تبليغاتX
انجمن مترجمان جوان

 

سلام....من بلاخره اومدم(حالا خوبه هر روز اینجام)

شب یلداخوش بگذره....

چی ؟ داستان میخواین؟ شرمنده  نداریم...(خنده ی موزیانه)

فعلا جهت حال گیری دوستان این چند تا جمله ی آموزنده رو داشته باشین(شکلک آخی طفلیا سر کارین)

زندگي مثل يه ديكته اس هي مي نويسيم، هي غلط مي نويسيم، هي پاك مي كنيم دوباره هي مي نويسيم، هي پاك مي كنيم غافل از اينكه عزرائيل داد ميزنه: برگه ها بالا

ازکسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبورنکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه 

 

میدونی که چه موقع می فهمی دنیا دو روزه؟

وقتی که اونی که دوستش داری بهت بگه تا آخر دنیا باهاتم!

 

تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا می دونی دلتنگی چیه؟ اونم از بدترین

نوعش؟بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی کسی که دوستش داری هیچوقت مال

تو نمی شه اینه که بدونی یه روز از کسی که دوستش داری باید جدا بشی

چه بخوای چه نخوای...

 

زندگی زیباست حتی اگر کور باشی ٬ خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی

مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی٬ اما بی ارزش است اگرثانیه ای

عاشق نباشی...

 

اینم لینک فصل پنجم داستان جیمز پاتر(لطفا یه بار دیگه لینک همه ی فصلها رو بفرست)

فصل پنجم

اینم طنزهای کوتاه(امیر جون میلت مشکل داشت انگلیش بود بی زحمت دوباره بفرست)

 

خرج کن ولی اصراف نکن /عاشق باش ولی دیوانگی نکن/آسوده باش ولی

بی خیالی نکن/حرف بزن ولی وراجی نکن/

دوستت دارم ولی پرو نشو...!! (چشمک)

 

تركه ميره دستشوئي زنونه ميگيرنش ميگن : مگه کوري نميبيني زنونست؟

ميگه من چکار کنم اینجا نوشته: زنا، نه! اونطرف هم نوشته: مردا، نه 

- سلام.نمیدونم چی بگم؟؟ یعنی از شخصیتی مثل شما چنین رفتاری رو بعید میدونستم.واقعا از شما انتظار نداشتم.اصلا چه دلیلی داره که شما این کارو میکنید؟؟؟ کانکت شدن به اینترنت اونم تو ساعات اوج مصرف!!! آخه یعنی چی؟؟؟

خانه‌اي با تماميِ امكانات: سونا خشك، سونا بخار، استخر، جكوزي، سالن كنفرانس، سالن بدن‌سازي، لابيِ بزرگ، 5 خوابه، 450 متر زيربنا، دوبلكس ( يعني كلا 900 متر )، در بهترين نقطة بالايِ شهر، پنت‌هاوسِ يه برجِ 40 طبقه، با ديدِ عالي متعلق به اينجانب ميباشد! ک.و.ن همتون بسوزه!!!

دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم.....جوگیر نشو با تو نیستم...دارم تمرین میکنم خطم خوب بشه

 راستی کسی از فاطمه خبر نداره؟ دلم تنگ شده براش یه منتقد فعال ما داشتیم اونم پرید ..(شکلک ای روزگار)

ضمنا بلاخره موفق شدم چرندیات اون موجود بیادب رو حذف کنم شما به بزرگی خودتون ببخشینش

بچه ها یی که برای انجمن ترجمه داوطلب شده بودن میتونن برن پایین سهمشونو تحویل بگیرن

یه کم دیر شد اما باور کنین ارزششو داشت ...بلاخره موفق شدم فصل 45 رو تایپ کنم.(تشویق)  البته یه کم کوتاهه(شکلک خنده ی موزیانه) ولی از هیچی بهتره پس فعلا برین سر کار تا هفته ی دیگه همین موقع...نگین سمیه بد قول بودها ...دیدم گودریک نیومد من اومدم( با عرض معذرت گودریک جون شما جمعه منور کن)

 فصل 45

+ نوشته شده توسط پروتی در پنجشنبه 1385/09/30 و ساعت 9:56 |

 

 

سلام سلام سلام..........بالاخره بنده تشریف فرماشدم...یوهووووووو

 

خوبه خوبه حالانمی خوادشلوغش کنین.هرچندمهمه امادرهرصورت من اومدم....اینش مهمه

 

بله واماعلت دیرآپ کردنم..........آخه به شماچه که من چرادیرآپ کردم

.فضولین؟نه جدافضولین؟.....آره؟....چه جالب.می دونین چرا؟نمی

 

دونین؟خوب نادونین دیگه...ازبحث خارجم نکنین بااین سوالای چرت وپرتتون.

 

جالبیش اینجاست که منم فضولم..........جون تو!!!

 

 

بله بله.البته.حقیقتادرسته.کاملاحق باشماست.باحرفتون موافقم.

 

کدوم حرف؟همون حرف دلتون دیگه...کدوم حرف دلتون؟اصلا به شماچه

 

که کدوم حرف دلتون.فضولین؟آره؟..جدا؟چه جالب....خوب همون حرفش

 

دیگه..آره آره همون که گفت دلش برام تنگ شده بود........

 

 

اما....

 

 

حالاجدی جدی بگم چی شدکه نبودم.یعنی بودما.اتفاقااینوراهم بودم.می گم

 

نبودم یعنی اینورانبودم نه اینکه اینورانبودم.!!!

 

 

 

کجابودم؟چراسعا دت زیارت بنده چندوقت نسیبتون نشد؟هان؟

 

آها.خوب اینم دلایلی داره که.بله بله...دقیقاحق باشماست.البته که به

 

شماربطی نداره........

 

ولی جدی جدی کجابودم:راستش مدرسه مایه سری کمیته تشکیل داده که

 

یکی ازانجمن هاش انجمن های ورزشیه.انجمن ورزشی تکواندوش روهم

 

به عهده ی من گذاشتن(اولین کاردرست ریاست جمهوری به دلیل

 

فرستادن چنین سیستم تصمیم گیری ای به استان.اولین کارصحیح

 

مسئولان آموزش پرورش به خاطر دادن چنین نظام آموزشی به مدرسه ی

 

ما.واولین کارقابل قبول پرسنل مدرسه ی ما)

 

انجمن ورزشی تکواندوهم یه سری مسابقات بامدرسه های دیگه

 

وبعدازاون بامدارس استان داشت.خوب ماهم ازهمه مدارس بردیم و

 

فرستادنمون به یکی ازشهرهای استان. ولی خداییش هیچی حالیشون

 

نبودا.استادشون کی بود خداداند.استاداستادشون کی بودم

 

خداداند.واستاداستاداستادشون کی بودهم خودخداداند.

 

روند اول وکه یکی ازکمربندآبی های ما کمربندمشکی شون

 

روداغونید.روندبعدی هم به خیروخوشی تموم شدو رسید به روند من.

 

 

دختره4تای من هیکل بودو2تای من قد.به هرزورزدنی بود کوبوندمش.

 

........بله بازی به نفع مدرسه ی مافینیشید. زدم زدم زدم........بازی

 

تموم شد(دقت کنینابازی تموم شده بود).

 

اما.....همه ی ماجرااینجاتموم نمیشه که.میشه؟..خف بگی اینقدرنپروسط.

 

.....داشتم توی رخت کن لباس تعویض می کردم که یه چیز

 

بببببمممممممببببب .....زلزله باتمام ریشتر......سیل بامقیاس

 

بالا......آتفشان با تمام مواردگوگردی و سربی و دودی و غیر دودی

 

و........ خداکجابود اون موقع که هواسش به مخلوقاتش باشه خودخداداند.

 

.خلاصه هر چی عوامل طبیعی بود هجوم آوورد......انگارهرچی

 

تاحالاگروهم توی مسابقات ضربه زده بود فروداومد روپهلوی من.آخه

 

باختین که باختین .چراازپشت حمله می کنین.شماکه خیلی زرنگین توی

 

میدون مسابقات اینجورضربه می زدین(می گن آدماتقاص گناهاشون و

 

هم توی این دنیامی دن هم اون دنیاها.هرچی بنده خداهاروزده بودیم

 

خوردم)خلاصه من ومیگی.(نه پس عمم ومی گی؟)دنیادورسرم شروع

 

کردچرخ وفلک بازی ...کمدهای رختکن تاب می خوردن....سرم سرسره

 

بازی می کرد.......شهربازی ای بود براخودش....هنوزازاین یکی

 

بلاخلاص نشده ازآسمونم بلانازل شد....یکی ازدوستام مثلامی خواست من

 

وبهوش بیاره گندداداشش روزدن   یه پارچ آب خالی کرد روم....هی

 

درد.هی مرض.باباسکته کردم.توروچه به خوبی کردن........

 

احمق.........خلاصه راهی بیمارستان شدیم.

 

 

بله البته که بیمارستانم خوش گذشت.چه دکترایی...به به...چه

 

پرستارایی...چه چه...چه کادرپرسنلی...چه آشپزی....چه آبدارچی

 

ای.........همه ازدم خنگ.....

 

می گم بابامن پهلوم دردمی کنه...می گن نه تودستت شکسته..

 

آخه بدن منه توفک می زنی.

 

 

 

 

بله دیگه جریانات داشتیم ما بااینا............امادرهرصورت سعادت

 

زیارت من نسیبتون شدوبنده افتخاردادم دیداری تازه کنین...........

 

 

 

 

 

واماجواب نظرات:(ازچندهفته پیش شروع می کنم)

 

بازنده جان   دست خط پروتی ناخواناست؟آره یادمه این

 

ازهمون بچگشیش بادست خطش مشکل داشت.

 

شماببخش که یه تیگه ازآپش ناخواناست .حالاخودش روکه

 

می شه یه کاریش کرد این کامپیوترش روچی کارکنیم که

 

دیگه ناخواناتایپ نکنه؟ بیاریمش پیش خودت کلاس

 

خط؟پروتی رونمی گما...دست خطش رومی گم......

 

 

پویاجان  ازاینکه تولدوب روتبریک گفتی ممنون.ایشالله تولد

 

بچت تلافی می کنیم.

 

اشکبوس عزیز  شماماروببخش که اینترنت ایران مشکل

 

داره.بلگفاهم ازاون مشکلش بیشتره...به هر حال ماجای

 

سیستم شماازشماعذرخواهی می کنیم......

 

سحر(بی مقدمه می گم هم دلم خنک شه.هم.....)شمایه لطفی

 

کن دیگه وقت خودت روبرای دانلودداستان پروتی نده.تاهم

 

وقتت هدرنره هم کارتت.

 

شمااگه ازداستان ناراضی هستی مشکل خودته .لطف کن

 

دیگه نه داستان روبخون نه الکی پنجره نظرات روباحرفای

 

دورازواقعیت پر کن........حیف که اینجاجاش نیست وگرنه

 

قشنگتر بهت می فهموندم که.........(خواهشانزارین بنده بیش

 

ازاین اون روم رونشون بدم)

 

گودریک جون  کجایی تونیستی دلمون برات تنگ

 

شده.درضمن داداش شطرنج بازی کردن به دردشمابچه

 

پاستوریزه ها می خوره.اونم به سبک بدون دست وپا....بله

 

داداش.

 

فاطمه آجی نانازم کوشی دلم برات یه ذره شده؟(خیاطی هم

 

گفتن این دیگه ازحدگذشته گشاد نمی شه)

 

علی برادربسیجی من درست شماچیزی نگفتین.اینم برمی

 

گرده به همون قانونی که جسارت گفتنش روندارین(قشون

 

دست ازحمله بردارین)

 

ودیگه اینکه ممنون ازنظرتون راجع به داستانم.واقعاکلی حال

 

کردم.فکرکردم دارم براخودم داستان می نویسم وهیشکی

 

ازسبکش خوشش نمیاد.مرسی ازاینکه داستان رودنبال می

 

کنین(قشون حرفام تموم شد حالا می تونین حمله کنین)

 

پروتی خواهر مسلمون من آخه تومشکلت ازکجاسرچشمه می

 

گیره؟کاری نکن ازوبم بندازمت بیرونا.اصلاچه کاری بود

 

من کردم تورودعوت به همکاری کردم؟ها؟نه خداییش اون

 

لحظه من چم بود؟احتمالاقرصام روپشت وروخورده بودم

 

.......آخه چراریتم نمایی اینجاروریختی بهم تودختر؟....مگه

 

نبردنهایی چش بود؟

 

مهرنوش جان نگفتی تومهرنوش سراجی یانه؟آگه آره که

 

فصلهای منم ترجمه کن.

 

گیلدروی لاکهارت تنهاراه عضوترجمه شدن اینه که فصاهای

 

من وترجمه کنی.اون موقع یه عضوفعالی....جون تو...

 

کسایی که ترجمشون تموم شده وپرسیدن چی کارش کنن متن

 

انگلیسی روترجمه کنین بعددوباره ترجمه فارسیش روبه

 

انگلیسی ترجمه کنین.بعدازاون همون ترجمه انگلیسی

 

روبفرستین به میل پروتی

 

کسایی که میان اینجاواختیارزبونشون روندارن  آخه

 

خواهر/برادر بسیجیه من.کجات می خواره؟مگه ماجایگاه

 

تخلیه زدیم داداش؟برواون بغل مغلاجاخالی گیربیارهرغلطی

 

می خوای کن.نبینمتون دیگه اینوراآفتابی شینا.وگرنه می گم

 

خانم دکتره یه آمپول بزنه حالتون جابیاد.آفرین نانازی....آهان

 

آره برو شرت کم.....

 

کسایی که میان اینجابه داستان پروتی جان اعتراض می کنن

 

1-شماکه می بینین چه قدرخواننده داره حرف نزنین و داستان

 

روبخونین.2-اینوراآفتابی نشین وفک نزنین.3-این داستان

 

اصلاجای اعتراض داره؟.4-اگه بده چراتااینجادنبالش کردی.

 

5-بچه کجایی اینقدرپرت حرف می زنی؟6-تمام موارد بالا.

 

 

کسایی که .....................خوبین؟

 

کسایی که دارن داستان ترجمه می کنن حالشون چه طوره؟

 

کسایی که اعصاب روان رومن نذاشتن  (بلگفا)خودشون

 

انتخاب کنن باکدوم روش بکشمون بهتره؟   پی نوشت:حق

 

انتخاب ندارید!

 

 

خواهشاهیچ کدام ازمواردبالارابه خودنگیرین.به بغل دستیتان

 

بگیرید!................جون تو.

 

 

 

 

 

 

 

 

واماداستانم که خداییش ازحق گذشته ازناحق نگذشته خیلی

 

این فصل آخری هاش توپ شده.تازه رسیده جاباحالش که

 

دوست دارم.زمان رودررویی دوباره ی هری وجینی

 

بعدازچندسال باوجودنامزدجینی:

 

   فصل17_21داستان هری پاترتاهمیشه

 

 

اینم داستان جیمز عزیز:

  فصل5داستان جیمزپاتر

 

 

 

 

اینم ازبرنامه برای د انلود:

 

 صحنه های محذوف هری پاتروزندانی آزکابان

 صحنه های محذوف هری پاتر وجام آتش(حتما ببینید)

 پشت صحنه وپیش نمایش محفل ققنوس

 بوسه ی هری وچو

 

 

 

اینم بگم که همه ی این آثارمطعلق به سایت امید جانه(بعدانیادخرموبچسبه 

 

 

  

 

 

 

  

 

مرگ ققنوس رابه خاطر بسپار.

 

    آوازپروازی تاابدیت.

 

اما.......

                   امااین بارمرگیست ابدی..........

 

 

 

 

 

 

 

برین دیگه شرتون کم.سعادت زیارت بنده قطع.تابعدامتحانام بابای

+ نوشته شده توسط hallenia-marlin(سحــر.س) در دوشنبه 1385/09/27 و ساعت 17:11 |

دوباره سلام

مثل اینکه نه از سحر خبریه نه گودریک ...بابا یه کم فعال باش سحر جون.راستی دیروز داستانت رو خوندم عالی بود.

من فقط اومدم اطلاع بدم و برم

ابی جون تا اواسط دی فرصت دارین

گیلدوری لاگهارت عزیز :به جمع  ما خوش اومدین از اونجایی که یکی از بچه ها به نام ریموس لوپین هیچ پیامی برای قبولسهمشون ندادن شما اون قسمت رو بردارین که میشه صفحه ی یک تا آخر ده ضمنا شما تا چهاردهم دی فرصت دارین چون دیر شروع کردین ...

اگه بتونی زودتر بدی هم بهتر آخه ما میخواستیم شب یلدا یه فصل بدیم و کلا داستان رو معرفی کنیم...اگه دستم به این ریموس لوپین برسه....ضمنا میتونی داستان رو از همون پایین به صورت ورد دانلود کنی

نکته ی بعدی سه نفری که سی صفحه ی اول داستان ر وبر عهده دارن لطفا تا همون چهاردهم دی متن ترجمه شونو به صورت ورد برام بفرستن ایمیل من برای فایلهای انجمن ترجمه sn_somayeh@noavar.com و برای بقیه ی دوستان proti_18@yahoo.com     هستش

راستی من داره از این داستانه خوشم میاد خیلی جالب شده .حداقل مال من که جالبه

الیاس من هرکاری میکنم اون دو تا پرانتز رو همینجوری نشون میده

یادم رفت بگم داستان رو چهار شنبه میدم اگه سحر یا گودریک تا اون روز آپ کردن  تو آپ اونا میدم وگرنه میره تا جمعه که نوبت آپ منه

یاد آوری این قسمت هیچ ربطی به آپ وبلاگ نداره و همکاران عزیز هرچه زودتر بیان آپ کنن)

ضمنا دوستانی که مایل به عضویت در انجمن ترجمه هستن آی دی خودونو تو قسمت نظرات اعلام کنن

مهرنوش جون برو تو پیغامهای قبلی انجمن برات یه پیغام گذاشتم

توجه نظرات این قسمت مربوط به انجمن مترجمان است سایر دوستان لطفا به اپ قبلی مراجعه نمایند.

با تشکر پروتی

+ نوشته شده توسط پروتی در دوشنبه 1385/09/27 و ساعت 13:52 |

سلام من اومدم ....

اول از همه از داستان خبری نیست...چون من هنوز مشکل تایپی دارم ... و ضمنا بعد از نوشتن چهار تا پایان هنوز دارم دنبال یه پایان خوب برای داستانم میگردم...پس یه کم صبر کنین... حدودا تا چهارشنبه...

دوم دوستان متنهای مربوط به انجمن مترجمان هیچ ربطی به اپ وبلاگ نداره ...یعنی  نظرات اون قسمت محل تجمع اعضای انجمن مترجمانه و من برای این این قسمت رو زدم که مترجم ها با هم در ارتباط باشن و کارترجمه تداخلی با آپهای مدیران دیگه ی وبلاگ نداشته باشه پس همکاران عزیز لطفا فکر نکنین که من میخوام حق کشی کنم..

...پس اون آپ پایینی همچنان محل تجمع اعضای مترجم هاس و آپ سحر یا گودریک هرجا که باشه محل نظرات خودشو داره...ما اون پایین مشکلات ترجمه مون رو رفع میکنیم....بابا بیاین آپ کنین توروخدا...

بابا سحر جون مادرت بیا...گودریک تازه اومده بود...مردم از فضولی بقیه ی داستانت

ا بی جون  چون مهتاب خانم پیداشون نشد صفحات ایشون یعنی 70 تا آخر 80 مال شما...زودتر شروع کن

در مورد نرم افزار نارسیس ...این نرم افزار سی دی میخواد باید از رو سی دی نصب بشه...حالا اگه ندارین با یه چیز دیگه ترجمه کنین ....پدیده....بابیلون....

الیاس جون چشم ...سعی میکنم زودتر یه لیست بدم بیرون ...این چند روزه تو ویزاردینگ سرم بند بوده...(من واقعا به کمک یه داوطلب احتیاج دارم  کسی نمیخواد به من کمک کنه؟)

آهان تا یادم نرفته دوستان مترجم اعلام کنن که چقدر از ترجمه شونو انجام دادن  و من کی تقسیم بعدی بیست صفحه ای رو اعلام کنم؟

Spy عزیز  برای مشکل سیستمت متاسفم امیدوارم به محض حل شدن مشکلت ترجمه رو برسونی

راستی ظاهرا ریموس لوپین برای ترجمه نمیاد کسی داوطلب جانشینی هست؟

برای امروز یه طنز کوچیک بی مزه بیشتر ندارم امیدوارم کمتر نفرینم کنین...

هر ملتی چه چیزی را کشف یا اختراع کردند؟  

ترکیه: آنها رنگ موی بلوند را کشف کردند و سعی کردند با تمام ظرفیت از آن استفاده کنند.
مراکشی ها: فرانسه را کشف کردند، مدتی به عنوان کارگر در آن مشغول به کار شدند و به این کار ادامه دادند.

آمریکایی ها: آمریکایی ها کشف کردند که اگر 300 میلیون نفر از مردم آمریکا، سه جور همبرگر، دو جور قهوه، چهار جور عروسک، دو تا حزب و دو جور رئیس جمهورداشته باشند، قطعا مجبور نیستند فکرشان را برای انتخاب کردن خسته کنند و می توانند با خیال راحت تلویزیون نگاه کنند.

انگلیسی ها: انگلیسی ها کشف کردند که اگر آمریکایی ها مطرح ترین نیروی مقتدر، فرانسوی ها به عنوان دموکرات ترین جامعه، سوئیسی ها به عنوان ثروتمند ترین کشور و ایتالیایی ها به عنوان زیباترین تولید کننده زیبایی در دنیا مطرح باشند، آنها می توانند قدرتمندترین و دموکرات ترین و ثروتمندترین کشور را داشته باشند.

پاکستانی ها: آنها کشف کردند که تا وقتی رئیس جکومت لباس نظامی نپوشیده است، در کشور آرامش برقرار نمی شود، بنا براین سالهاست که یک نظامی با کودتا روی کار می آید و به محض اینکه احساس کرد که اوضاع بروفق مراد است و دیگر لازم نیست لباس نظامی بپوشد، بعد از چند سال با کت و شلوار و کراوات در ملاء عام ظاهر می شد. یک روز بعد، صبح زود، یک نظامی که لباسش را هنوز درنیاورده بود کودتا می کرد و قدرت را در دست می گرفت.

مصری ها: کشف کردند که اگر اجساد پادشاهان را کاملا مومیایی کنند و زیر خروارها سنگ مثل اهرام دفن کنند، این پادشاه دیگر دست از حکومت کردن برمی دارد و کسی دیگر پادشاه می شود.

آلمانی ها: کشف کردند که اگر دقیق ترین و قدرتمندترین و مطمئن ترین اتومبیل دنیا را بسازند، می توانند مطمئن باشند که بازار جهانی اتومبیل در اختیار ژاپنی ها قرار خواهد گرفت.

فرانسوی ها: عطر را کشف کردند و از آن پس مطمئن شدند که اگر یک ماه هم حمام نروند بوی بد بدنشان دیگران را آزار نخواهد داد.

بلژیکی ها: کشف کردند که برای اداره یک کشور نه میلیون نفری، یک پادشاه، سه زبان، چهار دولت و دویست وزارتخانه کافی است و لازم نیست دولت را از این بزرگتر کنند.

سوئدی ها: سوئدی ها با یک مشکل جدی همواره مواجه بودند، هر وقت می خواستند چیزی را کشف کنند زمستان می شد و باید می رفتند داخل خانه و به همین دلیل چیزهای زیادی کشف نکردند.

چینی ها: چینی ها در دوران کمونیسم قبلی کشف کردند که اگر همه یک میلیارد و خرده ای میلیون جمعیت این کشور یک جور لباس بپوشند، تعداد مخالفین حکومت کمتر می شود.

ژاپنی ها: کشف کردند که برای استفاده از دوربین هایی که دائما تولید می کنند، حتما لازم است که همیشه ده درصد جمعیت این کشور در خیابان شانزه لیزه پاریس مشغول عکاسی باشند.

ایتالیایی ها: رادیو را کشف کردند، وسیله ای که می توانست روزی 24 ساعت بلاانقطاع حرف بزند.

اسپانیایی ها: کشف کردند که اگر پارچه قرمز را جلوی چشم گاو بگیرید، حتما به طرف آن حمله می کند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 14:39 |

 

 سلام

.من هنوز دو تا از مترجمها رو پیدا نکردم یکی مهتاب خانم که فقط داوطلب شدن و رفتن و اون یکی ریموس لوپین که حتی در حالت ان لاین هم جواب پی ام های ما رو نمیدن.اگه تا سه روز دیگه  از این دوستان خبری نشه مجبور میشم سهم ترجمه شونو بین دوستان تقسیم کنم. دو نفر از دوستان برای عضویت در گروه ترجمه اعلام آمادگی کرده بودن  یکی همکلاسی و دیگری دوست سحر عزیز با توجه به چیزی که این پایین نوشتم اگه هنوزم مایل به همکاری هستین فورا اعلام کنین چون ما با کمبود نفرات مواجهیم.

این قسمت مربوط به تبادل نظرات مترجم هاست .دوستان عزیز مترجم درصورتی که در قسمتی از ترجمه دچار مشکل شدند توی نظرات این بخش اون قسمت رو اعلام میکنن تا با تبادل نظرات سایر همکاران مشکل رو حل کنیم پس خواهشا بقیه ی دوستان تو اپ سحر یا آپ قبلی نظر بدن(یه نفر به من بگهه بلاخره این متنا رنگیه یا سیاه سفید؟)

 

دوست سحر عزیز زمان کار گروه ترجمه خیلی فشرده تر خواهد بود و ما فقط به خاطر اینکه این ترجمه ی اول گروهه مقدار آن رو کم و زمانش رو زیاد کردیم.تا با درس اعضای محصل گروه تداخل نداشته باشه بنابراین برای دست اول فعلا نفری ده صفحه هست که فکر میکنم سهم شما توی بهمن باشه اگه هنوزم مایل هستی یه پیغام تو نظرات بذار و یادت باشه ترجمه ها حتما باید تا تاریخ مشخص شده فرستاده بشه.

در مورد ترجمه ها فکر میکنم باید همه با هم نظر بدیم اما از اونجا که ترجمه ی ویدا اسلامیه معروفتره بهتره به اون ترجمه نزدیکتر باشیم.راستی من قراره تا یه هفته دیگه یه مسافرت اضطراری  دو هفته ای برم اگه از گروه ترجمه کسی که زبانش خوب باشه برای هماهنگی ورفع مشکلات اعضاء داوطلبه خبرم  کنه تا یه سوزر براش بدم..

 

 

سحر جون سهم شما صفحه ی 90 تا آخر صفحه ی صده.ضمنا تو آپت فصل سه  و چهار داستان جیمز رو هم از نظرات بذار

ضمنا هر چه زودتر داستان ترجمه بشه ما زودتر میذاریمش.میخوام قبل از اول دی حداقل یه فصلشو بدم.

 

 

با تشکر از آقا احسان میتونین ورد داستان فداکاری یک مار رو از اینجا بگیرید.

 

ورد داستان 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 1385/09/21 و ساعت 10:18 |
سلام دوستان

من واقعا از بابت اون لینکهای پست قبلی معذرت میخوام در اولین فرصت درستشون میکنم فعلا فصل ۴۴ رو داشته باشین

فصل44

دوستانی که ترجمه شون تموم شده اونو به میل من بفرستن(ورد باشه)

فصل سه و چهار داستان  جیمز

 

فصل3   فصل4

 

کسی یه سرور خوب برای آپلود کردن نمیشناسه اگه دعوت نامه ای چیزی بجز پرشین گیگ دارین که سریعتره لطفا خبرم کنین

سلام

تیتر صفحه رو که دیدین؟از حالت هری پاتری درش آوردم .اینطوری بهتر شد یا نه؟راستش دیدم نبرد نهایی که داره تموم میشه همه هم میدونن این وبلاگ هری پاتریه. پس اسم وبلاگ باید با توجه به محتویاتش عوض بشه.از اونجایی که داستان سحر روا ینجا میذاریم  پس باید اسمش توی وبلاگ باشه و چون اولین کار ترجمه ی گروه ترجمه مون فن فیکشن فداکاری یک  ماره اونو هم آوردم تو کار...(در مورد این مطلب حتما نظر بدین)

فعلا بای

 

+ نوشته شده توسط در شنبه 1385/09/18 و ساعت 7:32 |

سلام سلام سلام...

عیدتون مبارک(البته بازم با تاخیر).و البته تولد وبمون مبارک توضیح اینکه دوشنبه ی هفته ی پیش سالگرد تاسیس وبلاگ ما بود .من میخواستم بیام یه آپ ویژه بکنم اما نوبت گودریک جون بود که بلاخره از مفقودیت در اومدن و با یه آپ طوفانی تلافی غیبت کبری شون رو در آوردن.این آپ هم برای همون روز آماده شده بود که خب بلاخره به دستتون رسید دیگه!یکسال از علافی ما گذشت...

خب چطورین ؟خوبین؟ میدونم میخواین سر به تنم نباشه یه سه چهار هفته صبر کنین از شرم راحت میشین.(عمرا اگه بذارم تازه فن جدید رو میکنم) ببینم یه نفرتون معرفت نداشت به ما تبریک بگه؟(البته به جز شاه پاترعزیز)

بله این وب یکساله شد...کیک هم نداریم خودتون باید بیارین(چه پر رو هم داستان میخوان هم کیک).من کلی زحمت کشیدم فصل 43 رو برای اونروز آماده کردم و همونجا هم تو آپ گودریک گذاشتم.اما فصل 44 رو فعلا شرمنده ام .آخه الان نمیشه...اگه رسیدم چشم...

قبل از هر چیز فصل 43 داستان  نبرد نهایی رو از لینک زیر دانلود کنین.خبر خوب اینکه چهار تا فصل بیشتر نمونده.خبر بد اینکه من بازم مشکل تایپی دارم فصل 43 بیست صفحه میشه زیادی خوشحال نشینا این فصل ویژه ی سالگرد تاسیس وبمونه (مگه دستم به همکاران گرام نرسه...بابا بیاین دیگه)(هان حالتون گرفته شد فصل تکراری بود...(خنده ی موذیانه)

فصل 43

 

یه شعر

عشق یعنی

 

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن

 

یه شبح عصبانی داشتیم که سفارشات ویژه شونو میتونن از اینجا دانلود کنن.(ببین من از شبح که سهله از گودزیلا هم نمیترسم)

اپ قبلی

 

اعضای گروه ترجمه میتونن فایل تبدیل به ورد شده ی داستان رو از اینجا دانلود کنن(گفتم راحت تر ترجمه میشه).ضمنا اگه کسی برای عضویت در گروه ترجمه داوطلب شد تو نظرات اطلاع بده.و لطفا با صفحه بندی پایین صفحه ها ترجمه کنین.یعنی به ورد توجه کنین.توجه کنین که این تقسیم براساس خط تایم نیو رومنس و فونت 12 هست.و پی دی افش رو هم براساس همون صفحات اینجا داریم.

 پی دی اف داستان      لینک ورد داستان

اینم فصل دوم داستان جیمز(کلیک کنین)

فصل دوم

خب چون حالتون رو به حد کافی گرفتم برین فصل 44 رو از اینجا دانلود کنین.با ذکر این مورد که من سعی میکنم داستان رو تا هفته ی اول دی تموم کنم اما اگه نرسیدم ممکنه یکیدوهفته نباشم چون برای چهلم یکی از اقوام باید برگردم تهران.

 

 فصل 44

حالا جواب جغدهای دوستان به ترتیب نظرات.(خدایی این اپه یا نظرات)ببخشید این متنا رنگیه یا سیاه سفید؟آخه من ویندوزم مشکل داره میخوام ببینم من رنگی میدم شما رنگی میگیرین؟اشکال از گیرندس یا فرستنده؟

اول از همه کسی از ایساک خبر نداره؟ نگران آقا ایمان شده بودم اما خوشبختانه پیداش شد

یک گله هم از دوستان عزیز ,  گفتن نقد و انتقاد کردن در حد خودش خوبه اما هر چیزی حدی داره متاسفانه در چند اپ گذشته دوستانی اومدند و هر چیزی که میخواستند گفتن و رفتن...توجه داشته باشین  که اینجا یه محیط دوستانس اگه یه نفر میاد و میگه من از فلان مطلب اینجا خوشم نمیاد حرف خودشو زده دیگه دلیلی برای توهین به اون شخص  وجود نداره .درسته که ما گفتیم بحث در این وب آزاده اما از طرف مدیران وبلاگ خواهش میکنم رعایت اخلاق رو بکنید.

راستی آقا ایمان برای چیدن فصلها از چه فونت و خطی استفاده میکردی؟خیلی قشنگ بود. میخوام فصلهای جدید رو همونطور بزنم.راستی این فصل 31 تا 42 که قراربود وردشو برام بفرستی چی شد؟

جیمز پاتر عزیز در اولین فرصت سر میزنم و ممنون از توجهت.

کلاغ سفید جان از آشناییتون خوشبختم...اما بدبختانه  از تبادل لینک چیزی نمیدونم.

مهرنوش جان این تقسیم بندی اولیس و فقط برای دست گرمی اما به محض کامل شدن گروه ترجمه ی بقیه ی صفحات هم اعلام میشه.

سحر جون آپت منو کشته...بعدشم ما اینجا پارتی بازی نداریم  با این حال چون نفر آخر بودی که عضو شدی آخرین نفر گذاشتمت .

مهسا جون خودمون میدونیم باحالیم(شکلک هنوز مارو نشناختی) خیلی خوش اومدی

جیمز ایساک پاتر عزیز برای دانلود کل داستان تا یه هفته دیگه صبر کنین اگه خدا بخواد میخوام تصحیحش کنم

مترسک جون(الیاس جون مادرت اینقدر اسم عوض نکن) تا جایی که من میدونم شبح ها نمیمیرن.مگه اینکه خدا مرحمتی به حال ما کرده باشه که اونم بعیده... پی دی اف آپ قبلی رو برات آپلود کردم برو حالشو ببر.اون مشکل از بلاگفا بود...

مسعود جون(بلاخره شدی مسعود خودمون حالا که اینطوره گواهیر جدید)(چشمک) منور کردی...همیشه خفاش باشی.

احسان خان بله منظورم شما بود...مهم آی دی نیست آی دی رو برای تماس راحت تر بین دوستان میخواستم .

دانیال جون(سوروس اسنیپ خودمون)تو به ما سر بزن من قول شرف میدم به کسی نگم(به جون الیاس)راستی تولد وبتون مبارک

و اما سپیده خانم(این با اون سپیده فرق میکنه با این حال هرکی دلش از اون سپیده پره میتونه سر این یکی خالی کنه من تضمین میکنم.).اول از همه من وبت رو منور کردم بعدشم یه آگهی برات میدم حال کنی...

(دوستان این یه وبلاگ جدیده که مال سپیده خانومه برین سر بزنین جوون مردم تشویق شه)

یه وبلاگ بین دبیرستانی برین یه کم اذیتش کنین

http://www.madresehmoshha.blogfa.com

سارا بلیک جون کلک میزنی؟ فصل نه رو که خونده بودم...

شاه پاتر عزیز پروتی من هستم و این اسم آریا که میبینی برای اینه که داداشم این وبلاگ رو راه انداخت که برای انجمن نویسندگان جوان بود...چون کاربر اصلی وبلاگه حذف نمیشه.بعد اون رفت و من اومدم به جاش و آریا دیگه آپ نمیکنه (البته بعید نیست انجمن دوباره راه بیوفته (تقریبا راه افتاده)اما محلش جای دیگه ایه) در هر حال گاهی که بلاگفا خراب میشه من با کاربر اون آپ میکنم.گودریک خان  کم پیدا و سحر خانم مفقودالاثر هم همکاران منن مثلا (اگه دستم بهشون نرسه).در مورد تبریکت ممنون مثل اینکه فقط من و شما یاد امروز بودیم یه چیز جالب دیروز تولد وب دانیال بود  میدونستی؟

فاطمه خانم هم دیگه مارو تحویل نمی گریرن.

و اما آقا احسان عزیز شما یه احسانی یه آقا احسان هم ماداریم که عضو گروه ترجمه هستن و متن داستان گروه ترجمه رو ایشون دادن.

و اما آقا رضا  و دوست سحر عزیز(شما دوتا باهم نسبتی دارین؟ اول از همه خوش اومدین.دوم این کار داستان نویسی بیشتر یه سرگرمیه که تو اوقات فراغت انجام میشه.علاوه بر اون ما نقد داستان و ترجمه هم میکنیم که  برای پیشرفت زبان و گرفتن عیوب نوشته هامون مفیده.فن فیکشن نویسی  برای من یه جور تمرین نویسندگیه نه بیشتر...و البته شما هنوز وارد جو دوستانه ی بچه ها نشدین.فکر میکنم این خودش دلیل ادامه ی کار این وبلاگه که امروز اولین سال تولدشه و من اصلا قصد ندارم تا وقتی یکی از دوستانم به اینجا سر میزنه تعطیلش کنم .موفق باشی و بازم به ما سر بزن

دوست سحر عزیز زمان کار گروه ترجمه خیلی فشرده تر خواهد بود و ما فقط به خاطر اینکه این ترجمه ی اول گروهه مقدار آن رو کم و زمانش رو زیاد کردیم.تا با درس اعضای محصل گروه تداخل نداشته باشه بنابراین برای دست اول فعلا نفری ده صفحه هست که فکر میکنم سهم شما توی بهممن باشه اگه هنوزم مایل هستی یه پیغام تو نظرات بذار و یادت باشه ترجمه ها حتما باید تا تاریخ مشخص شده فرستاده بشه.

سحر جون بگو کدوم نامردی زده ناقصت کرده خودم حالشو بگیرمراستی چی کار میکنی؟ تکواندو؟جودو یا کاراته؟ من زرد تکواندو دارم.

مهرنوش جون دلتو خوش نکن سالگرد بعدی سال دیگس

یه عاشق عزیز:ممنون

مرجان جون برای خوندن داستان از اول یه هفته دیگه صبر کن تصحیح شدشو بخون

Spyblaster   عزیز اسم داستان تا جایی که من فهمیدم قربانی فداکاری هست و من نمیتونم در مورد اون ده صفحه ی ترجمه ی خودم نظر بدم بهتره اول ترجمه ها آماده بشه بعد در مورد قشنگی داستان صحبت کنیم

جسد جون(الیاس من تو رو میکشم)فایل ورد رو برو بالا دانلود کن.

همکلاسی عزیز این ترجمه کتاب اصلی هفتم نیست بلکه صرفا یه فن انگلیسیه.اگه هنوز هم مایل به شرکت در گروه ترجمه هستی خبرم کن.

گودریک جون من همین دیروز شیش ساعت تو ویزاردینگ بودم هیچ مشکلی نداشت.راستی شناسه ی ویزاردینگت چیه؟

 و هر چی عکس از محفل ققنوس تا حالا گرفتم رو میتونین از اینجا دانلود کنین

عکس

طنز امروزبه مناسبت تولد وبلاگ یه کم خارج از محدودس از الان بگم بعدا کسی شاکی نشه(امضا پاستوریزه)

و دو تا وبلاگ از دانشجویان هاشمیه (جالبه  و برای یکی از اهالی این وبلاگ آشناست)

هاشمیه  20   کاردانی ارشد

پرده اول :ساعت 16:00،خيابون

ببخشيد خانوم پا مي دي واسه معلول مي خوام ،عروس ننم مي شي؟مي تونم شماره بدم پاره كني؟!!! مي خوام سايه سرت شم،مي خوانم مرد خونت شم، طالبت شدم، مي خوام باهات دوست شم،شماره كفشتم بدي زنگ مي زم...راستي شماره عينك من مي دوني چنده؟... ا...چرا جواب نمي دي؟

نگاه عاقل اندرسفيه دختر()

پرده دوم :ساعت 16:30، ايستگاه اتوبوس
مي تونم يه ذره وقتتون رو بگيرم؟ به خدا قصد خير دارم
_واهش مي كنم مزاحم من نشيد، من نامزد دارم
خب من حاضرم با نامزد شما دوئل كنم ،انتخاب اسلحه هم به عهده اون
(دختر به زور جلو خنده اش را مي گيرد)
ـ ببين پسر خوب من جاي مامان توام
ـ خب من خيلي دوست دارم يه مامان خوب مثل شما داشته باشم،تا شبا برام قصه بگه ،برام لالايي بگه
ـ لطفا مزاحم نشويد ،پليس صدا مي كنما
ـ خب بهتر ،همين جا عقدمون مي كنن
ـ تو چقدر پررويي بچه ؟؟
ـ من شماره ام رو ميدم به شما ،اگر دوست نداشتين زنگ نزنيند
ـ باشه ولي قول نميدم زنگ بزنما
ـ عيبي نداره ، زنگ نزن

پرده سوم : يه روز بعدازظهر،پارك
ـ ببين آقا مسعود تا به حال دوست پسر نداشتم،چون دوست ندارم مثل اين ديوونه ها و به مچه ها كه تا صبح مي شينن پاي تلفن ، هي تلفن بازي و از اين صحبت ها
ـ خب من هم تا به حال دوست دختر نداشتم... من هم از اين بچه بازي ها بدم مياد

پرده چهارم : نصف شب،پاي تلفن
...ـ ببين مسعود جون نگاه من به زندگي اينجوريه كه ...

.ـ اتفاقا عزيزم دلم،ماي دارلينگ ،هاني،سوييتي،نظر منم اينه كه...

پرده پنجم: يك شب گرم و تب آلود
بوي علف،حس خسته يك ملافه پيچيده ،عطر ممنوع يك رويا ،صداي (...) و
(...) ،عشق و ديگرهيچ
!!!در اين قسمت بايد كمي بي پرده سخن گفت


پرده ششم: روز ولنتاين،كافي شاپ
ـ من ديگه خسته شدم ،امروز يه روز عاشقانه اس ، سرشار از عشق وصفا ولي مثل اينكه تو من رو ...دوست نداري
چرا دوستت دارم ‏ ولي شرايطم طوري نيست كه بتونم وقت بذارم، من دوستاي ديگه اي هم دارم كه بايد بهشون برسم
...نمي تونم همه وقتم رو براي تو بذارم
... خب منم همينطورم، منم وقت ندارم ولي اين دليل نمي شه كه ديگه از عشق صحبت نكني
... عشق مال بچه هاس ،‌ اين حرفا چيه، ما ديگه بزرگ شديم، بايد واقع بينانه به اين قضيه نگاه كنيم
...گفتم كه ... ديگه من رو دوست نداري
... چرا عزيزم دوستت دارم ، امشب زنگ بزن به بابات بگو مي ري خونه دوستت شبم نمي آي
!كدوم دوستم ؟
... اسمش يادم نيست، همون كه اون دفعه گفتي ديگه
! آهان ... باشه

پرده هفتم : فرداي روز ولنتاين، خونه پسره
بي شعور!‌ پدر سگ! (‌...)! (...)! تو فكر كردي من (...) ام ! تو من رو با اون خواهر(...) ات اشتباه گرفتي
...پونزده پسر رو جمع کردي تو اين خونه که چي بشه
! توهم كه بدت نيومد...! تازه اينا دوستاي منن ! غريبه كه نيستن
... خفه شو بي غيرت ! من عشق تو بودم! برات روز ولنتاين عروسك خر گريان خريدم و هديه دادم
!! چه ربطي داره منم برات از اين شكلات قلبي ها خريدم
شكلات قلبي ات بخوره تو سرت! تو اصلا معني عشق رو نمي فهمي... حيف اون كارت پستالي كه برات ...خريده بودم
عشق همينه كه ديدي ديگه، راستي اونروز روم نشد بهت بگم كارت پستالت خيلي بي ريخته! حالا فكر كردي خيلي لعبتي، با اون هيكل بي ريختت!‌ مث كپه (...) مي مون
(این تیکه حذف شد)

خود(...)ات مي خواستي ‌
:اين قسمت را با صداي گيس و گيس كشي بخواني
( ...)(...)(...)(...)(...)
( ...)(...)(...)(...)(...)


...(تالاپ ( صداي بسته شدن در

پرده هشتم: بعد از ظهر فرداي روز ولنتاين، لوكيشن قبلي
آخه مرتيكه بي شعور، تو مي مردي 5 دقيقه ديگه هم تو كمد دووم مي آوردي؟
...‌ به من چه مسعود جون ! حميد هلم داد
... حميد آبروي من رو بردي، دافيه پريد! از همون سوراخ كليد نگا مي كردين ديگه
... آخه مسعود تو نمي دوني تو كمد چه بويي مي اومد كه
- بيا اينم از رفقاي ما !

پرده نهم:‌ ساعت16:00 پرايد
... ببين آقا ، من تا حالا دوست پسر نداشتم
ساعت 17:00 ، يه جاي ديگه
... آبجي پا مي دي واسه

نتيجه گيري
!واقعا که....
ولنتاین همیشه حیای هوبه!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در پنجشنبه 1385/09/16 و ساعت 20:32 |
در دايره ي قسمت،ما نقطه ي تسليميم
لطف آنچه تو انديشي،حكم آنچه تو فرمايي

ميلاد هشتمين اختر تابناك امامت و ولايت امام رضا(ع) بر تمامي شيعيان و دوستارانش مبارك باد

سلام به همه ي دوستان خوبم
اميدوارم كه حالتون خوب باشه.از اين كه دير به دير آپ مي كنم معذرت ميخوام مخصوصاٌ از پروتي عزيزم،خوب منم يه سري مشكلات دارم.به هر حال معذرت مي خوام.اميدوارم من رو ببخشيد.
در ضمن در باره ي فونت ها هم بگم توبلاگف نتونستم اون رو تغيير بدم.

خوب اول مي رم سراغ جواب نظرات

ايمان جان اين آپ من بود نه سحر خانوم
Fariba جان ممنونم.
فاطمه خانوم عزيز شما لطف داريد و ممنون از نظرات گران بهاي شما.
پروتي جان متشكرم.شما لطف داريد.
سحر خانوم ممنون ولي هنوز زوده كه از دست من خلاص شيد.

در ضمن يه گله از بعضي ها درام كه چرا تو نظرات ادب رو رعايت نمي كنن؟
پروتي خانوم مثلا شما مدير وبلاگ هستيا؟

سخن بزرگان
1-يا درست حرف بزن يا عاقلانه سكوت كن.(ژرژ هربرت)
2-يك اراده ي قوي به هر كاري فائق خواهد آمد.(شاتو بريان)
3-هيچ ميراثي گرانبهاتر از راستي و درستي نيست.(شكسپير)
4-يك زن تيز هوش كنج است و يك زن زيبا و نيز هوش قدرت.(ژرژ مريدت)
5-يك وجدان خوب ب هزرا شمشير عالي مي ارزد.(شكسپير)
6-يكي از شاخه هاي دروغ پيمان شكني و بد عهدي است.(زرتشت)
7-هر كه سخن نسنجد،از جوابش برنجد.(سعدي)
8-هزار دوست كم است و يك دشمن بسيار.(لقمان حكيم)
9- هرگز از آنچه بر زبان نياورده ايد پشيمان نخواهيد شد.(بزرگمهر)
10-هر كاري در وحله ي اول غير ممكن به نظر مي رسد.(گاليله)

خوب حالا سر ميزنيم به پدر شعر نو
«مايه‌ي اصلي اشعارمن رنج من است.»
علي اسفندياري (نيما يوشيج) در 21 آبان 1276 به دنيا آمد و بعدها پايه‌گذار شعر نو در ايران شد. وي بعد از 64 سال زندگي بر اثر بيماري ذات‌الريه درگذشت.
علي اسفندياري كه بعدها نام «نيما يوشيج» را بر خود گذاشت در 21 آبان 1276 شمسي در «يوش» - دهي از بخش نور در شهر آمل- زاده شد. وي پسر بزرگ ابراهيم نوري مردي شجاع از افراد دودمان‌هاي قديمي شمال ايران بود.
وي در زندگي‌نامه‌ي خود نوشته ، زندگي بدوي من در بين شبانان و ايلخانان گذشت كه به هواي چراگاه به نقاط دور ييلاق قشلاق مي‌كردند وشب‌ها بالاي كوه‌ها ساعت‌هاي طولاني دور هم جمع مي‌شدند .
از تمام دوره‌ي بچگي خود من به جز زد و خوردهاي وحشيانه و چيزهاي مربوط به زندگي كوچ‌نشيني و تفريحات ساده‌ي آنها در آرامش يكنواخت و كور و بي‌خبر از همه جا چيزي به خاطر ندارم.
نيما در دنباله زندگي‌نامه خود مي‌افزايد: در همان دهكده كه من متولد شدم خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده ياد گرفتم . او مرا در كوچه دنبال مي‌كرد و به باد شكنجه مي‌گرفت ، پاهاي نازك مرا به درخت‌هاي ريشه و گزنه‌دار مي‌بست و با تركه مي‌زد و مرا به ازبر كردن نامه‌هايي كه معمولا اهل خانواده‌ي دهاتي به هم مي نوشتند مي‌كرد.اما يك سال كه به شهر آمده بودم اقوام نزديك من مرا به همپاي برادر از خود كوچكترم «لادبن» به يك مدرسه كاتوليك واداشتند.
چنانكه گذشت نيما تا 12 سالگي در «يوش» بود و بعد از آن به تهران آمد ، دوره‌ي دبستان را در مدرسه‌ي «حيات جاويد» گذراند. پدر علي شب‌ها به وي «سياق» مي‌آموخت و مادرش كه حكاياتي از «هفت پيكر» نظامي و غزلياتي از حافظ حفظ داشت را به وي مي‌آموخت.
نيما در سپيده ‌دم جواني به دختري دل باخت و اين دلباختگي طليعه‌ي حيات شاعرانه‌ي وي گشت . بعد از شكست در اين عشق به سوي زندگي خانوادگي شتافت و عاشق صفوراي چادرنشين شد و منظومه‌ي جاودانه «افسانه»‌ را پديد آورد.
پدر نيما از ازدواج وي با صفورا راضي بود اما صفورا حاضر به آمدن به شهر نشد و ناگزير از هم جدا شدند و دومين شكست او را از پاي درآورد.
نيما بعد از فراغت از تحصيل در مدرسه‌ي سن لويي به كار در وزارت دارايي پرداخت اما بعد از مدتي از اين كار دست كشيد. نيما در نتيجه‌ي آشنايي با زبان فرانسه با ادبيات اروپايي آشنا شد و ابتكار و نو‌آفريني را از اين رهگذر كسب كرد و به عنوان يكي از پايه‌هاي رهبري سبك نوين قرار گرفت.
اشعار نخستين وي با اينكه در قالب اوزان عروضي ساخته شده است از مضامين نو و تخيلات شاعرانه برخوردار است كه در زمان خود موجب تحولي در شعر گرديد. نيما در آثار بعدي خود اوزان عروضي شعر را مي‌شكند و شعرش را در چارچوپ وزن و قافيه آزاد مي‌سازد و راهي تازه در شعر مي‌آفريند كه به سبك نيمايي مشهور مي‌شود.
نيما يوشيج در سال 1328 در روابط عمومي و اداره تبليغات وزارت فرهنگ و هنر مشغول به كار شد.
نيما در زمستان سال 1338 و در ششم دي ماه به بيماري ذات‌الريه مبتلا و در سن 64 سالگي در تجريش تهران از دنيا رفت.
از آثار نيما مي‌توان به مجموعه شعر«قصه رنگ پريده» ، «خون سرد» ،‌«مطبعه‌ي سعادت»‌‌، «فريادها»، ‌«مرقد آقا» ، «كلاله‌هاي خاور» ، «ناقوس» ، «مانلي»‌، «افسانه»‌،‌« مرواريد» ، «اميركبير» ، مجموعه نامه‌هايي با عنوان «كشتي و طوفان» ، «قلم‌انداز»، «حكايات و خانواده سرباز» ، مجموعه نامه‌هاي «ستاره‌اي از زمين»‌ ،‌ داستان «توكايي در قفس» ، «آهو و پرنده‌ها»‌،‌ « حرف‌هاي همسايه »، «شعر من» ، مجموعه نامه‌هاي «دنيا خانه من است»‌ ،‌« آب در خوابگه مورچگان » ، «عنكبوت» ، « كندوهاي شبانه »، « شهر صبح شهر شب»‌ و دو سفرنامه و ... اشاره كرد.

وچند مطلب گيرا

از کبوترپرسيدم : زندگي چيست؟ پرهايش را تکان داد و جواب نداد ازدريا پرسيدم:زندگي چيست؟ خروشيد و جوابم را نداد ازآفتاب پرسيدم:زندگي چيست؟ غروب کرد وجوابم را نداد ازانسان پرسيدم:زندگي چيست؟ گفت: زندگي خون دل خوردن است اولش عشق وبعد مردن است

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت

يادتون باشه که دل، تخته ســـــــــــياه نيست که هر کي اومد روش بنويسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک کرد

وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيارکسي رو که به صداقت حرفات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته

فاصله عشق هاي معمولي را از بين مي برد و عشق هاي بزرگ و جاوداني را شدت ميبخشد.مانند باد كه شمع را خاموش و آتش را شعله ور مي سازد

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي که بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي که برايم شکستي .... .. بخاطر احساسي که برايم پرپر کردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي که بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمکي که بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي که بر قلبم حک کردي

چه قدر سخته تمام روز رو منتظر شب باشي كه دوباره زل بزني به صفحه سرد مونيتور و فقط نگاهت به ايدي يه نفر باشه و همش دعا كني كه روشن باشه با اينكه از قبل ميدوني امشبم مثل تموم شبهاي گذشته فقط بايد چشمهاي خواب رفته ادمك ايديشو ببيني و درد دودلاتو براش اف بذاري به اين اميد كه شايد اومدو خوند و جوابتو داد جوابهايي كه مثل هميشه حرف تازه اي توش نيست انگار كه هيچوقت نميخواد باور بكنه كه : دوستش داري

ميدونی آدم کی عاشق ميشه ؟؟؟ اصلا ميدونی آدم بايد از کجا بفهم که عاشق شده يا نه يه احساس زود گذر ؟؟؟ آدم وقتی عاشق ميشه ،‌ ديگه دلش مال خودش نيست !!! زمانهايی رو که با عشقش ميگذرونه واسش خيلی عزيز و تو اون زمان ديگه به جز داشتن اون به هيچ چيزی فکر نميکنه !!! فقط تنها چيزی که واسش مهم داشتن اون عشقش به معنی ساده تر : دنبال کسی نگرد که بتونی باهاش زندگی کنی دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی عشق يه احساس نيست ، عشق چيزی که به هيچ طريقی نميشه وصفش کرد

اميدوارم خوشتون اومده باشه

خوش باشيد

ویرایش پروتی:من امروز میخواستم خارج از نوبت آپ  کنم اما حالا که گودی اومد بهتر .فقط اعلام میکنم امروز سالروز تولد وب ماست.و به همین مناسبت یه فصل از داستان رو میدم

فصل 43

+ نوشته شده توسط گودریک گریفندور در یکشنبه 1385/09/12 و ساعت 13:41 |
دوستان سلام این لینک فصل ۴۱ و چهل و دو(با ارض معذرت از خرابی بلاگفا

فصل 41  فصل 42

اینم فصل اول از دستان جیمز عزیز روشنایی در تاریکی

فصل اول

ببخشید اگه تکراریه فقط دو تاخواهش

اول سحر و گودیک عزی  آپاتون کو؟

دوم ایمان جان ممنون که تا اینجا کمک کردی اگه لطف کنی و یه فایل ورد از فصل۳۸ تا ۴۱ برام بزنی ممنون میشم آخه از هاردم پریده به خدا لازم دارم.ضمنا لطفا نظرات این پست رو در پست قبلی بدی جواب جغدا رو هم فردا میدم.

 

سلام به همه

 

این سلام مخصوص بچه های گروه ترجمس.

(چیه گفتین یادم رفته؟ عمرا...دنبال یه داستان خوب میگشتم که آقا احسان این داستان رو معرفی کردن)

بلاخره یه داستان انگلیسی پیدا کردیم  که لینکش اینه

داستان

 

برای سهولت در کار ترجمه داستان رو هشت صفحه ای تقسیم کردم و طبق این جدول ترجمه میکنیم.

دوستانی  که به دلایلی منصرف شدن میتونن توی همین پست پیغام بدن.بقیه ی دوستان هم اگر مایل به ترجمه هستن  اسم و آی دی خودشونو تو نظرات همین پست بدن

به خاطر نزدیک بودن امتحانات بعضی از دوستان تعداد صفحه ها کمه و زمان ترجمه زیاد .تا مشکل درسی پیش نیاد .ضمنا توصیه میشه دوستانی که برای ترجمه از دیکشنری استفاده میکنن از دیکشنری نارسیس استفاده کنن تا متن ترجمه تا حد امکان شبیه هم بشه.البته در صورت راه افتادن گروه مطمئنا تعداد صفحه ها بیشتر میشه.

توجه داشته باشین  ترجمه ی خودتونو با فرمت ورد به میل من بفرستین ...آخرین تاریخ رسیدن ترجمه ی هر مترجم یک هفته بعد از گذاشتن ترجمه ی نفر قبلی در وبلاگ هستش و اگه کسی زودتر ترجمشو برسونه طبیعتا زودتر گذاشته میشه.

ضمنا دوستانی که آی دی شون در این جدول وارد نشده لطف کنن و آی دی خودشونو برامون بفرستن

دوستان گروه ترجمه لطفا آی دی سایرین رو اد کنن

 

نام مترجم

صفحه ی ترجمه

تاریخ تحویل

آی دی مترجم

ریموس لوپین

ص ۱-۱۰آخر

اول دی

zombie8726

الیاس شبح

۱۰-۲۰آخر

هفتم دی

Elyas_shabah

احسان

۲۰-آخر ۳۰

چهاردهم دی

 

مهرنوش

۳۰-آخر ۴۰

بیست و یک دی

m_lion12@yahoo.com

پروتی

۴۰-۵۰

بیست و هشتم دی

Proti_18

جیمز

۵۰-۶۰

ششم بهمن

 

پویا

۶۰-۷۰

سیزدهم بهمن

 

مهتاب

۷۰-۸۰

بیستم بهمن

 

+ نوشته شده توسط پروتی در چهارشنبه 1385/09/08 و ساعت 9:58 |

سلام به همه.

من اومدم .اونم با تاخیرات ویژه.چون سحر جون نوبت منو گرفته بود منم نوبت اونو گرفتم(این به اون در)

خب امیدوارم از داستان لذت برده باشین(نبردین؟ به من چه؟)

 

خبر بعدی اینکه آبجی تون درسخون شده پس دور فن دوم رو خط کشیدم.للبته نوشتن چند فصلش تموم شده اما چون من تصمیم کبری گرفتم که امسال دانشگاه قبول بشم تایپش با خداس.اگه تایپ بشه خیلی بهتر از اولیه.

سعی میکنم قبل از تموم شدن نبرد نهایی اونو بذارم که دوستان باهاش آشنا بشن.

 

برای شروع چند تا جمله ی آموزنده داریم

چند جمله ی آموزنده

 

اول : دوست داشتن زيادي ... حسودي مياره .... حسودي زيادي مشکل بوجود مياره ... مشکلات زيادي امراض زياد تري بوجود ميآورد پس سعي کن هرکي رو به اندازه دوست داشته باشي نه بيشتر

دوم:‌ اگر کسي رو آنقدر دوست داشتي که مجبور شدي بندازيش توي قفس ... واسش بهترين قفس رو تهيه کن . نه کمترينش رو

سوم: اگر کسي خيلي دوستت دارد و هر کاري کردي بد ديد ... و ديدش بجاي خوب به بدي کشيده شد فقط برايش دليل قانع کننده نيار برايش عشقت رو بيار تا با عشقت به يقيين برسه

مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبديل مي‌شوند
مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبديل مي‌شوند
مراقب کردارت باش آنها به عادات تبديل مي‌شوند
مراقب عاداتت باش آنها به شخصيت تبديل مي‌شوند
مراقب شخصيتت باش آن سرنوشتت خواهد شد

 

اینم لینک فصل چهل و یک که اقا ایمان زحمتشو کشیدن.خبر مهم اینکه از اینجای داستان دست خودمه و با تشکر از ایمالن عزیز که زحمت زیادی کشیدن فردا فصل ۴۲ رو میدم و هفته ای یه فصل...آقا ایمان اگه تونستی اون فایل ورد رو برام بفرست تو رو به خدا

فصل 41

 

اینم طنز این هفته که خیلی آموزندس.

چند درس اخلاقي

 

درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه


درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد

نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی


درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس
۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی

نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی


درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان
۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟

نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد


درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان
۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!

نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد

 

 

و بلاخره جواب جغدا

اول از همه

 احسان خان داستان دومین گوی داستان الیاس عزیزه که الان تو وب دانیال(دنیل و بلاتریکس)گذاشته میشه.که آدرسش تو لینک دوستان هست .دلیلشم اینه که داستان از اول توی اون وب بوده و در مدت تعطیلی اون وبلاگ به اینجا منتقل شده بود.حالا که دانیال برگشته داستان بازم همونجاستالبته ممکنه در صورت اجازه ی دانیال و الیاس لیکها ر با تاخیر اینجا هم بذاریم اما هنوز هیچ کدوم چیزی نگفتن.ضمنا اگه داستان انگلیسی قبلا ترجمه نشده ممنون میشم برام میل کنی.

یه دوست مهربون عزیز ممنون که سرزدی مزاحمت میشم.

فریبا جون باید به اقا ایمان حق داد .من شخصا ازش ممنونم اما یکی مثل سپیده میاد همه ی زحمتهاشو برباد میده...خدایی آدم ناراحت میشه.ضمنا نقش سیریوس هر روز داره بیشتر میشه...هر چی باشه رئیس محفله.

ایمان جون از چی ناراحتی؟ منکه جسارتی نکردم...اگرم گفتم داستان رو وردشو برام بفرست برای اینه که میخوام سوتی هایی رو که خودم در نوشته هام دادم درست کنم.مثل فصل چهل و سی و نه وگرنه من قصد ناراحت کردن شما رو نداشتم.سپیده رو هم جدی نگیر هر چند وقت یه بار دعوا راه میندازه و جیم میشه

 

قارقارک جون(الیاس خودمون) خودت  داستان مینویسی میدونی چی میگم به نظر تو وقتی من نصف روز رو مینویسم  یا اقا ایمان از درس و وقتش میزنه و تایپ میکنه اونوقت داستان هفتاد بار دانلود میشه نظر این  ده نفر دوست همیشگی قابل قبوله؟ پس بقیه ای که داستان رو دانلود میکنن نباید نظر بدن؟ من از طریق همین نظرات مشکلات داستانم رو درست میکنم دیگه.ضمنا من از خودم اجازه دارم مثلا به قول شما مدیر باغ وحشم(توهین نشه این باغ وحش مخصوص  سپیده و الیاسه من نقش فرشته ی نگهبانو دارم)(چشمک)

 

هانی جونم مگه میشه من شما رو یادم بره؟ به خدا من اصلا بی معرفت نیستم...خوشحالم که داستان رو دوست دارین

 

لیلا جون ایمان هم دردسرهای خودشو داره.امتحان و درس دانشگاه بلاخره کم نیست.کسی توقع نداره که اون از همه یزندگیش بزنه تا من داستان بدم.ببینم درس مهمتره یا داستان؟به علاوه اگه داستان دست من بود که الان همون فصل سی و نه بودیم.خوشحالم که از فصل جدید خوشت اومده.

گابریل جون راههای عادی مخفی  خروج از قلعه مثل فروشگاه دوکهای عسلی بسته شده اما مثلا شیون آوارگان یه راه مطمئنه که  فقط چند نفر ازش باخبرن.ضمنا من شش فصل در مورد  نقشه ی هری الکی ننوشتم که...گفته بودم اون نقشه راههایی رو نشون میده که هیچ کس جز کسی که اونو داره نمیتونه اونا رو پیدا کنه...هاگوارتز هنوز هم راههای مخفی زیادی داره...راههایی که فرد و جرج یا جیمز و سیریوس کشفش نکردن.

جیمز ایساک پاتر عزیزو علی آقا لینکها درسته.روش کلیک کنین و 15 ثانیه صبر کنین بعد دانلود کنین.

شاه پاتر عزیز برای بار هزارم من پروتی هستم به خدا... جون منو گرفتی ولی اسممو یاد نگرفتی.ضمنا این شعرت جالب بود اما جون تو نمیشه داستان دست ایمانه اونم فعلا با همه قهره (چشمک)

 

 

چند تا عکس از محفل ققنوس(عکس پیام امروز, سیریوس,  دامبلدور, ولدمورت و آمبریج) (البته با توضیحات انگلیسی) که من هفته ی قبل از دیوانه ساز گرفتم اما الان میذارم)

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 1385/09/07 و ساعت 10:18 |