تبليغاتX
انجمن مترجمان جوان

 

سلام

اصولا من زیادم بد قول نیستما گفتم دوشنبه میام.ولی خدایی با بدبختی اومدم .از همه ی شما ممنون که این دیر کردها رو تحمل میکنین.سعی میکنم کمی خوش قول تر بشم. برای شروع فصل 26 داستانم رو میتونین از اینجا بخونین.

فصل26

 

مورد بعدی نقد داستان سهرابه  .آیساک عزیز زحمت کشیدن و بصورت کاملا حرفه ای سهراب رو تو گونی کردن.(با تشکر از الیاس عزیز که زحمت تهیه و ارسال این نقد رو کشیدن).میتونین نقد ایساک و نامه ی الیاس رو از لینک های زیر بگیرین

(سهراب خدا به دادت برسه این ایساک  دست به گونیش حرف نداره)

 

نقد

 

نامه

 

راستی نقد خودم و گودریک رو هم تو پست قبلی میتونین بخونین.سهراب جون  منتظر جوابت هستیم.

 ضمنا یادتون نره نقد بعدی مال داستان داداشه.پس نقدهاتونو بفرستین بیاد.

 

 

راستی بلاخره اهنگ وبلاگم رو شنیدم(خسته نباشم).آهنگ لوموسه که از وبلاگ سیوروس جون گرفتم. لینکشم بعدا میذارم

 

اینم چند تا پازل برای معما دوستان البته خیلی سادس اما نرم افزارم مشکل داره نمیتونه سخت بسازه ایشالله در اولین فرصت از خجالتتون در میام. یکی از دوستان اعتراض کرده بودن که پازلها از عکسهای قدیمیه .باید بگم من از همه جور عکسی استفاده میکنم حتی به زودی پازلها از حالت صرفا هری پاتری خارج میشن و هر پازلی میتونه باشه.

 پازل 1

 

پازل2

 

پازل4        پازل3

 

دوستان ببخشید آپ این هفته خلاصه شد ایشالله بعدا از خجالتتون در میام.موفق باشین

 

+ نوشته شده توسط پروتی در دوشنبه 1385/05/30 و ساعت 13:44 |

 

 

 

 

یه هفته من نبودم ببین چه خبره.ببخشید ببخشید ببخشید....پرشین گیگ مشکل داشت ولی به خدا داستان حاضر بود.

آقا ما خودمون خودمونو جریمه میکنیم.به جای یه فصل دو تا فصل براتون میذارم حالشو ببرین.بازم خدا خیر بده سیوروس اسنیپ(دانیال)رو که همیشه به دادم میرسه.

راستی یه سوال فنی من سعی کردم رو وبلاگم آهنگ بزارم اما ظاهرا نمیذاره یا میذاره من نمیشنوم آخه یکی از دوستان از آهنگه خوشش اومده بود تو نظرات گفته لینکشو بذار اما من خودم موندم آخه من آهنگی نمیشنوم.(به خدا کر نشدما).

ویرایش:اینم لینک همه ی فصلها (فصل ۲۵ رو هم زودتر از موعد میذارم )به عنوان معذرت خواهی.اما برای ۲۶ یه چهار ژنج روزی طول میکشه.

فصل 1تا 23  صل 23         فصل 24          فصل 25

 

 

         

خب حالا میریم سر جوابیه ی لرد ماتریس عزیزمون که محترمانه منو به ...محکوم کردن.(پیشنهاد میکنم اول فصل و بعد رو بخونین بعد در مورد نظرات ایشون نظر بدین.) راستی لرد ماتریس جون صفحه وبلاگت خیلی سنگینه من هنوز نتونستم داستانت رو دانلود کنم.

 

 جوابیه

 نقد داستان سهراب  عزیز رو داریم. که نقد خودمه .گودریک جون مثل اینکه ایمیل snمن هک شده چون دعوت نامه های پرشین گیگ هم نرسیده.زحمت بکش به این ایمیل بفرست    proti_18@yahoo.com .  ضمنا اگه کسی دعوت نامه داشت ممنون میشم برام بفرسته.

 

 

 نقد پروتی          نقد گودریک

بعدشم خبر مهم اینکه حتما همه از ماجرای وبلاگ آلبوس و هری اطلاع دارین.اگه ندارین حتما برین سر بزنین وازشون حمایت کنین.ظاهرا رولینگ از یکی از بچه ها شکایت کرده ...دیگه شورشو در آورده...

اینم آدرسش

 

albusandharry@yahoo.com

برای حمایت از این دوست عزیز که رولینگ ازش شکایت کرده این آی دی رو اد کنین.albusandharry

 

مطلب دیگه اینکه اسنیپ جون من با نوشتن داستان توسط بچه های ایرانی موافقم اما دلیلی نداره ما استعدادمونو تو نوشتن داستانهای جادویی نشون بدیم.مطمئن باش با یه کار گروهی میتونیم داستانهای بهتر از هری پاتر بنویسیم.دم سیاهو دیدی ؟کار یه دوست هم سن خودمون بود...تخیلی و جالب.ما میتونیم موضوع بدیم و از بچه ها بخوایم فصلهاشونو بفرستن...بعد با هم بیست سی نفری رو فصلها کار میکنیم از ایده ی هم بهره میبریم و بهترین رو انتخاب میکنیم.یه کتاب دست جمعی که قول میدم اگه پاش بیوفته ناشرش رو خودم پیدا کنم.ولی اینکه اسم شخصیتهای دنیای جادویی رو به رستم و اشکبوس تغییر بدیم نه.مگه افسانه های خودمون چه شه؟ همین رولینگ رو امسال ما ها رولینگ کردیم.خودتون حساب کنین چند نفریم ؟هر کدوم چند جلد از کتاب اونو خریدیم یا خوندیم ؟بعد رکوردشو اون میزنه و با کسایی که طرفدار دنیای داستان اون شدن و نه خودش این طور رفتار میکنه. حالا ما هم نوشتیم اما اون نمیخواست نوشته ها معروف بشه میخواست از عیده ها استفاده کنه.حالا اگه میفهمید داستان آرین آریانی تو ایران چاپ هم شده حتما خودشو میکشت..مسخره بازی در آورده؟اگه یه سرچ یاهو بزنه چند تا داستان هفت پیدا میکنه ؟که از مال خودشم بهترن(غیر از مزخرفات خودم).

 

 

از پازل هم خبری نیست چون وقت نکردم آپلود کنم.استثناء امروز بازی هم نمیذارم.چون بدجوری اعصابم خورده.

راستی لرد پاتر و گودریک عزیز من براتون کاربر باز کردم اما آی دی هاتونو ندارم .بهم پی ام بدین تا براتون بفرستم.

 ویرایش:

بابا چه خبره ؟به خدا لینکها درسته.راستی گودریک جون نقدت رسید.گذاشتمش.

یه سری هم به وبلاگ پوریا بزنین که از دوستان برای انتخاب داستان برگزیده دعوت کرده.

 

 راستی یکی از دوستان از ماجرای شکایت پرسیده بود باید بگم طبق قرار قبلی برای جلوگیری از خبرهای دروغ به وبلاگ آلبوس و هری برین.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 1385/05/23 و ساعت 21:52 |

 

 

 با دو هفته تاخیر نقد داستان این ماه رو هم میذاریم.

برای دوستانی که از روند کار اطلاع ندارند اعلام میکنم که ما داستان مورد نظر را اعلام میکنیم و بعد از اون طی دو هفته دوستان نقدهای خودشون رو در قسمت نظرات وبلاگ یا ایمیل نویسنده میفرستن. در وبلاگ کاربری بنام نویسنده وجود داره که بعد از آماده شدن نقدها یوزر و رمز اون به ای دی نویسنده فرستاده میشه تا خودش وبلاگ رو آپ کنه و به نقدها جواب بده.

 

با توجه به اصرار بعضی دوستان به نقد داستانها بعد از پایان داستان ,با چند نفر از نویسنده های هفت صحبت کردم.اعتقاد این دوستان این بود که نقد داستان قبل از پایان اون میتونه به نویسنده برای رفع اشکالات داستان  کمک کنه.بنابراین تصمیم گرفتیم که با یک سری شرایط ,داستانها رو نقد کنیم.

 

1-    حداقل 25 فصل از داستان نوشته شده باشه.

2-    داستان با پیشنهاد خود نویسنده یا خوانندگان داستان باشه.

دوستانی که مایلن داستانشون نقد بشه حد اقل 26 فصل از داستانشون رو به ایمیل وبلاگ sn_somayeh@yahoo.com بفرستن و  به ای دی proti_18  پی ام بدن.

 

 

ضمنا از علاقه مندان دعوت به همکاری در وبلاگ میشود.

نقد داستان این هفته به پیشنهاد دوستان داستان طلسم نابخشودنی از سهراب عزیزه.که بلاخره به پایان رسید در گونی ها رو باز کنین که سهراب اومد

اولین نقد نقد خودمه که میتونین تو لینک زیر بخونینش .منتظر نقدهای شما هستم

دوستان این قسمت مربوط به نقدهای داستان است لطفا نظرات وبلاگ  رو در قسمت مربوط به خودش بفرستید.متشکرم.

 

+ نوشته شده توسط در جمعه 1385/05/20 و ساعت 11:30 |

 

 

اول از همه فصل های جدید داستان نبرد نهایی(ببخشید مثل اینکه ژرشین گیگ خرابه به محض درست شدن لینک داستان رو میذارم)

فصل یک تا آخر 22

 یه درخواسنت کسی دعوت نامه ی پرشین گیگ نداره؟

 

فصل 23

 

فصل 24

 

چند تا عکس هم داریم

 عکس 2                        عکس 5

عکس 1 

عکس 3 

 

عکس 4 

و پازلهای این هفته

 

پازل 1       پازل 2      پازل 3

     

  

 و از این به بعد هر ماه یه بازی هم تو وبلاگ گذاشته میشه.اولین بازی دراگون.

 

 

دوستان این قسمت مربوط به نظرات وبلاگ است لطفا نقدهای داستان رو در قسمت مربوط به خودش بفرستید.متشکرم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط در جمعه 1385/05/20 و ساعت 11:29 |

 

میلاد امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام و روز مرد مبارک

 

 

خب خانوما و آقایون هری پاتریست عزیز عیدتون مبارک.از اونجایی که امروز روز مرده آقایون روزتون مبارک(این فقط شامل مردها میشه آقایون مجرد خوشحال نشن).

خیلی خب بابا شوخی کردم. بخاطر عید امروز یه فصل کامل رو بالا گذاشتم اگه خدا بخواد سعی میکنم زودتر آپ کنم.(هر چی من میکشم از دست این آریاست).بخاطر آقا دوروز یه بار میتونم بشینم پای سیستم.

 

خب اول از همه واقعا معذرت میخوام که دیروز آپ نکردم شرمنده مهمون داشتم .

پوریا هم هنوز جواب نقدها رو نداده

خب به هر حال ما هنوز یه نقد دیگه داریم

درست حدس زدین .بلاخره داستان سهراب تموم شد  و این هفته نقد داستان مال اونه.

چون لینک داستان سهراب رو ندارم .دوستانی که داستان اونو نخوندن لطف کنن برن وبلاگ هرمیون اونجا بخوننش .بعدم بیان اینجا بکنیمش تو گونی(این موضوع رو خودتون دادین اگه این دفعه هم این طوری در نقد کردن تلاش کنین من خودمو که نه هری رو تو داستانم میکشم)

 

خبر بعدی فصل 23 داستانمه که گفته بودم خیلی دوستش دارم.این از اون فصلهای بقول نازی حسابیه چون حدود دوازده صفحه ای میشه.(بد عادت نشینا من دستم کنده ممکنه بعدا بازم فصلها رو تقسیم کنم)

 

 فصل 23

چند تا پازل هم داریم که ظاهرا طرفدارهای خودشو داره (از هفته ی بعد پازلها رو سخت تر میکنم   پازل 1       پازل 2

یه مطلب طنز در مورد جنگ اسرائیل و لبنان که  از وبلاگ طنزهای در گوشی  برداشته شده رو هم میتونین اینجا دانلود کنین.

 

 طنز

و در آخر یه دوبیتی (در واقع سه بیتی)

زندگی یه لحظه ی پریدنه                      لحظه ی دوباره سر کشیدنه

یه هوای تازه رو مکیدنه                      زندگی یه شهد گل چشیدنه

زندگی یه شاخه ی اقاقیاست                 یه شکوفه در دل قناریاست

 

ببخشید جواب جغدها دیر شد یه کم سرم شلوغه

لاور ,هانی و ستاره ی عزیز خوش آمدید.

جیمز عزیز روی لینکها کلیک راست کن و گزینه ی save target…  رو انتخاب  کن. خوشحال میشم داستانت رو برام بفرستی .مطمئنا بهت سر میزنم .میل من همینه که برای وبلاگ گذاشتم

راستی بچه ها اگر کسی میخواد از آپ شدن وبلاگ با خبر بشه ای دی خودشو زیر نظرات بنویسه تا هر وقت وبلاگ آپ شد خبرش کنم.

امیر زرزروس عزیز من مدام به وبلاگهای دوستان سر میزنم اما کمتر نظر میدم وبلاگ شما  که جای خود داره.

نیما ,صابر,ندا و سیوروس اسنیپ عزیز در اولین فرصت بهتون سر میزنم.

گابریل, معین,شاه پاتر, لیلا و راجای عزیز موفق باشید

دوستان اگر استقبال از نقد داستانها همینطور پایین باشه مجبورم تعطیلش کنم .ببینم این ابلیس وآیساک و بقیه که میخواستن داستان سهراب رو نقد کنن  کجان؟

یه چیز دیگه کسی میدونه چه جوری باید رو وبلاگم آهنگ بذارم؟

من همچنان دنبال یه همکارم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در سه شنبه 1385/05/17 و ساعت 12:53 |

دوستان سلام

خب آپ امروز شامل چند تا جک و چند جمله ي زيباست . و البته قسمت دوم فصل 22

 

فصل 22-2

اينم يه فلش

 

فلش

 

 

نظر سنجي جام جهاني!

 

مسابقه اين هفته : در بازي بعدي ميزاپور به چه کسي پاس گل مي دهد؟ 1. فيگو 2. رونالدو 3. دکو 4. ريسک نميکنه و خوددش ميزنه تو گل

 

 

غضنفر حال نداشته بره حموم جاش يه کپسول چرک خشک کن ميخوره

.

حزب اللهي ترکه زنگ مي زنه آژانس انرژي هسته اي ، ميگه الو ، آژنس انرژي هسته اي ؟ يارو ميگه بله . مي گه آقاي البرادعي؟ يارو ميگه بله . ترکه مي گه : دکتر البرادعي ؟ يارو ميگه : بله . ترکه مي گه غلط کردي تو اگه دکتر بودي تو آژانس چي کار مي کردي

 

خبرنگار از برانکو ميپرسه: آقاي برانکو تاکتيکتون چي بود که تو جام جهاني اينقدر خوش درخشيد؟ ...... تاکتيکمون؟!! .... حميييييد

 

 

به يک نفر مي گن با چرتکه جمله بساز

ميگه من قديم از چرتکه استفاده مي کردم ولي الان از ماشين حساب استفاده مي کنم

نکته ادبي: خوب يک جمله درست حسابيه ديگه.

نکته تکنولاژانه: ماشين حساب بهتر از چرتکه هست.

نکته رياضانه: ماشين حساب بهتر از چرتکه حساب مي کنه.

نکته فرهانگي: چرتکه ديگه جزو فرهنگ ما نيست.

 

 

 چشمم بر اين جاده خشک آمد و تو نيامدي اين بغض سا لها تو را خواند و تو نيامدي دل پر ز آه و فغان بود و درد ... بر حرمت ستاره ها قسمت داد و نيامدي از بس که به ياد تو بر اين خاک گريستم اشکم به خاک ثمر داد و تو نيامدي

 

به خورشيد اعتقاد دارم حتي اگر ندرخشد، من به عشق اعتقاد دارم حتي اگر تنها باشد، من به خدا اعتقاد دارم حتي اگر ساکت باشد.

 

 

يکي بود يکي نبود..وقتي اين يکي بود اون يکي نبود وقتي اون يکي بود اين يکي نبود..خلاصه ما هم نفهميديم که کي بود و کي نبود اما فهميديم که اون يکي با اين يکي نبود .

 

 اینم پازلهای شماره سه و چهار

 

پازل 3               پازل 4

 

 

اینم ست آپ پازل

ست آپ

 

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 1385/05/10 و ساعت 19:56 |

 

خب اول از همه داستان(ویرایش:به خاطر استقبال خوب دوستان قسمت اول فصل ۲۲ رو هم با چند تا پازل میذارم) پس نظر بدین فصل بگیرین.خب تکشاخ جون اینم بقیه ی فصلها

فصل 1-18         فصل 19         فصل 20

 

فصل 21             فصل 22-1

امیدوارم خوشتون بیاد.

خب بعد از اون میریم سراغ یخ خبر

اونم اینکه بعضی از فصلها  به خاطر طولانی بودن دوقسمته که من برای اینکه هم شما زیاد معطل نشین  و خودمم تو تایپ  عقب نیوفت این کارو کردم .اما فعلا فصل 21 کامله . اما فصل 22 در دو قسمت سه شنبه و شنبه ی بعدش گذاشته میشه.

 

+ نوشته شده توسط در جمعه 1385/05/06 و ساعت 0:23 |

 

 

 اول از همه پی دی اف داستان خاطرات لوسیوس

 

 خاطرات لوسیوس

خب حالا میریم سراغ نقد داستان پوریا که این نقد من بر داستانشه. بقیه ی دوستانم امیدوارم بجنبن  نقدهاتونو بفرستین

 نقد پروتی

 

 

ضمنا اگه کسی داستان سهراب رو به صورت زنده داره لطفا به من خبر بده تا بتونم برای نقد بعدی بذازمش

یه خبر خوشم برای اونایی که میخواستن داستان خودم رو نقد کنن دارم.اول اینکه شما هرموقع دوست داشتین داستان منو نقد کنین و برام بفرستین مطمئنا خوشحال میشم و بلافاصله جواب میدم.

 فکر میکنم بعد نقد داستان سهراب نوبت خودم باشه.مگه اینکه نظر شما چیز دیگه ای باشه.البته اگه از نقدها همینقدر  استقبال بشه شرمنده ی همه تون میشم.بابا دست بجنبونین دیگه

 

 

یه تیکه از فیلم پنج و یه تیکه طنز

طنز           تیکه فیلم

 

و در آخر میرسیم به بخش جدید وبلاگ

پازل های هری پاتری         

در این بخش هر هفته دو پازل گذاشته میشه.پازل این هفته رو میتونین ازاینجا دانلود کنین و اگه احتمالا کار نکرد فایل زیر رو کپی و نصب کنین.

پازل2                 پازل 3

ست آپ

اگه پازل بازم کار نکرد حتما خبرم کنین

 

 

 لطفا فقط نقدها رو در این قسمت بگذارید.نظرات وبلاگ در قسمت بالاست.

+ نوشته شده توسط در جمعه 1385/05/06 و ساعت 0:22 |

 

 

هری جون لینکا رو درست کردم.ببخشید دیر شد.بقیه ی دوستانی رو هم که خواسته بودن لینک کردم.

صابر و اسنیپ عزیز چشم ادامه میدم.اما به شرطی که نظرات همین جوری نمونه .

صابر جون نقدها برای اینه که ما اشکالات داستانهامون رو رفع کنیم . بتونیم بهتر بنویسیم.ضمنا یه کار گروهی هم هست گه گروهش ناپدید شدن(ایساک,الیاس و چند نفر دیگه قایبن)

از هانی و امیر هم خبر ندارم معلون نیست کجا رفتنددو تایی

محمد جون ممنون از توجهت اون غلط ها هم بیشتر غلط تایپیه .ولی سعی میکنم کمتر تکرار بشه.

معین جون لطف کن این داستان رو برام بفرست .چون تا حالا نخوندمش.اگه خودت نوشتی هم ممنون میشم آی دی نویسنده رو هم بفرستی. و اگه شد لطفا داستان زنده باشه.

فریبا جون لینک داستان درسته.یه بار دیگه سعی کن اگه دانلود نشد پیغام بده به میلت بفرستم.

سیوروس جون حتما .

زرزروس جون شما امیر خودمونی یا یه امیر جدید؟ من هر هفته به وبت سر میزنم لینکت رو هم گذاشتم.

اوی صابر پردیس ما رو دست ننداز.

پردیس و شاه پاتر عزیز خوش اومدین.

 

 

از بقیه ی دوستانی هم که سر میزنن و نظر نمیدن  ممنونم.چون تازگی تو ویزاردینگ فهمیدم یه عده داستان میخونن نظر نمیدن(ای نامردا پس من واسه چی چشامو پای کامپیوتر در میارم؟)

                               

اینم یه جمله ی عشقولانه

عشق يعني اشك توبه در قنوت ، خواندنش با نام غفارالذنوب :: عشق يعني چشمها هم در ركوع ، شرمگين از نام ستارالعيوب ::

 

عشق يعني سر سجود و دل سجود ، ذكر يارب يارب از عمق وجود :: عشق يعني لحظه ي ناب دعا ، التماس ديدن رخسار يار ::

+ نوشته شده توسط در جمعه 1385/05/06 و ساعت 0:7 |
دوستان سلام
خب قبل از هر چیز لینک پی دی اف داستان رو میتونین اینجا ببینین

فصل 1-18           فصل 19         فصل 20
برای نقد داستانهای این هفته میخواستم به پیشنهاد دوستان داستان سهراب عزیز رو بذارم اما عده ای از دوستان اعتقاد داشتند که سهراب هنوز در اوایل داستانشه پس اگه کسی لینک داستان سهراب عزیز رو داشت ممنون میشم برام بفرسته اما فعلا این هفته نقد ما مخصوص داستان خاطرات لوسیوسه
منتظر گونی نامه های شما هستم

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 1385/05/02 و ساعت 18:52 |
دوستان واقعا ببخشید .نرم افزار پی دی اف سازم خرابه بنابراین این فصل رو زنده میذارم

 

 

 

 

فصل بیست:جستجوی مرگبار

 

سالن بزرگی روبرویشان بود ,با دیوار های بلند ,از سقف ان قندیل های بلورین آویزان بود .در سمت چپ آن یک دیوار قوسی شکل قرار داشت و در سمت راست سوراخ غار مانندی بود.زمین نمناک بود و بوی مردار میداد.

مودی نگاهی  به اطراف کرد و با ناراحتی زمزمه کرد:عقب وایسین,اوه مرلین ...این دیگه چیه؟

هری میخواست بپرسد اما جواب زودتر وارد شد.موجود غول پیکری با بدنی مار شکل اما کلفت ,بدنش چنان شفاف بود که درونش دیده میشد .هری میتوانست اجزای شامش را در شکمش ببیند.سری بی شکل و گردنی باریک داشت.صورتش پوزه مانند و دندانهایش پهن و عجیب بودند .نیش عجیبی داشت و دم  بلندش به زائده ای گرز مانند ختم میشد که آن را دیوانه وار به اطراف میکوبید .هر پنج نفر نفسشان را حبس کردند.

هری با صدای لرزانی پرسید:چارلی!!!این چیه؟

_نمیدونم هری ,ولی هر چی هست زیاد دوست داشتنی به نظر نمیرسه

لوپین زمزمه کرد:فکر نکنم هاگرید باهات موافق باشه.

مودی دستور داد:آماده باشین

هنوز این حرف از دهانش خارج نشده بود که موجود عجیب دهانش را باز کرد و سمی ژله مانند به طرف آنها پرتاب کرد .لوپین هری را کنار کشید , سم به دیوار پشت سر هری برخورد کرد و آن را ذوب کرد .بدون مکث هر پنج نفر طلسمهایشان را حواله کردند.هر پنج طلسم مستقیم به هیولا خورد و هر پنج تا کمانه کرد .پوست فلس دار هیولا مثل سپر عمل میکرد .مودی با یک حرکت  سریع چند طلسم به طرفش فرستاد .اما این کار فقط هیولا را عصبانی تر کرد,غرشی کرد و به دنبال مودی براه افتاد,بدبختانه مودی نمیتوانست بدود,چارلی جلو پرید تا از فرو شدن نیش هیولا در بدن مودی جلوگیری کند اما ین کار را بدتر کرد,نیش هیولا در بدن چارلی فرو شد و چارلی بر زمین افتاد ,تانکس جلو پرید و درست درست در لحظه ای که هیولا با ضربه ی دم گرز مانندش مودی را به دیوار کوبید وردی را به ته حلقش فرستاد ,هیولا غرشی کرد و بی حرکت برزمین افتاد.

هری به طرف چارلی و لوپین به سمت مودی دویدند,ضربه ی دم هیولا کار خودش را کرده بود,استخوانهای صورت مودی تقریبا له شده بود اما هنوز نفس میکشید.هری سعی کرد به این فکر نکند که صورت مودی از این به بعد چطور خواهد بود. از طرفی چارلی دچار تشنج شده بود,سم هیولا به سرعت اثر میکرد ,دمای بدنش خیلی بالا رفته بود و به شدت نفس نفس میزد.صورتش زرد شده بود و دهانش کف کرده بود.

هری با نگرانی گفت:باید بریم,حالشون خیلی بده.

لوپین زمزمه کرد:الان نمیشه هری!اگه یکی بیاد اینجا سر بزنه و بفهمه  ما اینجا بودیم کارمون خیلی مشکل میشه.

تانکس با لحنی نگران پرسید:پس چی کار کنیم؟

لوپین دستور داد:هری,الستور و چارلز رو ببر پناهگاه,مالی اونا رو به سنت مانگو میرسونه

_من نمیرم

_چی؟!!!

_تنهات نمیذارم مهتابی,بهتره تانکس بره

نمیدانست چرا از این اسم استفاده کرده اما از برق چشمان لوپین نتیجه ی دلخواهش را گرفت.تانکس میخواست اعتراض کند که لوپین برگشت:نیمفادورا,خواهش میکنم,حال چارلی خیلی بده.

تانکس سر تکان داد:من زود برمیگردم.مواظب خودتون باشین.

بعد برگشت و با حرکت چوبدستی اش دو برانکارد برای چارلی و مودی درست کرد و به راه افتاد.فکری در سر هری جرقه زد:صبر کن

چوبدستی اش را بالا گرفتو دعا کرد درست کار کند.بعد دستمالی را از جیبش در آورد آورد و آن را به بطری تبدیل کرد (این اولین موفقیت هری در تغییر شکل بود)به سرعت به طرف هیولا دوید و بطری را از سم نیش هیول پر کرد و به تانکس داد:بگیرش,شاید لازم بشه.

تانکس سر تکان داد.دست چارلی و مودی را گرفت و غیب شد.

لوپین نگاهی به هری کرد:باید این موفقیت رو به مینروا اطلاع بدم.میگفت تو تغییر شکل عقبی.

هری لبخندی زد:بهتره راه بیوفتیم

آنها از دالانی که هیولا از آن محافظت میکرد وارد شدند.راه تاریکی بود هر دو با هم گفتند:لوموس

بلافاصله نوک چوبدستی هایشان روشن شد و آن دو با دقت و آرام به راه افتادند.لوپین زمزمه کرد:هری پشت سر من بیا و مواظب خودت باش

نیم ساعتی بی هیچ مشکلی ادامه دادند هری این آرامش عجیب را دوست نداشت و آنرا آغاز دردسری بزرگ میدانست و به زودی مطمئن شد که حدسش درست است .درست وسط راه جایی که تونل تاریک با نوری کم سو روشن میشد صدای قدمهای سنگینی بگوش رسید.هری با یک نگاه مانع بعدی را شناسایی کرد.یک غول غارنشین  شش متری با هیکلی به پهنای کوه .وحشی و خطرناک جلو آمد . در پشت سرش در کوچکی میدرخشید.

لوپین نگاهی به هری کرد:به نظرت یکمی کوچیک نیست؟ حواستو جمع کن هری ,من سرشو گرم میکنم تو هم بی صدا از پشت سرش رد شو و برو دنبال جاودانه ساز. در اولین فرصت خودمو بهت میرسونم

_نه, تنهایی از پسش برنمیای

لوپین خیلی جدی  دستور داد:کاری رو که گفتم بکن,این خیلی مهمه,اون درو پشت پشت سرش میبینی؟به محض اینکه دنبالم اومد ازش رد شو

_ولی حریفش نمیشی

لوپین فریاد زد:هری این یه دستوره

لوپین آتشی ایجاد کرد و غول را به طرف خود کشید به محض اینکه فاصله ی غول از در به حد  کافی رسید نعره زد:برو هری!!!

هری در یک فرصت مناسب از پشت غول رد شد و به طرف در دوید .به راحتی از در گذشت اما حسی مانع حرکتش شد .نمیتوانست لوپین را تنها بگذارد,نمیخواست او را هم از دست بدهد راه آمده را برگشت:با هم میریم. و از پشت طلسم گزنده را به پای غول که حالا در دو قدمی لوپین بود زد.اما طلسم روی غول اثری نکرد .تنها ضربه ای احساس کرد و به طرف هری برگشت.

لوپین طلسمی به طرفش فرستاد و فریاد زد:هری برو

ظاهرا طلسم لوپین اثر کرد چون غول مسیرش را عوض کرد و با چماقش به لوپین حمله ور شد.لوپین میخواست غیب شود اما آپارات در آنجا ممکن نبود .ضربه ی چماق غول لوپین را به گوشه ای پرتاب کرد و هری به وضوح صدای شکستن استخانهایش را شنید.اما غول ول کن نبود بی توجه به هری که رگبار طلسمهایش را به او میزد ,به طرف لوپین رفت .دستش را جلو برد ,لوپین را از پا آویزان کرد و در یک لحظه با یک حرکت دورانی به دیوار کوباند.

هری جلو پرید و چشمهای غول را هدف گرفت .طلسم سوزاننده را مستقیم به ان زد .کار خودش را کرده بود .غول که دوباره لوپین را برداشته بود,لوپین رابه زمین انداخت و این به معنی  سقوط لوپین از ارتفاع شش متری بود.

غول  تغییر مسیر داد . هری به طرف لوپین دوید که بیهوش بر زمین افتاده بود و به نظر بیشتر استخوانهایش شکسته بود .صورتش غرق خون بود و نفسهایش نامنظم .

هری,خون صورتش راپاک کرد و با التماس گفت:حالت خوبه؟,بیدار شو,خواهش میکنم.تو نباید بمیری

اشک بی اختیار از چشمانش سرازیر بود ,همان چیزی که از آن میترسید بر سرش امده بود .برای چند لحظه  سکوت مرگباری در تونل حاکم بود و جز صدای هق هق آهسته ی هری صدایی شنیده نمیشد ,تا اینکه صدای درد آلود لوپین هری را به خود آورد:من حالم خوبه هری, برو دنبال جاودانه ساز

هری نفس عمیقی کشیدو لبخند محزونی زد.دست لوپین را روی شانه اش انداخت :اول تو رو میبرم.بعدش میام دنبالش

لوپین مقاومت کرد :برو هری!

هری لجوجانه تکرار کرد:اول تو رو میبرم

درست در همین وقت نور سه چهار چوبدستی از راهروی تاریک به چشمش خورد.بلافاصله چوبدستی اش را خاموش کرد و  لوپین را پشت برآمدگی دیوار  کشید تا در امان باشد ,دوباره چوبدستی اش را بیرون کشید و برای دفاع آماده شد که صدای آشنایی شنید:باید همینجاها باشن

هری نفس راحتی کشیدصدایش را بلند کرد:بیل...ما اینجاییم   .

و به سرعت چوبدستی اش را روشن کرد.

تانکس تقریبا فریاد زد:خدای من,ریموس ...چه اتفاقی افتاده؟

لوپین با صدایی که به زحمت شنیده میشد زمزمه کرد:من خوبم,بچه ها اینجا چیکار میکنن؟

با اینکه بخوبی دردش را تحمل میکرد هر لحظه ممکن بود بیهوش شود,هری چهره ی هراسان رون,بیل و هرمیون را نگاه کرد که با تانکس امده بودند.

بیل جواب داد:کس دیگه ای تو قرار گاه نبود مجبور شدم بیارمشون.

بعد ناگهان جدی شد:تانکس,باید ریموس رو ببری سنت مانگو,ما ماموریت رو ادامه میدیم.

تانکس سر تکان داد و در حالیکه سعی میکرد جلوی بغضش را بگیرد برانکاردی ساخت و لوپین را که بیهوش شده بود روی آن  گذاشت تا با عبور از راهروی تاریک او را به سنت مانگو ببرد.

دستی شانه ی هری را فشرد:حالت خوبه؟

هری از برانکارد لوپین که دور میشد چشم برداشتبه سختی جواب داد:آره ,اینجا چیکار میکنی هرمیون؟

__نیم ساعت پیش رسیدم.مطمئنی حالت خوبه هری؟

_آره

اما ترسیده بود .برای لحظه ای فکر کرد لوپین را هم از دست داده.

بیل نگاهی به غول غارنشینی که در راهروی  کناری از درد غرش میکرد کرد:کارت خوب بود هری,خب ,عجله کنین بچه ها باید زودتر بریم

وقتی هر چهار نفر به طرف در انتهای راهرو میرفتند هری پرسید:حال مودی و چارلی چطوره؟

_نمیدونم.مستقیم فرستادیمشون سنت مانگومامانم باهاشون رفت .

بیل اینرا گفت و ادامه داد:بهتره عجله کنیم.باید زودتر برگردیم.اگه مامان بفهمه شماها رو آوردم اینجا پوستمو میکنه.

هری پرسید:جینی چی شد؟نگین که بی سر و صدا تو خونه مونده!!!

اینبار هرمیون جواب داد:مجبور شدیم بیهوشش کنیم.چند ساعتی میخوابه بعد همه چی رو به بقیه میگه.

_و البته پوست منم میکنه.

رون ناگهان ایستاد,بیال ستش را جلوی آنها گرفته بود:صبر کنین....اون چیه؟

راه بن بست بود .بیل نگاهی به آن کردو گفت:یه طلسم ورودی!!!؟باشه,انگار خبر نداره با بهترین طلسم گشای گرینگوترز طرفه...بچه ها چوبدستی هاتونو آماده کنین و حواستونو جمع کنین که غافلگیر نشیم

بعد با دقت به طرف لوح سنگی رفت و نور چوبدستی اش را روی آن انداخت .هری زبان عجیب لوح را نمیفهمید.بیشتر یک سری اشکال به سبک روم باستان بود.

هرمیون زمزمه کرد:این یه طلسم باستانیه!!!

بیل به فکر فرو رفت بعد از چند دقیقه با سردرگمی گفت:تا حالا به همچین چیزی برنخورده بودم.

بعد با صدای بلندی که گویا خطاب به خودش بود ادامه داد:این یه نفرین قدیمی مصریهاما با یه طلسم آسیایی و یه طلسم یونانی تلفیق شده.یه طلسم محافظم داره!!!این یارو دیونس؟خیلی قویه!!!باشه,یه امتحانی میکنم

بعد چوبدستی اش را بالا آورد و زیر لب ورد بلندی را زمزمه کرد.هیچ اثری نداشت.

اخمهای بیل در هم رفت :بچه ها برین عقب

این باز طلسم قوی تری را زمزمه کرد .آن هم اثری نداشت .بیل زیر لب زمزمه کرد:عوضی......میدونم چه نقشه ای داری...باشه...اما کور خوندی

بیل چند طلسم مختلف را امتحان کرد در اخر با ناراحتی غرید:باشه انگار چاره ای نیست

بعد رو به آنها کرد :کدومتون طلسمهای باستانی رو گذرونده؟

رون و هری با هم گفتند:هرمیون!

_خوبه ...فکر نمیکنم شما دو تا به خوبی هرمیون از پسش بربیاین

هری و رون اخمی کردند اما هر دو با بیل موافق بودند.بیل خیلی جدی گفت:بیا جلو هرمیون....چوبدستی تو در بیار .وقتی من طلسممو انجام دادم تو باید فورا این ورد رو بخونی:سیمبارو کورا تالبو

بعدش در باز میشه ,اونوقت شما دو تا میتونین برین تو,یادتون بشه وقت رو تلف نکنین .حواستونو جمع کنین.نمیدونم بعد از باز شدن در با چی روبرو میشین .پس خیلی مراقب باشین.هرمیون حاضری؟

هرمیون چند بار زیر لب ورد را تکرار کرد:آره ...فکر میکنم

رنگش پریده بود و نگران به نظر میرسید.

هری پرسید:ببینم منظورت چیه که وقتو تلف نکنیم؟چرا فقط ما دو تا باید بریم؟

رون اخمی کردظاهرا توجهش به این بعد ماجرا جلب شده بود.

بیل سربلند کرد:این یه طلسم خیلی قویه.انجام دادنش فقط از یه متخصص بر میاد .اما خطرناکم هست .بنابراین نمی تونم بگم بعدش چی میشه.اما با توجه به چیزی که اینجا میبینم هر اتفاقی ممکنه بیوفته.

رون و هری نگاه نگرانی رد و بدل کردند.

هری با هراس گفت:چی؟

_ولی بیل...نباید...

_رون تو قول دادی که از من اطاعت کنی.پس کاری که بهت گفتم انجام بده.

_ولی ...چه اتفاقی؟.....

بیل سعی کرد ان دو را آرام کند:مطمئن نیستم....بعد از این طلسم من و هرمیون خیلی ضعیف و احتمالا بیهوش میشیم...از صدمات جسمیش دقیقا نمیتونم چیزی بگم.کاری که شما باید بکنین اینه که برین دنبال جاودانه ساز و اونو بدست بیارین.به هیچ وجه معطل ما نمیشین....

بعد بیل چوبدستی اش را بالا آورد .بلافاصله سپرمدافع درخشانی  از آن خارج شد و به سرعت در راهرو ها ناپدید شد.بعد برگشت و در جواب نگاههای پرسوال آنها توضیح داد:برای احتیاط...یه پیغام برای فرد و جرج فرستادم .ما نمیدونیم شما دو تا با چی روبرو میشین.چیزی که معلومه اینه که تا اینجا اصلا جالب نبوده.در هر حال این مامورین نباید نیمه کاره بمونه....

_ولی ...بیل...

بیل دستور داد:هری یادت باشه وقتی اونوبرداشتی تا رسیدن به قرارگاه نابودش نمیکنی...این طوری خطرش کمتره

_باشه.

_خوبه! رون هر اتفاقی که افتاد از هری جدا نشو

رون سر تکان داد و بیل رو به هرمیون کرد:حاضری هرمیون؟

هرمیون نفس عمیقی کشید:آره

بیل قدمی به جلو برداشتو تاکید کرد:بلافاصله بعد از من

_باشه

بیل چوبدستی اش را حرکتی داد و وردی طولانی را زمزمه کرد.لوح سنگی درخشید .هر چه بیل جلوتر میرفت رنگ آن سرختر میشد و بیل ضعیف تر و رنگ پریده تر.وقتی بیل کلمه ی آخر را بر زبان آورد به سختی ایستاده بود.لوح سنگی برنگ خون در آمد.ظاهرا خون بیل را کشیده بود.شعله ای کور کننده از لوح بیرون زد و بیل را به اتش کشید .

بیل با اخریت توان فریاد کشید:حالا هرمیون

هری صدای هرمیون را شنید:سیمبارو کورا تالبو

به محض تمام شدن ورد هرمیون آتش دور بیل خاموش شد و آن دو بیهوش نقش زمین شدند .

رون و هری وحشت زده به طرف آنها دویدند.بدن بیل سرد بود اما ظاهرا آسیب دیگری ندیده بود.

هری زمزمه کرد:باید ببریمش بیرون ,رون تو اونا رو برگردون من ادامه میدم

رون مخالفت کرد:مگه نشنیدی بیل چی گفت؟ما باید با هم بریم.

_ولی...

_هری فرد و جرج تا چند دقیقه ی دیگه میرسن.اونا به بیل و هرمیون رسیدگی میکنن.نباید وقتو تلف کنیم بهتره بریم

هری به راه بن بست نگاهی کرد:آره ...اما کجا؟

 

 

 

 

درست در همین لحظه لوح سنگی ترک برداشت و دوقسمت شد.دو قسمت از هم فاصله گرفت و راه شیب داری در پشت آن پدیدار شد.در پایین شیب محفظه ای قرار داشت.هری برق جاودانه ساز را در آن میدید.یک دستبند درخشان طلایی رنگ که عکس گورکنی بر آن هک شده بود .هری جلو رفت تا آن را بردارد ولی به محض تماس دستش با محفظه به شدت به عقب پرتاب شد .

_لعنتی یه طلسم دیگه

بعد زمزمه کرد:این طلسم خیلی آشناس .بذار ببینم کجا دیدمش؟

رون با نگرانی نگاهی به پشت سرش انداخت:کاش فرد و جرج زودتر برسن

_خودشه رون

رون نگاهی به او کرد:چی؟

_فرد و جرج! این شبیه مرز سنیه

_آره مث اینکه راس میگی

_درسته و اگه تو نتونستی ازش رد بشی منم نمیتونم رد بشم.پس چه جوری باید اونو بدست بیاریم؟

_باید یه راهی داشته باشه....

هر دو در فکر بودند که صدایی از پشت سر بلند شد و لحظه ای بعد از میان تاریکی محفظه سایه ی سیاهی بیرون پرید.

هری برگشت چیزی در آنجا دید که مو بر اندامش راست میکرد.

رون تقریبا بیهوش شده بود.دست و پایش را حسابی گم کرده بود.عقب عقب رفت و بر زمین افتاد.با صدای لرزانی پرسید:هری ...ای...این چیه؟

هری با ترس و نگرانی گفت:اختراع جدید ولدمورت .بدو رون بدو

اما رون قادر به دویدن نبود  حیرت زده و مدهوش به هیولایی نگاه میکرد که آرام آرام چون سایه ی مرگ به طرفش می آمد.....

 

موجودی که جلوی آنها بود نه پا داشت که یکی از آنها بطوری غیر طبیعی از کمرش بیرون زده بودو در سر آن پنجه ای تیز میدرخشید.سیاهرنگ و بسیار بزرگ بود با بدنی پر مو و فلس دار و سخت و دندانهایی شبیه شیمر...کاملا مشخص بود که گوشتخوار است .هیکلی چهار برابر آراگوگ داشت و هر جنبنده ای با نگاه به ان از وحشت خشک میشد.

 

هری منجمد شده بود .تمام بدنش را عرق سردی پوشانده بود .بی تردید این اختراع ولدمورت خطرناکتر و مرگبار تر از قبلی ها بود.به اطراف نگاهی کرد و دنبال راه فرار گشت .هیچ راهی نبود .جلوی رویش عنکبوت عظیم الجثه بود و پشت سرش سطح شیب داری که شیبش آن قدر زیاد بود که امکان فرار به کسی نمیداد.

عنکبوت عجیب مستقیم به طرف بیل و هرمیون میرفت .هری به رون نگاه کرد که از ترس قدرت حرکت کردن هم نداشت چه برسد به جادو...او تنها بود  و هیچ راهی نداشت .باید هیولا را از دوستانش دور میسکرد .مستقیم به جلو ی هرمیون دوید که حالا درست جلوی پای هیولا بود .او با یک حرکت سریع چوبدستی ,طلسم گزنده را به طرفش فرستاد .هیولا پایش را از چند سانتی متری هرمیون عقب کشید و با شش چشم عجیبش به هری خیره شد..

هری فریاد زد:هی ,بیا اینجا گنده بک

و در مقابل حرکت سریع عنکبوت جا خالی داد:رون ,بیل و هرمیون رو از اینجا دور کن...عجله کن

اما رون قادر به حرکت نبود .هری در برابر عنکبوت جا خالی داد  و فریاد زد:زودباش رون

بعد غلطی زد و طلسمی را به یکی از پاهای عنکبوت زد .پای عنکبوت کنده شد  و افتادوهیولا نعره ای کشید و با خشمی وحشیانه به هری حمله کرد.این بار از پای اضافه ای که هری فکر میکرد اشتباها پشتش سبز شده به صورتی شلاق وار استفاده کرد.نوک پایش تیز و برنده بود و به هر طرف تاب میخورد.هری از جلوی چند حرکت او جاخالی داد از زیر شکمش گذشت و سعی کرد او را از دوستانش دور کند.اما پای کمند مانند هیولا مانع حرکتش میشد.هری نشانه گیری کرد و درست زمانی که میخواست طلسمی را به ان بزند عنکبوت حرکت تندی کرد ...سوزشی بدنش را گرفت .فریادی کشید و چوبدستی از دستش افتاد .ضربه ی پنجه ی  پای اضافی هیولا پهلوی هری را دریده بود..هری به زحمت ایستاد...

هیولای خشمگین جلومی آمد ...آماده ی کشتن هری بود .نیشش را بلند کرد و با قدرت فرو آورد...هری فریادی کشید...ضربه ی محکمی به شانه اش خورد ...یک نفر هری را به گوشه ای پرتاب کرد...رون بر زمین افتاد,نیش هیولا در بدنش فرو شده بود و عنکبوت خشمگین به طرفش میرفت...

هری معطل نکرد...اولین وردی که به ذهنش میرسید را فریاد زد:تالاتالگرا

هیولا با پاهایش روی زمین ضرب گرفت...بعد تعادلش را از دست داد و محکم بر زمین افتاد .

هری به سرعت خود را به رون رساند :حالت خوبه؟

_خوبم

و نگاهی به عنکبوت کرد که هنوز دست و پا میزد.سعی کرد بلند شود اما هری اجازه نداد.نباید بلند شی...بذار یه نگاهی به زخمت بندازم

رون دست هری را پس زد:بایدیه راهی باشه...

هری با نگرانی نگاهی به پای خون آلود رون کرد:باید یه بزرگتر رو خبر کنیم ,ببینم رون مطمئنی حالت خوبه؟

رون نالید:آره

اما سرش گیج میرفت و پایش بی حس شده بود...بی توجه به شرایطش زمزمه کرد:تو گفتی دامبلدور گفته که ولدمورت از یه جادوگر کم سن انتظار رسیدن به اینجا رو نداره....این حفاظ احتمالا مرز سنی نیست.

فکری در سر هری جان گرفت,در حالیکه سعی میکرد رون را سر جایش بنشاند زمزمه کرد:اون وسیله ی دسترسی رو همینجا گذاشته.

_چی؟

_عنکبوت رون!!! اون باید جاودانه ساز رو برای ما برداره

رون وحشت زده به هری نگاهی کرد.صدایش از ضعف میلرزید:هری...ولی چطوری؟

صورت رون هر لحظه  برافروخته تر میشد.هری دستش را گرفت:تب داری...

رون خندید:من خوبم.یه فکری برای جاودانه ساز بکن.اون هیولا فقط از ولدمورت اطاعت میکنه

هری وحشت زده به رون که هر لحظه بی حال تر میشد نگریست.چاره ای نداشت باید زودتر رون را از انجا میبرد:نه وقتی که با طلسم فرمان جادو شده

هری اینرا گفت و چوبدستی اش را بالا اورد .دست لرزان رون دستش را گرفت:دیونه شدی؟طلسم نابخشودنی؟اونم الان!!!

_رون این آخرین راه حله.باید زودتر شما سه تا رو از اینجا ببرم,ببینم میتونی طلسمشو باطل کنی؟

صدای رون لرزید,با بی حالی گفت:فکر میکنم بتونم

_خوبه.آماده باش رون.وقتی بهت گفتم باطلش کن

_باشه

_حالا

رون وردی زمزمه کرد .هیولا به محض ساکن شدن دوباره به سمت آنها حمله ور شد .

اینبار هری جلوی رون ایستاد.چوبدستی اش را بالا برد:کامن دس اوبی

طلسم هری بی اثر بود .آن موجود همچنان جلو میآمد :رون از من فاصله بگیر ,نشنیدی چی گفتم ؟از اینجا دور شو

جوابی داده نشد.به ناچار برگشت .رون روی زمین افتاده بود و کف از دهانش بیرون میریخت

هری نالید: نه... رون....نه...بلند شو

عنکبوت غرشی کرد.صدایی در گوش هری زنگ زد:باید از ته دل بخوای و از انجامش لذت ببری...

یک قدم به هیولا مانده هری فریاد زد:کامن دس اوبی

اینبار هیولا صاف ایستاد .مستقیم به چشمهای هری خیره شد .

رون در پشت سرش نالید:عالیه هرمیون...توپو پاس بده به گراپ...

هری با بغض به رون نگاهی کرد:تو باید اون دستبند رو برای من بیاری,بعد از اون میری سر جات و همونجا میمونی تا وقتی که ما از اینجا دور بشیم ...حالا برو

عنکبوت به طرف محفظه پرید...به راحتی از دیواره ی وحافظ گذشت و دستبند را بیرون آورد آنرا جلوی هری بر زمین گذاشت و به تاریکی برگشت.

هری دستبند را برداشت و به طرف رون برگشت:رون ما موفق....رون....

چیزی در وجودش فرو افتاد .رون بی حرکت برزمین افتاده بود.

 

 

 

خانم ویزلی با ناراحتی پانسمان زخم هری را عوض کرد.دو روز بود که هری از کنار رون تکان نخورده بود.میدانست که حال لوپین,مودی ,بیل و هرمیون خوب است اما از چارلی خبری نداشت.فرد و جرج آن دو را به سنت مانگو رسانده بودند .اما هری تا لحظه ای که خیالش از سلامتی رون راحت نشد اجازه نداد شفا دهنده ها به زخمش دست بزنند.

باایبن حال رون هنوز بهوش نیامده بود .

هری رو به خانم ویزلی پرسید:خبری از چارلی نشد؟

_چرا ...خوشبختانه حالش بهتره.عزیزم بهتره یکم استراحت کنی

این پنجاهمین باردر دو روز گذشته بود که خانم ویزلی این جمله را برزبان آورده بود و هربار فقط دو کلمه از هری شنید:من خوبم

مالی ویزلی به خوبی میدانست اسرار بی فایده است .بنابراین سری تکان داد و از اتاق خارج شد.

چند دقیقه بعد شفادهنده ای وارد شد .نگاه مهربانی به هری کرد:فکر نمیکنی بهتر باشه استراحت کنی؟

_حالش چطوره؟

_.دیگه باید بهوش بیاد.اون خوبه.اما فکر نکنم تو خوب باشی مرد جوان

هری بغضش را فرو خورد:به خاطر من این بلا سرش اومد

شفا دهنده در حالیکه رون را معاینه میکرد لبخندی زد:من نمیدونم چرا اینطوری شده اما واقعا خوشبخته که همچین دوستی داره

درست در همین لحظه فرد و جرج وارد شدند.هر دو خسته ولی خوشحال بودند.

جرج با خوشحالی به هری گفت:تمومش کردیم ...برای پ=س فردا همه چیز حاضره

هری نگاه سریعی به شفادهنده که از در خارج میشد کرد:چرا پس فردا؟

_بدون لوپین و مودی و بقیه نمیشه

جرج اینرا گفت و نگاهی به هری کرد:بهتر نیست یکم بخوابی ؟ اینطوری از پا میوفتی

_من خوبم فرد

فرد اخمی کرد:معلومه!!! اینقدر خوبی که ما رو با هم اشتباه میگیری.

بعد دست در جیبش کرد و آبنبات صورتی رنگی را در آورد:حداقل اینو بوخور خستگی تو کم میکنه

هری آبنبات را در دهان گذاشت.به فاصله ی چند لحظه بدنش شل شد و در صندلی فرو رفت .آخرین چیزی که شنید صدای جرج بود:عملیات با موفقیت انجام شد.

 

 

 

 

نمیدانست چند ساعت خوابیده اما هوا تاریک بود .اطراف را نگاه کرد اتاق رون را به خوبی میشناخت .صداهایی از بیرون میشنید:رون ویزلی...تو حق نداشتی منو بیهوش کنی

_بس کن جینی,به خاطر خودت بود.حتی مودی هم سالم از اون جهنم در نیومد.

جینی پافشاری کرد:اما هریسالمه

صای فریاد خانم ویزلی بگوشش رسید:باشما دو تام...,هری به استراحت احتیاج داره .بهتره صداتونو بیارین پ=ایین

هری در را باز کرد:من بیدارم

_بفرما ...اینقدر جیغ و داد کردین که بیدار شد.عزیزم بهتره بری بخوابی

اما هری حواسش جای دیگری بود.نگاهش در نگاه رون قفل شده و بغض کرده بود,بی مقدمه او را در آغوش کشید:رون...رون...خوشحالم که حالت خوبه

رون خندید:هی...هری بسه,نمیدونستم اینقدر عزیز شدم

_چرا این کارو کردی؟

رون با تعجب پرسید:اگه تو بودی نمیکردی؟

نگاه هری ناگهان عوض شد:دیگه این کارو نکن رون,دیگه هیچ وقت این کارو نکن

 

سر میز شام هری از فرد پرسید:اون چی بود که به خوردم دادین؟

فرد سرخ شد:معذرت میخوام رفیق,ولی زیادی داشتی به خودت سخت میگرفتی

جرج سری به تایید تکان داد و در حالیکه تکه ای از ران مرغش را میخورد گفت:ماموریت از طرف مامان بود...وقتی دید هر کاری میکنه نه چیزی میخوری ,نه از کنار رون جم میخوری.....

هری خندید:نگفتی چی بود؟

_آبنبات خواب آور...مثل آبنباتهای جیر جیرکیه,فقط به جای تخم کرکس شربت خواب خانم پامفری رو توش ریختیم

خانم ویزلی نگاه مهربانی به آنها کرد:پسرا....بسه دیگه .بهتره برین بخوابین.فردا کلی کار داریم

هری ,فرد و جرج نگاه معنی داری رد و بدل کردند و ازجا بلند شدند.

 

 

فردا صبح خانم ویزلی حسابی از آنها کار کشیدبعد از آن هری بیشتر ساعات بعد از ظهر را به همراه فرد,جرج و رون به تمرین کوییدیچ پرداخت.بعد از یک بازی چهار نفره حدود عصر خسته و گرسنه به خانه برگشتند.

خانم ویزلی شام مفصلی تدارک دیده بود و همه چیز را برای اجرای نقشه اماده کرده بود. وقتی هری سر میز نشست مثل همیشه نصف میز را در بشقاب او خالی کرد:زودتر شام تونو بخورین...برای جلسه ی امشب کلی کار داریم

هری متعجب پرسید:امشب؟مگه جلسه فردا نبود؟

_چرا عزیزم.ولی با توجه به اتفاقی که افتاده یه جلسه ی فوری داریم

رون کنجکاوانه پرسید:اتفاق؟ کدوم اتفاق؟

خانم ویزلی نگاه تندی به او کرد:این مسئله به اعضای محفل مربوطه

_ولی هری که عضو محفل نیست

_شرایط هری فرق میکنه

رون تقریبا داد کشید:چی؟!!! یعنی هری بدونه و من ندونم؟,ولی مامان.....هری خیلینامردی چرا چیزی بهم نگفتی

هری لبخند عذرخواهانه ای زد:رون من همه چیزو به تو میگم...اما اجازه نداشتم

رون فریاد کشید:لعنتی تو هم مثل فرد و جرجی

فرد لبخندی زد:کاملا درسته, با طرحی که داده ثابت کرده مثل ما نابغس

جرج خنده ای کرد:بس کن رون ...هری نمیتونست به تو بگه چون تو عضو محفل نیستی...بنابراین نباید چیزی از برنامه ها بدونی .مثل همین اخری .شرط میبندم محشر میشه

خانم ویزلی نگاه هشدار دهنده ای به  دو پسرش کرد:بچه ها ناهار سرد شد.

جرج سرش را پایین انداخت  و فرد سکوت کرد .اما رون دست بردار نبود:ولی منم با اون توی دهلیز بودم

فرد چشمکی به هری زد:آره,شنیدم که با یه عنکبوت درگیر شدی....

رنگ رون آشکارا پرید.او از اسم عنکبوت هم متنفر بودو هری اقرار میکرد آن هیولا خیلی بدتر از عنکبوت بود:فرد ویزلی دهنتو ببند.مامان منم میخوام عضو محفل بشم

خانم ویزلی با تاسف گفت:متاسفم عزیزم تو هنوز خیلی کوچیکی

جرج خندید:آخی...رونی نازنازی

رون با عصبانیت داد زد:من از هری بزرگترم

_ولی هری عضو محفل نیست رون.....

صدایی حرف خانم ویزلی را قطع کرد:مالی...ممکنه یه لحظه...

همه با نگرانی به اطراف نگاه کردند به جز رون که هنوز با فرد سر و کله میزد.

سر جادوگری در شومینه ظاهر شده بود .صورت لاغر و موهای خرمایی داشت و سیبیل باریکش را به طرز  عجیبی آراسته بود.مرد که با دیدن منظره ی دعوا جا خورده بود گفت:ببخشید...مثل اینکه بد موقع ...

خانم ویزلی با لبخندی ساختگی گفت:اوه نه...مک فرسن عزیز.

بعد رو به جمع داد زد: پسرا...تمومش کنین

 هری به چهره ی مک فرسن در آتش خیره شد,احساس بدی داشت,پس این جاسوس جدید ولدمورت بود.

خانم ویزلی ادامه داد:هری بیا اینجا.میخوام با یکی از بهترین دوستان ما آشنا بشی.

هری جلو رفتو مودبانه سلام کرد.خانم ویزلی ادامه داد:هری ...ایشون آقای مک فرسن هستن. جاناتان  این هریه

هری که میدانست چه باید بکند لبخندی زد:از ملاقاتتون خوشحالم آقای اندرسون

_منم از ملاقاتت خوشحالم هری پاتر(اما چهره اش خلاف اینرا نشان میداد)

هری بلافاصله بلند شد:آقای مک فرسن,امیدوارم بی ادبی منو ببخشید اما من داشتم میرفتم که  با رون بحثم شد.چون دیر وقته با اجازتون زودتر میرم. خوشحال میشم دعوت منو قبول کنید و به من سر بزنین

_اوه ممنونم آقای پاتر حتما...

هری با فرد,جرج و رون دست داد.

رون پرسید:کجا داری میری؟ آخ

فرد پای رون را لگد کرده بود.هری فورا جواب داد:میدان گریمولد.نکنه باید تمام تعطیلات رو اینجا بمونم؟

صدای رون نگران شد:ولی جادوی رازداری اونجا از بین رفته

هری چشمکی به فرد زد:نگران نباش رون,کسی نمیدونه,خانم ویزلی از شام خوشمزه تون ممنونم.خداحافظ آقای مک فرسن

هری اینرا گفت و از در خارج شد.چند دقیقه بعد ,صدای رون از پشت در انبار جارو ها آمد:مامان میگه میتونی بیای تو .

و بدون اینکه منتظر هری شود با حالت قهر به خانه رفت.هری به اشپزخانه برگشت .بجز رون بقیه دور میز منتظرش بودند

فرد لبخندی زد:نقشتو خوب بازی کردی.عمرا شک نمیکنه

هری بی طاقت پرسید:رون چشه؟

خانم ویزلی با تاسف سر تکان داد:ظاهرا قهر کرده

جرج غر غری کرد:بعد میگه چرا به من میگین بچه! هی هری کجا داری میری؟

_میرم از دلش در بیارم

_بهتره الان دنبالش نری,خیلی عصبانیه

هری حرف جرج را نشنیده گرفت ,از پله ها بالا رفت و در اتاق رون را زد .ولی رون جوابی نداد.

_رون ,باز کن .این بچه بازیا چیه؟

باز هم رون جوابی نداد:منکه دست خودم نبود,اجازه نداشتم بگم.خودت میدونی من چیزی رو از تو پنهان نمیکنم.اما این یه نقشه ی محرمانه بود.اگه درو باز نکنی خودم بازش میکنم.

هری چند لحظه صبر کرد وقتی رون جوابی نداد ادامه داد:خودت خواستی آلاهو مورا

در صدایی کرد و باز شد و هری وارد اتاق شد .به محض ورود طلسمی به او برخورد کرد و هری را به دیوار کوباند.همه چیز تار شد.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 1385/05/01 و ساعت 18:23 |