دوستان واقعا ببخشید .نرم افزار پی دی اف سازم خرابه بنابراین این فصل رو زنده میذارم
فصل بیست:جستجوی مرگبار
سالن بزرگی روبرویشان بود ,با دیوار های بلند ,از سقف ان قندیل های بلورین آویزان بود .در سمت چپ آن یک دیوار قوسی شکل قرار داشت و در سمت راست سوراخ غار مانندی بود.زمین نمناک بود و بوی مردار میداد.
مودی نگاهی به اطراف کرد و با ناراحتی زمزمه کرد:عقب وایسین,اوه مرلین ...این دیگه چیه؟
هری میخواست بپرسد اما جواب زودتر وارد شد.موجود غول پیکری با بدنی مار شکل اما کلفت ,بدنش چنان شفاف بود که درونش دیده میشد .هری میتوانست اجزای شامش را در شکمش ببیند.سری بی شکل و گردنی باریک داشت.صورتش پوزه مانند و دندانهایش پهن و عجیب بودند .نیش عجیبی داشت و دم بلندش به زائده ای گرز مانند ختم میشد که آن را دیوانه وار به اطراف میکوبید .هر پنج نفر نفسشان را حبس کردند.
هری با صدای لرزانی پرسید:چارلی!!!این چیه؟
_نمیدونم هری ,ولی هر چی هست زیاد دوست داشتنی به نظر نمیرسه
لوپین زمزمه کرد:فکر نکنم هاگرید باهات موافق باشه.
مودی دستور داد:آماده باشین
هنوز این حرف از دهانش خارج نشده بود که موجود عجیب دهانش را باز کرد و سمی ژله مانند به طرف آنها پرتاب کرد .لوپین هری را کنار کشید , سم به دیوار پشت سر هری برخورد کرد و آن را ذوب کرد .بدون مکث هر پنج نفر طلسمهایشان را حواله کردند.هر پنج طلسم مستقیم به هیولا خورد و هر پنج تا کمانه کرد .پوست فلس دار هیولا مثل سپر عمل میکرد .مودی با یک حرکت سریع چند طلسم به طرفش فرستاد .اما این کار فقط هیولا را عصبانی تر کرد,غرشی کرد و به دنبال مودی براه افتاد,بدبختانه مودی نمیتوانست بدود,چارلی جلو پرید تا از فرو شدن نیش هیولا در بدن مودی جلوگیری کند اما ین کار را بدتر کرد,نیش هیولا در بدن چارلی فرو شد و چارلی بر زمین افتاد ,تانکس جلو پرید و درست درست در لحظه ای که هیولا با ضربه ی دم گرز مانندش مودی را به دیوار کوبید وردی را به ته حلقش فرستاد ,هیولا غرشی کرد و بی حرکت برزمین افتاد.
هری به طرف چارلی و لوپین به سمت مودی دویدند,ضربه ی دم هیولا کار خودش را کرده بود,استخوانهای صورت مودی تقریبا له شده بود اما هنوز نفس میکشید.هری سعی کرد به این فکر نکند که صورت مودی از این به بعد چطور خواهد بود. از طرفی چارلی دچار تشنج شده بود,سم هیولا به سرعت اثر میکرد ,دمای بدنش خیلی بالا رفته بود و به شدت نفس نفس میزد.صورتش زرد شده بود و دهانش کف کرده بود.
هری با نگرانی گفت:باید بریم,حالشون خیلی بده.
لوپین زمزمه کرد:الان نمیشه هری!اگه یکی بیاد اینجا سر بزنه و بفهمه ما اینجا بودیم کارمون خیلی مشکل میشه.
تانکس با لحنی نگران پرسید:پس چی کار کنیم؟
لوپین دستور داد:هری,الستور و چارلز رو ببر پناهگاه,مالی اونا رو به سنت مانگو میرسونه
_من نمیرم
_چی؟!!!
_تنهات نمیذارم مهتابی,بهتره تانکس بره
نمیدانست چرا از این اسم استفاده کرده اما از برق چشمان لوپین نتیجه ی دلخواهش را گرفت.تانکس میخواست اعتراض کند که لوپین برگشت:نیمفادورا,خواهش میکنم,حال چارلی خیلی بده.
تانکس سر تکان داد:من زود برمیگردم.مواظب خودتون باشین.
بعد برگشت و با حرکت چوبدستی اش دو برانکارد برای چارلی و مودی درست کرد و به راه افتاد.فکری در سر هری جرقه زد:صبر کن
چوبدستی اش را بالا گرفتو دعا کرد درست کار کند.بعد دستمالی را از جیبش در آورد آورد و آن را به بطری تبدیل کرد (این اولین موفقیت هری در تغییر شکل بود)به سرعت به طرف هیولا دوید و بطری را از سم نیش هیول پر کرد و به تانکس داد:بگیرش,شاید لازم بشه.
تانکس سر تکان داد.دست چارلی و مودی را گرفت و غیب شد.
لوپین نگاهی به هری کرد:باید این موفقیت رو به مینروا اطلاع بدم.میگفت تو تغییر شکل عقبی.
هری لبخندی زد:بهتره راه بیوفتیم
آنها از دالانی که هیولا از آن محافظت میکرد وارد شدند.راه تاریکی بود هر دو با هم گفتند:لوموس
بلافاصله نوک چوبدستی هایشان روشن شد و آن دو با دقت و آرام به راه افتادند.لوپین زمزمه کرد:هری پشت سر من بیا و مواظب خودت باش
نیم ساعتی بی هیچ مشکلی ادامه دادند هری این آرامش عجیب را دوست نداشت و آنرا آغاز دردسری بزرگ میدانست و به زودی مطمئن شد که حدسش درست است .درست وسط راه جایی که تونل تاریک با نوری کم سو روشن میشد صدای قدمهای سنگینی بگوش رسید.هری با یک نگاه مانع بعدی را شناسایی کرد.یک غول غارنشین شش متری با هیکلی به پهنای کوه .وحشی و خطرناک جلو آمد . در پشت سرش در کوچکی میدرخشید.
لوپین نگاهی به هری کرد:به نظرت یکمی کوچیک نیست؟ حواستو جمع کن هری ,من سرشو گرم میکنم تو هم بی صدا از پشت سرش رد شو و برو دنبال جاودانه ساز. در اولین فرصت خودمو بهت میرسونم
_نه, تنهایی از پسش برنمیای
لوپین خیلی جدی دستور داد:کاری رو که گفتم بکن,این خیلی مهمه,اون درو پشت پشت سرش میبینی؟به محض اینکه دنبالم اومد ازش رد شو
_ولی حریفش نمیشی
لوپین فریاد زد:هری این یه دستوره
لوپین آتشی ایجاد کرد و غول را به طرف خود کشید به محض اینکه فاصله ی غول از در به حد کافی رسید نعره زد:برو هری!!!
هری در یک فرصت مناسب از پشت غول رد شد و به طرف در دوید .به راحتی از در گذشت اما حسی مانع حرکتش شد .نمیتوانست لوپین را تنها بگذارد,نمیخواست او را هم از دست بدهد راه آمده را برگشت:با هم میریم. و از پشت طلسم گزنده را به پای غول که حالا در دو قدمی لوپین بود زد.اما طلسم روی غول اثری نکرد .تنها ضربه ای احساس کرد و به طرف هری برگشت.
لوپین طلسمی به طرفش فرستاد و فریاد زد:هری برو
ظاهرا طلسم لوپین اثر کرد چون غول مسیرش را عوض کرد و با چماقش به لوپین حمله ور شد.لوپین میخواست غیب شود اما آپارات در آنجا ممکن نبود .ضربه ی چماق غول لوپین را به گوشه ای پرتاب کرد و هری به وضوح صدای شکستن استخانهایش را شنید.اما غول ول کن نبود بی توجه به هری که رگبار طلسمهایش را به او میزد ,به طرف لوپین رفت .دستش را جلو برد ,لوپین را از پا آویزان کرد و در یک لحظه با یک حرکت دورانی به دیوار کوباند.
هری جلو پرید و چشمهای غول را هدف گرفت .طلسم سوزاننده را مستقیم به ان زد .کار خودش را کرده بود .غول که دوباره لوپین را برداشته بود,لوپین رابه زمین انداخت و این به معنی سقوط لوپین از ارتفاع شش متری بود.
غول تغییر مسیر داد . هری به طرف لوپین دوید که بیهوش بر زمین افتاده بود و به نظر بیشتر استخوانهایش شکسته بود .صورتش غرق خون بود و نفسهایش نامنظم .
هری,خون صورتش راپاک کرد و با التماس گفت:حالت خوبه؟,بیدار شو,خواهش میکنم.تو نباید بمیری
اشک بی اختیار از چشمانش سرازیر بود ,همان چیزی که از آن میترسید بر سرش امده بود .برای چند لحظه سکوت مرگباری در تونل حاکم بود و جز صدای هق هق آهسته ی هری صدایی شنیده نمیشد ,تا اینکه صدای درد آلود لوپین هری را به خود آورد:من حالم خوبه هری, برو دنبال جاودانه ساز
هری نفس عمیقی کشیدو لبخند محزونی زد.دست لوپین را روی شانه اش انداخت :اول تو رو میبرم.بعدش میام دنبالش
لوپین مقاومت کرد :برو هری!
هری لجوجانه تکرار کرد:اول تو رو میبرم
درست در همین وقت نور سه چهار چوبدستی از راهروی تاریک به چشمش خورد.بلافاصله چوبدستی اش را خاموش کرد و لوپین را پشت برآمدگی دیوار کشید تا در امان باشد ,دوباره چوبدستی اش را بیرون کشید و برای دفاع آماده شد که صدای آشنایی شنید:باید همینجاها باشن
هری نفس راحتی کشیدصدایش را بلند کرد:بیل...ما اینجاییم .
و به سرعت چوبدستی اش را روشن کرد.
تانکس تقریبا فریاد زد:خدای من,ریموس ...چه اتفاقی افتاده؟
لوپین با صدایی که به زحمت شنیده میشد زمزمه کرد:من خوبم,بچه ها اینجا چیکار میکنن؟
با اینکه بخوبی دردش را تحمل میکرد هر لحظه ممکن بود بیهوش شود,هری چهره ی هراسان رون,بیل و هرمیون را نگاه کرد که با تانکس امده بودند.
بیل جواب داد:کس دیگه ای تو قرار گاه نبود مجبور شدم بیارمشون.
بعد ناگهان جدی شد:تانکس,باید ریموس رو ببری سنت مانگو,ما ماموریت رو ادامه میدیم.
تانکس سر تکان داد و در حالیکه سعی میکرد جلوی بغضش را بگیرد برانکاردی ساخت و لوپین را که بیهوش شده بود روی آن گذاشت تا با عبور از راهروی تاریک او را به سنت مانگو ببرد.
دستی شانه ی هری را فشرد:حالت خوبه؟
هری از برانکارد لوپین که دور میشد چشم برداشتبه سختی جواب داد:آره ,اینجا چیکار میکنی هرمیون؟
__نیم ساعت پیش رسیدم.مطمئنی حالت خوبه هری؟
_آره
اما ترسیده بود .برای لحظه ای فکر کرد لوپین را هم از دست داده.
بیل نگاهی به غول غارنشینی که در راهروی کناری از درد غرش میکرد کرد:کارت خوب بود هری,خب ,عجله کنین بچه ها باید زودتر بریم
وقتی هر چهار نفر به طرف در انتهای راهرو میرفتند هری پرسید:حال مودی و چارلی چطوره؟
_نمیدونم.مستقیم فرستادیمشون سنت مانگو…مامانم باهاشون رفت .
بیل اینرا گفت و ادامه داد:بهتره عجله کنیم.باید زودتر برگردیم.اگه مامان بفهمه شماها رو آوردم اینجا پوستمو میکنه.
هری پرسید:جینی چی شد؟نگین که بی سر و صدا تو خونه مونده!!!
اینبار هرمیون جواب داد:مجبور شدیم بیهوشش کنیم.چند ساعتی میخوابه بعد همه چی رو به بقیه میگه.
_و البته پوست منم میکنه.
رون ناگهان ایستاد,بیال ستش را جلوی آنها گرفته بود:صبر کنین....اون چیه؟
راه بن بست بود .بیل نگاهی به آن کردو گفت:یه طلسم ورودی!!!؟باشه,انگار خبر نداره با بهترین طلسم گشای گرینگوترز طرفه...بچه ها چوبدستی هاتونو آماده کنین و حواستونو جمع کنین که غافلگیر نشیم
بعد با دقت به طرف لوح سنگی رفت و نور چوبدستی اش را روی آن انداخت .هری زبان عجیب لوح را نمیفهمید.بیشتر یک سری اشکال به سبک روم باستان بود.
هرمیون زمزمه کرد:این یه طلسم باستانیه!!!
بیل به فکر فرو رفت بعد از چند دقیقه با سردرگمی گفت:تا حالا به همچین چیزی برنخورده بودم.
بعد با صدای بلندی که گویا خطاب به خودش بود ادامه داد:این یه نفرین قدیمی مصریهاما با یه طلسم آسیایی و یه طلسم یونانی تلفیق شده.یه طلسم محافظم داره!!!این یارو دیونس؟خیلی قویه!!!باشه,یه امتحانی میکنم
بعد چوبدستی اش را بالا آورد و زیر لب ورد بلندی را زمزمه کرد.هیچ اثری نداشت.
اخمهای بیل در هم رفت :بچه ها برین عقب
این باز طلسم قوی تری را زمزمه کرد .آن هم اثری نداشت .بیل زیر لب زمزمه کرد:عوضی......میدونم چه نقشه ای داری...باشه...اما کور خوندی
بیل چند طلسم مختلف را امتحان کرد در اخر با ناراحتی غرید:باشه انگار چاره ای نیست
بعد رو به آنها کرد :کدومتون طلسمهای باستانی رو گذرونده؟
رون و هری با هم گفتند:هرمیون!
_خوبه ...فکر نمیکنم شما دو تا به خوبی هرمیون از پسش بربیاین
هری و رون اخمی کردند اما هر دو با بیل موافق بودند.بیل خیلی جدی گفت:بیا جلو هرمیون....چوبدستی تو در بیار .وقتی من طلسممو انجام دادم تو باید فورا این ورد رو بخونی:سیمبارو کورا تالبو
بعدش در باز میشه ,اونوقت شما دو تا میتونین برین تو,یادتون بشه وقت رو تلف نکنین .حواستونو جمع کنین.نمیدونم بعد از باز شدن در با چی روبرو میشین .پس خیلی مراقب باشین.هرمیون حاضری؟
هرمیون چند بار زیر لب ورد را تکرار کرد:آره ...فکر میکنم
رنگش پریده بود و نگران به نظر میرسید.
هری پرسید:ببینم منظورت چیه که وقتو تلف نکنیم؟چرا فقط ما دو تا باید بریم؟
رون اخمی کردظاهرا توجهش به این بعد ماجرا جلب شده بود.
بیل سربلند کرد:این یه طلسم خیلی قویه.انجام دادنش فقط از یه متخصص بر میاد .اما خطرناکم هست .بنابراین نمی تونم بگم بعدش چی میشه.اما با توجه به چیزی که اینجا میبینم هر اتفاقی ممکنه بیوفته.
رون و هری نگاه نگرانی رد و بدل کردند.
هری با هراس گفت:چی؟
_ولی بیل...نباید...
_رون تو قول دادی که از من اطاعت کنی.پس کاری که بهت گفتم انجام بده.
_ولی ...چه اتفاقی؟.....
بیل سعی کرد ان دو را آرام کند:مطمئن نیستم....بعد از این طلسم من و هرمیون خیلی ضعیف و احتمالا بیهوش میشیم...از صدمات جسمیش دقیقا نمیتونم چیزی بگم.کاری که شما باید بکنین اینه که برین دنبال جاودانه ساز و اونو بدست بیارین.به هیچ وجه معطل ما نمیشین....
بعد بیل چوبدستی اش را بالا آورد .بلافاصله سپرمدافع درخشانی از آن خارج شد و به سرعت در راهرو ها ناپدید شد.بعد برگشت و در جواب نگاههای پرسوال آنها توضیح داد:برای احتیاط...یه پیغام برای فرد و جرج فرستادم .ما نمیدونیم شما دو تا با چی روبرو میشین.چیزی که معلومه اینه که تا اینجا اصلا جالب نبوده.در هر حال این مامورین نباید نیمه کاره بمونه....
_ولی ...بیل...
بیل دستور داد:هری یادت باشه وقتی اونوبرداشتی تا رسیدن به قرارگاه نابودش نمیکنی...این طوری خطرش کمتره
_باشه.
_خوبه! رون هر اتفاقی که افتاد از هری جدا نشو
رون سر تکان داد و بیل رو به هرمیون کرد:حاضری هرمیون؟
هرمیون نفس عمیقی کشید:آره
بیل قدمی به جلو برداشتو تاکید کرد:بلافاصله بعد از من
_باشه
بیل چوبدستی اش را حرکتی داد و وردی طولانی را زمزمه کرد.لوح سنگی درخشید .هر چه بیل جلوتر میرفت رنگ آن سرختر میشد و بیل ضعیف تر و رنگ پریده تر.وقتی بیل کلمه ی آخر را بر زبان آورد به سختی ایستاده بود.لوح سنگی برنگ خون در آمد.ظاهرا خون بیل را کشیده بود.شعله ای کور کننده از لوح بیرون زد و بیل را به اتش کشید .
بیل با اخریت توان فریاد کشید:حالا هرمیون
هری صدای هرمیون را شنید:سیمبارو کورا تالبو
به محض تمام شدن ورد هرمیون آتش دور بیل خاموش شد و آن دو بیهوش نقش زمین شدند .
رون و هری وحشت زده به طرف آنها دویدند.بدن بیل سرد بود اما ظاهرا آسیب دیگری ندیده بود.
هری زمزمه کرد:باید ببریمش بیرون ,رون تو اونا رو برگردون من ادامه میدم
رون مخالفت کرد:مگه نشنیدی بیل چی گفت؟ما باید با هم بریم.
_ولی...
_هری فرد و جرج تا چند دقیقه ی دیگه میرسن.اونا به بیل و هرمیون رسیدگی میکنن.نباید وقتو تلف کنیم بهتره بریم
هری به راه بن بست نگاهی کرد:آره ...اما کجا؟
درست در همین لحظه لوح سنگی ترک برداشت و دوقسمت شد.دو قسمت از هم فاصله گرفت و راه شیب داری در پشت آن پدیدار شد.در پایین شیب محفظه ای قرار داشت.هری برق جاودانه ساز را در آن میدید.یک دستبند درخشان طلایی رنگ که عکس گورکنی بر آن هک شده بود .هری جلو رفت تا آن را بردارد ولی به محض تماس دستش با محفظه به شدت به عقب پرتاب شد .
_لعنتی یه طلسم دیگه
بعد زمزمه کرد:این طلسم خیلی آشناس .بذار ببینم کجا دیدمش؟
رون با نگرانی نگاهی به پشت سرش انداخت:کاش فرد و جرج زودتر برسن
_خودشه رون
رون نگاهی به او کرد:چی؟
_فرد و جرج! این شبیه مرز سنیه
_آره مث اینکه راس میگی
_درسته و اگه تو نتونستی ازش رد بشی منم نمیتونم رد بشم.پس چه جوری باید اونو بدست بیاریم؟
_باید یه راهی داشته باشه....
هر دو در فکر بودند که صدایی از پشت سر بلند شد و لحظه ای بعد از میان تاریکی محفظه سایه ی سیاهی بیرون پرید.
هری برگشت چیزی در آنجا دید که مو بر اندامش راست میکرد.
رون تقریبا بیهوش شده بود.دست و پایش را حسابی گم کرده بود.عقب عقب رفت و بر زمین افتاد.با صدای لرزانی پرسید:هری ...ای...این چیه؟
هری با ترس و نگرانی گفت:اختراع جدید ولدمورت .بدو رون بدو
اما رون قادر به دویدن نبود حیرت زده و مدهوش به هیولایی نگاه میکرد که آرام آرام چون سایه ی مرگ به طرفش می آمد.....
موجودی که جلوی آنها بود نه پا داشت که یکی از آنها بطوری غیر طبیعی از کمرش بیرون زده بودو در سر آن پنجه ای تیز میدرخشید.سیاهرنگ و بسیار بزرگ بود با بدنی پر مو و فلس دار و سخت و دندانهایی شبیه شیمر...کاملا مشخص بود که گوشتخوار است .هیکلی چهار برابر آراگوگ داشت و هر جنبنده ای با نگاه به ان از وحشت خشک میشد.
هری منجمد شده بود .تمام بدنش را عرق سردی پوشانده بود .بی تردید این اختراع ولدمورت خطرناکتر و مرگبار تر از قبلی ها بود.به اطراف نگاهی کرد و دنبال راه فرار گشت .هیچ راهی نبود .جلوی رویش عنکبوت عظیم الجثه بود و پشت سرش سطح شیب داری که شیبش آن قدر زیاد بود که امکان فرار به کسی نمیداد.
عنکبوت عجیب مستقیم به طرف بیل و هرمیون میرفت .هری به رون نگاه کرد که از ترس قدرت حرکت کردن هم نداشت چه برسد به جادو...او تنها بود و هیچ راهی نداشت .باید هیولا را از دوستانش دور میسکرد .مستقیم به جلو ی هرمیون دوید که حالا درست جلوی پای هیولا بود .او با یک حرکت سریع چوبدستی ,طلسم گزنده را به طرفش فرستاد .هیولا پایش را از چند سانتی متری هرمیون عقب کشید و با شش چشم عجیبش به هری خیره شد..
هری فریاد زد:هی ,بیا اینجا گنده بک
و در مقابل حرکت سریع عنکبوت جا خالی داد:رون ,بیل و هرمیون رو از اینجا دور کن...عجله کن
اما رون قادر به حرکت نبود .هری در برابر عنکبوت جا خالی داد و فریاد زد:زودباش رون
بعد غلطی زد و طلسمی را به یکی از پاهای عنکبوت زد .پای عنکبوت کنده شد و افتادوهیولا نعره ای کشید و با خشمی وحشیانه به هری حمله کرد.این بار از پای اضافه ای که هری فکر میکرد اشتباها پشتش سبز شده به صورتی شلاق وار استفاده کرد.نوک پایش تیز و برنده بود و به هر طرف تاب میخورد.هری از جلوی چند حرکت او جاخالی داد از زیر شکمش گذشت و سعی کرد او را از دوستانش دور کند.اما پای کمند مانند هیولا مانع حرکتش میشد.هری نشانه گیری کرد و درست زمانی که میخواست طلسمی را به ان بزند عنکبوت حرکت تندی کرد ...سوزشی بدنش را گرفت .فریادی کشید و چوبدستی از دستش افتاد .ضربه ی پنجه ی پای اضافی هیولا پهلوی هری را دریده بود..هری به زحمت ایستاد...
هیولای خشمگین جلومی آمد ...آماده ی کشتن هری بود .نیشش را بلند کرد و با قدرت فرو آورد...هری فریادی کشید...ضربه ی محکمی به شانه اش خورد ...یک نفر هری را به گوشه ای پرتاب کرد...رون بر زمین افتاد,نیش هیولا در بدنش فرو شده بود و عنکبوت خشمگین به طرفش میرفت...
هری معطل نکرد...اولین وردی که به ذهنش میرسید را فریاد زد:تالاتالگرا
هیولا با پاهایش روی زمین ضرب گرفت...بعد تعادلش را از دست داد و محکم بر زمین افتاد .
هری به سرعت خود را به رون رساند :حالت خوبه؟
_خوبم
و نگاهی به عنکبوت کرد که هنوز دست و پا میزد.سعی کرد بلند شود اما هری اجازه نداد.نباید بلند شی...بذار یه نگاهی به زخمت بندازم
رون دست هری را پس زد:بایدیه راهی باشه...
هری با نگرانی نگاهی به پای خون آلود رون کرد:باید یه بزرگتر رو خبر کنیم ,ببینم رون مطمئنی حالت خوبه؟
رون نالید:آره
اما سرش گیج میرفت و پایش بی حس شده بود...بی توجه به شرایطش زمزمه کرد:تو گفتی دامبلدور گفته که ولدمورت از یه جادوگر کم سن انتظار رسیدن به اینجا رو نداره....این حفاظ احتمالا مرز سنی نیست.
فکری در سر هری جان گرفت,در حالیکه سعی میکرد رون را سر جایش بنشاند زمزمه کرد:اون وسیله ی دسترسی رو همینجا گذاشته.
_چی؟
_عنکبوت رون!!! اون باید جاودانه ساز رو برای ما برداره
رون وحشت زده به هری نگاهی کرد.صدایش از ضعف میلرزید:هری...ولی چطوری؟
صورت رون هر لحظه برافروخته تر میشد.هری دستش را گرفت:تب داری...
رون خندید:من خوبم.یه فکری برای جاودانه ساز بکن.اون هیولا فقط از ولدمورت اطاعت میکنه
هری وحشت زده به رون که هر لحظه بی حال تر میشد نگریست.چاره ای نداشت باید زودتر رون را از انجا میبرد:نه وقتی که با طلسم فرمان جادو شده
هری اینرا گفت و چوبدستی اش را بالا اورد .دست لرزان رون دستش را گرفت:دیونه شدی؟طلسم نابخشودنی؟اونم الان!!!
_رون این آخرین راه حله.باید زودتر شما سه تا رو از اینجا ببرم,ببینم میتونی طلسمشو باطل کنی؟
صدای رون لرزید,با بی حالی گفت:فکر میکنم بتونم
_خوبه.آماده باش رون.وقتی بهت گفتم باطلش کن
_باشه
_حالا
رون وردی زمزمه کرد .هیولا به محض ساکن شدن دوباره به سمت آنها حمله ور شد .
اینبار هری جلوی رون ایستاد.چوبدستی اش را بالا برد:کامن دس اوبی
طلسم هری بی اثر بود .آن موجود همچنان جلو میآمد :رون از من فاصله بگیر ,نشنیدی چی گفتم ؟از اینجا دور شو
جوابی داده نشد.به ناچار برگشت .رون روی زمین افتاده بود و کف از دهانش بیرون میریخت
هری نالید: نه... رون....نه...بلند شو
عنکبوت غرشی کرد.صدایی در گوش هری زنگ زد:باید از ته دل بخوای و از انجامش لذت ببری...
یک قدم به هیولا مانده هری فریاد زد:کامن دس اوبی
اینبار هیولا صاف ایستاد .مستقیم به چشمهای هری خیره شد .
رون در پشت سرش نالید:عالیه هرمیون...توپو پاس بده به گراپ...
هری با بغض به رون نگاهی کرد:تو باید اون دستبند رو برای من بیاری,بعد از اون میری سر جات و همونجا میمونی تا وقتی که ما از اینجا دور بشیم ...حالا برو
عنکبوت به طرف محفظه پرید...به راحتی از دیواره ی وحافظ گذشت و دستبند را بیرون آورد آنرا جلوی هری بر زمین گذاشت و به تاریکی برگشت.
هری دستبند را برداشت و به طرف رون برگشت:رون ما موفق....رون....
چیزی در وجودش فرو افتاد .رون بی حرکت برزمین افتاده بود.
خانم ویزلی با ناراحتی پانسمان زخم هری را عوض کرد.دو روز بود که هری از کنار رون تکان نخورده بود.میدانست که حال لوپین,مودی ,بیل و هرمیون خوب است اما از چارلی خبری نداشت.فرد و جرج آن دو را به سنت مانگو رسانده بودند .اما هری تا لحظه ای که خیالش از سلامتی رون راحت نشد اجازه نداد شفا دهنده ها به زخمش دست بزنند.
باایبن حال رون هنوز بهوش نیامده بود .
هری رو به خانم ویزلی پرسید:خبری از چارلی نشد؟
_چرا ...خوشبختانه حالش بهتره.عزیزم بهتره یکم استراحت کنی
این پنجاهمین باردر دو روز گذشته بود که خانم ویزلی این جمله را برزبان آورده بود و هربار فقط دو کلمه از هری شنید:من خوبم
مالی ویزلی به خوبی میدانست اسرار بی فایده است .بنابراین سری تکان داد و از اتاق خارج شد.
چند دقیقه بعد شفادهنده ای وارد شد .نگاه مهربانی به هری کرد:فکر نمیکنی بهتر باشه استراحت کنی؟
_حالش چطوره؟
_.دیگه باید بهوش بیاد.اون خوبه.اما فکر نکنم تو خوب باشی مرد جوان
هری بغضش را فرو خورد:به خاطر من این بلا سرش اومد
شفا دهنده در حالیکه رون را معاینه میکرد لبخندی زد:من نمیدونم چرا اینطوری شده اما واقعا خوشبخته که همچین دوستی داره
درست در همین لحظه فرد و جرج وارد شدند.هر دو خسته ولی خوشحال بودند.
جرج با خوشحالی به هری گفت:تمومش کردیم ...برای پ=س فردا همه چیز حاضره
هری نگاه سریعی به شفادهنده که از در خارج میشد کرد:چرا پس فردا؟
_بدون لوپین و مودی و بقیه نمیشه
جرج اینرا گفت و نگاهی به هری کرد:بهتر نیست یکم بخوابی ؟ اینطوری از پا میوفتی
_من خوبم فرد
فرد اخمی کرد:معلومه!!! اینقدر خوبی که ما رو با هم اشتباه میگیری.
بعد دست در جیبش کرد و آبنبات صورتی رنگی را در آورد:حداقل اینو بوخور خستگی تو کم میکنه
هری آبنبات را در دهان گذاشت.به فاصله ی چند لحظه بدنش شل شد و در صندلی فرو رفت .آخرین چیزی که شنید صدای جرج بود:عملیات با موفقیت انجام شد.
نمیدانست چند ساعت خوابیده اما هوا تاریک بود .اطراف را نگاه کرد اتاق رون را به خوبی میشناخت .صداهایی از بیرون میشنید:رون ویزلی...تو حق نداشتی منو بیهوش کنی
_بس کن جینی,به خاطر خودت بود.حتی مودی هم سالم از اون جهنم در نیومد.
جینی پافشاری کرد:اما هریسالمه
صای فریاد خانم ویزلی بگوشش رسید:باشما دو تام...,هری به استراحت احتیاج داره .بهتره صداتونو بیارین پ=ایین
هری در را باز کرد:من بیدارم
_بفرما ...اینقدر جیغ و داد کردین که بیدار شد.عزیزم بهتره بری بخوابی
اما هری حواسش جای دیگری بود.نگاهش در نگاه رون قفل شده و بغض کرده بود,بی مقدمه او را در آغوش کشید:رون...رون...خوشحالم که حالت خوبه
رون خندید:هی...هری بسه,نمیدونستم اینقدر عزیز شدم
_چرا این کارو کردی؟
رون با تعجب پرسید:اگه تو بودی نمیکردی؟
نگاه هری ناگهان عوض شد:دیگه این کارو نکن رون,دیگه هیچ وقت این کارو نکن
سر میز شام هری از فرد پرسید:اون چی بود که به خوردم دادین؟
فرد سرخ شد:معذرت میخوام رفیق,ولی زیادی داشتی به خودت سخت میگرفتی
جرج سری به تایید تکان داد و در حالیکه تکه ای از ران مرغش را میخورد گفت:ماموریت از طرف مامان بود...وقتی دید هر کاری میکنه نه چیزی میخوری ,نه از کنار رون جم میخوری.....
هری خندید:نگفتی چی بود؟
_آبنبات خواب آور...مثل آبنباتهای جیر جیرکیه,فقط به جای تخم کرکس شربت خواب خانم پامفری رو توش ریختیم
خانم ویزلی نگاه مهربانی به آنها کرد:پسرا....بسه دیگه .بهتره برین بخوابین.فردا کلی کار داریم
هری ,فرد و جرج نگاه معنی داری رد و بدل کردند و ازجا بلند شدند.
فردا صبح خانم ویزلی حسابی از آنها کار کشیدبعد از آن هری بیشتر ساعات بعد از ظهر را به همراه فرد,جرج و رون به تمرین کوییدیچ پرداخت.بعد از یک بازی چهار نفره حدود عصر خسته و گرسنه به خانه برگشتند.
خانم ویزلی شام مفصلی تدارک دیده بود و همه چیز را برای اجرای نقشه اماده کرده بود. وقتی هری سر میز نشست مثل همیشه نصف میز را در بشقاب او خالی کرد:زودتر شام تونو بخورین...برای جلسه ی امشب کلی کار داریم
هری متعجب پرسید:امشب؟مگه جلسه فردا نبود؟
_چرا عزیزم.ولی با توجه به اتفاقی که افتاده یه جلسه ی فوری داریم
رون کنجکاوانه پرسید:اتفاق؟ کدوم اتفاق؟
خانم ویزلی نگاه تندی به او کرد:این مسئله به اعضای محفل مربوطه
_ولی هری که عضو محفل نیست
_شرایط هری فرق میکنه
رون تقریبا داد کشید:چی؟!!! یعنی هری بدونه و من ندونم؟,ولی مامان.....هری خیلینامردی چرا چیزی بهم نگفتی
هری لبخند عذرخواهانه ای زد:رون من همه چیزو به تو میگم...اما اجازه نداشتم
رون فریاد کشید:لعنتی تو هم مثل فرد و جرجی
فرد لبخندی زد:کاملا درسته, با طرحی که داده ثابت کرده مثل ما نابغس
جرج خنده ای کرد:بس کن رون ...هری نمیتونست به تو بگه چون تو عضو محفل نیستی...بنابراین نباید چیزی از برنامه ها بدونی .مثل همین اخری .شرط میبندم محشر میشه
خانم ویزلی نگاه هشدار دهنده ای به دو پسرش کرد:بچه ها ناهار سرد شد.
جرج سرش را پایین انداخت و فرد سکوت کرد .اما رون دست بردار نبود:ولی منم با اون توی دهلیز بودم
فرد چشمکی به هری زد:آره,شنیدم که با یه عنکبوت درگیر شدی....
رنگ رون آشکارا پرید.او از اسم عنکبوت هم متنفر بودو هری اقرار میکرد آن هیولا خیلی بدتر از عنکبوت بود:فرد ویزلی دهنتو ببند.مامان منم میخوام عضو محفل بشم
خانم ویزلی با تاسف گفت:متاسفم عزیزم تو هنوز خیلی کوچیکی
جرج خندید:آخی...رونی نازنازی
رون با عصبانیت داد زد:من از هری بزرگترم
_ولی هری عضو محفل نیست رون.....
صدایی حرف خانم ویزلی را قطع کرد:مالی...ممکنه یه لحظه...
همه با نگرانی به اطراف نگاه کردند به جز رون که هنوز با فرد سر و کله میزد.
سر جادوگری در شومینه ظاهر شده بود .صورت لاغر و موهای خرمایی داشت و سیبیل باریکش را به طرز عجیبی آراسته بود.مرد که با دیدن منظره ی دعوا جا خورده بود گفت:ببخشید...مثل اینکه بد موقع ...
خانم ویزلی با لبخندی ساختگی گفت:اوه نه...مک فرسن عزیز.
بعد رو به جمع داد زد: پسرا...تمومش کنین
هری به چهره ی مک فرسن در آتش خیره شد,احساس بدی داشت,پس این جاسوس جدید ولدمورت بود.
خانم ویزلی ادامه داد:هری بیا اینجا.میخوام با یکی از بهترین دوستان ما آشنا بشی.
هری جلو رفتو مودبانه سلام کرد.خانم ویزلی ادامه داد:هری ...ایشون آقای مک فرسن هستن. جاناتان این هریه
هری که میدانست چه باید بکند لبخندی زد:از ملاقاتتون خوشحالم آقای اندرسون
_منم از ملاقاتت خوشحالم هری پاتر(اما چهره اش خلاف اینرا نشان میداد)
هری بلافاصله بلند شد:آقای مک فرسن,امیدوارم بی ادبی منو ببخشید اما من داشتم میرفتم که با رون بحثم شد.چون دیر وقته با اجازتون زودتر میرم. خوشحال میشم دعوت منو قبول کنید و به من سر بزنین
_اوه ممنونم آقای پاتر حتما...
هری با فرد,جرج و رون دست داد.
رون پرسید:کجا داری میری؟ آخ
فرد پای رون را لگد کرده بود.هری فورا جواب داد:میدان گریمولد.نکنه باید تمام تعطیلات رو اینجا بمونم؟
صدای رون نگران شد:ولی جادوی رازداری اونجا از بین رفته
هری چشمکی به فرد زد:نگران نباش رون,کسی نمیدونه,خانم ویزلی از شام خوشمزه تون ممنونم.خداحافظ آقای مک فرسن
هری اینرا گفت و از در خارج شد.چند دقیقه بعد ,صدای رون از پشت در انبار جارو ها آمد:مامان میگه میتونی بیای تو .
و بدون اینکه منتظر هری شود با حالت قهر به خانه رفت.هری به اشپزخانه برگشت .بجز رون بقیه دور میز منتظرش بودند
فرد لبخندی زد:نقشتو خوب بازی کردی.عمرا شک نمیکنه
هری بی طاقت پرسید:رون چشه؟
خانم ویزلی با تاسف سر تکان داد:ظاهرا قهر کرده
جرج غر غری کرد:بعد میگه چرا به من میگین بچه! هی هری کجا داری میری؟
_میرم از دلش در بیارم
_بهتره الان دنبالش نری,خیلی عصبانیه
هری حرف جرج را نشنیده گرفت ,از پله ها بالا رفت و در اتاق رون را زد .ولی رون جوابی نداد.
_رون ,باز کن .این بچه بازیا چیه؟
باز هم رون جوابی نداد:منکه دست خودم نبود,اجازه نداشتم بگم.خودت میدونی من چیزی رو از تو پنهان نمیکنم.اما این یه نقشه ی محرمانه بود.اگه درو باز نکنی خودم بازش میکنم.
هری چند لحظه صبر کرد وقتی رون جوابی نداد ادامه داد:خودت خواستی آلاهو مورا
در صدایی کرد و باز شد و هری وارد اتاق شد .به محض ورود طلسمی به او برخورد کرد و هری را به دیوار کوباند.همه چیز تار شد.