بدم که اونقدرها هم بد نیست.
اکثر شاگردها با این حرف لوپین خوشحال شدند .کلاس با لوپین همیشه لذت بخش بود
لوپین ادامه داد:خب اما در مورد قسمت دومخبر" از اونجا که من در ماه دوجلسه غیبت دارم....پانسی پارکینسون با صدای بلند گفت:حتما ته جنگل اقامت دارید من نمیدونم وزارت خونه چطوری بهش اجازه ی تدریس داده اونم با قانون ممنوعیت کار برای گرگینه ها
هری زمزمه کرد:خفه شو پارکینسون
لوپین حرف پانسی را نشنیده گرفت:در مدت غیبت من در هر ماه معلم جدیدی به شما تدریس میکنه بعد رو به پانسی ادامه داد:البته همونطور که دوشیزه پارکینسون گفتند وزارت خونه قوانینی برای ممنوعیت کار وضع کرده بود ولی فکر میکنم خودشون پشیمون شدند .در واقع من از طرف شخص وزیر برای تدریس دعوت شدم .خب حالا میریم سر درس امروز.
دین طاقت نیاورد و دستش را بلند کرد:میشه بگیناستادئ جانشونتون کیه؟
_به موقعش میفهمید آقای توماس
رون با خوشحالی گفت:همین که اسنیپ نیست برای من کافیه
لوپین نگاه مهربانی به او کرد :خب بهتره بریم سر درس امروز.از اونجا که شما دانش آموزای سال هفتم هستین و بخاطر مسائلی که همه ازش خبر داریم کلاس امسال ما یکم پیشرفته تر میشه در واقع یکم بیشتر از یکم پیشرفته میشه .ما جادوهای دفاعی رو تو کلاس تمرین میکنیم و وقتی همه قدرت اجرای اونا رو پیدا کردن وارد مرحله ی عملی میشیم .اولین درس امروز طلسم سیمپری یانتو ست کسی کاربردشو میدونه؟
مثل همیشه دست هرمیون بالا رفت.لوپین لبخند پر غروری به او زد:بگو هرمیون
_طلسم دگرگون ساز!!!با این طلسم میشه هر چیزی رو دگرگون کرد اما خیلی قویه و هرکسی از پسش بر نمیاد بعد با حیرت پرسید یعنی این طلسمو یاد میگیریم؟!!
لوپین لبخندی زد :کاملا .مثل همیشه درست و کامل ده امتیاز برای گریفندورو بیست امتیاز دیگه هم میگیری اگه بگی در مقابل کدام موجودات بکار میره
_اینفری ها
_آفرین حالا کی میتونه یه راه دیگه برای غلبه بر اینفری ها رو بگه؟
اینبار بجز هرمیون دست هری بالا رفت:بگو هری
-آتش دوزخی ها از آتش میترسن
_درسته ده امتیاز دیگه برای گریفندور حالا همه آماده بشین چوبدستی هاتونو در بیارین .حرکت چوبدستی در این طلسم دورانیه و ورد باید با تمرکز ادا بشه .اگه درست انجامش بدین ده امتیاز میگیرین و این تا زمانی که بر طلسم تسلط پیدا کنین ادامه داره .اما کم کم میتونین تحت اختیار درش بیارین.حالا یه اینفری رو جلوی خودتون مجسم کنین و به نوبت شروع کنین فط مواظب باشین همدیگه رو حدف نگیرین.خانم پامفری هیچ خوشش نمیاد.
تمرین این طلسم اونقدرها هم آسان نبود هری با تمرکز روی خاطراتش بارها و بارها سعی کرد اما موفق نمیشد تا اینکه بدن سرد آنها را در تماس با خود بیاد آورد با قدرت فریاد زد:سیمپری یانتو این بار هم محکم به عقب پرتاب شد بقیه ی دانش اموزان ظاهرا به خوبی از پس انجام طلسم بر امدند اما زمانی که همه توقع تشویق داشتند و هری منتظر تکلیف شب اضافه بود لوپین درست برعکس عمل کرد:آفرین هری راهش دقیقا همینه.
مالفوی با خشم گفت: اون که موفق نشد مگه اینکه راهش این باشه که خودمونو به در و دیوار بکوبیم؟و نیش خندی زد
لوپین جواب داد:برعکس آقای مالفوی هری تنها کسیه که این طلسم رو درست اجرا کرد.شاید چون اون تنها کسیه که تو این کلاس یه اینفری رو دیده .بقیه ی شما فقط وردشو تکرار کردین.اما یه اینفری برای مبارزه نداشتین .درحالیکه ظاهرا سر هری خیلی شلوغ بوده.بهتون گفته بودم یه اینفری رو مجسم کنین هری ده امتیاز میگیری از بقیه یکی ده امتیاز کم میشه
مالفوی از ته کلاس اعتراض کرد:این درست نیست خب ما اینفری ها رو ندیدیم
لوپین خنده ی مرموذی کرد:حق با شماست آقای مالفوی .من میخواستم از مهارت شما در اجرای طلسم مطمئن بشم ولی حالا که اینقدر عجله دارین باشه .من ترتیبشو میدم.میتونین پس فردا در کلاس مراقبت از موجودات جادویی منتظر باشین
چهره ی مالفوی به وضوح نشان میداد که از حرفش پشیمان است.
آنشب وقتی هری و رون و هرمیون وارد اتاق ضروریات شدند بجز زاخاریاس اسمیت "ماریتا اجکومب و چند نفری که به هاگوارتز برنگشته بودند بقیه ی گروه در اتاق منتظر او بودند.هری از اینکه آنها هنوز به الف دال وفادار بودند خوشحال بود .
نگاه جینی بین صورت مشتاق اعضاای گروه و هری چرخید :نمیخوای بهشون بگی؟
هری سر تکان داد:خب حالا که اعضای گروه مشخص شده .بهتره بدونین که امسال الف دال به خاست پروفسور مک گونگال دوباره تشکیل شده
ارنی با حیرت سوتی کشید:مک گونگال!!!نه بابا...._درسته ارنی و باید بدونین که وظیفه ی امسال الف دال حفاظت از مدرسس .یعنی حفاظت از قلعه و ساکنان اون....
لونا موهایش را از صورتس کنار زدو با بیخیالی همیشگیش زمزمه کرد:در برابر چی؟دوزخی ها ؟ ...دیوانه سازها؟...
_در برابر همه ی اینها "ولدمورت "مرگخوارانش و تمام متحدانش و به خصوص در برابر مرگخواری که العان در هاگوارتزه
نفسها در سینه حبس شد.هری با لحنی جدی ادامه داد:یکی از وظایف ما اینه که از اون چشم برنداریم.خب حالا هنوزم میخواید به فعالیتتون ادامه بدین؟
وقتی تایید مشتاقانه ی انها را دید ادامه داد:خوبه .حالا....نگاهی به سیموس کرد که دستش را بالا اورده بود:بگو سیموس.
_هری اگه اونطور که قبلا شایع شده بود مرگخوارها مثل پارسال بریزن تو قلعه...منظورم اینه که اونا خیلی ماهرتر از ما هستن....ضمنا تعدادشونم خیلی بیشتره
_درسته سیموس ...در این مورد پروفسور مک گونگال به ما کمک میکنن.قراره ایشون به اعضای الف دال جادوهای قوی تری رو اموزش بدن.در مورد تعداد نفراتم پرفسور مک گونگال پیشنهاد عضو گیری رو دادن ولی من فکر میکنم باید در این مورد با احتیاط بیشتری عمل کنیم بنابراین فعلا فعالیتمون از دانش آموزان مخفی میمونه.
نویل با کم صبری پرسید:ولی چرا فکر میکنین مدرسه به حفاظت احتیاج داره؟و اگه اینطوره چرا وزارت خونه اقدامی نمیکنه؟؟!!!!؟؟
_وزارت خونه فکر میکنه حفاظت از هاگوارتز اهمیتی نداره در صورتی که همه مون میدونیم اگه قلعه به دست اونا بیوفته چه پایگاه مستحکمی پیدا میکنن .وزیر مطمئنه که هدف مرگخوارها کشتن پروفسور دامبلدور بوده .از طرفی اونا حاضر نیستن نصف ماموراشونوبرای حفظ مدرسه معطل کننو اگرم بکنن میدونیم مرگخوارها چه آزادیی پیدا میکنن ؟همینطوریشم هر کاری میخوان میکنن وای به حال اینکه تعداد کاراگاها نصف بشه.
دین پرسید:هری تو این چیزارو از کجا میدونی؟
_خب ما هم منابع خودمونو داریم یه چیز دیگه اینکه قراره امسال پروفسور مک گونگال به اعضای الف دال جادوهای قوی تری رو آموزش بدن
همهمه ی بچه ها بلند شد هری صدایش را به شیوه ی آمبریجی صاف کردو همهمه را از بین برد:قبل از هر چیز باید بدونین اینجا از این به بعد محل رسمی جلسات ماست و خانم مدیر به ما اجازه دادن که تا ساعت یازده هر شب کلاس داشته باشیم.
کالین کریوی با ذوق گفت:آخ جون دیگه مجبور نیستیم یواشکی بریم
دنیس پس گردنی مجکمی به او زد:احمق جون همه ی هیجانش به مخفی بودنشه.
هرمیون خیال آن دو را راحت کرد:محل جلسات بین خودمون میمونه .اما برای جلوگیری از ورود سایر افراد باید اسم ورودی اتاقو عوض کنیم تا اعضای سابق گروه و احتمالا دانش اموزای اسلایترین نتوننوارد بشن.ضمنا تا زمانی که تصمیم به عضو گیری نگرفتیم بهتره فعالیت دوبارمون از بقیه ی بچه هامخفی بمونه .هرچند که العانم چند نفر میدونن
همه با این نظر مولفق بودند
فرد در حالیکه یک قلم پر و کاغذ پوستی را از کیفش در میآورد و بدست هرمیون میداد گفت:خب پس بهتره یه بار دیگه اسممونو تو برگه ی جدیدی بنویسیم.
اینبار کسی اعتراضی نکرد هرمیون در اول برگه یک جای خالی گذاشت و اسم خودش را به عنوان نفر دوم نوشت بعد آنرا به جرج داد . جرج هم به کالین .برگه بین اعضای گروه چرخید تا به هری رسید و هری اسم خودش را به عنوان نفر اول نوشتو برگه را به هرمیون سپرد .هرمیون با دقت برگه را برانداز کرد و گفت:خب سوالی که میکنم رسمی بودن برگه رو تایید میکنه.همه موافقین که تمام کارها و اقدامات الف دال و وظایفی که به عهده ی ما گذاشته میشه بین ما بمونه و به هیچ کس درباره ی آن اطلاعات ندیم؟ حاضرین تا پای جان با ولدومورت و متحدانش بجنگین؟
همه تایید کردند هرمیون لبخندی زد و گفت:خوبه پس چوبدستی هاتونو در بیارین و کاری رو که میگم بکنین.به دستور هرمیون هری چوبدستی اش را حرکت تندی داد نوری طلایی رنگ از چوبدستی اش خارج شد و هرمیون آنرا با چوبدستی اش گرفت سپس با نور نقره ایهرمیون مخلوط شد و رون آنرا دریافت کرد.از چوبدستی رون به چوبدستی فرد جرج جینی لونا ارنی هانا و بقیه ی گروه رسید و در آخر بصورت طناب کلفت طلایی رنگی در آمد که با رنگ طلایی و دوازده رگه ی نقره ای میدرخشید هرمیون چوبدستی اش را حرکتی دادو نوار طلایی رنگ در بالای لیست اعضای گروه خیلی درخشان نوشت
پیمان نامه ی ارتش دامبلدور
جرج حیرت زده گفت:جادوی پیمان؟هرمیون تو بی نظیری
هری متوجه منظور جرج نشد .وقتی بعد از تمرین آنشب به خابگاه برمیگشتند هری از هرمیون پرسید:این جادوی پیمان چیه؟
هرمیون لبخندی زد و در حالیکه پیمان نامه را در کیفش میگذاشت گفت:یه جادوی باستانیه که پیمانی رو بین اعضای گروه ایجاد میکنهتا به قولی که دادن عمل کنن.اینم از فواید درس طلسمهای باستانیه
هری با حیرت پرسید:یعنی مثل پیمان ناگسستنی؟
_خب آره شبیه همونه اما فرق داره اگه با عهدت وفانکنی آدمو نمیکشه اما جلوی خیانت رو به یه روش دیگه میگیره
_چطوری؟
_ببین اگه یکی از اعضای گروه حتی بطور ناخوداگاه حرفی رو که تو جلسات گفته شده نباید زده بشه از دهنش بپره یا بنویسه یا به کسی نشون بده شنونده دچار اختلال میشه اون حرفو نمیشنوه یا نوشته رو نمیبینه البته گاهی هم جلوی خیانت لفظی رو با یه تپق میگیره در هر حال اگه چیزی تو جلسات عنوان بشه و بگی نباید به گوش کسی برسه هیچ کس نمیتونه کاری رو که به خیانت منجر بشه انجام بده
رون پرسید :خب پس چرا محفل از این روش استفاده نمیکنه؟
بجای هرمیون فرد جواب داد:چون دسترسی به این اطلاعات برای جادوگرای شرافتمندی مثل ما ممکن نیست اما مرگخوارا با چند تا طلسم حافظه اطلاعات رو بیرون میکشن
_چرا ما نمیتونیم ؟
_اوه رون چقدر خنگی اگه رو کسی این طلسمها رو انجام بدی مغزش از کار میوفته
چیزی در ذهن هری روشن شد:مثل کاری که ولدمورت با برتا جورکینز کرده بود؟
_آره اما باید یکم محکم کاری کنم تا خیالمون راحت بشه با این طلسم خیالمون از طرف بچه ها ی مدرسه راحت میشه اما باید یه فکری هم به حال بزرگترها کرد
رون پرسید:چرا همون جادوی قبلی رو استفاده نکردی اونم که خوب کار میکرد
_اوه تو رو به مرلین رون .اون طلسم جلوی مرگخوارها رو نمیگیره نکنه فکر کردی اونا از جوشهای صورت بچه ها میترسن.بعلاوه اونو یه بار انجام دادیم.البته من امشب یه سری جادوی دیگه روش میذارمتا خیالمون راحت بشه.نمیخوام دوباره کسی پیمان نامه رو بخونه.
فصل دهم
فردا صبح هري حيرت زده شد چون هرميون در برابر چشم او ليست اعضاي الف دال رو جلوي كراب گرفت و ازش خواست اونو با صداي بلند بخونه ، كراب هم با چشمان از حدقه در آمده شروع به خواندن شعر عاشقانه كرد كه كفر رون را در آورد . رون با عصبانيت جلو رفت و پرخاش كنان به هرميون گفت : تبريك ميگم حالا واسه ي كراب شعر ميگي ؟ چقدرم به هم مياين !
هرميون لبخندي زد و در حاليكه طومار را در كيفش مي گذاشت گفت : لوس نشو رون ، اين يه جور جادوي تغيير متنه . ميخاستم مطمئن بشم كه هر كسي نميتونه اونو بخونه . رون كه عصبانيتش كمتر شده بود ولي هنوز حسادت مي كرد با هرس گفت : نمي تونستي كاري كني كه بجاي شعر عاشقونه يه چيز ديگه بخونه ؟
ـ نه ، اين كمتر شك برانگيزه ، يه نامه ي عاشقونه رو هر كسي تو هاگوارتز مي تونه نوشته باشه . اينجوري هيچ كس نمي فهمه چه كساني توي گروهند .
هري با خوشحالي گفت : هرميون اگه ما تو رو نداشتيم چيكار مي كرديم ؟عصر آنروز هري برگه ي اسامي را بدست پروفسور مك گونگال داد . مك گونگال نگاهي به برگه انداخت و نگاهي به هري كرد : خيلي خوبه ، كار دوشيزه گرنجره ؟ اينطور نيست پاتر ؟
هري خنديد : بله .
مك گونگال به برگه نگاه كرد و چند بار سعي كرد بكمك چوبدستي اش محتويات آنرا بخواند . ولي كاغذ پوستي از او اطاعت نمي كرد . بعد از چند لحظه لبخندي از رضايت زد و گفت : كارش عالي بوده ، البته بعد از قضيه ي دوشيزه اجكومب ازش همين انتظار رو هم داشتم .
ـ اگه بشنوه خيلي خوشحال ميشه .
ـ خب پاتر حالا تو امتحانش كن .
ـ چي ؟
ـ خنگ بازي در نيار پسر ، اين ليست اعضاي گروه توئه ، تا تو نخواي كه من نمي تونم بخونمش .
هري برگه را در دست گرفت و با چوبدستي اش ضربه اي به آن زد : كورس
جوهر شعر هرميون كمرنگ و كمرنگ تر شدو، جوهر سياره قلم فرد پررنگ و پررنگ تر تا تمام نوشته هاي كاغذ پوستي عوض شد . پروفسور مك گونگال برگه را گرفت و آنرا با دقت خواند بعد لبخندي زد و گفت : كارت خوب بود پاتر ، خب بهتره اينو پيش خودت نگه داري . يه چيز ديگه من هفته اي دو بار به كلاس الف دال ميام تا تعريفات جديد كلاسو شروع كنيم ، ـ بله پروفسور
ـ خوبه تاريخ اولين جلسه رو بهم اطلاع بده ، يه چيزه ديگه درباره ي اون موضوع فكر كردي ؟ هري با حيرت پرسيد : كدام موضوع ؟
پروفسور مك گونگال نگاه عجيبي به هري كرد كه او را به خود آورد : آه ، بله موضوع تدريس ! من واقعا نمي دونم پروفسور ، تصميم سختيه
ـ پاتر ! هواستو جمع كن فقط يه هفته ي ديگه وقت داري بهتره يه مشورت با آقاي ويزلي و دوشيزه گرنجر بكني ، اين جور مواقع خيلي كارسازن ، حالا ميتوني بري . هري بلند شد : بله پروفسور . دستش روي دستگيره در بود كه بياد چيزي افتاد و برگشت : ببخشيد پروفسور . ـ بله هري ؟ ـ در مورد عضويت در محفل
ـ اوخ چه خوب شد يادم انداختي ، ريموس قبول كرده كه آموزشهاي پيشرفته ي كاراگاهي رو بهت بده ...
ـ آموزش كاراگاهي ؟! ولي اون كه!!!
مك گونگال حرف هري را قطع كرد : پروفسور لوپين در دوره ي كاراگاهي جز بهترينها بود در واقع اگه متوجه رازش نمي شدند بهترين بود . هري با حيرت گفت : من نمي دونستم .
ـ خب واقعيت اينكه ريموس جادوگر بزرگيه هري . شكل اون يه بدشانسي بزرگه . اگه وزارت خونه متوجه مشكلش نمي شد در هر حال بهتره بدوني هر كسي اين شانس رو نداره كه لوپين بهش درس خصوصي بده ، اون تو هم رده هاي خودش يه نابغس . هري آهي كشيد او اين چيزها را نمي دونست . همه ي اين مشكلات بخاطر آشغالهايي مثل گري بك بود ناگهان چيزي بياد آورد . پروفسور پس چطوري ؟ منظورم اينه كه با اون قانون ممنوعيت كار وزارت خونه .........
ـ خب پاتو اينم دليل خودشو داره در واقع ريموس با نجات دادن جون وزير موفق شد وزير رو قانع كنه كه طرف ماست . اونم بخاست من جواب مثبت داد و به ريموس اجازه تدريس داد .
ـ بهم نگفته بود .
ـ پس بهتره از خودش بشنوي . شب بخير پاتر . ـ شب بخير پروفسور .
ـ پاتر ـ
بله پروفسور ـ فراموش نكن كه تا كامل شدن ماه وقت فكر كردن داري نه بيشتر ! هري تمام هفته ي بعد را به تصميم گيري راجع به اين موضوع پرداخت او نمي خواست كه از جاودانه سازها قافل شود اما نمي توانست نسبت به حرفهاي مك گونگال بي تفاوت باشد . بخصوص كه مي دانست اگر قبول نكند ، وزارت خونه معلمي را جايگزين لوپين مي كند و از طرفي معلمي بهتر از لوپين براي دفاع در برابر جادوي سياه پيدا نمي شد . از سوي ديگر هري مي دانست كه هنوز آمادگي لازم براي مبارزه با ولد مورت را ندارد . او هنوز نمي توانست مثل دامبلدور رو در روي او بايستد و با او مبارزه كند . چون سطح علمي او نسبت به دامبلدور هيچ بود . بنابراين به تنهايي از پس جاودانه سازها بر نمي آمد . پس نياز به آموزش بيشتري داشت . اولين قدم براي او عضويت در محفل بود بايد خودش را آماده مي كرد . عزمش را جزم كرد تا هر آنچه لوپين به آو مي آموزد را ياد بگيرد . و در مورد قبول پيشنهاد مك گونگال بالاخره به اين نتيجه رسيد كه بايد با رون و هرميون مشورت كند
.آنشب در سالن عمومي وقتي هري پيشنهاد پروفسور مك گونگال را با رون و هرميون در ميان گذاشت عكس العمل هر دوي آنها ديدني بود چشمان هرميون برقي زد و دهان رون باز مانده بود .
ـ يعني مك گونگال خاسته تو معلم ما بشي ؟ هري اين عاليه
رون ذوق زده گفت : از اين بهتر نمي شه ، كلاسمون معركه ميشه .
ـ هري تو كه قبول نكردي ، هرميون كه به فكر فرو رفته بود اينرا پرسيد .
ـ چرا قبول نكنه هرميون ، اونوقت جوانترين معلم دفاع هم ميشه . فكرشو بكن پرفسور 17 ساله .!!!
هري سرتكان داد: هنوز نه رون . قبول كردن اين مسئوليت يعني فراموش كردن جاودانه سازها
هرميون ادامه داد : و من فكر مي كنم هدف اونا همينه ، ولي آخه چرا ؟
رون خيلي جدي گفت : چون نمي خوان جونتو به خطر بندازي . هرميون به بحث خاتمه داد : بايد يه راهي باشه كه بتونيم به هر دو كار برسيم. هري سر تكان داد : هست . عضويت در محفل ...
ـ هري كسي ما رو عضو محفل نمي كنه. ـ ميدونم هرميون اما مك گونگال گفته اگه بتونم خودمو بالا بكشم
ـ بس كن هري اون فقط خاسته سركارت بذاره .
هرميون نگاهی به رون كرد : شايد ، ولي در هر حال اينكه هري سطح معلوماتشو بالا ببره هيچ ضرري نداره . در واقع بهتره ما هم يه فكري براي خودمون بكنيم رون ، در هر حال به نظر من بهتره اين كارو قبول كني .
رون هم تاييد كرد : فعلا اين بهترين كاره .