تبليغاتX
انجمن مترجمان جوان
سلام

من توی این چند روزه مسافرت بودم برای همین نتونستم که به وبلاگ سر بزتم ... حالا هم که اومدم خیلی سریع جواب نقد ها رو دادم ...

می تونید جوابیه من رو از لینک های زیر دریافت کنید:

جوابیه به صورت pdf

جوابیه به صورت doc

از پروتی عزیز هم کمال تشکر رو دارم که به من و همین طور خوانندگان داستان این اجازه رو دادن که در مورد  رفع ایرادات و مشکلات و همین طور جواب نقدهایی که در مورد داستان جدال دو وارث مطرح بود کنیم ...

موفق باشید

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 1385/04/29 و ساعت 22:29 |

 

دوستان سلام

لينک داستان رو درست کردم.ببخشيد يکم دير شد.

مرلین جون کجایی جواب نقدها رو بده دیگه

آيساک جون جواب نقدها با مرلينه.اما دست به گونيت حرف نداشت حتما بازم تو نقدها شرکت کن

بقيه ي دوستانم از ايساک ياد بگيرن همچين حرفه اي مرلين رو گوني پيچ کرده که انگار اجدادش گوني پيچ بودن(خدا به دادم برسه وقتي کار به نقد داستان خودم برسه)

پيشنهاد بدين دفعه ي ديگه داستان کي رو بپيچونيم تو گوني(منظور نويسنده ي داستانه)

 

 

الياس جون چرا جوش مياري!!!.داستان من هنوز نصفه کارس اما چشم به محض اتمامش در سال 2009 ميتوني منم تو گوني بپيچي .فعلا براي دست اول استين بالا بزن و هنرنمايي کن تا بعد.

راستي بچه ها من ميخوام داستانهايي که تموم شدن يا رو به اتمامن نقد کنيم چون در مورد يه داستان که فقط چند فصل ازش گذشته که نميشه عادلانه نظر داد.ضمنا براي تو گوني کردن هم دچار کمبود مورد ميشيم.پس يه پيشنهاد ديگه بدین...

ندا جون يه لطفي کن لينک پي دي اف داستانت يا فايل وردشو برام به ميل يا آي ديم بفرست.

لرد پاترعزيز من بخاطر اصرار دوستان داستان رو پي دي اف کردم اگه اين بار هم نتونستي دانلود کني بگو برات بفرستم

 سيوروس جون شما صاحب اختيارين.

راستي کسي برنامه را دانلود نکرد؟ميخواستم نظرتونو بدونم)

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در چهارشنبه 1385/04/28 و ساعت 17:54 |

دوستان گل با معرفت سلام

حميد جون من تو تايپ فصل نوزدهو هجده رو با هم ادغام کردم لينکش همون لينکه که به نام فصل هجده گذاشتم .لينک نوزده
جديد(بيست سابق)هم  الان ميذارم[بوسه][گل]در مورد اون دو تا لينک شرمنده ام همين الان درستش ميکنم.
عطيه خانم جدال دو وارث هر 29 فصلش رو گذاشتم .مرلين بزودي داستانشو ادامه ميده و بازم در خدمتشيم[نيشخند]البته تو وب خودش
بچه ها اگه از ايساک خبر دارين بهش بگين زودتر نقدشو بفرسته به ميل همين وبلاگ
که پايين نظراتمه
[قلب]
هشدار:به جون خودم اگه نظرات همينجوري باشه ديگه ادامه نميدما[تشويش]
يه عده از دوستان ديگه سر نميزنن
لینکای جا مونده  در پست قبلی رو هم فردا میذارم

خب برای امروز دو سری نقد داستان مرلین رو داریم که یکیش از طرف شکاربان عزیزه(مرلین جون منتظر جواب نقدها هستم
نقد 1        

نقد 2

+ نوشته شده توسط پروتی در یکشنبه 1385/04/25 و ساعت 0:15 |

به لطف سیوروس اسنیپ عزیز  از امروز داستان رو بصورت پی دی اف میذارم

سیوروس جون .بازم ممنون که اجازه دادی از پرشین گیگت استفاده کنم

خب حالا به افتخار این وقعه ی خجسته نوزده فصل از داستانم رو میذارم.

جواب نظرات هم باشه برای بعد ولی اخطار میکنم نظر یادتون نره!!!

فصل یک تا آخر فصل هجده      فصل 19

اینجا هم میتونین پی دی اف  هجده فصل اول جدال دو وارث رو بخونین.در مورد جدال دو وارث .دوستانی که فصلهای بیست و شش تا آخر ین فصلی که توسط مرلین گذاشته شده رو دارن لطف کنن و اونو به آی دی من سند کنن

با این حساب از این به بعددوستانی که داستانها رو نخوندن میتونن داستانهایی رو که نقد میکنیم در اینجا بصورت پی دی اف بخونن(بازم ممنون از اسنیپ عزیز

جدال دو وارث

 

 

 

چند تا خبر

1-    مرلین تا فصل 29 داستانشو نوشته و بقیه رو به زودی میتونین تو وبلاگ خودش پیدا کنین

2-    من نظرات و نقدها رو بصورت پی دی اف همینجا میذارم تا مرلین خودش جواب اونا رو همینجا کنارش بذاره

3-    به علت ازدیاد فصلهای داستانم فصل هجده و نوزده رو با هم ادغام کردم که فقط در پی دی اف داستانم میتونین اونو پیدا کنین(اینم فصل این هفته)

 

برای آپ امروز دو تا فلش جالب فوتبالی داریم که میتونین اونو اینجا ببینین

 

فلش 1                  فلش 2

 

 

 

یه تیکه از یه برنامه ی طنز زیبای تلویزیونی که قرار بوده به مناسبت جام جهانی پخش بشه اما بهش اجازه ی پخش ندادن رو هم میتونین اینجا ببینین.(واقعا حیف این همه زحمت عجب برنامه ای میشد.)

 لینک برنامه

نظر یادتون نره

 

 

 

خب چون من امشب سر کیفم چند تا طنز

 

خصوصيات دخترا

 1. تا زبونشون باز ميشه عوض مامان بابا ميگن شوهر!! 2

.حالشون از پسرا به هم ميخوره ولي نمي دونم چرا 666 تا دوست پسر دارن

 3.اگه خونشون آتيش بگيره بين بابا و لوازم آرايش حتما لوازم آرايش و انتخاب مي كنن!

 4.نون شب ندارن بخورن ولي پول عمل دماغشونو رديف ميكنن!

 5.همه خوشكل و خوش هيكلن(خدايا منو بخاطر اين دروغم ببخش)

6 از 8 تا 20 سالگي شونصدتا دوست پسر داشتن كه هيچ كدوم دركشون نميكردن

 

 

يک ترکه ميمره .....شب اول قبرنکير و منکر مياد ميپرسه امام اول کيه ؟ترکه ميگه امام خميني ...ميگن اين حالش خوب نيست بريم فردا شب بيايم ....فردا شب ميان و همين سوال رو ميپرسن ترکه ميگه امام علي ..ميگن پس چرا ديشب گفتي امام خميني ...گفت فکر کردم از کميته امداد آمدن

 

1-یه پسره خوب تنهايي ميره سينما

ــ يه پسره خوب بعد از تک زنگ سراغه تلفن نميره 2

3ــ يه پسره خوب وقته برگشتن به خونه ماشينش بوي اُدکلنه زنونه نميده

4ــ يه پسره خوب تو کلاسّه دانشگاه تا شعاع 3 متري هيچ خانومي نميشينه

5 ــ يه پسره خوب پس از اتمام صحبت گوشي تلفنو بوس نميکنه

6ــ يه پسره خوب وقتي مياد خونه قرمزيه رُژه لب رو صورتش ديده نميشه

7ــ يه پسره خوب بعد از شنيدن اسم جنّيفر لپز استغفرالله ميگه

 

 

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 1385/04/19 و ساعت 19:38 |

 

و چند تا عکس از وبلاگ مازیار

 

http://maziarfotoohi.persiangig.com/image/harry-potter/ruppert/412131314.jpg

http://maziarfotoohi.persiangig.com/image/harry-potter/ruppert/ererqqwerq.jpg

 

http://maziarfotoohi.persiangig.com/image/harry-potter/ruppert/rupert11.jpg

 

 

http://maziarfotoohi.persiangig.com/image/harry-potter/emma/rr33223.jpg

http://maziarfotoohi.persiangig.com/image/harry-potter/emma/6556563.jpg

http://maziarfotoohi.persiangig.com/image/harry-potter/emma/356342.jpg

http://maziarfotoohi.persiangig.com/image/harry-potter/emma/335325235.jpg

http://maziarfotoohi.persiangig.com/image/harry-potter/emma/65634634.jpg

 

میتونین وبلاگ قشنگ مازیار رو در این آدرس ببینین

 

http://www.hp-book7.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده توسط در جمعه 1385/04/16 و ساعت 14:43 |

 

قسمت نقد داستان

لطفا تا شنبه نقد های خود را بگذارید 

خلاصه ی داستان جدال دو وارث:

یک هفته به هفده سالگی هری مانده  و آماده ی ترک خانه ی دورسلی هاست .یک روز که برای گردش ازخانه ی خاله اش خارج میشود شخصی او را غافلگیر میکند و پیش از اینکه هری به خود بجنبد هر دو آپارات میکنند.اسنیپ با مدارک خود وفاداری ش را به هری ثابت میکند و آخرین هدقه ی دامبلدور معجونی به هریست که او را چند سال بزرگ میکند.حالا هری به تنهایی وارد دار و دسته ی مرگخواران میشود تا از نزدیک ترین مسیر محل جاودانه سازها راکشف کند.....

  

 

نظر داستان

داستان جدال دو وارث یکی از معدود داستانهای هفتم قوی است که کمتر نقصی در آن دیدیم در واقع بیشترین نقص آن ناتمامی آن است که همه ی ما رو معطل کرده(مرلین کجایی بابا)

از مزیت های داستان قالب محکم و,توصیفات قوی در کنار سبک نوشتاری خوبشه که در کمتر داستان هفتمی دیده شده.فصلها شروع و پایان مناسبی داره و به خوبی شخصیت پردازی شده. تخیل نویسنده قوی بوده و به خوبی داستانش را با نقاط مبهم داستان رولینگ هماهنگ کرده .تنها ایراد این داستان از نظر بعضی دوستان جدایی تقریبی هری از رون و هرمیونه که به دلیل کشته شدن ظاهری شون به دست هری باید مخفی بمونن و  تقریبا نقشی در روند داستان ندارند. بطور کلی شخصا این داستان رو جزء داستانهای  خیلی خوب میدونم برای مرلین عزیز آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم زودتر پیداش بشه تا جواب نقد دوستان رو بده.

 

 

دوستان عزیز لطفا داستان مرلین رو زیرو رو کنین ما میخوایم به قول ریموس نویسنده ها رو (که بدبختانه خودمم یکیشونم) تو گونی بکنیم و حسابی بتکونیم. پس در ایراد یابی کوتاهی نکنین.ضمنا هر کسی که در مورد داستان مرلین نظر میده لطف کنه و از یک تا صد یه نمره به داستانش بده

یه خبر دیگه اینکه مرلین شنبه یا یکشنبه برای پاسخگویی به نقد دوستان آپ میکنه.پس تا میتونین انتقادات و نظراتتونو بذارین.

 

+ نوشته شده توسط در جمعه 1385/04/16 و ساعت 14:41 |

 

 

فصل هجدهم :ملاقات غیر منتظره

هری نگاه حیرت زده اش را از لوپین به مک گونگال انداخت و با خشم غرید:اون اینجا چیکار میکنه؟

خشم در وجودش شعله میکشید .کسی روبرویش بود که بعد از ولدمورت و اسنیپ بیشتر از هرکس از او متنفر بود.

پتی گرو با صدایی بغض آلود نالید:هری....منو ببخش!

هری فریاد زد:خفه شو...قاتل کثافت...چطور میتونی.....

بعد برگشت که از در خارج شود .لوپین با اکراه صدایش کرد:هری ...اون پشیمونه...

هری برگشت .نگاه عجیبی به لوپین کرد گویی او را نمیشناخت با تنفر فریاد زد:چطور میتونی؟تو ....تو ....اون پدر و مادرمو لو داد...اون باعث زندانی شدن سیریوس شد ...اون ولدمورتو برگردوند..اون سدریکو کشت.اونوقت میگی ببخشمش؟!!!

خشم هری سکوت را در اتاق پدید اورد هری همچنان فریاد میزد و لوپین و مک گونگال در حیرت و سکوت به او خیره شده بودند .سر انجام مک گونگال با بی میلی سکوت را شکست:بهش فرصت بده پاتر.

 

هری فریاد زد:تنها فرصتی که میتونم به این آشغال بدم اینه که همین الان از اینجا بره .چون اگه یه دقیقه ی دیگه اینجا باشه بی برو برگرد میکشمش.

_هری میدونم سخته .اما پیتر واقعا پشیمونه.

هری نعره زد:جدی !اون اینو گفت و شما ها هم باور  کردین؟

بعد با خشم ادامه داد:چند نفر از اعضای محفل به خاطر خبر چینی این آشغال کشته شدن؟ چند تا بچه رو بی سرپرست کرده؟ چند تا از دوستاشو به کشتن داده؟حالا چی شده ؟نکنه ولدمورت دنبالشه؟نکنه هوس کرده هامی شو عوض کنه. بعد نگاه زهر آگینی به پتی گرو کرد به طوری که او خودش را عقب کشید:اشتباه اومدی .دامبلدور چند ماهه که مرده.اونم بخاطر اینکه به یه عوضی مثل تو فرصت داده بود تا جبران کنه....من اون اشتباهو نمیکنم.

پتی گرو آشکارا به گریه افتاد .خود را بر زمین انداخت :هری ...من ...من...اشتباه کردم.خواهش میکنم...

هری ب خشم فریاد زد:چیه.ایندفعه میخوای کی رو به اربابت تحویل بدی؟گورتو گم کن.قبل از اینکه دستمو  به خون کثیفت آلوده کنم.

هری برگشت که از دفتر خارج شود اما در باز نشد.با عصبانیت به طرف مک گونگال برگشت :این درو باز کنین.

مک گونگل جواب داد:تا وقتی حرفامونو نشنیدی نمیشه بری.

هری با حیرت به یاد دفعه ی قبلی افتاد که این جمله را شنیده بود .یاد دامبلدور حس عجیبی را در او زنده کرد .ناخود آگاه برگشت و در حالیکه سعی میکرد وجود پتی گرو را نادیده بگیرد رو به مک گونگال گفت:باشه....میشنوم.

مک گونگال با حرکت چوبدستی اش صندلی را جلو کشید :بشین پاتر

_همینطور راحتم

_گفتم بشین.

لحن تحکم آمیز مدیر هری را واردار به نشستن کرد.

مک گونگال به آرامی گفت: پاتر میدونم برات سخته .من احساستو درک میکنم........

هری پوزخندی زد خیلی سعی میکرد داد نزند :واقعا...خنده داره ....شما منو درک میکنین؟!!...مسخره س ...اگه منو درک میکردین الان اینجا نبودم.

لوپین آهسته زمزمه کرد:هری...پیتر میخواد یه چیزی به ما بگه.اما خواسته این حرف رو فقط در حضور تو بزنه.

هری  نگاهش را از لوپین دزدید:برام مهم نیست .نمیخوام بشنوم.

احساس ناخوشایندی داشت.حس میکرد لوپین به او خیانت کرده .به او ,پدرش و سیریوس

لوپین ادامه داد:هری میدونم در مورد من چی فکر میکنی ولی....

هری به او فرصتی نداد :نه...نمیدونی...ولی شاید بهتر باشه بدونی. ازت متنفرم .میفهمی .از هر دو تون متنفرم.

قبل از اینکه لوپین حرفی بزند ,پتی گرو جلو رفت و ناله کنان گفت:اون تقصیری نداره....ریموس بیشتر از تو از من متنفره,حقم داره ولی....خواهش میکنم هری...این شاید اخرین فرصت من باشه. میخوام جبران کنم....

خشم هری شدیدتر شد. میخواست فریاد بزند و او را از خود دور کند....به یکباره صدای آشنایی به گوشش رسید:همیشه باید به دیگران فرصت داد.

هری سرش را برگرداند.دامبلدور از تابلوی خود به هری نگاه کردو هری را بیاد جمله ی دیگری انداخت:یه روز از نجات دادن اون خوشحال میشی.

غر و لندی کرد :مثل شما که اسنیپ اونطوری خوشحالتون کرد؟

تابلو جواب داد:من هنوز از اون کارم پشیمون نیستم

مک گونگال نگاه تندی به تابلو کرد:ببخشید مینروا.فعلا تو مسئولی .ولی اگه جای تو بودم مرد جوان به اون یه فرصت دیگه میدادم.

هری سر تکان داد.حالا حس میکرد که باید به او گوش کند .به آرامی رو به مک گونگال کرد:منتظرم,چی میخواست به من بگه؟

پتی گرو  جلو خزید:اومدم یه چیزایی رو بهتون بگم.هری من....میدونم خیلی ها بخاطر من مردن,میدونم چقدر ازم بدت میاد .من تمام کسایی رو که منو بخاطر خودم دوست داششتن نابود کردم...من باعث نابودی خیلی ها شدم.از اون میترسیدم من هیچ وقت مثل ریموس و سیریوس و جیمز شجاع نبودم.میخواستم خودمو نجات بدم. من از دوستانم  فرار کردم و به اون کمک کردم .اما.....حالا ...بعد از اون همه خدمتی که به اون کردم ,من باعث برگشتنش شدم .فکر میکردم به مقامی میرسم.اگه من نبودم تو جنگله سرگردون میموند .اما الان ...اونم در عوض همه ی کارایی که کردم منو کرده نوکر  اسنیپ...

هری به طعنه خندید:پس بگو ...چون کردت نوکر اسنیپ اومدی اینجا.؟یا شایدم چون فهمیدی وزارت خونه دنبالته؟

پتی گرو نالید:هیچ کدوم .برای من دیگه مهم نیست که چی سرم میاد ,اینم میدونم که چه وزارت خونه منو بگیره یااون بفهمه اومدم اینجا نتیجه هر دوش برام مرگه .دیگه برام مهم نیست.تنها چیزی که الان برام مهمه ادای دینمه.

_دین؟!!!!!

_هری من به تو مدیونم ,تو جون منو نجات دادی

_اون یه اشتباه احمقانه بود .سه ساله دنبال جبران کردنشم.

_گوش کن هری,من به  محفل ه ممدیونم .به جیمز و سیریوسم همینطور.من به دوستی سیریوس و ریموس خیانت کردم .من باعث مرگ تعداد زیادی از افراد محفل شدم.برای ادای این دیناومدم یکی دو تا خبر بهتون بدم.

بجای هری لوپین جواب داد:گوش میکنیم.

_لرد سیاه برای نمردن خودش از یه سری جادوی پیشرفته استفاده کرده.جادوهایی که خودش درستشون کرده.شنیدم روحشو قسمت کرده.من نمیدونم چطوری اینکارو کرده ولی اینطوری فنا ناپذیر میشه.

لوپین و مک گونگال با حیرتی ساختگی به او نگاه میکردند .

سرانجام لوپین پرسید:تو از کجا میدونی؟!

_اسنیپ خیلی بهش نزدیکه .اون همه چیزشو به اسنیپ میگه .منم گه گاه میشنوم.

مک گونگال پرسید:چجور جادویی........

_نمیدونم.باور کنین نمیدونم.اما میدونم که برای شکست دادنش اول باید اونا رو نابود کنین.

لوپین پرسید:چند قسمتش کرده؟

_نمیدونم ریموس.به مرلین قسم نمیدونم,اما میدونم که تازگیها فهمیده لوسیوس مالفوی ندانسته باعث نابودی یکی از آنها شده ,به محض اینکه دستش به لوسیوس برسه بی برو برگرد میکشتش.بخصوص که در ماجرای وزارت خونه هم شکست خورد.

نگاه پتی گرو با نگاه هری تلاقی کرد .هری با بی میلی پرسید:دیگه؟

با عکس العمل لوپین و مک گونگال مجبور بود کنجکاو جلوه کند.

پتی گرو ادامه داد:اینم میدونم که دنبال راه ورود به هاگوارتزه.من همه ی سعیم رو کردم که نذارم متوجه راههای مخفی قدیمی بشه .هرچند که اونا هم حتما محافظت شده ان.

بعد دست در جیب ردایش کرد و چند شیشه از آن در آورد.

لوپین پرسید :این چیه؟

_فکر کردم بهتره ندونه که من چند تا راه ورودی مخفی بلدم. امیدوارم بقیشون چیزی ندونن.

لوپین نگاه معنی اری با مک گونگال رد و بدل کرد:اون چرا میخواد بیاد هاگوارتز؟

_باور کنین نمیدونم دنبال چیه. ولی برای بدست آوردن اون حاضره هر کاری بکنه.برای همینم دیوانه سازها رو فرستاد.

_دیوانه سازها چطور وارد مدرسه شدن؟چطور از جادوهای دفاعی رد شدن؟!

_نمیدونم.واقعا نمیدونم.

هری میخواست بگوید که همه ی اینها را خودشان میدانند.اما لوپین و مک گونگال طوری وانمود میکردند که انگار تازه با این اطلاعات رسیده اند .

لوپین بشدت در فکر بود .نگاهش را از زمین برگرفت .

در تمام این مدت حتی زمانی که با پتی گرو صحبت میکرد به او نگاه نکرده بود:حالا چی؟چرا اومدی اینجا؟

پتی گرو جلو آمد:میخوام به شما کمک کنم . میخوام اشتباهمو جبران کنم.

هری غرید:که اطلاعات جدیدی به اون برسونی؟اربابت مارو احمق فرض کرده ؟شایدم دنبال یه جاسوس تازه میگرده.

_اون جاسوس داره.یه نفر به اسم هاربی مک فرسن.

_امکان نداره

ل.پین و مک گونگال با هم اینرا گفتند.

پتی گرو نالید: اون چند هفته قبل از مرگ دامبلدور به محفل ملحق شده. مهمترین وظیفشم اینه که به محض مستقل شدن هری ,محل زندگی اونو به لرد سیاه اطلاع بده.هفته ی پیشم اون بود که مخفیگاه جک اندرسون رو به کراب داد. الانم در بدر دنبال مودی چشم بابا قوریه.میدونه که بعد دامبلدور اون همه کاره ی محفله.

لوپین برای اولین بار به صورت پتی گرو نگاه کرد:

_باورم نمیشه!پیتر اگه این حرفت راست باشه خودم میکشمش

_قسم میخورم ریموس.من نمیدونم چطوری به شما ثابت کنم.....

_زیاد سخت نیست پیتر ,پیمان ناگسستنی ببند.

هری منتظر بود پتی گرو جا بزند اما او جلو آمد و دست هری را گرفت.هری به سرعت دستش را کشید:من با اون پیمان نمیبندم.

لوپین به آرامی گفت:بهش فرصت بده هری .خواهش میکنم.

هری چند لحظه سکوت کرد:باشه  اما شرایطشو من تعیین میکنم.

پتی گرو به گریه افتاد:

_ممنونم هری پشیمون نمیشی قسم میخورم.

هری رو به لوپین پرسید :چیکار باید بکنم؟

_فقط  روبروی هم زانو بزنین و دست همو بگیرین.

پتی گرو جلو آمد و لوپین چوبدستی اش را بالا برد.هری با اکراه دست پتی گرو را گرفت:

_آیا پیمان میبندی که به من و محفل ققنوس وفادار باشی؟

_بله.

نوری از چوبدستی لوپین دو دست را به هم متصل کرد

_آیا پیمان میبندی که هیچ چیزی از حرفهایی که از منیا یکی از اعضای محفل ققنوس میشنوی هرگز و به هیچ وسیله ای به شخص دیری نرسه.

_بله

نور دیگری از چوبدستی لوپین دو دست را به هم متصل کرد  و با نور اولی تشکیل زنجیر داد

_آیا پیمان میبندی که تا دم مرگ برای نابودی ولدمورت و مرگخوارانش به ما کمک کنی؟

پتی گرو از شنیدن اسم ولدمورت لرزید:بله پیمان میبندم.

........

_آیا حاضری که ماموریت هایی که از طرف محفل به تو داده میشه درست و کامل انجام بدی .

_بله حاضرم

برای چهارمین بار نوری از چوبدستی لوپین دست آن دو را به هم متصل کرد.

 

 

+ نوشته شده توسط در جمعه 1385/04/16 و ساعت 14:38 |

 

سلام

یه خبر خوب اینکه اگه خدا بخواد کاربر بلاگفام راه افتاده

خوب با این حساب طرح نقد داستان توسط اکثر دوستان تصویب شد .با توجه به اینکه من هنوز مرلین رو پیدا نکردم ممکنه این کار کمی طول بکشه.اما حالا رسما کمک میخوام.

امیر جون چشم.سعیم رو میکنم .در واقع از خدامه .بابا یکی به من کمک کنه .اگه کسی پیدا شد از این ببعد علاوه بر پی دی اف داستان خودم ,هر هفته پی دی اف کامل داستانی رو که میخوایم نقد کنیم میذارم.

سیوروس جون اگه به ایمیل sn_somayeh@yahoo.com بفرستی ممنونت میشم یه لطفی کن توضیحات کامل برای یه آدم ناشی رو بده.ضمنا از راهنماییت راجع به مرلین ممنونم.من هنوز پیداش نکردم اگه قبل از من پیداش کردی لطف کن پیغام منو بهش برسون و ممنون میشم اگه آی دیشو بهم بدی.اگه شد در مورد گذاشتن نظر سنجی هم توضیح بدی ممنون میشم(آدم پر توقع)

گارفیلد جون از لطفت ممنون.منم ممنون میشم اگه کمکم کنی.متاسفم که ناراحت شدی اما قبول کن اینکه داستان بدون اجازه در وبلاگهای دوستان قرار میگیره منو ناراحت میکنه.من نه نویسنده ام نه یه ادم بی منطق ...ولی خب من برای نقد داستانم به همه جا سر میزنم تا نظرات رو بخونم .داستان رو ما مینویسیم نظرشو یکی دیگه میگیره که هیچ جوابی هم به اون نظرات داده نمیشه(من که علم غیب ندارم)

یه منتقد عزیز یاهو مسنجری هم داریم که الان پیغامشو دیدم ولی اسمشونو با نهایت شرمندگی یادم رفت.دوست عزیز آفهای این هفته ی آی دی پروتی من پرید ازت ممنون میشم نظراتتو همینجا بذاری تا همینجا جواب بدم .و ممنون که با این دقت داستان رو دنبال میکنی

پوریا جون من قبلا به کمک ناجینی در وبلاگ خودت پی دی اف میذاشتم.الانم پی دی اف رو تو وبلاگ هرمیون میتونی بخونی البته وقتی بیاد.در هر حال تمام سعیم رو میکنم تا فضا بگیرم و پی دی اف رو همینجا بذارم.

رها جون تولدت مبارک.اکثر این داستانها در وبلاگ هرمیون (وبلاگ داستانها)هست. بقیه رو هم میتونی بصورت ایمیل از نویسنده ها دریافت کنی.

دوستان عزیز برای شرکت در قسمت نقد داستان (این هفته داستان جدال دو وارث) فقط به پست پایین مراجعه کنید.

راستی ریموس عزیز از امروز به همکاران این وبلاگ اضافه شدن که عملیات تخصصی تو گونی کردن رو انجام بدن.

یه خبر دیگه اینکه مرلین شنبه یا یکشنبه برای پاسخگویی به نقد دوستان آپ میکنه.پس تا میتونین انتقادات و نظراتتونو بذارین.

 

 

 

+ نوشته شده توسط در جمعه 1385/04/16 و ساعت 14:37 |

 

از امروز یک فعالیت جدید در این وبلاگ داریم و اون نقد داستانهای هفتمه

برنامه به این صورته که هر هفته یکی از داستانهایی که توسط دوستان نوشته شده رو با هم نقد میکنیم و نظراتمون رو میگیم(یعنی همه نه فقط من) بعد به وبلاگ اون نویسنده یا آی دیش میرم و از اون دعوت میکنیم به عنوان نویسنده  جواب گوی نقد دسته جمعی هری پاتریستهای حرفه ای باشه.من برای این کار یک نام کاربری مجزا در وبلاگم باز میکنم به نام نویسنده و پسورد اونو به نویسنده میدم .تا خودش وبلاگ رو آپ کنه و نقد ها رو جواب بده

اولین داستان یکی از محبوب ترین داستانهاست که داستان جدال دو وارث اثر مرلین عزیزه

البته مرلین مدتیه که ناپدید شده و چون تو سایت جدید من نتونستم داستانشو پیدا کنم تو کف آخر داستان موندم.یکی آخرشو به من بگه.

در مورد این طرح نظرتونو بگین

حالا از این لحظه نظرات داستان من فقط زیر داستان داده بشه.این قسمت مخصوص نقد داستانهای دوستانه(به موقع به داستان خودم هم میرسیم)

 

+ نوشته شده توسط پروتی در یکشنبه 1385/04/11 و ساعت 20:0 |

بابا عجب دوره زمونه ای شده !!!یه عده هر کاری دلشون میخواد میکنن.مثلا زحمت میکشن و بی اجازه ی آدم داستانشو پی دی اف میکنن و میذارن تو وبلاگ خودشون!!!

آقا من همینجا  اعلام میکنم پی دی اف داستان من فقط در وبلاگ هرمیون با کسب اجازه است من قبلا از دوستان خواهش کردم اگه کسی میتونه داستانم رو پی دی اف کنه(خودم کردم اما بلد نیستم بذارم)بیاد تو وبلاگ خودم بذارم نه اینکه تو هر وبلاگی میرم داستان دانلود کنم ببینم مال خودمه...

ببخشید اول کاری یکم خشن شدم هرس آدم در میاد. خب حالا بریم سراغ پاسخ گویی به نظرات دوستان:

محسن جون وبلاگ من عکس داره اما رفته پایین بالا هم نمیادهر کارش میکنم.

سیوروس,هانی ,جینی,امیر و لگولاس عزیز از لطفتون ممنونم

سیوروس جون اگه شد دعوت نامه رو برام بفرست.ضمنا اگه تونستی در مورد اون فضاو روش گذاشتن پی دی اف توضیح بده

دوستان فصل بعدی رو سه شنبه ی هفته ی بعد میذارم اما فعلا چون چند خط از فصل شانزده اشتباها جا مونده بود کامل شده ی اونو به همراه فصل هفده براتون میذارم.

صابی جون سعی میکنم  پی دی اف داستان حاضره اما نمیدونم کجا و چجوری بذارمش.

لرد پاتر و شاه پاتروsmh عزیز من سعی کردم زودتر فصلا رو بدم اما قبلا هم گفتم فعلا کمتر فرصت تایپ دارم اگه زود به زود بدم ممکنه یه مدت اصلا نتونم فصل بدم برای همین بهتره فعلا همین یه هفته ای باشه .

لرد گستفسون عزیز اگه بتونی این کارو برام بکنی و تو وبلاگم بذاری ممنون میشم

اینم از داستان امیدوارم حالشو ببرین

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در شنبه 1385/04/10 و ساعت 14:57 |

 

 

 

 

 

فصل شانزدهم: یک خبر

روز بعد خبر حمله ی مرگخوارها به دانش آموزان در مدرسه و پیام امروز بازتاب گسترده ای داشت اینکه مرگخوارها حتی نتوانسته بودند یک نفر را بکشند برای همه حیرت اور بود . با ورود جغد هادر سر میز صبحانه هری متوجه نکته ی تازه ای شد تقریبا همه ی بچه ها پیام امروز آن روز را گرفته بودند .هرمیون روزنامه اش را باز کرد در صفحه ی اول روزنامه با خط درشت نوشته شده بود :

                   شکست مرگخواران در هاگزمید

                  پاتر لسترنج را کشت

                  پسر برگزیده آماده ی نبرد میشود

                  ارتش دامبلدور (نیروی جدید مبارزه با تاریکی) رسما اعلام موجودیت کرد

و در شرح آن نوشته شده بود:دیروز بعد از ظهر زمانی که دانش اموزان هاگوارتز برای تعطیلات آخر هفته به هاگزمید رفته بودند مورد حمله ی گروهی از مرگخواران قرار گرفتند .اما در عین ناباوری دانش اموزان با سر سختی و شجاعت به مبارزه با مرگخوارها پرداختند و طی یک درگیری یک ساعته به کمک سه کاراگاه وزارت خانه (رون غرید:نمیگه اعضای محفل  فقط وزارت خونه!)موفق به شکست مرگخوارها و دستگیری تعدادی از آنها شدند .مرگخوارهای دست گیر شده اعتراف کردند که با هدف کشتن دانش آموزان به هاگزمید رفته بودند .به گفته ی شاهدین در این بین بلاتریکس لسترنج مرگخوار معروف توسط هری پاتر کشته شد .شواهد هاکی  از این است که گروهی که دوسال پیش توسط پاتر ایجاد شده عامل این پیروزی بوده.این گروه که دانش اموزان آن را ارتش دامبلدور مینامند با هدف مبارزه با اسمشو نبر دو سال است که به فعالیت خود ادامه میدهد . دیشب شخص وزیر سحر و جادو با حضور در هاگوارتز از فعالیت های این گروه تقدیر کرد و جایزه ی هزار گالیونی کشتن لسترنج را به پاتر تحویل داد. همچنین اعضای این گروه به دریافت نشان درجه دوم مرلین مفتخر شدند .تلاش خبر نگار ما برای تماس با پاتر و اعضای گروهش بی نتیجه مانده                    

                           ادامه در ص نه

هرمیون با لبخند گفت:عالی بود هری

رون اخمی کرد:حیف که ما نبودیم

جینی خندید:منکه گفتم بیاین.ولی ظاهرا به شما هم بد نگذشته

رون و هرمیون نگاه معنی داری رد و بدل کردند و هرمیون به سرعت بحث را عوض کرد:از دیشب تا حالا خیلی ها سراغم اومدن همشون میخوان عضو الف دال بشن

_بزرگترها هم کم کم دارن باورمون میکنن نمیدونی مامان چقدر خوشحال بود .بیاین بریم درمانگاه یه سری به بچه ها بزنیم

 بعد به هری که ظاهرا هیچ کدام از حرفهای آنها رانشنیده بود ضربه ای زد:هی معلومه چته؟ بجای اینکه خوشحال باشی از دیروز بق کردی .بعد رو به آنها کرد:هر اونجا چه خبره؟

سر میز اسلایترین مالفوی هق هق میگریست.جغد سیاه رنگی روی شانه اش نشسته بود!!!و  اعضای گروه اسلایترین به سختی او را آرام میکردند.

رون پرسید:هی اون مالفوی چشه ؟نکنه خبرمرگ خاله ی عزیزشو تازه بهش دادن؟

هرمیون سقلمه ای به او زد:بس کن رون مگه نمیبینی؟

هری بی توجه به رون بلند شدهیچ کدام از حرفهای آنها را نشنیده بود هنوز هم باور نمیکرد او یک نفر را شکنجه داده بود .این چیزی نبود که نگرانش کند اما چیزی که وحشتزده اش میکرد احساس لذت حیوانی بود که در آن لحظه وجودش را پر کرده بود ..میدانست که خودش بلاتریکس را نکشته این حرف را به اسکریمجیور هم زده بود اما برای آنها همین که هری او را دستگیر کرده بود  کافی بود

دست گرمی به آرامی دستش را نوازش کرد:هری چیزی شده؟

هری با تصمیمی ناگهانی بلند شد:جینی با من بیا

رون اعتراض کرد:پس درمانگاه چی میشه؟ قرار بود به بچه ها سر بزنیم!

_شما برین ما میایم

هری دست جینی را کشید و او را از سرسرا خارج کرد.

جینی نگران پرسید :چی شده هری

_باید باهات حرف بزنم

در اولین کلاس خالی را باز کرد چند دقیقه بعد جینی در سکوت به حرفهای هری گوش میداد. اجازه داد تا خشمش را خالی کند .

 وقتی بلاخره  هری ساکت شد جینی سکوت را شکست: حرفات تموم شد؟ من نمیدونم تو از چی ناراحتی .خودت گفتی که بلاتریکس رو تو نکشتی .

_جینی من اونو شکنجه دادم .نمیدونی از عذاب کشیدنش  چه لذتی میبردم .مثل یه حیون شده بودم.  من...

جینی حرفش را برید:من میدونم چی میگی اما درست فکر کن این کارت کاملا طبیعی بوده البته لسترنج مستحق بیشتر از اینا بود اما این کار تو اصلا  غیر طبیعی نبود

_ولی...

جینی به تندی اخطار کرد:حرفمو قطع نکن. تو از اون ناراحت بودی .اون تنها حامی تو روکشته بود .من هنوزم غم مرگ سیریوسو تو چشات میخونم بعدم که ماجرای دامبلدور ...طبیعیه که خشمتو اینطوری خالی کنی .

صدای آشنای بغض آلودی گفت:اون سزاوار بدتر از اینا بود هری. اون خیلیا رو بدتر از اینا شکنجه داده بود .با این کار تو اون ذره ای از دردی که پدر و مادر من چشیده بودند احساس کرد برای این کار ازت ممنونم.

هری و جینی با حیرت به نویل که صورتش کاملا خیس بود و به آرامی از پشت میزی بیرون میآمد خیره شدند .نویل ادامه داد :معذرت میخوام بچه ها نمیخواستم گوش وایسم اینجا خوابم برده بود.

چند دقیقه بعد هر سه به درمانگاه رفتند .همانطور که انتظار میرفت فرد هم آنجا بود .حال هانا بهتر شده بود و او برای هری تعریف کرد که چطور دو مرگخوار با طلسم شکنجه گر به او حمله کرده بودند و ارنی با شجاعت با آنها مبارزه کرده بود

صورت ارنی سرخ شد:هری ما ازت ممنونیم اگه تو نبودی دیروز هیچ کدوم از ما زنده نمیموندیم.راستی هری چطوری تغییر غیافه دادی؟

فرد نگاه معنی داری به هری کردو هری که منظور او را دریافته بود با بیخیالی گفت:با معجون مرکب پیچیده ولی تو به کسی نگو

نویل پرسید:معجون مرکب؟از کجا جورش کردی؟

جرج حرف را عوض کرد:حالا مسابقه ی کوییدیچ رو چیکار کنیم؟خانم پامفری نمیذاره تکون بخورم .

هری نگاهی به پای مجروح جرج کرد:تا سه روز دیگه خوب میشی.خانم پامفری زخمهای بدتر از اینم درمان کرده.ولی راستش هنوز به خود منم اجازه ی بازی نداده

فرد غرو لوندیکرد:اینم یه بدشانسی دیگه.اصلا امسال رو شانس نیستیم.

درست در همین وقت خانم پامفری از دفترش بیرون آمد و آنها را بیرون کرد.

آنروز بعد از ظهر هری در سالن عمومی گریفندور همراه هرمیون به تمرین درس تغییر شکل مشغول بود و هرمیون داشت به او روش تغییر شکل انسان به جسم را توضیح میداد:ببین هری;باید حسابی تمرکز کنی.بعد به چیزی که میخوای به شکلش در بیای فکر کنی و سعی کنی اونو با تمام جزئیاتش مجسم کنی . بعد چوبدستی اش را حرکتی دادو خود را به شکل یک میز پایه بلند در آورد.

هری نگاه تحسین آمیزی به هرمیون کرد:عالی بود .به نظر زیاد سخت نمیاد

_میبینیم .حالا تو امتحان کن

هری چشمانش را بست و سعی کرد به جارویش فکر کند .وقتی آذرخش را کاملا مجسم کرد چوبدستی اش را حرکتی داد.اما تنها تغییری که کرد این بود که موهایش مثل چوبهای انتهای جارو سیخ شدند.درست در همین وقت رون از حفره ی تابلو بالا آمد و با دیدن هری قهقهه ی خنده را سر داد:شبیه جوجه تیغی شدی!

هرمیون لبخندی زد و با حرکت چوبدستی اش موهای هری را به حالت عادی در آورد.

رون ادامه داد:حالا بهتر شد ;هری لوپین میخواد ببیندت

_نگفت چیکارم داره؟

_نه فقط گفت تو اتاقش منتظرته

هری بلند شد:باشه پس من رفتم

ما هم میزیم زمین کوییدیچ تمرین داریم

_باشه کارم که تموم شد اونجا میبینمتون

هری از سالن عمومی خارج شد و با عبور از دوسه راهروی مخفی مستقیم به دفتر لوپین رسید.در زد

_بیا تو هری

_سلام با من کاری داشتین پروفسور؟

لوپین از پشت میزش لبخندی زد:سلام هری;بیا بشین .

و با حرکت چوبدستی اش صندلی روبرویش را عقب کشید .هری به آرامی روبروی لوپین نشست.لوپین چوبدستی اش را حرکتی داد و یک ظرف کیک و دو فنجان قهوه روی میز ظاهر کرد.بعد لبخندی زد و گفت:هری میخواستم راجع به موضوع مهمی باهات صحبت کنم.

_بفرمایید

لوپین اخمی کرد:اینقدر با من رسمی نباش پسر.اینجا که کلاس نیست.

_باشه

_خب بهتر شد.

لوپین می خواست حرفی بزند اما هری احساس کرد که او حرفش را عوض کرده:شنیدم دو سه روز پیش یه دوئل حسابی داشتی!

_شما از کجا شنیدین؟

_و شنیدم که حتی یکی از طلسماشونم بهت نخورده

_خب ;درسته اما شانسی بود

لوپین بی مقدمه گفت:هری میخوام با من دوئل کنی.

_با شما ;ولی...چرا؟

_دلیلشو بعدا بهت میگم.

هری بلند شد:باشه

لوپین لبخندی زد:حالا نه هری ;بهتره اول کیک و قهومونو بخوریم.

چند دقیقه بعد هری و لوپین روبروی هم ایستاده بودند .هری به سراغ حلقه های تمرینش رفت و در یکی از آنها قرار گرفت.نمیدانست لوپین دنبال چیست ؟ ان دوئل ربطی به برنامه ی تمرینی آپارات هری با لوپین نداشت .اصلا هری در آن  آپارات نکرده بود.اگر میخواست تمرین کنند که هر شب تمرین داشت.با این حال اصلا علاقه ای به تحمل این درد نداشت اما چیزی در وجودش به او میگفت  که اینبار شش حلقه ی لوپین را شکست خواهد داد.

با اشاره ی لوپین هر دو شروع کردند .لوپین باحرکتی سریع که هری تا به حال از او ندیده بود سه ورد مختلف را به طرف هری فرستاد.هری جاخالی داد و در حلقه ی پشت در ظاهر شد بعد بلافاصله فریاد زد:کانورشو

لوپین طلسم هری را منحرف کرد:پتروفیکوس توتالوس

هری غیب شد و در حلقه ی پشت پنجره ظاهر شد:اکسپلیارموس

_دیفندو

_پروتگو

_تالاتالگرا

_..........

هری موقعی به خود آمد که بارها بین شش حلقه ی لوپین جابجا شده بود و برای اولین بار کوچکترین آسیبی ندیده بود .

لوپین با شوق چوبدستی اش را پایین آورد و آرنجش را که در اثر برخوردیکی از طلسمهای هری صدمه دیده بود مالید:کارت عالی بود هری ;حتی یه بارم طلسم نشدی .حق با مینروا بود

هری کنجکاوانه پرسید:نمیخواین به منم بگین؟

_هری تو چند وقته اینطوری دوئل میکنی؟

_راستش اولین دفعه اش رو پروفسور مک گونگال دید

_حیرت آوره

هری با سردرگمی پرسید:من سر در نمیارم;چیش عجیبه؟من و شما دو ماهه که داریم تمرین میکنیم

_درسته .غیر از این دو هفته که بخاطر مریضی تو تمرین نکردیم.و قبل از اون تا جایی که یادم میاد نشده بود که یک دور بین حلقه ها بزنیو صدمه نبینی .یا اینکه طلسمت به من بخوره

_درسته .ولی من بازم نمیفهمم

لوپین توضیح داد:ببین من قبلا هم حمله های تو رو دیدم .اولین بار وقتی بهت آموزش سپرمدافع رو میدادم متوجه شدم که خیلی بیشتر از سنت توانایی داری.بعدشپروفسور فلیت ویک متوجه شد که قدرت طلسمهات هر روز داره بالاتر میره.اما پیشرفت تو تا این حد نبود.اگه اینو در نظر بگیریم که تو تازه هفده سالت شده و نیروی اون هم  ......

_من متوجه منظورتون نمیشم

_ببین هری هر جادوگری در هفده سالگی به سن قانونی میرسه .چون در هفده سالگی نیروهای اون کامل میشه.اما این در مورد تو یه فرقی داره

_چه فرقی ؟منم هفده سالمه

_درسته ولی این تغییر در تو بخاطر سنت نیست

هری با تعجب به او نگاهی کرد و با سردرگمی پرسید:پس چیه؟!

_هری تو... قدرت جاودانه ساز رو گرفتی

_خب فکر میکنم پروفسور دامبلدور گفته بود...

_نه;نه;نه هری تو متوجه منظورم نیستی

درست در همین وقت سه ضربه به در اتاق خورد و فیلچ وارد شد:پرفسور لوپین;پرفسور مک گونگال میخواد فورا شما رو ببینه.

_باشه ممنونم آقای فیلچ

لوپین نگاهی به هری کرد هری نمیدانست چرا اما احساس میکرد لوپین از مزاحمت بیموقع فیلچ خوشحال شده.لوپین ادامه داد:متاسفم هری .من باید برم

هری بلندشدمیخواست از در خارج یشه که فکری به ذهنش رسید:ببخشید پروفسور

لوپین نگاه سرزنش باری به او کرد:بهت گفتم اینقدر رسمی نباش

_باشه.ا...ولی یکم سخته!

لوپین خندید:میدونم هری .حالا چی میخوای؟

_پروفسور مک گونگال به من اجازه ی  بازی پس فردا رو نمیدن میخواستم ببینم...میشه شما...

لوپین حرف او را قطع کرد:هری تو هنوز به استراحت احتیاج داری

_

هری پافشاری کرد:ولی من حالم خوبه.خواهش میکنم ...ما برای این مسابقه خیلی زحمت کشیدیم .اگه بازی نکنم...ابچه ها  بهم میریزن....اگه شما اجازه بدین اونم اعتراضی نمیکنه

لوپین نگاه موشکافانه ای به هری کرد و در حالیکه دکمه ی شنلش را میبست گفت:باشه .من با مینروا صحبت میکنم اما بهت قول نمیدم...میشناسیش که.خیلی یه دندس

هری پرسید:یعنی یه دنده تر از تانکسه؟!

چشمان لوپین برق محبت آمیزی زد:نه .از اون یه دننده تر پیدا نمیشه....سعی میکنم قانعش کنم.

هری لبخندی زدو با خوشحالی از اتاق خارج شد .رون و هرمیون هنوز مشغول تمرین بودند . قبل از رفتن به زمین سری به کتابخانه زد تا چند کتاب برای تحقیق درباره ی طاق دیکور امانت بگیرد .بعد از اینکه کتابها را در خوابگاه گذاشت به آرامی به طرف زمین کوییدیچ به راه افتاد .با وجود فشردگی کار الف دال هری توانسته بود چند روزی تمرین تیمش را به بعد از ظهر انتقال دهد.مثل تمام وقتهایی که تنها بود به فکر فرو رفت.فکرش مشغول بود .نامه های ناشناس هنوز هیچ سرنخی به او نداده بود .اصلا ممکن بود بقول هرمیون فقط سربه سرش گذاشته باشند .از طرفی او هنوز هم به اسنیپ فکر میکرد.خشم و نفرتش از اسنیپ وجودش را شعله ور میکرد .اما همین دیروز متوجه نکته ی جدیدی شده بود.بعد از اینکه شب قبل از آن خواب آن شب شوم را دیده بود سر کلاسهای الف دال و تمرین کوییدیچ حسابی داد و هوار کرده بود و رون که ظاهرا متوجه خواب هری شده بود این موضوع را با هرمیون در میان گذاشت .هرمیون اصرار داشت که هری به خاطره ی آن شب سفر کند تا به این وسیله خشمش را خالی کندو هری اینکار را کرده بود .آنشب شش بار به آن خاطره سفر کرده بود و همین باعث شد به نکته ای پی ببرد:چرا؟چرا منو نکشت؟اون میتونست.میدونم که میتونست.اینقدر از من نفرت داشت که دستور ولدمورتو نادیده بگیره...پس چرا...اون فقط منو دفع میکرد چرا ...مدام یادآوری میکرد

برای بار هزارم صدای اسنیپ در سرش پیچید:اینقدر طلسماتو برمیگردونم تا یاد بگیری دهنتو ببندی..دهنتو ببندی...دهنتو ببندی

_هری نمیخوای دهنتو ببندی؟صدای آشنای فرد افکارش را به هم ریخت.اعضای تیم در اطرافش فرود آمدند.

فرد اولین سوال را پرسید:چی شد هری؟تونستی اجازه ی بازی بگیری؟

_به لوپین گفتم.قرار شد با مک گونگال صحبت کنه.ولی خودشم راضی نبود.

بعد نگاهی به جرج کرد:پس بلاخره تونستی خانم پامفری رو راضی کنی؟!

جرج خنده ای کرد:آره خیلی سخت بود ولی بلاخره اجازه داد.همون موقع هم بهم گفت حالا حالاه ها به تو اجازه ی پرواز نمیده........بعد لبخندی به چهره ی نگران همبازیهایش زد:اما هریی که من میشناسم رازیش میکنه.

هری با نگرانی گفت:خانم پامفری یه دنده تر از این حرفاس .فقط دعا کنین لوپین مک گونگال رو رازی کنه وگرنه...

هرمیون با اخم گفت:چیکار میخوای بکنی؟

_هرمیون من تو این بازی شرکت میکنم .حالا هر اتفاقی که میخواد بیوفته.

بعد رو به تیمش کرد:میریم رختکن .میخوام امشب یه بار دیگه تاکتیک بازی رو چک کنیم.

اعتراض فرد بلند شد:این تب داره همه گیر میشه .اول الیور .بعد آنجلینا.حالا هم هری

هری توپید:غر نزن فرد

رون جواب داد:راس میگه فرد چرا غر میزنی همش بار شصت وششمه که تو این هفته تاکتیک رو چک میکنیم.خدا برای بازی اسلایترین به دادمون برسه

هری اخمی کرد:رون!

هری نیم ساعت بعد را به توضیح تاکتیک مورد نظرش پرداخت .بعد از اینکه از همه چیز مطمئن شد رو به جینی کرد:جینی میخوام تا حد امکان خودتو از اسمیت دور نگه داری

فرد گفت:نگران نباش هری .ما دو تا مواظبشیم. اگه اسمیت بخواد چپ بهش نگاه کنه ...دنگ... و ادای ضربه زدن به چماق به سر اسمیت را در آورد جرج هم ادای سقوط در اوردو گفت:خب;اسمیت مرد.مشکل دیگه ای هست؟

هری خیلی جدی به آن دو گفت:دارم بهتون میگم .حق ندارین این کارو بکنین.مگه اینکه هوس کنین دوباره مهرومتون کنن.تکلیف اسمیت رو هم خودم روشن میکنم.فردا من میدونم و اون

_هری تو که بازی نمیکنی!

هری خندید:چرا هرمیون من بازی میکنم بهت که گفتم محاله این مسابقه رو از دست بدم

رون نگاه مشکوکی به هری کرد: بازچه نقشه ای داری هری؟

هری با بیخیالی جواب داد:بهتره برگردیم ;در مورد نقشه هم بعدا بهتون میگم

درست وقتی که از در رختکن خارج شدنددملزاگفت:هی بچه ها اون جغده با کدوممون کار داره؟

همه برگشتند.جغد خاکستری بزرگی روی یکی از نرده ها نشسته بود و منتظر به نظر میرسید.به محض دیدن آنها پرواز کرد و روی شانه ی هری نشست.هری نامه ی جغد را از پایش باز کرد و جغد در انتظار جوابل به هری خیره شد

_از آلیشیاست!!!

_آلیشیای خودمون؟!نه بابا!!!!موضوع چیه؟

هری نامه را باز کرد:

 

هری عزیز

خبر موفقیت الف دال باعث افتخار و خوشحالی ما شد.از طرف ما به بچه ها تبریک بگو.فکر کردیم شاید بهتر باشه فعالیت گروهو به بیرون از هاگوارتز گسترش بدین;اگه بخواین میتونین رو  کمک ما حساب کنین. امشب در هاگزمید هستیم .منتظر جواب هستیم                          

                                                                                 کتی.آنجلینا.آلیشیا

 

 

هری لبخندی زد.فکر معرکه ای بود .رو به هرمیون کرد:همین الان یه جلسه ی فوری برای ساعت هفت بذار .فکر کنم باید نظر بقیه رو هم بدونیم.بعد با صدای بلند گفت:کسی قلم و کاغذ همراهش هست؟

جرج کاغذی به هری دادو او در مقابل نگاه کنجکاو دیگران جواب نامه را نوشت:

 

 

کتی.آنجلیناو آلیشیای عزیز

از تبریکتون ممنونم.من با نظر شما موافقم اما باید نظر بقیه ی گروه رو هم بدونیم.امشب ساعت هفت در محل جلسات گروه منتظرتون هستیم.

وقتشه ولدمورت بجای دامبلدور از ارتش دامبلدور بترسه

 

                                                                     هری

 

 

هری نامه را به جغد داد .وقتی جغد پرواز کرد جرج پرسید:چی نوشته بود هری؟

هری به چهره ی منتظر دوستانش نگاه کرد:عجله نکنین امشب همه چیزو بهتون میگم.فرد ;جرج یه سر برین آشپزخونه برای امشب نوشیدنی و کیک تهیه کنین

.بعد به آرامی رو به رون زمزمه کرد:  تا من یه سری به مادام پینس میزنم برو از تو کیفم اون معجون حقیقتو بیار.

 

 

 

 

 

 

 

فصل هفدهم :جدال در آسمان

 

جلسه ی آنشب الف دال به خوبی پیش رفت .همه ی اعضای گروه با پیشنهاد گسترش فعالیت های گروه موافق بودند .از آنجا که آنجلینا و آلیشیا به تازگی به عنوان کارآموز به جمع کاراگاهان وزارت خانه پیوسته بودند به اطلاعات زیادی دسترسی داشتند و کتی به عنوان مدیر دفتر اسکریمجیور به اطلاعاتی دسترسی داشت که دست محفل به هیچ وجه به آن نمیرسید.

از طرفی هر سه ی آنها به واسطه ی شغلی که داشتند آموزشهای خاصی دیده بودند که یادگیری آنها برای بقیه ی گروه واقعا مهم بودومحفل هم از هر سه ی آنها برای همکاری دعوت کرده بود .با این وجود اعضای گروه تصمیم گرفتند ماجرای منابع جدید ارتش از همه حتی مک گونگال و محفل پنهان بماند .

حدود نیمه شب اعضای گروه به خوابگاههایشان برگشتند و هری برای بدرقه ی آنها تا دروازه ی قلعه همراهیشان کرد.

هرسه مهاجم سابق تیم گریفندور از اینکه فرصت دیدن مسابقه ی فردا را نداشتند واقعا ناراحت بودند و قول دادند خود را برای تماشای بازی با اسلایترین برسانند.هری مخفیانه از آنها خواسته بود تا اگر به هر اطلاعاتی در باره ی طاق دیکور دست یافتند فورا او را خبر کنند.

آنجلینا مشکوکانه پرسید:این طاق دیکور چی هست؟

_نمیدونم آنجی;داستانش مفصله. و یه چیزی هست که بهم میگه این طاق خیلی مهمه .من با رون و هرمیون داریم کتابخونه رو میگردیم ولی زیر و رو کردن این همه کتاب حداقل سه سال وقت میبره.

 

آلیشیا پرسید:خب اگه اینقدر مهمه چرا از بچه ها کمک نمیگیری؟!بیست نفر خیلی سریعتر میتونن این کارو بکنن.....

_چرا به فکر خودم نرسیده بود؟!!!شاید همین کارو کردم

آنجلینا پرسید:ببینم هری به اعضای گروه مطمئنی؟اگه بخوایم فعالیتمونو علنی کنیم باید هواسمونو جمع کنیما.

هری خندید:یه سوال میپرسم راستشو بگو.

_بپرس

_احتمالا استاد آموزشیتون چشم بابا قوری نیست؟

هر دو خندیدند:زدی به هدف.از کجا فهمیدی؟!

_آخه خیلی شبیه ش شدین.

هر سه دوست خندیدند:ممنون .پس خیلی وحشتناک شدیم.

هری قهقهه زد:نه زیاد

رون تمام سعیش را کرد تا هری را از رفتن به برج ستاره شناسی منصرف کند .اما حتی با کمک هرمیون که این کار را دیوانگی محض میدانست نتوانست او را قانع کند .بلاخره قرار شد آن دو به همراه هری به برج بروند و از زیر شنل نامرئی شاهد ماجرا باشند.نیم ساعت قبل از طلوع آفتاب هری از پله های برج ستاره شناسی بالا رفت .بعد از هفتاد پله بلاخره به بالای برج رسید.با هر قدم دردی در وجودش تازه میشد چوبدستی اش را آماده کرد و دست لرزانش را جلو برد و در اتاقی را که مدتها در کابوسهایش میدید باز کرد. بی اختیار به سمت پنجره ی آشنایی نگاه کرد که دامبلدور از آن سقوط کرده بود. با دقت اطراف را بررسی کرد اما خبری نبود کم کم مطمئن میشد که این فقط برنامه ای از طرف اسلایترینی هاست  .بعد از نیم ساعت آهسته زمزمه کرد :بهتره برگردیم حق با شما بود

رون شنل را کنار زد:تازه فهمیدی؟

هری برگشت که از پله ها پایین برود اما صدای هرمیون در جا متوقفش کرد:هری اون چیه؟

هر سه به بیرون پنجره خیره شدند موجودی نقره ای رنگ به تاخت به طرفشان میآمد .

هری دستور داد:از پنجره فاصله بگیرین.چوبدستی هاتونم آماده باشه.

لحظه ای بعد شاهین نقره ای رنگی از پنجره داخل شد وقتی هیچ طلسمی به آن کارگر نشد هری تازه فهمید که یک پاترونوس (سپر مدافعی که اعضای محفل برای ارتباط با هم استفاده میکنند)روبرویش ایستاده.

_بسه بچه ها

آهسته جلو رفت شاهین به چشم های هری خیره شد و صدایی در سرش پیچید:پاتر جلوی مسابقه ی کوییدیچ رو بگیر وگرنه فردا بچه ها قتل عام میشن.

سپر مدافع ناپدید شد و هری را در حیرت گذاشت.

رون پرسید:هری از طرف کی بود؟

_نمیدونم!

هری پیغام سپر را برای آنها تکرار کرد.

رون پوزخندی زد:گفتم که کار خودشونه! میخوان ما مسابقه رو کنسل کنیم تا امتیاز از دست بدیم.

هری پرسید :کدومشون بلده سپر مدافعبه شکل شاهین  بسازه؟

_چه فرقی میکنه هری؟الان نصف بچه های هاگوارتز بلدن سپر مدافع بسازن. ما که همشنو از حفظ نیستیم!!!

هری با ناراحتی سر تکان داد:بهتره بریم بخوابیم .منم باید برم سراغ لوپین.

_اینوقت شب؟

_آره میخوام تکلیفمو بدونم.

رون گفت:

_پس ما تو سالن عمومی منتظرتیم .میخوام قبل از خواب خیالم از بازی فردا راحت بشه.

بعد از اینکه لوپین به هری گفت که نتوانسته مک گونگال را راضی کند .هری بقیه ی شب را به بحث با هرمیون پرداخت تا او را برای همراهی با نقشه اش راضی کند.رون هم از هری حمایت میکرد و مصمم بود حال اسلایترینی ها را جا بیاورد.اما هرمیون حاضر نبود زیر بار بره.

_هری این خطرناکه,اگه طوریت بشه.....

_هرمیون مگه من میخوام چیکار کنم؟این فقط یه  بازی کوییدیچه نه جنگ جهانی سوم!

رون که معنی جنگ جهانی سوم را نفهمیده بود پرسید:چی چی؟

هری و هرمیون هیچ کدام زحمت توضیح دادن به او را به خود ندادند .

هری با لجبازی ادامه داد:هرمیون,ما هیچ کار خلافی نمیکنیم,تنها کاری که تو باید بکنی اینه که شنلتو بپوشی و به جای من بین تماشاچیا بشینی همین.

_ولی...

_ولی نداره ...

هرمیون اخمی کرد:پس برای همین منو آوردی تو تیم؟چند روزه داری روش فکر میکنی؟

_تقریبا از همون موقع که پروفسور مک گونگال ممنوع الپروازم کرد.

_حالا میخوای چیکار کنی؟

_هیچی .ببین من با بچه ها صحبت کردم .همه موافقن.جینی به جای تو مهاجم میشه.منم به جای اون جستجوگر.....

_ولی هری...تو هنوز به استراحت احتیاج داری!

رون با عصبانیت غرید:هرمیون بازم داری مث مامانم حرف میزنی.خودتم میدونی که حال هری خیلی خوبه.یعنی بعد اون دوئل و مبارزه ی هاگزمید ...شک دارم چیزیش باشه.

هرمیون در حالیکه سعی میکرد خودش را قانع کند گفت:پس ...فقط همین یه بار

هری چشمکی به رون زد:میدونستم دست رد به سینه ام نمیزنی.ازت ممنونم هرمیون.

صبح فردا هری خیلی زود بیدار شد.همراه رون و جینی و هرمیون که هنوز عذاب وجدان داشت به سرسرای بزرگرفت و تیمش را به خوردن یک صبحانه ی حسابی دعوت کرد .حالا حال الیور را میفهمید .اصلا اشتها نداشت.با اصرار رون چند تکه نان برشته خورد .بعد با تیمش به رختکن رفت.در رختکن هری بازوبند را به فرد داد:حواستونو جمع کنین .نمیخوام اتفاقی بیوفته.

جرج لبخندی زد:خیالت راحت .تو فقط گوی زرین رو بگیر باقیش با ما.

هری نگاهی به جینی و هرمیون کرد که هنوز شک داشت و بحث میکرد .باید زودتر او را در کار انجام شده قرار میداد.هر سه با هم به دفتر کاپیتان رفتند و شنل های تغییر چهره را پوشیدند .لحظه ای بعد هرمیون به طرف جایگاه تماشاچیان به راه افتاد.هری و جینی هم که حالا با چهره ی هرمیون در کنار او بود به همراه بقیه به مرور تکنیک مسابقه پرداختند.

جینی آهسته زمزمه کرد :چقدر عجیبه که آدم روبروی خودش بشینه؟

هری خندیدو ادامه داد:دیگه تکرار نمیکنم ,دملزا ما میدونیم که مدافع های جدیدشون خوب بازی میکنن  حواستونو جمع کنین.فرد .جرج  یه بار دیگه میگم کاری نکنین که محروم بشین ...

چهره ی جرج در هم رفت و فرد غرغری کرد.

هری حرفش را کامل کرد:اما میتونین بازدارنده ها رو رو سر اسمیت خورد کنین .

چهره ی جرج باز شد:حالا بهتر شد

فرد چشمکی زد:ناامیدت نمیکنیم

کم کم صدای تماشاچیان در ورزشگاه اوج گرفت هری بلند شد:موفق باشین

تیم گریفندور در میان تشویق طرفداران وارد زمین شد.هوا آفتابی بود و باد ملایمی میوزید.جمعیت مثل همیشه با شور و هیجان به تشویق تیمها میپرداختند .هری آذرخش را به دست گرفت و جلوتر از بقیه به  وسط زمین آمد.

صدای گزارشگر جدیدی که هری به خوبی میشناخت در استادیوم طنین انداز شد:خب اینم تیم گریفندور که امروز در غیاب پاتر به رهبری فرد ویزلی به زمین اومده  رابینز. توماس .ویزلی.ویزلی ویزلی بازم ویزلی و گرنجر ترکیب جالب امروز گریفندوره .شانس آوردیم که بقیه ی ویزلی ها فارغ التحصیل شدن وگرنه الان تیم گریفندور رو به نام خودشون ثبت میکردن و در اون صورت بقیه ی تیما هیچ شانسی نداشتن .هرچند که الانم ندارن

صدای تشویق جمعیت طرفدار گریفندور اوج گرفت و اعتراض معترضین را ساکت کرد.

سیموس ادامه داد:

_جای هری واقعا خالیه ما هنوز نمیدونیم چرا هری بازی نمیکنه.اما مشخصا این به نفع اسمیته.

سیموس مکثی کرد  :بازیکنای هافلپاپ هم وارد زمین شدن .مهاجما اسمیت,دانیلز و جکسون و هستن .مدافعهاشون ادواردز و تامسون و جو هنری جویندشونه .کایک هم دروازه بان جدید تیم هافلپاپه.

بعد رو به هریی که در جایگاه تماشاگران بود کرد:هری واقعا جات خالیه.البته جینی قبلا هم خودشو در این پست نشون داده.امیدوارم امروزم مارو ناامید نکنه.اما کار عجیب پاتر استفاده از هرمیون گرنجر به عنوان مهاجمه,گرنجر دانش آموز باهوشیه ولی من هنوز بازی کوییدیچشو ندیدم.

هریی که بین تماشاگران بود با حالتی عصبی جابه جا شد .

سیموس ادامه داد:خب حالا مادام هوچ وارد زمین میشن.همه منتظرن تا خانم هوچ بازی رو شروع کنن.

خانم هوچ به وسط زمین آمد و رو به بازیکنان دو تیم گفت:کاپیتانها با هم دست بدن .هری میخواست جلو برود که رون به موقع دستش را گرفت: جینی بیا کارت دارم.

.فرد جلو رفت و با اسمیت دست داد .البته این دست دادن چندان صمیمانه نبود و پیام گردنتو میشکنم رو از جانب فرد و زاخاریاس داشت.

_سوار جاروهاتون بشین.

با سوت خانم هوچ چهارده بازیکن به هوا برخواستند .

هری صدای سیموس را میشنید :خب حالا سرخگون دست هافلپاپه با پاس کاری جلو میرن .درست نزدیک حلقه های دروازه ی رونن .اما نه...یه بازدارنده محکم به مهاجم میخوره.برگشتن ویزلی ها گریفندور رو تقویت کرده .حالا این دین توماسه که سرخگون رو تو دست داره .مستقیم به گرنجر پاس میده .گرنجر از دو تا بازیکن به زیبایی رد میشه .از برابر یه بازدارنده جا خالی میده ,یه پاس قشنگ به دملزا میده .اونم توپو به توماس رد میکنه و گل...یه کار قشنگ گروهی از گریفندور.

گریفندور ده    هافلپاپ صفر   زنده باد گریفندور

ورزشگاه از هیجان منفجر شد .هیاهوی تشویق تماشاچیان کر کننده بود .سیموس با هیجان فریاد میزد:عجب بازیکنیه این سومین پاس گرنجر به دملزاست بازم گل ....گریفندور فوق العادس

هری چرخی زد و به دنبال گوی زرین به سمت دیگر زمین رفت .جو هنری هم در سمت دیگر زمین مشغول جستجو بود.چرخی زد و با دقت به اطراف خیره شد از گوی زرین اثری نبود .دوری زد و نگاهی به بازیکان گریفندور در زیر پایش کرد.

_ظاهرا همه چیز مرتبه.

بعد صدایش را بلند کرد:دین برو به سمت چپ. دملزا وسط رو داشته باش جی...هرمیون مواظب دانیلز باش.

_اوه حالا جینی به جای فرد تیمو تحت اختیار داره و مدام اشتباهاتشونو گوشزد میکنه .اعضای تیم بی چون و چرا دستوراتشو اجرا میکنن.کوییدیچ تو خون این خونوادس.

چشم هری به دنبال گوی زرین همه جا را جستجو میکرد.در همین حین گوشهایش را تیز کرده بود تا در میان هیاهوی تماشاگران صدای سیموس فینیگان را بشنود که حالا تقریبا نعره میکشید:عالیه کار بازیکنای گریفندور حرف نداره .ظاهرا به خوبی تونستن با نبود کاپیتانشون کنار بیان .من پاترو میبینم که در جایگاه تماشاچیان نشسته و با رضایت بازی تیمش رو نگاه میکنه.خب حالا یه  بازدارنده مستقیم  به کاپیتان هافلپاپ میخوره.ظاهرا امروز فرد و جرج خیلی بهش علاقه مند شدن .خیال ندارن بهش اجازه ی ارض اندام بدن.هیچ توپی تا حالا بهش نرسیده مگه اینکه یه بازدارنده پشت سرش رسیده.بازم سرخگون به دین میرسه یه پاسکاری زیبا با دملزا و گل ...گریفندور نود     هافلپاپ  صفر

تشویق تماشاچیان کر کننده بود.هری لبخندی زد و با دقت بیشتری به جستجو پرداخت.

_بازم توپ میچرخه اینبار سرخگون درست روبروی دروازه ی گریفندور به اسمیت میرسه .یه پرتاب زیبا .و از اون بهتر پرواز رونه.اون خیلی خوب خودشو پیدا کرده نمیذاره توپ به حلقه ها نزدیک بشه

هیاهوی تماشاچیان بلند شد و درست در لحظه ای که فریاد شادی تماشاچیان به اوج رسید صدای جیغ های مکرری بگوش رسید و بلافاصله سرمای گزنده ای همه جا را گرفت .هری  در یک لحظه علت این واکنش را فهمید .اما این ممکن نبود ,دیوانه سازها چطور وارد شده بودند؟

بسرعت چوبدستی اش را کشید:اسپکتو پاترونوم

فایده ای نداشت .بدنش در سرمای گزنده ای فرو میرفت .فکرش را متمرکز کرد :یه خاطره ی خوب .یه خاطره ی خوب ...زودباش دیگه.!

صدای جیغها شدت میگرفت .هری در اطراف فریاد های اسپکتو پاترونوم را میشنید  و تلاش چند نفر برای ایجاد سپر مدافع را میدید .مشکل اینجا بود که دیوانه ساز ها زیادی نزدیک بودند و تقریبا وسط زمین سبز شده بودند اگر فقط چند متر عقب میرفتند.....اینقدر که بقیه خودشان را پیداکنند.فکری در سرش شکل گرفت.خاطره ای از اولین سپر مدافع درست در همین زمین...

فریاد زد:اسپکتو پاترونوم

دو گوزن نقره ای درخشان تر از همیشه ظاهر شد.با حرکتی سریع چند دیوانه ساز را فراری داد.هری حیرت زده از پشت سر آنها را هدایت میکرد .دو گوزن درخشان از چپ و راست چند دیوانه ساز را فراری دادند .هری رو به یکی از آنها فریاد زد:برو سمت راست

در سمت  راست ورزشگاه دیوانه ساز ها به بچه ها حمله کرده بودند .چند نفر با سپر های ضعیف  و لرزان به زحمت از خود دفاع میکردند .گوزن درخشان چرخی زد و بسمت مرکز حمله تاخت .هری اعضای تیمش را دید که در غرب زمین فرود آمده بودند و با سپرها ی مدافع خود از سال اولی ها حمایت میکردند .سمت چپ عده ای سال دومی در خطر جدی بودند هری فریاد زد:جرج ,فرد سمت راست ورزشگاه .

دو سمور به سرعت به سمت چپ ورزشگاه دویدند و کاملا به موقع سال دومی های وحشت زده را حمایت کردند .کم  کم ترس بچه ها کاهش یافت و تعداد سپرها بیشتر شد .هری اعضای الف دال را میدید که ورزشگاه را بین خود تقسیم کرده بودند و هر سه نفر از سمتی حمایت میکردند .بزودی سپرهای اساتید هم به کمک آنها آمدند .و دیوانه سازها را عقب راندند.درست وقتی که خیال همه داشت راحت میشد صدای فریادی بلند شد .هری روی  جارو چرخی زد , گوزن نقره ای دوم همچنان کنارش بود .چند متر آن طرف تر دیوانه سازی به زاخاریاس حمله کرده بود و سپر مدافع ضعیف او را شکست داده بود .در نتیجه زاخاریاس تعادلش را از دست داده بود و داشت سقوط میکرد .گوزن به دنبال دیوانه ساز دوید و هری بی معطلی شیرجه زد .دست کم یک متر به زمین مانده زاخاریاس را گرفت و آرام روی زمین گذاشت .حمله ی دیوانه سازها با تلاش معلمین و دانش اموزان ناکام ماند .اما بازی کوییدیچ هم نیمه تمام ماند.

چند ساعتی طول کشید تا هاگوارتز به شرایط عادی برگشت .عده ی زیادی از بچه ها در راهروی منتهی به درمانگاه توسط خانم پامفری مداوا میشدند .خوشبختانه کسی بوسیده نشده بود .

هری غر غر کنان به رون گفت:باید اون پیغام رو جدی میگرفتیم .

رون نالید:هری ما که نمیدونستیم .از کجا باید به اون یارو بی نام و نشون اعتماد میکردیم؟حالا هم که چیزی نشده همه سالمن

_آره اما میتونستن نباشن .میدونی اگه یکی از بچه ها رو میبوسیدن چه فاجعه ای میشد؟

در همین موقع آن دو به ابتدای پلکان مرمری رسیدند .به محض اینکه پای هری روی پله ی اول رفت صدای خشمگین پرفسور مک گونگال آن دو را متوقف کرد:پاتر فورا بیا به دفترم.ویزلی با دوشیزه گرنجر و خواهرت تا پنج دقیقه ی دیگه اونجا باش.

هری خشکش زد.رون پرسید:یعنی فهمیده؟

_نمیدونم خودتونو به بی خبری بزنین

هری اینرا گفت و به دنبال مک گونگال به دفتر مدیر رفت .مک گونگال ساکت بود و بسیار عصبانی به نظر می رسید .هری با تاسف بیاد اولین باری که توسط او توبیخ شده بود افتاد .آن بار مک گونگال او را عضو تیم کوییدیچ کرده بود ولی به نظر نمیرسید که این دفعه خیال کوتاه آمدن  داشته باشد.جلوی  مجسمه ی ورودی ایستاد و گفت:بارتی بات آلبالویی

مجسمه جان گرفت و راه پله ی مخفی نمایان شد .درست در همین وقت ;جینی و هرمیون همراه رون رسیدند.

مک گونگال نگاه پر خشمی به آنها کرد:برید تو

هر چهار نفر وارد دفتر مدیر شدند و منتظر ماندند.مک گونگال چشم غره ای رفت:پاتر ,من به تو گفته بودم که حق بازی نداری .به چه حقی از حرف من سرپیچی کردی؟

هری که سعی میکرد خودش را حیرت زده نشان بدهد گفت:من؟ولی پروفسور من که....

نگاه خشمگین مک گونگال باعث شد حرفش را بخورد او تقریبا فریاد زد:ببینم چند نفر تو این مدرسه احتمالا سپر مدافع به شکل گوزن نر درست میکنند؟

هری سکوت کرد , خون به صورتش دویده بود .حسابی خجالت میکشید :متاسفم پرفسور........

_تاسف کافی نیست پاتر , من به تو گفته بودم که نباید بازی کنی و تو از حرف من سرپیچی کردی .

هرمیون خواست حرفی بزند که مک گونگال با خشم گفت:شما سه تا هم کمکش کردین,دوشیزه گرنجر از تو دیگه انتظار نداشتم .هرمیون بغض کرده بود.

مک گونگال ادامه داد:من صد امتیاز از گریفندور کم میکنم و همتون یه هفته جریمه میشین

_نه... صد امتیاز؟

مک گونگال نگاه تندی به جینی کرد:بله دوشیزه ویزلی

_ولی من این کارو کردم اونا دخالتی نداشتن

مک گونگال ابرویی بالا انداخت:جدا پاتر؟پس میشه بگی اونی که روبروی من بین تماشاچیا نشسته بود کی بود؟

هرمیون سرخ شد.

مک گونگال ادامه داد:یا اونی که بجای گرنجر بازی میکرد؟

جینی سرش را پایین انداخت

_مطمئنم دوشیزه گرنجر نمیتونه اونطوری کوییدیچ بازی کنه

_ولی رون که دخالتی نداشت

_جدا گرنجر؟ ولی من مطمئنم پاتر کاری رو انجام نمیده مگه اینکه شما دو تا هم توش سهیم باشین .حالا تا امتیاز بیشتری ازتون کم نکردم برید به خوابگاهتون .تاریخ اولین جلسه ی تنبیه تونو بهتون اطلاع میدم.

هر چهار نفر با ناراحتی از دفتر مدیر خارج شدند.هرمیون با عصبانیت گفت:گفتم این کارو نکنیدها ,بفرمایید تا حالا جریمه نشده بودم که حالا به لطف شما شدم

جینی که میخواست آنها رو از آن حالت در آورد به زور خندید:عوضش بعد از شش سال یه تنوع تو زندگیت ایجاد شده

رون خندید:حالا حال منو درک میکنی,بس کن دیگه هرمیون اونقدرا هم بد نشد

هرمیون با حرص به او زل زد :جدی ! اگه حداقل بازی رو میبردیم یه چیزی .ولی الان...میشه بگی چی گیرمون اومد ؟فقط صد امتیاز از دست دادیم

هری سری تکان داد:حالا خوب شد به فرد و جرج گیر نداد وگرنه دیگه جرات برگشتن به برجو نداشتیم.

رون حرف رو عوض کرد:ظاهرا اون پیغام ناشناس حقیقت داشت هری.

_خودمم بهش فکر کردم همینم باعث شده بیشتر برم تو فکر .هرمیون از اون طاق اطلاعاتی بدست نیاوردی؟

_هنوز نه هری...یکم غیر عادیه اما ممکنه تو کتابای باستانی باشه.اونم که فقط برای معلمها مجازه.

هری ملتمسانه گفت:یه کاری بکن هرمیون .اگه اون ماجرا هم مثل این باشه....حتی فکر فاجعه ای که میخواست اتفاق بیوفته تنم رو میلرزونه.

رون بی مقدمه پرسید:راستی هری با سپر مدافعت چیکار کردی؟!!!

_منظورت چیه؟!

_تو دو تا سپر داشتی

_آره خودمم تعجب کردم .باید از لوپین بپرسم.

فردای آن روز مهمترین تیتر پیام امروز این بود:

برای بار دوم در دو ماه اخیردانش آموزان بر مرگخواران پیروز شدند

زیر آن هم با آب و تاب به توضیح اتفاق روز قبل پرداخته بود:

روز گذشته هاگوارتز شاهد ماجرایی تازه بود. حدود ظهر در محوطه ی هاگوارتز وقتی دانش آموزان مشغول تماشای بازی کوییدیچ بین گریفندور و هافلپاپ بودند گروهی از دیوانه سازها به طرز مرموزی از دیواره ی دفاعی گذشته و به محوطه ی ورزشگاه وارد شدند .به توضیحات چند شاهد ماجرا توجه کنید:

آنا اندرسون دانش آموز سال اول گروه ریونکلاو که کمی ترسیده بود به گزارشگر ما گفت:ما داشتیم بازی رو میدیدیم که یهو اونا ظاهر شدن .من نفهمیدم از کجا ولی وسط زمین بودند.خیلی سعی کردم سپر مدافع بسازم ولی هنوز نمیتونم.

_توبلدی سپر مدافع بسازی؟

_آره هری پاتر یادمون داده .اما خوب برای ما سال اول و دومیا خیلی سخته .اگه اون به بچه ها یاد نمیداد دیروز همه مون مرده بودیم.

_یعنی تو هم عضو گروه اونی؟

_نه اون دو جلسه در هفته با ما کار میکنه .در واقع استاد جانشین پرفسور لوپینه.

_چه جالب ! ظاهرا کارشم خوبه .خب آنا بعدش چی شد؟....

سالی مک جانسون دانش اموز سال دوم گفت:خب من  خیلی ترسید بودم  هانا آبوت و تری  بوت ,من و چند نفر دیگه رو زیر سپر مدافعشون محافظت میکردن .پاتر بالای سرمون پرواز میکردو گروهشو راهنمایی میکرد .یه بار که سپر هانا ضعیف شد اون به کمکمون اومد بعدم دو نفر از گروهشو بکمک ما فرستاد.وقتی هم یه بازیکن هافلپاپی از رو جاروش سقوط کرد بین زمین و هوا گرفتتش.

با این توضیحات  و با توجه به اینکه هنوز علت رد شدن دیوانه سازها از سپر دفاعی هاگوارتز مشخص نیست اما وزارت خانه معتقد است که هنوز هاگوارتز امن ترین جا برای بچه هاست .                  

لی لی  توماسون از پیام امروز

 

 

رون خندید:هری حسابی قهرمان شدی

_رون این کار همه ی بچه ها بود

جینی سر تکان داد:نه اگه تو نبودی ما نمیدونستیم باید چیکار کنیم.

هرمیون غر زد:اونوقت بجای جایزه صد امتیاز ازمون کم میکنن. برام عجیبه که صدای بچه های گروه در نیومد.

_وای هرمیون باز که شروع کردی.حالا که بچه های گروه شاکی نشدن تو ولمون نمیکنی؟

درست در همین وقت جغد قهوه ای کوچکی از پنجره وارد شد و روی پای هری نشست.هری نامه ی جغد را برداشت و جغد به سرعت پرواز کرد.هرمیون پرسید:از ناشناسه؟

_نه .مک گونگال

 

آقای پاتر

ساعت سه ی بعد از ظهر در دفترم منتظرت هستم.

مینروا مک گونگال

مدیر مدرسه

 

رون کاغذ پوستی تحقیق اسلاگهورن را لوله کرد:یعنی چیکارت داره؟

بجای هری جینی جواب داد:اجتمالا میخواد تنبیهمونو شروع کنه.

هرمیون کتاب پیشگویی ستاره هایش را به هم کوبید:نه جینی .اگه میخواست تنبیه رو تعیین کنه ما رو هم خبر میکرد.بعد با هرس اضافه کرد :لعنتی آخه من از کجا بدونم هفته ی دیگه چی میشه؟!

هری به ساعتش نگاه کرد  چیزی به سه نمانده بود :خب من میرم تا بفهمم.

بعد رو به هرمیون کرد:دست از لجبازی بردار هرمیون .اگه میخوای نمره ی پیشگوییت هم مثل بقیه ی درسات باشه تا میتونی براش فاجعه سر هم کن.

رون لبخندی زد:آره, مثلا میتونی من و هری رو بکشی.

هری اخمی کرد:ممنون رون, اما تا حالا به حد کافی تو اون کلاس پیشگویی مردم.

رون چشمکی به هرمیون زد:بس کن هری.تریلانی از هیچ چیز به اندازه ی کشتن تو لذت نمیبره.

هری نگاهی به چهره ی در هم و نگاه ملتمسانه ی هرمیون کرد :باشه بابا .هر کار میخوای بکن

چهره ی هرمیون باز شد :ممنونم هری

هری در حالیکه به طرف در سالن عمومی میرفت زیر لب غر زد: انگارمنتظر همین بود.

هری از سالن عمومی خارج شد وبه طرف دفتر مدیر رفت درست وقتی که از پیچ راهرویی در طبقه ی سوم رد میشد چوبدستی اش از دستش خارج شد.لحظه ای بعد چهره ی دراکو مالفوی با همان پوزخند همیشگی اش روبرویش بود. اما اینبار هری چیزی را در چهره ی او دید که تا آن روز ندیده بود چیزی فراتر از نفرت ...کینه.

مالفوی با خشم زمزمه کرد :خوب گیرت آوردم پاتر باید تقاص کاری رو که کردی پس بدی

هری با حیرت پرسید:کار؟ منظورت چیه مالفوی؟

_تو اونو کشتی ...تو...کثافت دورگه...ماد...مالفوی بقیه ی حرفش را خورد

_خفه شو مالفوی...خالت تقاص مرگ سیریوس رو پس داد نمیدونستم اینقدر دوسش داری .

مالفوی چوبدستی اش را بالا آورد که _اکسپیارموس

چوبدستی اش پرواز کنان دور شد و در دستان ارنی مک میلان قرار گرفت.

ارنی چوبدستی هری را به دستش داد:مشکلی پیش اومده هری؟

هری چوبدستی اش را گرفت .نگاهی به مالفوی کردکه ناسزایی داد و از آنها دور شد و گفت:نه ارنی. از کمکت ممنون.

_خواهش میکنم.خب من باید برم

_منم باید برم دفتر مدیر .

بعد فریاد زد:آهای مالفوی چوبدستیت جا موند

چند دقیقه بعد هری پشت در اتاق مدیر بود .چند ضربه به در زد:بیا تو پاتر

هری وارد شد .مک گونگال و لوپین منتظر او بودند .هر دو عصبی و معذب به نظر میرسیدند :با من کاری داشتین پرفسور؟

دو استاد نگاهی رد و بدل کردند.ظاهرا هیچ کدام مایل نبود حرفی بزند .هری با نگرانی پرسید:اتفاقی افتاده؟ بعد رو به لوپین کرد:کسی مرده؟

لوپین به آرامی گفت:ما نه هری.اما یه نفر اینجاس که میخواد تو رو ببینه

درست در همین لحظه از پشت کتابخانه ی مک گونگال ;سایه ی فرد کوتاه قامت چاقی پوشیده در شنل مشکی پدیدار شد.

هری با نفرت زمزمه کرد:تو...!!!!؟

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در شنبه 1385/04/10 و ساعت 14:55 |

 

فصل شانزدهم: یک خبر

روز بعد خبر حمله ی مرگخوارها به دانش آموزان در مدرسه و پیام امروز بازتاب گسترده ای داشت اینکه مرگخوارها حتی نتوانسته بودند یک نفر را بکشند برای همه حیرت اور بود . با ورود جغد هادر سر میز صبحانه هری متوجه نکته ی تازه ای شد تقریبا همه ی بچه ها پیام امروز آن روز را گرفته بودند .هرمیون روزنامه اش را باز کرد در صفحه ی اول روزنامه با خط درشت نوشته شده بود :

                   شکست مرگخواران در هاگزمید

                  پاتر لسترنج را کشت

                  پسر برگزیده آماده ی نبرد میشود

                  ارتش دامبلدور (نیروی جدید مبارزه با تاریکی) رسما اعلام موجودیت کرد

و در شرح آن نوشته شده بود:دیروز بعد از ظهر زمانی که دانش اموزان هاگوارتز برای تعطیلات آخر هفته به هاگزمید رفته بودند مورد حمله ی گروهی از مرگخواران قرار گرفتند .اما در عین ناباوری دانش اموزان با سر سختی و شجاعت به مبارزه با مرگخوارها پرداختند و طی یک درگیری یک ساعته به کمک سه کاراگاه وزارت خانه (رون غرید:نمیگه اعضای محفل  فقط وزارت خونه!)موفق به شکست مرگخوارها و دستگیری تعدادی از آنها شدند .مرگخوارهای دست گیر شده اعتراف کردند که با هدف کشتن دانش آموزان به هاگزمید رفته بودند .به گفته ی شاهدین در این بین بلاتریکس لسترنج مرگخوار معروف توسط هری پاتر کشته شد .شواهد هاکی  از این است که گروهی که دوسال پیش توسط پاتر ایجاد شده عامل این پیروزی بوده.این گروه که دانش اموزان آن را ارتش دامبلدور مینامند با هدف مبارزه با اسمشو نبر دو سال است که به فعالیت خود ادامه میدهد . دیشب شخص وزیر سحر و جادو با حضور در هاگوارتز از فعالیت های این گروه تقدیر کرد و جایزه ی هزار گالیونی کشتن لسترنج را به پاتر تحویل داد. همچنین اعضای این گروه به دریافت نشان درجه دوم مرلین مفتخر شدند .تلاش خبر نگار ما برای تماس با پاتر و اعضای گروهش بی نتیجه مانده                    

                           ادامه در ص نه

هرمیون با لبخند گفت:عالی بود هری

رون اخمی کرد:حیف که ما نبودیم

جینی خندید:منکه گفتم بیاین.ولی ظاهرا به شما هم بد نگذشته

رون و هرمیون نگاه معنی داری رد و بدل کردند و هرمیون به سرعت بحث را عوض کرد:از دیشب تا حالا خیلی ها سراغم اومدن همشون میخوان عضو الف دال بشن

_بزرگترها هم کم کم دارن باورمون میکنن نمیدونی مامان چقدر خوشحال بود .بیاین بریم درمانگاه یه سری به بچه ها بزنیم

 بعد به هری که ظاهرا هیچ کدام از حرفهای آنها رانشنیده بود ضربه ای زد:هی معلومه چته؟ بجای اینکه خوشحال باشی از دیروز بق کردی

هری بی توجه به رون بلند شدهیچ کدام از حرفهای آنها را نشنیده بود هنوز هم باور نمیکرد او یک نفر را شکنجه داده بود .این چیزی نبود که نگرانش کند اما چیزی که وحشتزده اش میکرد احساس لذت حیوانی بود که در آن لحظه وجودش را پر کرده بود ..میدانست که خودش بلاتریکس را نکشته این حرف را به اسکریمجیور هم زده بود اما برای آنها همین که هری او را دستگیر کرده بود  کافی بود

دست گرمی به آرامی دستش را نوازش کرد:هری چیزی شده؟

هری با تصمیمی ناگهانی بلند شد:جینی با من بیا

رون اعتراض کرد:پس درمانگاه چی میشه؟ قرار بود به بچه ها سر بزنیم!

_شما برین ما میایم

هری دست جینی را کشید و او را از سرسرا خارج کردجینی نگران پرسید :چی شده هری

_باید باهات حرف بزنم

در اولین کلاس خالی را باز کرد چند دقیقه بعد جینی در سکوت به حرفهای هری گوش میداد اجازه داد تا خشمش را خالی کند  وقتی بلاخره  هری ساکت شد جینی سکوت را شکست: حرفات تموم شد؟ من نمیدونم تو از چی ناراحتی .خودت گفتی که بلاتریکس رو تو نکشتی

_جینی من اونو شکنجه دادم .نمیدونی از عذاب کشیدنش  چه لذتی میبردم .مثل یه حیون شده بودم.  من...

جینی حرفش را برید:من میدونم چی میگی اما درست فکر کن این کارت کاملا طبیعی بوده البته لسترنج مستحق بیشتر از اینا بود اما این کار تو اصلا  غیر طبیعی نبود

_ولی...

جینی به تندی اخطار کرد:حرفمو قطع نکن. تو از اون ناراحت بودی .اون تنها حامی تو روکشته بود .من هنوزم غم مرگ سیریوسو تو چشات میخونم بعدم که ماجرای دامبلدور ...طبیعیه که خشمتو اینطوری خالی کنی .

صدای آشنای بغض آلودی گفت:اون سزاوار بدتر از اینا بود هری. اون خیلیا رو بدتر از اینا شکنجه داده بود .با این کار تو اون ذره ای از دردی که پدر و مادر من چشیده بودند احساس کرد برای این کار ازت ممنونم

هری و جینی با حیرت به نویل که صورتش کاملا خیس بود و به آرامی از پشت میزی بیرون میآمد خیره شدند .نویل ادامه داد :معذرت میخوام بچه ها نمیخواستم گوش وایسم اینجا خوابم برده بود

 

چند دقیقه بعد هر سه به درمانگاه رفتند .همانطور که انتظار میرفت فرد هم آنجا بود .حال هانا بهتر شده بود و او برای هری تعریف کرد که چطور دو مرگخوار با طلسم شکنجه گر به او حمله کرده بودند و ارنی با شجاعت با آنها مبارزه کرده بود

صورت ارنی سرخ شد:هری ما ازت ممنونیم اگه تو نبودی دیروز هیچ کدوم از ما زنده نمیموندیم.راستی هری چطوری تغییر غیافه دادی؟

فرد نگاه معنی داری به هری کردو هری که منظور او را دریافته بود با بیخیالی گفت:با معجون مرکب پیچیده ولی تو به کسی نگو

نویل پرسید:معجون مرکب؟از کجا جورش کردی؟

جرج حرف را عوض کرد:حالا مسابقه ی کوییدیچ رو چیکار کنیم؟خانم پامفری نمیذاره تکون بخورم .

هری نگاهی به پای مجروح جرج کرد:تا سه روز دیگه خوب میشی.خانم پامفری زخمهای بدتر از اینم درمان کرده.ولی راستش هنوز به خود منم اجازه ی بازی نداده

فرد غرو لوندیکرد:اینم یه بدشانسی دیگه.اصلا امسال رو شانس نیستیم.

درست در همین وقت خانم پامفری از دفترش بیرون آمد و آنها را بیرون کرد.

آنروز بعد از ظهر هری در سالن عمومی گریفندور همراه هرمیون به تمرین درس تغییر شکل مشغول بود و هرمیون داشت به او روش تغییر شکل انسان به جسم را توضیح میداد:ببین هری;باید حسابی تمرکز کنی.بعد به چیزی که میخوای به شکلش در بیای فکر کنی و سعی کنی اونو با تمام جزئیاتش مجسم کنی . بعد چوبدستی اش را حرکتی دادو خود را به شکل یک میز پایه بلند در آورد.

هری نگاه تحسین آمیزی به هرمیون کرد:عالی بود .به نظر زیاد سخت نمیاد

_میبینیم .حالا تو امتحان کن

هری چشمانش را بست و سعی کرد به جارویش فکر کند .وقتی آذرخش را کاملا مجسم کرد چوبدستی اش را حرکتی داد.اما تنها تغییری که کرد این بود که موهایش مثل چوبهای انتهای جارو سیخ شدند.درست در همین وقت;رون از حفره ی تابلو بالا آمد و با دیدن هری قهقهه ی خنده را سر داد:شبیه جوجه تیغی شدی!

هرمیون لبخندی زد و با حرکت چوبدستی اش موهای هری را به حالت عادی در آورد.

رون ادامه داد:حالا بهتر شد ;هری لوپین میخواد ببیندت

_نگفت چیکارم داره؟

_نه;فقط گفت تو اتاقش منتظرته

هری بلند شد:باشه;پس من رفتم

_ما هم میزیم زمین کوییدیچ;تمرین داریم

_باشه ;کارم که تموم شد اونجا میبینمتون.

هری از سالن عمومی خارج شد و با عبور از دوسه راهروی مخفی مستقیم به دفتر لوپین رسید.در زد

_بیا تو هری

_سلام با من کاری داشتین پروفسور؟

لوپین از پشت میزش لبخندی زد:سلام هری;بیا بشین .

و با حرکت چوبدستی اش صندلی روبرویش را عقب کشید .هری به آرامی روبروی لوپین نشست.لوپین چوبدستی اش را حرکتی داد و یک ظرف کیک و دو فنجان قهوه روی میز ظاهر کرد.بعد لبخندی زد و گفت:هری میخواستم راجع به موضوع مهمی باهات صحبت کنم.

_بفرمایید

لوپین اخمی کرد:اینقدر با من رسمی نباش پسر.اینجا که کلاس نیست.

_باشه

_خب بهتر شد.

لوپین می خواست حرفی بزند اما هری احساس کرد که او حرفش را عوض کرده:شنیدم دو سه روز پیش یه دوئل حسابی داشتی!

_شما از کجا شنیدین؟

_و شنیدم که حتی یکی از طلسماشونم بهت نخورده

_خب ;درسته اما شانسی بود

لوپین بی مقدمه گفت:هری میخوام با من دوئل کنی.

_با شما ;ولی...چرا؟

_دلیلشو بعدا بهت میگم.

هری بلند شد:باشه

لوپین لبخندی زد:حالا نه هری ;بهتره اول کیک و قهومونو بخوریم.

چند دقیقه بعد هری و لوپین روبروی هم ایستاده بودند .هری به سراغ حلقه های تمرینش رفت و در یکی از آنها قرار گرفت.نمیدانست لوپین دنبال چیست ؟ ان دوئل ربطی به برنامه ی تمرینی آپارات هری با لوپین نداشت .اصلا هری در آن  آپارات نکرده بود.اگر میخواست تمرین کنند که هر شب تمرین داشت.با این حال اصلا علاقه ای به تحمل این درد نداشت اما چیزی در وجودش به او میگفت  که اینبار شش حلقه ی لوپین را شکست خواهد داد.

با اشاره ی لوپین هر دو شروع کردند .لوپین باحرکتی سریع که هری تا به حال از او ندیده بود سه ورد مختلف را به طرف هری فرستاد.هری جاخالی داد و در حلقه ی پشت در ظاهر شد بعد بلافاصله فریاد زد:کانورشو

لوپین طلسم هری را منحرف کرد:پتروفیکوس توتالوس

هری غیب شد و در حلقه ی پشت پنجره ظاهر شد:اکسپلیارموس

_دیفندو

_پروتگو

_تالاتالگرا

_..........

هری موقعی به خود آمد که بارها بین شش حلقه ی لوپین جابجا شده بود و برای اولین بار کوچکترین آسیبی ندیده بود .

لوپین با شوق چوبدستی اش را پایین آورد و آرنجش را که در اثر برخوردیکی از طلسمهای هری صدمه دیده بود مالید:کارت عالی بود هری ;حتی یه بارم طلسم نشدی .حق با مینروا بود

هری کنجکاوانه پرسید:نمیخواین به منم بگین؟

_هری تو چند وقته اینطوری دوئل میکنی؟

_راستش اولین دفعه اش رو پروفسور مک گونگال دید

_حیرت آوره

هری با سردرگمی پرسید:من سر در نمیارم;چیش عجیبه؟من و شما دو ماهه که داریم تمرین میکنیم

_درسته .غیر از این دو هفته که بخاطر مریضی تو تمرین نکردیم.و قبل از اون تا جایی که یادم میاد نشده بود که یک دور بین حلقه ها بزنیو صدمه نبینی .یا اینکه طلسمت به من بخوره

_درسته .ولی من بازم نمیفهمم

لوپین توضیح داد:ببین من قبلا هم حمله های تو رو دیدم .اولین بار وقتی بهت آموزش سپرمدافع رو میدادم متوجه شدم که خیلی بیشتر از سنت توانایی داری.بعدشپروفسور فلیت ویک متوجه شد که قدرت طلسمهات هر روز داره بالاتر میره.اما پیشرفت تو تا این حد نبود.اگه اینو در نظر بگیریم که تو تازه هفده سالت شده و نیروی اون هم  ......

_من متوجه منظورتون نمیشم

_ببین هری هر جادوگری در هفده سالگی به سن قانونی میرسه .چون در هفده سالگی نیروهای اون کامل میشه.اما این در مورد تو یه فرقی داره

_چه فرقی ؟منم هفده سالمه

_درسته ولی این تغییر در تو بخاطر سنت نیست

هری با تعجب به او نگاهی کرد و با سردرگمی پرسید:پس چیه؟!

_هری تو... قدرت جاودانه ساز رو گرفتی

_خب فکر میکنم پروفسور دامبلدور گفته بود...

_نه;نه;نه هری تو متوجه منظورم نیستی

درست در همین وقت سه ضربه به در اتاق خورد و فیلچ وارد شد:پرفسور لوپین;پرفسور مک گونگال میخواد فورا شما رو ببینه.

_باشه ممنونم آقای فیلچ

لوپین نگاهی به هری کرد هری نمیدانست چرا اما احساس میکرد لوپین از مزاحمت بیموقع فیلچ خوشحال شده.لوپین ادامه داد:متاسفم هری .من باید برم

هری بلندشدمیخواست از در خارج یشه که فکری به ذهنش رسید:ببخشید پروفسور

لوپین نگاه سرزنش باری به او کرد:بهت گفتم اینقدر رسمی نباش

_باشه.ا...ولی یکم سخته!

لوپین خندید:میدونم هری .حالا چی میخوای؟

_پروفسور مک گونگال به من اجازه ی  بازی پس فردا رو نمیدن میخواستم ببینم...میشه شما...

لوپین حرف او را قطع کرد:هری تو هنوز به استراحت احتیاج داری

_

هری پافشاری کرد:ولی من حالم خوبه.خواهش میکنم ...ما برای این مسابقه خیلی زحمت کشیدیم .اگه بازی نکنم...ابچه ها  بهم میریزن....اگه شما اجازه بدین اونم اعتراضی نمیکنه

لوپین نگاه موشکافانه ای به هری کرد و در حالیکه دکمه ی شنلش را میبست گفت:باشه .من با مینروا صحبت میکنم اما بهت قول نمیدم...میشناسیش که.خیلی یه دندس

هری پرسید:یعنی یه دنده تر از تانکسه؟!

چشمان لوپین برق محبت آمیزی زد:نه .از اون یه دننده تر پیدا نمیشه....سعی میکنم قانعش کنم.

هری لبخندی زدو با خوشحالی از اتاق خارج شد .رون و هرمیون هنوز مشغول تمرین بودند . قبل از رفتن به زمین سری به کتابخانه زد تا چند کتاب برای تحقیق درباره ی طاق دیکور امانت بگیرد .بعد از اینکه کتابها را در خوابگاه گذاشت به آرامی به طرف زمین کوییدیچ به راه افتاد .با وجود فشردگی کار الف دال هری توانسته بود چند روزی تمرین تیمش را به بعد از ظهر انتقال دهد.مثل تمام وقتهایی که تنها بود به فکر فرو رفت.فکرش مشغول بود .نامه های ناشناس هنوز هیچ سرنخی به او نداده بود .اصلا ممکن بود بقول هرمیون فقط سربه سرش گذاشته باشند .از طرفی او هنوز هم به اسنیپ فکر میکرد.خشم و نفرتش از اسنیپ وجودش را شعله ور میکرد .اما همین دیروز متوجه نکته ی جدیدی شده بود.بعد از اینکه شب قبل از آن خواب آن شب شوم را دیده بود سر کلاسهای الف دال و تمرین کوییدیچ حسابی داد و هوار کرده بود و رون که ظاهرا متوجه خواب هری شده بود این موضوع را با هرمیون در میان گذاشت .هرمیون اصرار داشت که هری به خاطره ی آن شب سفر کند تا به این وسیله خشمش را خالی کندو هری اینکار را کرده بود .آنشب شش بار به آن خاطره سفر کرده بود و همین باعث شد به نکته ای پی ببرد:چرا؟چرا منو نکشت؟اون میتونست.میدونم که میتونست.اینقدر از من نفرت داشت که دستور ولدمورتو نادیده بگیره...پس چرا...اون فقط منو دفع میکرد چرا ...مدام یادآوری میکرد

برای بار هزارم صدای اسنیپ در سرش پیچید:اینقدر طلسماتو برمیگردونم تا یاد بگیری دهنتو ببندی..دهنتو ببندی...دهنتو ببندی

_هری نمیخوای دهنتو ببندی؟صدای آشنای فرد افکارش را به هم ریخت.اعضای تیم در اطرافش فرود آمدند.

فرد اولین سوال را پرسید:چی شد هری؟تونستی اجازه ی بازی بگیری؟

_به لوپین گفتم.قرار شد با مک گونگال صحبت کنه.ولی خودشم راضی نبود.

بعد نگاهی به جرج کرد:پس بلاخره تونستی خانم پامفری رو راضی کنی؟!

جرج خنده ای کرد:آره خیلی سخت بود ولی بلاخره اجازه داد.همون موقع هم بهم گفت حالا حالاه ها به تو اجازه ی پرواز نمیده........بعد لبخندی به چهره ی نگران همبازیهایش زد:اما هریی که من میشناسم رازیش میکنه.

هری با نگرانی گفت:خانم پامفری یه دنده تر از این حرفاس .فقط دعا کنین لوپین مک گونگال رو رازی کنه وگرنه...

هرمیون با اخم گفت:چیکار میخوای بکنی؟

_هرمیون من تو این بازی شرکت میکنم .حالا هر اتفاقی که میخواد بیوفته.

بعد رو به تیمش کرد:میریم رختکن .میخوام امشب یه بار دیگه تاکتیک بازی رو چک کنیم.

اعتراض فرد بلند شد:این تب داره همه گیر میشه .اول الیور .بعد آنجلینا.حالا هم هری

هری توپید:غر نزن فرد

رون جواب داد:راس میگه فرد چرا غر میزنی همش بار شصت وششمه که تو این هفته تاکتیک رو چک میکنیم.خدا برای بازی اسلایترین به دادمون برسه

هری اخمی کرد:رون!

هری نیم ساعت بعد را به توضیح تاکتیک مورد نظرش پرداخت .بعد از اینکه از همه چیز مطمئن شد رو به جینی کرد:جینی میخوام تا حد امکان خودتو از اسمیت دور نگه داری

فرد گفت:نگران نباش هری .ما دو تا مواظبشیم. اگه اسمیت بخواد چپ بهش نگاه کنه ...دنگ... و ادای ضربه زدن به چماق به سر اسمیت را در آورد جرج هم ادای سقوط در اوردو گفت:خب;اسمیت مرد.مشکل دیگه ای هست؟

هری خیلی جدی به آن دو گفت:دارم بهتون میگم .حق ندارین این کارو بکنین.مگه اینکه هوس کنین دوباره مهرومتون کنن.تکلیف اسمیت رو هم خودم روشن میکنم.فردا من میدونم و اون

_هری تو که بازی نمیکنی!

هری خندید:چرا هرمیون من بازی میکنم بهت که گفتم محاله این مسابقه رو از دست بدم

رون نگاه مشکوکی به هری کرد: بازچه نقشه ای داری هری؟

هری با بیخیالی جواب داد:بهتره برگردیم ;در مورد نقشه هم بعدا بهتون میگم

درست وقتی که از در رختکن خارج شدنددملزاگفت:هی بچه ها اون جغده با کدوممون کار داره؟

همه برگشتند.جغد خاکستری بزرگی روی یکی از نرده ها نشسته بود و منتظر به نظر میرسید.به محض دیدن آنها پرواز کرد و روی شانه ی هری نشست.هری نامه ی جغد را از پایش باز کرد و جغد در انتظار جوابل به هری خیره شد

_از آلیشیاست!!!

_آلیشیای خودمون؟!نه بابا!!!!موضوع چیه؟

هری نامه را باز کرد:

 

هری عزیز

خبر موفقیت الف دال باعث افتخار و خوشحالی ما شد.از طرف ما به بچه ها تبریک بگو.فکر کردیم شاید بهتر باشه فعالیت گروهو به بیرون از هاگوارتز گسترش بدین اگه بخواین میتونین رو  کمک ما حساب کنین. امشب در هاگزمید هستیم .منتظر جواب هستیم                          

                                                                                 کتی.آنجلینا.آلیشیا

 

 

هری لبخندی زد.فکر معرکه ای بود .رو به هرمیون کرد:همین الان یه جلسه ی فوری برای ساعت هفت بذار .فکر کنم باید نظر بقیه رو هم بدونیم.بعد با صدای بلند گفت:کسی قلم و کاغذ همراهش هست؟

جرج کاغذی به هری دادو او در مقابل نگاه کنجکاو دیگران جواب نامه را نوشت:

 

 

کتی.آنجلیناو آلیشیای عزیز

از تبریکتون ممنونم.من با نظر شما موافقم اما باید نظر بقیه ی گروه رو هم بدونیم.امشب ساعت هفت در محل جلسات گروه منتظرتون هستیم.

وقتشه ولدمورت بجای دامبلدور از ارتش دامبلدور بترسه

 

                                                                     هری

 

 

هری نامه را به جغد داد .وقتی جغد پرواز کرد جرج پرسید:چی نوشته بود هری؟

هری به چهره ی منتظر دوستانش نگاه کرد:عجله نکنین امشب همه چیزو بهتون میگم.فرد ;جرج یه سر برین آشپزخونه برای امشب نوشیدنی و کیک تهیه کنین

.بعد به آرامی رو به رون زمزمه کرد:  تا من یه سری به مادام پینس میزنم برو از تو کیفم اون معجون حقیقتو بیار.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در سه شنبه 1385/04/06 و ساعت 0:19 |

 

 

 

 

فصل پانزدهم:نبرد در هاگزمید

هری بعد از دیدن برنامه ی حمله ی فرد و جرج به مالفوی واقعا سر حال بود .از نظر او هیچ کس بیشتر از مالفوی استحقاق نداشت که با این طلسم روبرو شود .بدن مالفوی پر از جوشهایی شده بود که هری را بیاد تاثیر شیرینی تب  و نوقاهای خون دماغ میانداخت .پوست زرد رنگ مالفوی کاملا سفید شده بود  و وضعیت تاسف باری داشت .جوشها سرخ رنگ بودند وهرجوش هر چند دقیقه یک بار با صدای چندش اوری میترکید و به اتطراف مایع بد بویی میپاشید و بلافاصله جوش جدیدی جای ان را میگرفت فرد با تشکر از نویل گفته بود که این ماده گند شیره ی میمبلوس میمبله تونیای اوست که حالا بالغ شده و بویش چند برابر ..

بعد از این تفریح صبحگاهی هری به طرف هاگزمید به راه افتاد .رون و هرمیون هر دو به بهانه ای از امدن به هاگزمید سرباز زدند.درست قبل از خروج از قلعه فرد و جرج خود رابه او رساندند و مجبورش کردند شنل تغییر چهره بپوشد .چیزی که هری را ناراحت میکرد این بود که فرد و جرج با فاصله به دنبال او میامدند ظاهرا ماموریت ماندانگاس را بر عهده گرفته بودند.بهر حال ماندانگاس مدتها بود که جرات نزدیک شدن به او را نداشت بنابراین اطرافش آفتابی نمیشد.در نتیجه فرد و جرج با چهره ی دختر و پسر جوانی از گروه ریونکلاو در هاگزمید قدم میزدند و دورادور مراقب هری بودند.و این مساله کار را برای هری مشکل میکرد نمیخواست در حضور فرد و جرج به دیدن جینی برود .با هر زحمتی بود آن دو را دست به سر کرد و حدود ظهر به رستوران سه دسته جارو رسید.جینی پشت میزی در دنج ترین نقطه نشسته بود و از تاخیر هری عصبانی به نظر میرسید  .هری به طرفش رفت و مودبانه گفت:روز بخیر خانم زیبا منتظر کسی هستید؟

جینی با عصبانیت گفت به شما ربطی داره؟

_میخواستم ببینم میتونم اینجا بشینم؟و احتمالا شما رو به صرف نوشیدنی دعوت کنم؟

جینی با عصبانیت چوبدستی اش را کشید:گورتو گم کن تا طلسمت نکردم

_اوه بانوی زیبای من .حتما از تاخیر کسی خیلی ناراحتید که اینطور پرخاش ....

جینی با شدید ترین لحنش گفت:آره بد جوری عصبانیم و اگه العان گورتو گم نکنی عصبانیتم رو سر تو خالی میکنم

هری با لحن دلنشینی زمزمه کرد :عزیزم هیچ میدونستی که وقتی اینجوری عصبانی میشی خیلی شبیه مامانت میشی

_تو مامان منو....اوه خدای من هری پاتر من تو رو میکشم

هری قهقهه ی خنده را سر داد بعد در حالی که دستانش را به علامت تسلیم بالا میآورد گفت:معذرت میخوام

فکر کردم بهتره یکم بخندیم

_این چه قیافه ایه ؟چرا اینقدر دیر کردی ؟به چه حقی منو معطل کردی؟

هری خندید:عزیزم تقصیر برادر های  نازنینت بود مجبورم کردن این شنل مسخره رو بپوشم بعدشم سه ساعت زحمت کشیدم تا دکشون کردم. تازه شانس آوردی میخواستم به صورت مالفوی در بیام

جینی لبخندی زد:نه  آقای پاتر تو شانس اوردی .در اون صورت العان تو سنت مانگو بودی.

هری نگاه زیر چشمی به افراد حاضر در رستوران کرد همه با تعجب به آن دو که بحثشان به آن سرعت به مکالمه ای دوستانه تبدیل شده بود نگاه میکردند در همین موقع مادام رزمرتا به طرف آنها آمد:ظهر بخیر بچه ها چی میل دارین؟

هری به جینی نگاهیکرد.جینی سفارش داد:کیک و نوشیدنی عسلی لطفا

نیم ساعت بعد هری واقعا خوشحال بود که رون و هرمیون آنجا نبودند هرچند که احتمالا آن دو نیز همین نظر را داشتند اما مدتها بود به راحتی نتوانسته بود با جینی صحبت کند .تنها مسئله ی ناراحت کننده در موقع خروج از رستوران اتفاق افتاد :جینی زمزمه ی دختر و پسر جوان ریونکلاوی  رو شنید:واه نه به اولش نه به اخرش چه صمیمی

و هری که با یک نگاه آن دورا شناخته بود به زحمت جلوی حمله ی جینی به فرد و جرج را گرفت:بس کن جینی روزمونو خراب نکن .بعد چشم غره ای به فرد رفت و زیر لب زمزمه کرد فکر میکردم دست به سرتون کردم؟

جرج خنده ای کرد :هیچ وقت سعی نکن یه ویزلی رو دست به سر کنی بعد چشمکی زد زیاد سخت نگیر رفیق

جینی متعجب پرسید :هری اینا رو میشناسی؟

_بله همون دو نفری که مثلا دست به سرشون کرده بودم

_اوه خدای من جرج به چه حقی....اماصدای جیغی از بیرون  حرفش را قطع کرد

هری وحشت زده به اطراف نگاه کردچند نفر نقابدار با لباس و ردای سیاه به دانش آموزان حمله کرده بودند و داشتند یک نفر را شکنجه میدادند.هری ارنی لونا و نویل را دید که با آنها مبارزه میکردند .فرد و جرج به سرعت بیرون دویدند.هری دست جینی را گرفت و او را عقب کشید:همین جا بمون جینی

_کجا میری

_برمیگردم

_هری منم باهات میام

هری خیلی جدی گفت:همین جا بمون بعد به سرعت او را بیهوش کرد و از رستوران بیرون دوید.وحشت حضور مرگخوارها خیابان را خالی کرده بود .اکثر مردم از وحشت فرار کرده بودند اما هری اعضای الف دال را میدید که هر لحظه بر تعدادشان اضافه میشد.جرج و فرد جلو دوکهای عسلی با دو مرگخوار درگیر بودند .ارنی با یک مرگخوار چاق به شدت میجنگید و داشت از پیکر بیهوش یک نفر دفاع میکرد .هری با یک نگاه هانای زخمی را شناخت .لونا با مرگخوار دیگری درگیر بود و خیلی خوب میجنگید .نویل هم جلوی رستوران با یکی دیگه در گیر بود .هر لحظه بر تعداد مرگخوارها افزوده میشد هری دین و سیموس را دید که به سرعت نزدیک میشدند. درست در همان لحظه سه صدای ترق بلند شد و تانکس مودی و کینگزلی با هم ظاهر شدند.با این حال تعداد مرگخوارها زیاد بود .هری ارنی را دید که  عقب رفت و پایش به بدنهانا گیر کرد و بر زمین افتاد .

قبل از اینکه مرگخوار فرصت حمله داشته باشد هری فریاد زد:پتروفیکوس توتالوس

مرگخوار بر زمین افتاد هری به سرعت دست ارنی را گرفت:پاشو هانا رو ببر تو

_تو کی هستی؟

_هری فریاد زد:عجله کن هانا رو ببر تو رستوران

بعد به سرعت جلو دوید تا یکی از سه مرگخواری را که به تانکس حمله کرده بودند به خود مشغول کند .تعداد مرگخوارها هر لحظه بیشتر میشد و درگیری شدت میگرفت .دوبار از زیر حمله ی طلسم مرگخوار جا خالی داد  و سومین طلسمش مرگخوار را برزمین زد.همزمان هواسش به دوستانش بود که شجاعانه در نبردی نابرابر  مبارزه میکردند .اگر کمک نمیرسید ...

در همین فکر بود که صدای آشنایی شنید:کسی رو زنده نگذارید .لرد سیاه میخواد همشون نابود بشن.

وجودش در آتش خشم و نفرت میسوخت .برگشت و در کمتر از یک ثانیه او را دید .جلوی فروشگاه شوخی زونکو ایستاده بود و مرگخوارها را رهبری میکرد .نفرت در تمام  رگهایش میجوشید با سرعت به طرف بلاتریکس که بی حریف ایستاده بودیورش برد و سر راهش نویل را کنار زد:اون مال منه نویل!!فقط مال من

بلاتریکس با صدای خشنی گفت:پسر جون با بد کسی در افتادی .بهتره با هم قد خودت بگیری

هری فریاد زد:تو با بد کسی طرف شدی لسترنج چون اینبار نمیذارم فرار کنی سکتوم سامپرا..قدرت جادویش اینقدر شدید بود که بلاتریکس به سختی ان را منحرف کرد:بد نبود بچه ولی این چیزا به کارت نمیاد:کروشیو

هری پشت او ظاهر شد:کالاراسکا

_پروتگو

کارت بد نبود بچه حالا اینو ببین.بلاتریکس جادویی به طرف هری فرستاد .هری با سرعت غیب شد و چند متر آن طرفتر ظاهر شد حالا معنی تمرینهای لوپین را میفهمید سعی کرد تمرکز کند:پتروفیکوس توتالوس

این بار بلاتریکس به سختی جادوی او را منحرف کرد. هری ادامه داد:موراسوکورا

برای لحظه ای خود هری هم خشکش زد حالا دو هری روبروی لسترنج بودند که با ترس و نگرانی نگاهش میکرد.حسابی عصبانی شده بود در یک لحظه هری روی طلسم شکنجه گر و سکتوم سمپرا تمرکز کرد .هر دو طلسم با هم از دو جهت مختلف شلیک شدند و در یک لحظه ی کوتاه جیغ بلاتریکس بگوش رسید .هری برای چند لحظه ا با لذتی عمیق به او خیره شد قاتل سیریوس را میدید که از درد پیچ و تاب میخورد و لذتی عجیب وجودش را پر کردحسی حیوانی در وجودش ریشه دواند اما چند لحظه بد حسی او را از این کار باز داشت او نه مرگخوار بود نه به پستی آنها چوبدستی اش را پایین گرفت و در یک لحظه ی کوتاه ضعف براو حاکم شد یادش افتاد که بیش از حد از موراسو کورا استفاده کرده بسرعت طلسم را باطل کرد.

 در این فاصله ی کوتاه بلاتریکس چوبدستی اش را برداشت  صورتش از خشم لبریز بود:بچه جون بهت یاد ندادند که نباید از طلسمهای نابخشودنی استفاده کنی عیبی نداره خودم یادت میدم.ولی یادت باشه خودت خواستی

هری بسرعت چند متر آن طرفتر ظاهر شدضعف داشت و میدانست طولانی شدن نبرد به سودش نخواهد بود بخصوص اگر بلاتریکس او را میشناخت در دل از فرد و جرج ممنون بود که مجبور به تغییر قیافه کرده بودندش تمرکز کردو  طلسم سوزاننده اش  مستقیم به دست بلاتریکس خورد

بلاتریکس فریاد درد آلودی کشید درد طلسم شکنجه گر ضعیفش کرده بود:دیگه داری خستم میکنی پسر من کارای مهمتری دارم

هری پشت او ظاهر شد و طلسمش را پرتاب کرد:آدم کشی خیلی مهمه؟و در همان حال جادوی او را منحرف کرد

­_مک گونگال خوب راهتون انداخته.اما حریف من نمیشی .زیادی داری وقتمو میگیری :آواداکداورا

هری غلطی زد و طلسم از بالای سرش رد شد:ایمپدیمنتا

_پروتگو  کجا رفتی بچه به این زودی در رفتی؟

صدای هری از پشت سر گفت:من هیچ وقت در نمیرم تالاتالگرا

_پروتگو دیگه باید بمیری بچه آواداکداورا

ولی قبل از آن هری غیب شده بود:سکتوم سمپرا

اینبار جادوی هری مستقیم به سینه اش خوردو خون همه جا را گرفت.بلاتریکس وحشت زده روی زمین افتاد و خون از بدنش فوران کرد.چوبدستی اش را در آورد که خود را غیب کند اما هری فریاد زد:اکسپلیارموس

چوبدستی بلاتریکس را در دست گرفت:دیگه نمیذارم فرار کنی

بلاتریکس ناله ای کردبه التماس افتاده بود:بذار من برم پسر .وگرنه لرد سیاه میکشتت

_منو از ولدمورت نترسون.بموقش نوبت اونم میرسه

بلاتریکس از درد ناله ای کرد و نقابش کناری افتاد:خودتو با لرد سیاه مقایسه نکن تو برای اون یه مگس مزاحمی که با یه حرکت ردت میکنه

_جدی!!!پس بذار بیاد بکنه.فعلا تو باید جواب پس بدی

هری صورت به صورت او ایستادچشم در مقابل چشم:امروز باید انتقام سیریوس رو پس بدی

بلاتریکس نالید و دستش را به دیوار گرفت:تو...تو کی هستی؟

هری ناخودآگاه جواب داد:من پسر سیریوس بلکم

_دروغگو بلک پسری نداشت

_حالا داره و اون میخواد تو رو بکشه

در اطراف هری درگیری شدت میگرفت.نمیخواست فرصت کشتن بلاتریکس را از دست بدهد .اما چیزی در وجودش نمیتوانست.

 طلسمی را به مرگخواری که با سیموس در گیر شده بود زد و فریاد زد:سیموس برو کمک نویل.

هرچند سیموس هری را نشناخته بود اطاعت کرد و به کمک نویل شتافت.هری میخواست بلاتریکس را بکشد باید او را میکشت .سعی کرد خودش را قانع کند:من باعث مرگ سیریوس شدم .پس حق دارم خودم انتقامشو بگیرم.

اما با دیدن نویل به این نتیجه رسید که او حق بیشتری دارد به سرعت بلاتریکس را با طلسم ضد غیب شوندگی بست و بی مهابا بهطرف نویل دوید

از جلوی زونکو جرج با وحشت فریاد زد:هری از اینجا برو

همین جمله حواس مرگخوارها را جمع کرد .به دنبال هری میگشتند اما هیچ کدام او را نشناختند این وقفه ی کوتاه باعث شد که لونا .کینگزلی.دین و نویل با هم بر حریفانشان غلبه کنند.هری به اطراف نگاه کرد دین و ارنی جلوی سه دسته جارو ایستاده بودند و از بچه هایی که در آن بودند دفاع میکردند . تری و فرد هم به آنها کمک میکردند .در ذهنش تکرار کرد:سیلامپس مم بر فرد ویزلی

و روی این جمله تمرکز کرد:فرد بچه ها رو از راه دوکهای عسلی بفرست به قلعه

فرد برگشت در چشمانش برق دریافت دیده میشد سریع فریاد زد:تری بچه ها رو ببر دوکهای عسلی سریع آپارات کنین.

تری نگاه نامفهومی به او کرد اما وقتی جرج هم به کمکش آمد معطل نکرد.چند نفر از سال هفتمی های ریونکلاو هم به کمک آنها آمدند تا بچه های کوچکتر را به راه مخفی برسانند.هری به سمت نویل دوید:بیا نویل.یه نفر اونجاست که فکر کنم بخوای ببینیش

نویل پرسید:تو کی هستی

_مهم نیست نویل .نمیدونم چرا خودم نکشتمش اما فکر میکنم خیلی وقته که دنبال این فرصتی

نویل با دیدن بلاتریکس مبهوت ماند .هری به وضوح خشم و نفرت را در چشمانش میدید و همین بلاتریکس را میترساند.نویل چوبدستی اش را بالا اورد.بلاتریکس  با التمس نالید:تو این کارو نمیکنی .خواهش میکنم .من..دارم میمیرم

نویل و هری با نفرتی تمام نشدنی به بلاتریکس نگاه کردند هر دو میدانستند که نمیتوانند او را بکشند.نویل غرید:کثافت و چوبدستی اش را پایین آورد.درست در همین زمان یک نفر فریاد زد:چیکار میکنی سرت رو بدزد.و خود را روی آن دو انداخت.پرتو سبزی  که به کمک فرد از هری رد شده بود مستقیم به بلاتریکس خورد و در جا او را کشت.هری نفس عمیقی کشید:ممنونم فرد

فرد بلند شد و در حالیکه به سمت محوطه ی نبرد میدوید گفت:هری حواستو جمع کن

نویل با حیرت زمزمه کرد:هری!!!

هری چشمکی زد و در حالیکه به دنبال فرد میدوید فریاد زد:نویل یه پیغام بفرست به قلعه .به کمک احتیاج داریم.

_چجوری؟تا هاگوارتز خیلی راهه

_یه سپر مدافع درست کن  و به اتفاقی که افتاده فکر کن بعد بفرستش پیش رون تا کمک بیاره

هری اینرا گفت و به سرعت وارد درگیری شد.

چند دقیقه بیشتر طول نکشید که مرگخوارها متوجه مرگ بلاتریکس شدند .چند نفرشان هم توسط کینگزلی و مودی دستگیر شده بودند بنابراین فرار را بر قرار ترجیح دادند.هری به اطرافش نگاه کرد .لونا و ارنی زخمی شده بودند .فرد  دست جرج را روی شانه اش انداخته بود و به او کمک میکرد جینی که تازه به هوش امده بود هانا رو به بیرون حمل میکرد .دو سه تا از بچه های  سایر گروهها  هم صدمه دیده بودند اما خوشبختانه هیچ کس کشته نشده بود .تری بوت رو به افرادی که تازه از مخفی گاهشان در آمده بودند و  به زخمی ها زل زده بودند کرد:تو جنگ که کمک نکردین حداقل کمک کنین زخمی ها رو ببریم.

انگار همه منتظر همین حرف بودند چون بسرعت چند برانکارد حاضر شد و مجروحین اماده ی انتقال شدند .در همین لحظه چند صدای ترق بلند شد و پروفسور مک گونگال هاگرید  رون هرمیون و لوپین با هم ظاهر شدند .نگاه هراسانی به زخمی های روی زمین کردند مک گونگال که خیالش از زنده بودن همه راحت شده بود نفس عمیقی کشید .رون به طرف جرج دوید

اما نگاه لوپین هنوز سراسیمه و نگران بین بچه ها میدوید با نگرانی پرسید:هری ؟  هری کجاست؟!

ظاهرا همه با این حرف بیاد هری افتادند رون ناخودآگاه دست جرج را رها کرد:هری؟

هری به آرامی گفت:من حالم خوبه.

نگاه نگران لوپین سراپای هری  را ورانداز کرد و وقتی مطمئن شد که همه جای بدنش سر جای خودش است آرام شد. هرمیون به سرعت به کمک جینی رفت:حالت خوبه جینی؟چی شد؟

جینی که هنوز گیج و بهت زده بود جواب داد:نمیدونم.مرگخوارها به بچه ها حمله کردن.هری منو بیهوش کرد و...

بعد وحشتزده گفت:هری کجاست؟

هری تکرار کرد:من خوبم جینی!

دین و سیموس و لونا با دهان باز به او نگاه میکردند اما مک گونگال به آنها فرصتی نداد.نگاه سریعی به جنازه ی بلاتریکس کرد و نفسش را حبس کرد:خدای من این...بلاتریکس لسترنجه؟کی این بلا رو سرش آورده؟و به سه کاراگاه نگاه کرد .وقتی مودی تانکس و کینگزلی شانه هایشان را بالا انداختند رون با ناباوری گفت:هری؟

نگاهها به سرعت به طرف هری برگشت .رون ادامه داد:این سکتوم سمپرا نیست؟

 

 امیدوارم لذت برده باشین منتظر انتقادات شما عزیزان هستم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در جمعه 1385/04/02 و ساعت 20:42 |