تبليغاتX
انجمن مترجمان جوان
سلام

ژروتی هستم

دوباره برگشتم بعد حدود دوسال این وب مجددا راه اندازی میشه

اما مطالبش کاملا با قبل متفاوت خواهد بود....علاقه مندان به داستانها وبلاگ انجمن مترجمان جوان رو دنبال کنند اینجا تبدیل به یک وبلاگ سینمایی عکس و آهنگ میشه

+ نوشته شده توسط پروتی در چهارشنبه 1387/03/01 و ساعت 0:37 |
دوستان سلام

اول از همه حضور دوباره ی امیر و علی عزیز رو در جمع خودمون خوش آمد میگیم و اعلام میکنیم که این وبلاگ از این تاریخ برای جلوگیری از ادامه ی مشکلات با دوستان به آدرس بی طرفی منطقل شده و آژ تولد گودریک رو میتونین اونجا یبخونین اینم آدرس:

http://www.dastan-nt.blogfa.com

+ نوشته شده توسط پروتی در چهارشنبه 1385/12/09 و ساعت 11:35 |

 

 سلام اینم آپ خداحافظی من از این وبلاگایشالله اولین آژ در وب جدید مال سحر خانم هستشو نمیتونه از زیرش در بره(شایدم در رفت)

رفتیم دیگه اما وب جدیدمون رو یادتون نره....ضمن اینکه چند تا خبر هم دارم .

 

اول روز سپندگان(روز دل) ایرانی مبارک

در جهت حفظ فرهنگ ایرانی روز 29 بهمن با قدمتی  در  حدود 2000 سال قبل از میلاد مسیح را گرامی میداریم.

و به جای ولنتاین که نصف روز دل خودمون هم قدمت نداره روز دل خودمون رو جشن میگیریم ... روز دل بر  عاشقان مبارک(سمیه شاعر وطن پرست ایرانی اصیل)

 و حالا یه خبر خیلی بد:

متاسفانه دانیال عزیز یکی از بهترین وبهای هری پاتری رو به خاطر بحث دوستان  پاک کرد و ما رو در غم از دست دادن وبلاگ هری و بلاتریکس گذاشت.امیدوارم هر جا هست موفق باشی و دوستانت رو فراموش نکنیبازم به ما سر بزن و دوباره وبت رو راه بنداز.ژیشنهادم رو هم یادت نره

 

فصل هشتم فداکاری یک مار:توجه کنین  ترجمه ی بقیه فصلها رو هنوز ندارم

 فصل یک تا هفت          فصل هشتم

 

 فصل سوم داستان پلامینگوز:

فصل یک و دو    فصل سوم

 

 اینم یه متن خیلی جالب از spy  عزیز که حتما بخونینش

 سرگذشت حقیقی

برای دوست عزیزی که خواسته بودن یه بار دیگه لینک کامل داستان اولم نبرد نهایی رو میذارمو همچنان منتظر نقدهای دوستان هستم

 

نبرد نهایی   فصل آخر

دو فصل از دومین داستان خودم رو داریم (من هنوز نتونستم یه خط هم تایژ کنم ایمان جون اگه هنوز سرت خلوته خبرم کن)

فصل اول    قسمت اول فصل دوم    قسمت دوم فصل دوم

 

 

دوم این وبلاگ با تمام دم و دستگاه و تشکیلاتش به طور آزمایشی به ادرس زیرمنتقل میشه

psgs-and-friends.page.tl

و در صورت رضایت دوستان بعد از یکی دو ماه در همونجا موندگار میشه وگرنه برمیگردیم و تو بلاگفا یه وب جدید میزنیم.پس تا اون موقع و فقط جهت اطلاع رسونی ای وبلاگ باز میمونه.

از دوستانی که تا بحال ما رو حمایت کردن ممنونیم و امیدوارم ما رو در پاتوق جدیدمون هم حمایت بکنن و دوستانی که وبلاگ رو لینک کردن لطف کنن و لینک وب جدید انجمن مترجمان رو هم بذارن.البته اسمش منو یاد یوگی و دوستان میندازه

و حالا دو تا جوک

از قضنفر میپرسن fbi مخفف چیه؟ میگه :فدراسیون بچه بازان ایران

از پسره میپرسن bf یعنی چی؟ میگه:بدبخت فلک زده!!!

و بلاخره spy عزیز زحمت کشیدن و کاریکاتوری از من کشیدن که براتون میذارم.اما خدایی من این شکلیم؟ به جون خودم من یه کم چاقم...قدم بلنده و اصلا این قدر وحشتناک نیستم

 

 کاریکاتور پروتی

اینم یه عکس از عزاداری محرم (منو کشتن عزادارانش) برای کسانی که عضو انجمن ام اس نیستن و احتمالا ندیدنش

 عزاداری محرم

مطلب بعدی بازی هست که مسعود پاترونوس عزیز در وبشون راه انداختن  و اسمش هست یلدا بازی

قوانین بازی رو میتونین در زیر بخونین و افرادی که به بازی دعوت شدن بازی رو در وب جدید ما ادامه میدن(این روش بازی هست)

توضیحی مختصر : یلدا بازی یه جوری بازی تو وبلاگاست . هرکسی که از طرف کسی _دقت کنید باید حتما دعوت شده باشید_ دعوت شده ، یه پست توی وبلاگش می زنه . 5 تا چیز در مورد خودش می گه که بقیه نمی دونن . و بعد هم 5 نفر رو دعوت می کنه به یلدا بازی . و بهتره تکراری نباشن ! یعنی قبلا کسی دعوتشون نکرده باشه .

من رو ریموس والریانوس عزیز از وبلاگ اچ پی کل کل دعوت کردنالبته من بعد یه هفته فهمیدم.البته اونجا بچه ها نوشته بودن که من از یه جای دیگه هم دعوت شدم که خودم هنوز نمیدونم کجاست

و حالا پنج نفری که من به بازی دعوت میکنم:

1- گودریک گریفندور

2- مهرنوش جون

3- سعید ارزشی از سایت ویزاردینگ ورد

4- الیاس شبح

5-جیمز پاتر

 دوستان توجه کنین اگه قبلا دعوت شدین اعلام کنین تا دوست دیگه ای جایگزین بشه.

 و حالا پنج مورد من

1- 25 فروردین سال دیگه میرم تو 22 سال(امضا مادر بزرگ)
2- در مشهد زندگی میکنم اما ازش متنفرم(اینو هر کی منو میشناسه میدونه)
3- تو بچگی نرمی استخوان داشتم اما الان ندارم
4- مامانم گفته برو برنج رو بذار من نسشستم دارم تایپ میکنم.اگه امروز بی نهار بمونیم تقصیر شماهاس
J

5-پدرم سرهنگ بازنشسته ی نیروی هواییه
دانیال نامرد رفت من واقعا داره گریم میگیره هر دو تا  وبشو بسته

بچه ها هفت فصل از داستان جدیدم آمادس اما هنوز نتونستم یه خطشم تایپ کنم...ایمان جون اگه وقت داری واقعا کمـــــک

امروز داشتم توی گوگل سرچ میکردم که تصادفی به یه صفحه ی خیلی جالب برخوردم.صفحه ای که منو به بهترین دوران زندگیم برگردوند. فکر کردم بد نیست شما ها هم یه نگاهی بهش بندازین.البته افراد بالای 18 سال ...چون فکر نمیکنم برای بقیه زیاد خاطره ای داشته باشه

رو هر کدوم از عکسای توی این لینک که کلیک کنین ظرف چند ثانیه بزرگ میشه ...حتما در موردش نظر بدین.اسنم هدیه خداحافظی از وبلاگی که 15 ماه توش بودم

http://web.mit.edu/~salman/Public/weblog/Collection/

 

+ نوشته شده توسط پروتی در دوشنبه 1385/11/30 و ساعت 10:58 |

 

سلام  گفتم کم میام نگفتم که میمیرم و نمیام که شماها از الان در وب رو تخته کردین بابا....دیدین اومدم.و با یه آپ خاص هم اومدم....اگه سر مدیران شلوغه که دلیل نمیشه وب رو تعطیل کنیم آخرش اینه که به جای سه بار در هفته دوبار در هفته اپ میکنیم و هر وقت تونستیم(پس سحر نمیتونه از زیرش در بره)

به خدا خیلی سعی کردم دیشب بیام اما هوای مشهد خرابه .پرشین گیگ . بلاگفا جونم رو گرفتن.حتی نتونستم تو نظرات پیغام بذارم چه برسه به اپلود فایل...به محض آژلود لینکها رو میدم

 

اول از همه چند تا جمله ی جالب:

 

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند

 

شكسپير ميگه: فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ، وبدست بياور چيزي رو كه نمي توني فراموشش كنی

 

شجاعت هميشه فرياد زدن و هياهو كردن نيست، گاهي صداي آرامي است كه در انتهاي روز زمزمه ميكند كه فردا دوباره تلاش خواهم كرد

 

يادت باشه ...............يادت باشه......................يادت باشه !!! و بالاخره يادت باشه که........................!!! دل تخته ســـــــــــياه نيست که هر کي اومد روش بنويسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک کرد

 

خب فیض بردین؟ حالا میرسیم به مبحث داستانها...

اول قسمت دوم از فصل دوم داستان جدیدم: که تا همین نیم ساعت پیش داشتم مخودم رو میکشتم برا تایپش

 

 فصل 2-2

 

دوم داستان فداکاری یک مار فصل هفت(میخواستم یه لینک هم از شش فصل قبلی بدم اما فرصت ندارم شیش تا ترجمه رو با هم هماهنگ کنم.اگه کسی برا این کار داوطلبه لطفا بگه ترجمه ی شیش فصل رو براش میل بزنم .چون از لحاظ سبک با هم فرق میکنن

 فصل هفتم

 

میرسیم به دو تا داستان اثر SPY عزیز اولی سیندرلا هست که قبلا تو وبلاگ گذاشتم. و دومی هم داستان فلامینگوز جدیدشونه که هر چند وقت یه بار فصل جدیدشو میدن

 

 فلامینگوز 1،2     سیندرلا

خاسته بودین قالب وبلاگ رو عوض کنیم ما هم اطاعت کردیم.  در مورد بقیه ی مسائل برین جواب جغدا رو بخونین جواب سوالاتون دستتون بیاد.اما خدایی قشنگ بود بی سلیقه ها... 

 

اول ممنون از توجهتون

دوم: لی لی جان همون طور که گیلدوری عزیز گفتن ولدمورت در همان زمان مرگ جینی توسط طلسم هری کشته شد...و یادمه که نوشتم هری یه اواداکداورا رو همزمان با فریاد خودش شنید...یکی رو هری میگه و یکی رو ولدمورت.یکیش میخوره به ولدمورت یکی هم جینی رو میکشه.خب این از این

در مورد مرگ دراکو...همونجایی که دراکو چوبدستی ولدمورت رو از زمین برمیداره و بدستش میده گفتم که هری اونقدر حواسش به جینی بود که متوجه نشد که دراکو هر دو چوبدستی رو با یک دست برداشت و دستش غرق خونه...این یعنی دراکو هم که یک مرگخوار واقعی بوده دستش رو از دست داده

و ضمنا وقتی اسنیپ میگه هر بلایی سر ولدمورت بیاد سر مرگخوارهای وفادارشم میاد یعنی اگه اون دستش قطع شه بقیه هم صدمه میبینن و اگه اون بمیره بقیه هم میمیرن...که این شامل دراکو هم میشه...پس اینم علت مرگ دراکو...بابا قبلا دقیقتر بودین

گودریک جونم من دوستش دارم اما بچه ها رو ناراحت کرده .زحمتشو بکشی قالب رو عوض کنی ممنون میشم.البته اگه خودم موفق نشدم

ایمان جون به موقع اومدی...خب واقعا به کمکت احتیاج دارم اگه واقعا فرصت داری یکی دو روز بهم فرصت بده چند تا از فصلها رو کامل کنم یه چهار پنج تا فصل بهت بدم .امضاء آدم سوء استفاده گر)

بعدشم کی گفته اینجا داره تعطیل میشه؟ به خدا بابا بزرگم حالش خیلی بده.وضع خانواده اصف باره ...خدایی الان من درس و زندگیمو هم ندارم...یه مدت بهم فرصت بدین قول میدم از خجالتتون درام.راستی چرا شکایت داری ایمان جون؟ این همه داستان هست که توشون هر روز همه به خوبی و خوشی زندگی میکنن باببا بذار متفاوت باشیم

 

ضمنا دارم رو مرتب سازی فداکاری کار میکنم تا همه ی فصلها یه مدل بشه.درس و دانشگاه رو هم تو این هیرو ویر داشته باشین (کی میره جای من کنکور بده) حالا اگه خدای نکرده بلایی سر پدر بزرگم بیاد  که واویلا...

یکی دو هفته بهم فرصت بدین اگه دوستان مشهدی برا تایپ به دادم برسن قول میدم از خجالت جمعتون درام

Spy عزیز شرمنده اما یه سوالhtml گروه به چه دردی میخوره؟ اصلا چی هست؟چه طوری باید ازش استفاده کنم؟ من از html هیچی نمیدونم.(گریه از کف پا).دستت درد نکنه من برا خاطر شما کاری نمیکنم؟ممنون عزیز...داداشم داداشای قدیم(شکلک دلم شکست)نفرین نکن به خدا من نمیدونم.ضمنا کل پسرای ویزاردینگ نفرینشون پشت سر منه شما هم روش...

نازی جون خوش اومدی آبجی...شرمنده دیگه میدونی که...وقت ندارم

مهرنوش جونم دستت درد نکنه پیر شی الهی...من داشتم از قصه میمردم...میگم اگه همکارت خیلی ذوق داره بگو مال سشحر رو هم ترجمه کنه(امضا سنگ پا)

سحر جون شما هم هیچ جا تشریف نمیبری...مگه اینجا خونه خالس هر موقع خاستی بیای و بری؟  داستانت رو هم خراب نکن و عجله ای بهش گند نزن سر فرصت بنویس حیف داستان قشنگت نیست؟  بابا یه فصل یه فصل بده میدادی به من باور کن از اولش برات کامل میکردم کیف کنی...در مورد ترجمه خدایی اگه مهرنوش ترجمه ی یک ابی رو کرده لطف بزرگی کرده من غیر از ترجمه ی خودم دو تا ترجمه ی دیگه ی ابی رو دستم مونده.پس بی زحمت اگه نمیتونی ترجمه کنی خودت یه جانشین برا خودت پیدا کن...ببینم مگه این سیستم تو چشه؟ کاراتو بکن .هر وقت فرصت داشتی بیا.داستانت رو هم خراب نکن.(گریه از کف پا).اون دوستت هم بی خیال ...وقتی کسی بهت نارو زد هیچ وقت سراغش نرو...اینو به عنوان یه خواهر ازم داشته باش

 ضمنا من فقط یه ترجمه ی دیگه دارم که میترسم بذارم بدون فداکاری بمونین

جهت کمک به ترجمه از پدیده استفاده کنین

سعید جون خوش اومدی...تو فقط دنبال  سحر میگردی که...داستان جیمز رو بهت نمیدم از خماری بمیری

مسعود جون به پای وب شما نمیرسه...چندان هم شلوغ نیست.بیشتر لطف دوتانه

الیاس جون کجایی بابا...هی میاد میگه ریفرش...میگم اگه تو کف داستان موندی برات میل کنم؟ البته به شرطی که تو هم این سه فصل آخر داستانت رو برام بفرستی دانییال که نمیذاره مردم از فضولی.راستی این طرح یه مرغ دارمت حرف نداره.برو جلو هواتو دارم....میگم بیا بشو همکارم(چشمک) (فردا نون بیار کباب ببر بازی میکنیم .پس فردا اسم فامیل .بعدش گرگم ب هوا.آخرشم قایم موشک)من در میرم شماها پیدام کنین

WERWOLF عزیز به خدا نمیشه...به قول سعید انا المظلومضمنا من عاشق یه مرغ دارم هستم

جیمز عزیز(همون 304) خودمون...بده فصل جدیدو که مردم از فضولی...ضمنا فکر کنم وبت مشکل داره نظرات رو نمیگیره ...هر کی هم نظر نده خودم واست نظر بارونش میکنم کبف کنی

اگه کسی از دوستان جا مونده به بزرگی خودش ببخشه من هنوز هنگم به خدا....

میگم بچه ها میخواین یکی  دو هفته وبلاگ رو تعطیل کنیم تا همه به کاراشون برسن؟تعطیل تعطیل که نه یه کم سبک تر

یا یه کار دیگه میگم یه کاربر بازدید کننده ی جمعی برا وبلاگ باز میکنیم به همتون اعلام میکنیم هر کدوم دلتون خواست یه چند وقت بیاین آپ کنین خبر داستان نقد هرچی... تا مشکلات مدیران حل بشه.منم اگه خدا بخواد و بابا بزرگم خوب بشه قول میدم  تندی داستان جدید رو برسونم.نظرتون چیه؟ گیلدوری جون میگین چرا وبلاگ داره میخوابه؟چون واقعا نمیتونم بهش برسم .گودریک که خدا وکیلی گرفتاره.سحر میخواد بره.یه نفرم باید به داد من برسه.دلم نمیاد ببندمش.الان برا هماهنگ کردن متن ترجمه ها و نوع نوشتارشون ه م به زور وقت میارم .احتمالا اگه بخوام داستانم رو به ایمان بدم ممکنه حتی پاکنویسش نکنم(ایمان جون خدا به دادت برسه).آپ کردن وبلاگ هم به کنار.ترجمه رو هم ندید بگیر(چشمم کور انجامش میدم) کی میخواد کنکور بده؟(به قول سعید انا المظلوم) یه هفتس تو ویزارد نرفتم.اگه دلیلشو ننویسم که نمیفهمین چرا اینجوری شد

وضعیت داستانهای وبلاگ هم  از این قراره:

1-     فداکاری یک مار

2-     تا همیشه

3-     روشنایی در تاریکی

4-     بی نام و نشون

5-     داستان spy

6-     داستان نبرد نهایی که کامل شد

7-     کسی دیگه داستان نداره؟!!!

تصمیم دارم موضوعت وبلاگ رو دسته بندی کنم به چند قسمت:آپ پروتی, آپ گودریک, آپ سحر , لینک داستانها و آپهای انجمن ترجمه.اینطوری راحت تر به مطالب دلخواهتون میرسین.

+ نوشته شده توسط پروتی در جمعه 1385/11/20 و ساعت 13:48 |

سلام

چرا میزنین بابا؟ میدونم میخواین سر به تنم نباشه قبول.اما منم دلیل داشتم به خدا...

داستانی که شماها خوندین با فایل زیپی که من گذاشتم تو آپ گودریک زمین تا آسمون فرق داره...تا آسمون که نه تا بالای برج میلاد...یه کم اونور تر...یه هفته سوتی هاشو گرفتم و مشکلاتشو حل کرد م و تزیینش کردم...نمیخواین؟ خیلی خب باشه .این فایلفصل اخر اما نگین نگفتیا....محض گل روی دوستان عزیز هم فقط همینجا گذاشتمش و مخصوصا در قسمت نظرات گذاشتم تا فصل دوستانی که همیشه اینجا هستن بردارنش.خواهشا جای دیگه ندینش چون میخوام همه داستان رو تصحیح شده داشته باشن. از صبح دارم آپلودش میکنم. باور کنین مشکلاتی که دوستان تو نقدهاشون بهش اشاره کرده بودن اونقدر مهم بود که من یه هفته کامل رو روش وقت بذارم چون برام مهمه که داستانم بی عیب و نقص خونده بشه.ضمنا من نوشته بودم که فایل سنگینه و یه موقع دانلود کنین که زیاد تو نت باشین.دلیل این کارم که فصل آخر رو ندادم تا با فایلهای قبلی یکی کنم اینه که وبهایی که داستان منو استفاده میکنن همشون داستان رو بصورت تصحیح شده بذارن که این برام خیلی مهمه.به خصوص که اکثرا بدون اجازه ازش استفاده میشه و در نتیجه هر خواننده یه مشکل پیدا میکنه.به هر حال شرمنده قول میدم تو داستان دوم تکرار نشه.این فصل اخر رو هم ویژه ی دوستان خوبم در وب خودم دادم چون میخوام بقیه ی دوستان حتما داستان رو تصحیح شده داشته باشن...شما نداشتین مهم نیست(چشمک)(شکلک شما از خودین) در واقع میخواستم براتون میلش کنم اما نشد...پس لطفا این لینک رو به کسی ندین خواهشا بذارین بقیه داستان رو بدون ایراد آپلود کنن.قربون همه تون.آبجی سمیه

 

جیمز عزیز:بچه که زدن نداره...چرا میزنی؟
لاکهارت جونم گردن من از مو باریکتره به خدا...

مهرنوش خانم خواهش کردم قسمت اول ترجمه ابی رو ترجمه کنین که میشه از صفحه ی 70 تا اخر هشتاد و تا جایی که میدونم با ترجمه ی بچه ها تداخل نداره.چون امر 80 تا 90 و سحر 90 تا 101 رو ترجمه میکنن.

فلور عزیزم من معذرت میخوام حق باشماس .

کسی از سحر خبر نداره...من نگرانش شدم.خیلی وقته نیست.یکی دو بار تو ویزارد اومد اما خیلی کوتاه...

اینم لینکا اولی کل داستانه که داده بودم برا اونایی که بعضی فصلا رو ندارن

نبرد نهایی         فصل اخر     این لینک مشکل داره برین تو ژرشین گیگم  فصل ۴۸ رو بردارین آژلود شد. نظرات رو هم بی زحمت تو آپ گودریک جون بدین باور کنین من فصل ۴۸ رو تو ژرشین گیگ آژلود کردم نمیدونم چرا نیست

 

خب فکر کنم اینجوری مشکل گروه ترجمه حل بشه

فصل بیست و یک شد مال احسان جون.ضمنا این تاریخ موعد هر دو تا ترجمس یعنی ترجمه ی یک و دو ترجمه ی سوم میشه برای فروردین .لینک فصل آخر  نبرد رو هم دادم فردا هم فصل جدید فداکاری رو میذارم.راستی لیلی جون این داستان مال گروه ترجمه ی خودمونه و بله هنوزم عضو گیری داریم

الیاس جون خدمت شما

 لینک فصل آخر رو درست کردم

نام مترجم

صفحه ی ترجمه

تاریخ تحویل

آی دی مترجم

ترجمه ی بعدی

لاگهارت

فصل 11

20 بهمن

 

22

ریموس لوپین

12

20 بهمن

 

23

مهرنوش

13

30 بهمن

 

24

پروتی

14

30 بهمن

Proti_18

25

جیمز

15

5 اسفند

James potter

26

پویا

16

5 اسفند

pooya_elf1990

27

ابی

17

10 اسفند

 

28

Spy blaster

18

10 اسفند

loverbird_24kh

29

سحر

19

15 اسفند

dokhtaretanha_tanhatarinedonya

30

 

احسان

21

15 اسفند

 

31

الیاس شبح

20

20 اسقند

Elias_shabah

32

+ نوشته شده توسط پروتی در دوشنبه 1385/11/16 و ساعت 9:24 |

 

آتش بر اشیانه ی مرغی نمیزنند                گیرم که خیمه خیمه ی آل عبا نبود

لب تشنه کی کشند کسی را کنار آب؟            گیرم حسین سبط رسول خدا نبود

دنیا ندیده کودک مظلوم را کشند ؟           ای کاش روی دست پدر این جفا نبود

کی کعب نی زده به زنی دیده صد بلا؟              گیرم اسیر دختر خیرالنساءنبود

راس بریده را که زند چوب خیزران            گیرم لبش به خواندن ذکر خدا نبود

 

 

سلام                                                                                                    

من واقعا شرمنده ام

ببخشید....دارم از خجالت آب میشم.شایدم آپ بشم...جون خودم دلیل دارم.آقا این چند روزه تلفنمون قطع بود .پدر محترم بعد از رسیدن قبض چهل هزار تومنی تلفن با نهایت محبت فرمودن که چون شما چهارتا ادم نمیشین (منظور شخص شخیص سمیه خانم ) و صبح تا شب تو اینترنت حضور فعال دارین(به خصوص من که خواب و خوراکم اینترنته) یه  مدت قبض رو نمیدم تا حالتون جا بیاد. ما هم جای شما خالی مثل معتاد بدون مواد به خودمون میپیچیدیم .حالا خواهرام اوضاعشون خوبه اولی که اصلا تو نخ اینترنت نیست.دومی هم اصولا کارش با اینترنته یعنی کلا صبح تا ظهر رو تو محل کار تو اینترنته.این قبض شخیص هم حق الکانکشن بنده ی حقیر بود که خدایی کفر بابا مو در آورد.تازه اینش خوبه.من اصولا با کارت رایگان محل کار خواهرم معمولا کانکت میشدمالبته بصورت کاملا با اجازه(یه ساعت اجازه میگرفتم چهل ساعت مصرف میکردم) خلاصه خواهر گرام رفتن سر کار و مصرف روزانه ی کانکشنشون رو نگاه کردن دو ساعت و چهل و پنج دقیقه.بعد رفتن تو مصرف هفتگی...بیست و دو ساعت و چهل دقیقه...(شکلک خودتون حساب مصرف ماهیانه شو بکنین )متوجه شدین که از این قبض عزیز مبلغ سی و پنج شیش هزارتومنش کار من بودهتازه خوبه من اصلا چت نمیکنم وگرنه که واویلا میشدچون کل این قبض مربوط به وقت گذرونی های من تو ویزاردینگ و اینجا میشه به علاوه ی زمانهای آپلود داستانها....  و مخصوصا ساعات اوج مصرف( شکلک بابا برقی کجایی)خلاصه بعدا به این نتیجه رسیدن که  خودشون که مصرف نکردن, طفلی سمیه که کنکور دارهدر نتیجه حتما کامپیوترشون خودکار کانکت شده!!!!...به خاطر همین کلا منو ممنوع الکانکت کردن تا ادم شم (شکلک عمرا).اون دو باریم که تو این مدت تو نظرات اومدم یکیش خواهرم بود که با هزارجور التماس از محل کارش برام یه خط نوشته گذاشت اون یکی هم رفتم کافی نت.

الانم بعد یه مدت بدون مواد بودن خدمت رسیدم فصلا رو بدم و جیم شم.

اول از همه فصل جدید فداکاری یک مار(پویا جون ترجمت رسید اما ابی و سحر هنوز نرسیده)

چون دوستان از کمبود داستان شکایت داشتن یه تصمیمی گرفتم برا ی اینکه تو هر آپ داستان داشته باشیم. از این به بعد داستان جیمز عزیز در آپهای گودریک گذاشته میشه.داستان  تا همیشه در آپ سحر و داستان منم تو اپ خودم.فداکاری یک مار هم میره تو اپ مخصوص انجمن ترجمه

فصل 5

 

(این یکی لینک رو فقط برو بچه های گروه ترجمه دانلود کنن)

 تقسیم بندی ترجمه

 

چند سخن از حضرت امام حسین(ع):

مردم بنده ی دنیایند و شیرینی دین را تنها بر زبان دارند تا زندگیهایشان پربار است بر محور دین گرد میایند و هرگاه با بلاها ازموده شوند , دین داران کم میشوند.

چه اسان است مرگ در راه رسیدن به عزت و احیای حق

عزت آدمی در بی نیازی از مردم است

راستی , عزت و دروغ , ناتوانی است

آنان که لباسهایی  میپوشند که  بدن نما باشد ونگاهها را به خود جلب میکند در قیامت لباسی از آتش به تن خواهند کرد

 

 

آخرین فصل نبرد نهایی

 اینم داستان فقط میدونم به خشگلی کار آقا ایمان نشده ولی شرمنده دیگه

 

و فصل دوم از داستان جدیدم

فصل 2

فرارسیدن ماه محرم را بر شما فجرآفرینان در بهار آزادی جای شهدا به زودی اعلام میشود(ستاد بحران تداخل محرم و دهه ی فجر)

 

 

اینم مطلب کوتاه

پس لرزه بد حجابيهاي اخير در تهران ۱
-
تغییر کاربری دستمال سفره و دم کنی به روسری و صرفه جویی در پول و پارچه!!
۲-بچه مطرح شدن خرو س و دارکوب به علت مد شدن مدل موی خروسی و بالا رفتن قیمت خروس در حد گاو!

۳-بالا رفتن بی سابقه فروش گن های لاغری سونا بلت در حد کمپانی مایکروسافت به علت پوشیدن مانتوهای بدن نما و خوش هیکل بودن ۹۰٪ دخترای ایرانی (روم به دیوار مورچه خاک به گور)!!

۴-تولید نیروی برق و الکتریسیته و از راه اشعه تولید شده زلف دختران ایرانی در حد نیروگاه بوشهر!

۵-قوی شدن چشم مردان ایرانی در حد تلسکوپ و گسترش زبان فارسی خصوصا این ضرب المثل :
‌ ((
یه نظر که حلاله))

۶-کاهش نرخ بیکاری افراد شاغل در شغل های شریف خفاش شب...جغد روز...عنکبوت بامداد...اسي دريده...اتو زنی...تاکسی مرسی و .....

7-
پر شدن اوقات فراغت برادران همیشه در صحنه و برخورد با خانمها!!

8-
پیداش شدن خیل عظيم و میلیونها جنیفر لوپز که استعداد آنها سالها زیر مانتوی گشاد به هدر میرفت!!

9-
افزایش فروش انواع گریس و متعلقات به علت نیاز دختران برای پوشیدن و درآوردن مانتوهای چسبان!!

10-
تکامل چشم مردان ایرانی و قابلیت چرخش در ۳۶۰ درجه برای دید زدن حداکثر داف ممکن!!

 

 خانوما فکر نکنین این انجمن ام اس روم اثر منفی گذاشته ها...اما از حقیقت نباید گذشت

جواب جغدا رو بعدا میدم.یکی از دوستان لطف کردن و یه قالب عاشورایی برای وبلاگ فرستادن که من نمیدونم چه جوری باید بذارمش.و اگه گودریک عزیز ناراحت نشن و موافقت کنن تو ایام محرم میخوام بذارمش رو وبلاگ

خب خوش به حالتون نشه.زیادی ذوق نکنین.من باید برم شب تاسوعا نذری قیمه داریم به جای همه تون میخورم.

این مشهد اصلا رسمای محرمش جالب نیست.بر عکس تهران که همه جاش دسته و تکیس .تو مشهد عزاداری فقط تو خونه هاس.آدم دلش میگیره.اصلا همه ی شور محرم به همون تکیه هاشه و صدایی که مردمو میکشه تو تکیه که تو مشهد بهش میگن  صداهای مزاحم...سرتا سر شهر یه دونه تکیه نداره .اینجا نه عیدشو میفهمیم نه عزاداریشو .خدایی من همیشه دعا میکردم محرم صفر تو مشهد باشم مخصوصا شام قریبانش که الحق یه چیز دیگس(البته فقط تو حرم) اما این چند سال فهمیدم عید و عزاداری فقط تهرون خودمون.دوستان مشهدی ناراحت نشن اما خدایی نه عزاداری اینجا عزاداریه نه عیدش.بزرگترین عزاداری ما محرمه که  مشهد تو خونه ها خفه میشه البته به جز عاشورا که چند تا دسته و شام غریبان داره. و بزرگترین عیدما هم نیمه شعبانه که تو مشهد خودشونو بکشن چهارتا چراغ وسط مسیر حرم رو روشن کنن. کجاش به عزاداری تهران میرسه؟

مردم همه ی ایران میگن بریم مشهد برا محرم.قربون امام رضا برم اگه حرم امام رضا نباشه که هیچی.برا عید میگن مصرف بی رویه کار خیلی بدیه و چراغونی چهارتا لامپ کم مصرف روشن نمیکنن.عزاداریم فقط برو تو روضه اونم تو خونه ها .چهار تا هم پارچه سیاه...همین.اومدیم یکی مردمو نمیشناخت نمیخواست فقط روضه گوش کنه...کجا باید بره؟

ما قبلا تو خونه های شهرکهای نیروهوایی تهران بودیم.اپارتمانهای ده طبقه  چهل واحدی که البته الان محیطش یه کم خراب شده.اما همون موقع هم مثل الان تموم خیابونا و کوچه ها تکیه داشتن.تک تک آپارتمانها دسته داشتن.مردم میرفتن سینه زنی. روضه شونو تو همون آپارتمانها گوش میکردن.بعد مردا تو تکیه خودشون زنا هم تو خونه های طبقه ی اول یه زیارت عاشورا و دعای توسل بودو خانوما با هم شام رو آماده میکردن.تا طبقه ی پنجم رو فرش مینداختیم و سفره پهن میکردیم .بعد هم خانوماا بالا آقایون پایین ...شام میخوردیم.تیکیه ی بلوک ما که اینجا بهش میگن صداهای مزاحم با چهار تا بچه ده دوازده ساله شروع شد و چهار متر پارچه مشکی...بعد کم کم طبل و سنج و ده تا بچه و کم کم همسایه ها کمک کردن خیمه شون شد یه چادر کوچیک.دو سال بعد همین بچه ها به تشویق بزرگترها هفته ای یه بار با کمک یکی از اهالی بلوک تو خونه ها روضه میخوندن و عزاداری میکردن و همسایه ها نذرهاشونو میدادن بهشون تا سال بعد خیمه شد بزرگتر.کم کم پدر و مادرا هم قاطی شدنو . هیئت حضرت علی اکبر(جوانان و نوجوانان بلوک ۴۳-۶۸) شکل گرفت. همه ی همسایه ها نذر محرمشونو میدادن به اونا .یکی از همسایه ها که برادرش مفقود الاثر بود هر سال دسته ی بزرگشو نو از اونو ر شهر میاورد پایین بلوک شب تاسوعا غوغا میشد...اما همه حدود خودشونو نگه میداشتن نمیدونین چقدر با صفا بود اصلا بچه ها رو عاشق محرم میکرد...بعدم هر بلوکی یه دسته داشت وقتی راه میوفتادن شهرک زیرپاشون میلرزید.یه شوری داشت که نگو...اما الان تو این چند ساله که مشهدم آرزوی اون محرمها رو دارم... خیلی از اون همسایه ها حتی الان که چند ساله از اونجا رفتن محرم صفر میان و میگن هیچ جا این جا نمیشه...بچه هایی که تو ۱۵ سالگی از این شهر رفتن با بچه هاشون میان و هیئت رو راه میندازن.میگن ما از اولش بودیم هنوزم هستیم...نوجونای ۱۲ ساله ی بلوکمون الان برا خودشون زن و بچه دارن...جالبه مگه نه...دلم خیلی برا اون روزا تنگ شده خب دلم سبک شد.برم به کارام برسم.خوش باشید و محرم رو فراموش نکنید.

حالا داشته باشین که این دو سه روزه برادران بسیجی گند زدن به عزا داری محرم...نمیدونم اخبار بیست و سی شنبه رو دیدین؟البته از حق نگذریم بعضی حرفای مردم درست بودمثل سر و صدا و گذاشتن آهنگهای لسانجلسی رو نوحه.اما پاره کردن شمایل ائمه...اونم توسط کسایی که ادعای مذهبی بودن دارن...هرچند مراجع ممنوع کرده باشن و گفته باشن چون ما ائمه رو ندیدیم نباید شمایلی باشه. نمیتونستن مثل آدم جمع کنن؟ همیشه باید مثل...رفتار کنن.اونی که اون عکس رو استفاده میکرده یه اعتقادی داره به خدا توهینه.حد اقل باید محترمانه توضیح میدادن و جمع میکردن نه مثل وحشیا....آقا اگه فردا وب رو بستن نگین چرا؟ من الان اساسی کفریم ...به قول مامانم خشم سیدی اونم از نوع فامیل ما که جوشی هم تشریف داریم...

وارد مسائل سیاسی نمیشم اما خدایی کم نداریم افرادی که از پوشش محرم استفاده میکنن برا گندکاریای  خودشون.به هوای عذا داری قرار میذارن و میرن ولگردی یا تو عزاداری کارشون دید زدنه ....اونا رو باید جمع کرد نه این بدبختا رو...شرم داره والا...مردمو از دین زده میکنن اینم سیاست جدیده!!!

در مورد جواب جغدا

Lele جون خسته نباشی...آبجی جونم فداکاری یک مار محصولگروه ترجمه مونه دیگه.اگه میای بله هنوزم یر گیری داریم.به خصوص که ابی معلوم نیست کجاس

سارا جون برو بالا دانلود کن.

سعید ارزشی جونم هر کاری مایلی بکن فقط دعوا راه ننداز ما اینجا کل کل داریم اما در حدش

Ail dj  تحدید میکنی؟تو اگه مردی تو همون ویزارد از پس من بر بیا....عمرا...ولی چشم  میذارم.

گابریل دلاکور عزیز بله متاسفانه سه تایی مون زنده ایم و تا حلوای جمع رو نخوریم به دیار باقی نمیریم.

 الیاس جونم تازه شدی مثل خودم.من که کلا این دفعه بدبختم.

گیلدوری جون سحر که کاری نکرده.یادش بخیر جوونیا...یه دوست داشتم که پارسال مرحوم شد...خدا بیامرزدش.دوتایی کل کلاس رو جوری بهم میریختیم که بیا و ببین.چند دفعه کلا کلاس رو خالی کردیم و اعتصابمون دو روز طول کشید....اوه جوونی کجایی که یادت بخیر.

اشکبوس جون درسته که این وبلاگ هری پاتریه اما کی گفته که وحی منزله که هیچ چی دیگه توش نیاد؟ ما در همه مورد بحث میکنیم .سیاسی فنی حرفه ای کاردانش ....

سحر جونم به خدا نمیتونم.بابا منم ادمم....باید مرتب سازی کنم....

Spy جون بنویس...منتظر فصلت هستم.

Werewolf. جونم جوابتو نمیدیم شدیدا تا تو خماری بمونی

سوروس جون از ماه رجب!!!!!

. یاشی جون شرمنده یه کوچولو صبر کن از هیچ جا هم داستان رو نگیر چون لینکی که میخوام بدم خیلی متفاوته

بچه ها من چند روزی نمیام .در واقع فقط نظرات رو جواب میدم.و لینک داستانها رو تو آژ دوستان میذارم تا سرم یه کم خلوت شه

+ نوشته شده توسط پروتی در یکشنبه 1385/11/08 و ساعت 22:44 |

 

سلام سلام سلام

خیلی خوش اومدم...بلاخره اومدم.اول از همه واقعا از همکاری دوستان عزیز گروه ترجمه ممنون و متشکرم...طبق معمول منو هویج هم حساب نکردین.بابا خیر سرم من درخواست کمک داده بودما! بعد میگن چرا دیر فصل میدی...خدایی انصافم خوب چیزیه من بیچاره کمک میخوام.از زور کمبود وقت تو یه آپ دادم مطلبو).ضمنا تاکید میکنم تو رو خدا توی ترجمه تون صفحات رو هم بزنین.ضمنا ترجمه ی سری 2 رو انجام ندین...

برین تو گروه امداد نجات عضو بشین هر جا برین نجات صد در صد تخریبش میکنین

برای امروز فصل چهارم از فداکاری یک مار رو داریم

 

فصل اول    فصل دوم   فصل سوم    فصل چهارم

 

 

فصل اول از یه داستان خیلی جالب که حتما باید بخونینش

 

 فصل اول

و فصل آخر نبرد نهایی رو نداریم.چرا؟ آهان.خب منکه گفته بودم باید ایمیل آقا ایمان به دستم برسه.قرار بود دوشنبه ی هفته ی قبل برام میل بزنه اما هنوز نزده پس فعلا نبرد نهایی رو نداریم(دوستان مجازین که در قسمت نظرات تا دلتون بخواد منو فوحش بدین اما بعدش پی ام بدین برم پاک کنم)(شکلک خنده ی موزیانه)

 

دیگه اینکه دوستان فصلهای چهل به بعد رو خواسته بودن که همونطور که عرض کردم من فایل وردشو ندارم و چون باید تصحیح بشه و با فصل سی و نه هماهنگ بشه منتظر ایمیل هستم.به محض رسیدن ایمیل آقا ایمان  مرتب میکنم و براتون میذارم به خدا....

 

 

داستان جیمز هم که همچنان در تعطیلاته.

 

        فصل هشت                 فصل نه        لینک فصل یک تا نه

بنابراین میریم سراغ پی دی اف داستان سحر فصل های 22 و 23...(سحر جون جون من فصلها رو طولانی تر کن تازه داشتم گرم میشدم خیلی قشنگ بود کیف کردم )

 فصل 22 23

 

و حالا مطلب طنز

حقیقت دانشگاه از دید دخترا و پسرا

اگر از پسرهاي پشت
كنكور بپرسيد براي چه مي‌خواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي .

اگر از دخترها بپرسيد: میگویند براي انتخاب شوهر
.   )من گردن نویسنده ی این مطلب رو میشکنم حیف که قول دادم تو متنا دست نبرم

حالا
تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را مي‌فرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه.

ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد
:

*
سري به
يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق داردمي‌سوزد.

*
حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت 12 شب
ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي مي‌گذرد مي‌آيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول مي‌كنند. پليس به طرف او مي‌آيد و چند روز بعد به پسرك مي‌گويد ما اصلا شما را نديده بوديم.

*
سري به يكي از كافي شاپهاي
اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا مي‌شوند نه كك اين ميگزه نه اون.

*
سر يكي از
كلاسهاي درس هستيم 4 پسر پشت سر دختري نشسته‌اند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند (من خرهستم)(خودشه ها)
*
ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها مي‌سوزه
و براي آنها سوپ مياره
پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشان خالي
مي‌كنند و براي دخترهاي دانشجوي همسايه مي‌برند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر مي‌كنند كه اينها ديگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را مي‌گيرند. غافل از اينكه پسرها)... آدم نمیشن که)

حقيقت اصلي دانشگاه اينه
!!!!!!

جون من نگین چه آپ رنگارنگی شد من یه مدت دچار کوررنگی اینترنتی بودم عقده ی رنگ فونت گرفتتم)(اینم از مزایای سیستم دیزلی داشتنه)
دیگه میمونه جواب نظرات:مگه نظرات جوابم میخواد ؟ولش کن بابا بعدا میدم (جون خودم وقت ندارم)

 

آقا دیروز بعد سه ماه من ویندوز سیستمم رو عوض کردم.نمیدونم بهتون گفته بودم یا نه اما مشکل ویندوزم باعث شده بود من هیچ کدوم از صفحات وب رو درست نداشته باشم .بنابراین هنوز من صفحه ی وب خودمونو ندیدم.بدبختانه مودمم مشکل داشت در نتیجه دو روزه اینترنت ندارم و به قول روفوس دارم از خمالی میمیرم...(خدایی این اینترنت از تریاک و هشیش بدتر ادمو معتاد میکنه ها)(توجه کنین اون کلمه های باالایی رو افرادی که آمادگی به خلاف کشیده شدن دارن نخونن.میخواین بخونین؟ به درک...ولی بعدا مامانتون نیان بگن بچه مونو معتاد کردیا) خلاصه عقده ی یه اینترنت با تصویر به دلم مونده

یه آهنگ قشنگ از سایت دیوانه ساز گرفتم که آهنگ رقص فیلم چهاره...چون بی داستان موندین اینو میذارم(اگه نمیخواین برین از خود دیوانه ساز دانلود کنین).که میدونم حتما این کارو کردین

 

 

 

برو بچه های ویزارد منو متحول کردن دارم میرم تو خط درس(هنوز نرفتما) ولی دیدم خیلی اوضاع خیطه.حالا بدبختی من ترمی واحدیم کل کتابا برا کنکور عوض شده در نتیجه باید برم کتاب و جزوه بخرم...

 

آهان یه تبلیغ هم برای اونایی که میخوان به صورت رایگان درآمدی تو اینترنت داشته باشن.پرستو خانم یه وبلاگ زده که خیلی جالبه و چون من خودمم قبلا از این کارا میکردم پیشنهاد میکنم برین بخونین.

http://egold85.blogfa.com

 

گودریک جون من همین الان موفق شدم وبلاگ رو ببینم(به خدا کور نشدم سیستمم کلا هنگ بود) دستت درد نکنه خیلی عالی شده.فقط اگه یه لطفی کنی هم شما هم سحر فونتها رو کوچیکتر کنین ممنون میشم(منکه گفتم سیستمم قاط بود متن رو با فونتهای دیگه میدیدم مجبور شدم دو تا عینک رو هم بزنم)

 ویرایش پروتی:

 

 

برو بچ سلام

من بازم اومدم امیدوارم از فصلا لذت برده باشین

ایمان جون شرمنده ولییه فایل ورد از سه فصلی که دستتونه میخواستم

جیمز پاتر عزیز فصل جدیدتو خوندم عالی بود...خسته نباشی....راستی  میلم به دستت رسید؟

امیر خان من کی میل شما رو جواب ندادم؟ من غلط بکنم....راستی از بابت فوحشها ممنون.خسته نباشین ولی هیچ کدومش به اندازه ی اون قیچی ابروئه وحشتناک  نبود(شکلک مردم از ترس).ولی واقعا از فوحشهای تو و گیلدوری ناراحت شدم بی تربیت ها.... ادب و نزاکت ندارین...خجالت بکشین....واقعا که....منو ببین با چه موجودات بی ادبی میگردم....راستی اون شکلکی که گفتی رو اینجا ها نداریم ولی میتونی از مون استفاده کنی بذاریش جلوی این جمله ی من(من که کلا امتحان  ندارم)

اینی که این همه شاعرانه حرف زده بود ریموس والریانوس خودمون بود؟(به قول مسعود عــــــــجــــّب!!!!!!!!!!!) علی رضا از این کارا بلد نبودی ؟چی شده...آخی دلم هوای برو بچه ها رو کرده....الان گریم میگیره(شکلک گریه از کف پا)

یاشی جون شرمنده یه کوچولو صبر کن از هیچ جا هم داستان رو نگیر چون لینکی که میخوام بدم خیلی متفاوته

Werwolf جون ممنون از فوحش آبدارت....حالا خوبه منم لج کنم فصل ندم؟...برا چی رفتی تو پرشین گیگ من؟(دستت درد نکنه)

راستی وجدان من کاملا آزاد و راحته....

بچه ها من دیشب خونه ی داییم بودم بله برون دختر داییم بود منم نقش خواهر بزرگه ی عروسو داشتم ...فکر کنین چند تا دختر هم تیپ و همسال تو خونه ...حالا هر کدوم میرفتیم تو اتاق فامیلای دوماد با عروس اشتباه میگرفتن ما مرده بودیم از خنده.تو مشهد رسمه(یه رسم صد در صد اشتباه که من اصلا قبولش ندارم چون خیلی هول هولکیه )(من واقعا از این رسم مشهدیا متنفرم خدارو شکر ما از این رسما نداریم) روز بعد بله برون عروس و داماد رو میبرن حرم عقد میکنن .الانم بردن عقدشون کنن فرداشب هم جشن عقده من یه عالمه کار دارم....در نتیجه در زمانی که شما سیل فوحش و نفرین رو نثار من میکنین من دارم وسط مراسم مجلس گرم میکنم.مگه اینکه ایمن رو پیدا کنین که برام میل بفرسته و اون چند تا ورد رو بده وگرنه حالا حالا ها به فوحش دادن ادامه بدین و کلا میتونین یه سایت اختراع فوحش بر علیه من ایجاد کنین(چشمک)

کسی از الیاس خبر نداره؟ وقتی نیست اینجا سوت و کور میشه

گیومیونگ عزیز ما  از هر بازدید کننده ای استقبال میکنیم حالا میخوای دنبال بهروز بگرد میخوای نگرد

 

ضمنا سحر جون لینک فصل ۴ درسته

+ نوشته شده توسط پروتی در چهارشنبه 1385/10/27 و ساعت 8:44 |

 

خدمت همه ی دوستان سلام

بازم قسمت ترجمه شد و من اومدم اول از همه به خدا لینک اون داستان انگلیسی درسته خوئم چکش کردم. با این حال چون گفته بودین داستان رو براساس تقسیم بندی فصلی بدم یه فایل اینجاس دانلودش کنین هم ورد داستان رو داره هم پی دی اف با تفکیک فصلها(فقط شماره ی فصلها)

آهان یه چیزی بچه ها از سری دوم ترجمه کی ها ترجمشونو انجام دادن؟ اگه انجام  دادین که هیچی اما اگه انجام ندادین یه کم صبر کنین من تقسیم بندی رو بر اساس فصل کنم که قاطی نکنین

راستی از بر و بچ ترجمه کسی داوطلب گردوندن این بخش نیست؟ بدبختانه اگه بخواد اینجوری پیش بره من از همه ی زندگیم میافتم .اگه کسی باشه تو این قسمت  به داد من برسه ثواب داره به خدا...من کنکور دارم(چشمم درآد) خدا بدجوری گیرم ....یعنی الان وقت ندارم سرمو بخوارونم....خدایی هنوز ترجمه ی یکم رو هم نرسوندم چه برسه به دومی...یه رحمی چیزی بکنین به داد آبجی تون برسین ثواب داره...خدایی ...من مجبورم کمتر بیام تو نت یعنی حدودا همون هفته ای یه بار برای آپ و گاهی یواشکی یه سر دو دقیقه ای...باور کنین الان یه هفتس پامو تو ویزارد نذاشتم... الان سرم رو هواس...اگه یکیتون زحمت این بخش رو قبول کنه  کلی ممنونش میشم اونطوری میتونم داستان رو تو آپ بچه ها بدم و یه مدت سرم رو خلوت کنم

اینم جواب جغدهای ترجمه

اول از همه سارا جون داستان فداکاری یک مار رو احسان جون برای من فرستادن و ادرس سایت رو هم تو همون پست تو نظات خودش براتون گذاشت .اما من الان ندارمش

سحر من اون لینک رو چک کردم مطمئنم که درسته اما من داستان رو خودم از لینک احسان گرفتم.

به هر حال به هر روشی که تونستم برات آژلودش کردم دیگه نمیدونم مشکلش چیه؟

فایل فشرده داستان   

احسان جون یه بار دیگه بگو اون داستان رو از کجا گرفتی؟ ضمنا آدرس ورد رو هم دوباره بده به خدا کامپیوتر من قاته...اصلا کجایی تو؟

جیمز عزیز کلمه ی capther  یعنی فصل ....تو متن صفحه سر فصله....متاسفانه داستان سر فصل نداره و یه کم درهم شده آهان یه چیزی ببینین بچه ها من پی دیب اف داستان رو میذرم بهتون میگم چجوری وردش کنین ....این فایل پی د اف رو دانلود میکنین بعد میرین ت ونرم افزار آدب ریدر... بازش میکنین اونجا  به ترتیب این کاری رو که میگم انجام میدین(فقط توجه کنین که فونت و سایز مو عوض نکنین که صفحه ها عوض نشه)

اول روی متن کلیک راست کنین .از بالای صفحه ی برنامه ی آدب ریدر  جایی که شکل دست رو تو نوار ابزار کشیده select text   رو انتخاب کنین و بعد select allکل  متن صفحه رو انتخاب کنین. روی متن کلیک راست کنین و کپی کلیپ برد رو بزنین بعد یه صفحه ی ورد باز کنین و توی اون پیس کنین.بعد توی ورد میتونین پیج نامبر بزنین برای صفحه ها ...با این حال اگه حالشو داری این فایل بالایی رو دانلود کن...

راستی باشه من نقد رو  برات میفرستم  اما به نظر من زیاد جدی نگیر چون تازه داستانت داره گرم میشه اینم میلم

Proti_18@yahoo.com

شاه پاتر جون من قسمت اول فصل 47 رو دادم به خدا....برای قسمت دومش هم تو آپ بعدی خودم میدم احتمالا اما اگه نشد بی نام و نشون رو حتما میذارم

گیلدوری لاکهارت جون جوش نزن برا قلبت ضرر داره ...هنوز سحر رو نشناختی؟ شوخی کرده بابا...ضمنا حالا 999999.9 بار میگی نه99999.8بار که بوده(چشمک) راستی بیمارستان خوش گذشت؟ خدا بد نده...مواظب باش تا پایان ترجمه نمیری من واقعا لازمت دارم(چشمک)

آهان راستی مهرنوش جون مطمئنی که به میل proti_18 فرستادی؟ من دارم قاط میزنم آخه همچنان چیزی ازت دریافت نکردم!!!شوخی کردم بابا همین الان گرفتمش خسته نباشی

اینم لینک نظرات  قسمت ترجمه ی قبلی که spy جون امر فرموده بودن

 نظرات

مهرنوش جون ترجمت بلاخره رسید خسته نباشی ...برای تاریخ ترجمه ی دومت هم نگران نباش

در مورد آپ خودم نمیتونم بیام اما اگه داستان رسید تو آپ گودریک براتون میذارم

+ نوشته شده توسط پروتی در پنجشنبه 1385/10/21 و ساعت 9:12 |

 

 

سلام بر مترجمین عزیز که این روزا همشون مثل خودم نایابن...چطورین؟ با ترجمه ها خوش میگذره؟ بابا نامردا من یه سوال پرسیدم هیچ کس جواب نداد که...خب عیب نداره

الیاس جون ترجمه ی شما رو دادم به ریموس لوپین...اما جوش نزن امتحانات که تموم شد از خجالتت در میام.ضمنا تو رو جون مادرت با یه اسم ثابت بنویس بابا من هنگ کردم...

اینم لینک ورد انگلیسی داستان(سحر به خدا این دفعه درسته)

 

فداکاری یک مار

Bottom of Form

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در پنجشنبه 1385/10/14 و ساعت 18:45 |

 

 

سلام سلام سلام....

من اومدم(خیلی خوش اومدم) خدایی من نباشم دلتون تنگ میشه ها ...اصلا از کجا میخواستین دوستی به خوشگلی و خانومی و شعور و شخصیت من پیدا کنین؟!!! (کیف میکنین تعریفا رو...من اصلا مادر زادی آدم شکسته نفسی هستم)(چشمک)

البته یه چند نفر خائن هم بین دوستان پیدا شد که من شخصا خدمت رئیسشونو تو خونه میرسم.. دست همه تون درد نکنه...سفرها اصلاخوش نگذشت چون  به لطف چند تا پله الان زانوی پام ناقصه و درد میکنه اساسی  دکترگفت پاندونش کشیده شده..._خدایی کدومتون منو نفرین کرده؟کار الیاسه یا علی؟شایدم سحر و گودریک....اعتراف کنین...

خب اول از همه میریم سراغ داستانی که مطمئنم همه تون منتظرشین. فصل اول فداکاری یک مار رو داده بودم که رفتم مسافرت بنابراین الان فصل دو رو میذارم.حتما بخونینش که خیلی خوبه...(آخه من بیشترشو خوندم).اما من چند روز نبودم که نذاشتمش و دلیل دیگشم اینکه باید ترجمه ها رو هماهنگ کنم تا وقتی که فصهای ترجمه میرسه ما داستان داشته باشیم.(قابل توجه سالازار عزیز)

فصل 1     فصل 2

 

 اینم عکسی که جیمز عزیز فرستادن(لینکش نبود دوباره بفرست)

 

فصل اول از یه داستان بی نام و نشون که ادامش به نظرات دوستان بستگی داره(بخونینش ضرر نداره)

فصل اول

 

 

چند بیت شعر از سهراب که خیلی برام خاطره داره)

 

زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود.
صحنه پيوسته به جاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد


 

صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
-
دختر بالغ همسایه -
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند

چرخ گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
مرد گاریچی در حسرت مرگ


واقعا این سهراب چه قدر قشنگ و زیبا می نویسه !
آدم کیف می کنه انگار که فیلم آدم داره می بینه این قدر که واقعی به تصویر
می کشه !

دست شب گونی مه است !
بوی عطر درختان باصفا هیجان رسیدن به ترنم صلوات مردان در مسجد دارد !
من چه تنها قدم میزنم !
جنگ دارم : جنگ خونین دندان و انار !

 

كوه ها با نخستين سنگها آغاز ميشوند
و انسانها با نخستين درد ها

در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نميكرد

و
من…..

 

 و بلاخره  قسمت اول از فصل چهل و هفتم نبرد نهایی (من واقعا به خاطر تاخیر فصلها متسفم مغزم واقعا از کار افتاده .دوست ندارم شبیه داستان بقیه ی دوستان بشه که ظاهرا یه کم شبیه شده)(گریه از کف پا)(نترسین بابا خل نشدم تا شب میذارمش) برای فصل بعدی نمیدونم چقدر معطل میشین

 

 فصل 47

و بلاخره یه طنز جالب که امیر آقا برامون فرستادن

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود .

سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو تي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟.....

سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي

 . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره.......

فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه .

خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود )

 خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند.

 

ودراخر جواب نظرات دوستان عزیز

یه اعلامیه ی رسمی به کلیه ی داستان نویسان محترم و منتقدان عزیز:به محض تموم شدن نبرد نهایی به اصرار چند نفر از دوستان , دوباره  بخش نقد داستان رو شروع میکنیم و در کنار ترجمه ادامش میدیم.

اوه راستی یه خبر بد  برای جیمز و سحر عزیز. ...پرستو خانم لطف کردن و دو تا نقد آتیشی برای داستانهای شما دو نفر برام فرستادن .البته نقد داستان جیمز عزیز چون هنوز در فصل هفتم هستش  طبق قانون وبلاگ گذاشته نمیشه یعنی پرستو جون باید صبر کنن و  حدودا هفت فصل بعد نقدشونو کامل کنن و برام بفرستن

اما نقد سحر جون(من بی تقصیرم اما دلم برات کبابه...اگه این نقدو بخونی) ....

گابریل جون تا  شنبه فصل جدید رو تو آپ بچه ها میدم...به خدا وقت ندارم .به علت امتحانات داداش عزیزم(که مورد حمایت دوستانه) کامپیوتر ممنوع شده. (این همون شکلک گریه از کف پاس)

مهرنوش  عزیز و فریبا جون....فقط میتونم بگم شرمنده

سوروس اسنیپ عزیز...خیلی خوش اومدی دلم برات تنگ شده بود . ..چیکار میکنی؟ ببینم مگه تو اصلا به ما سرم میزنی که سر کارت بذاریم؟؟حالا هم که نیومده با آریا ریختی روهم....خبر خوب اینکه تا دوتا فصل دیگه از شر داستانم راحت میشینهانی جونم چه عجب...اهان در مورد وظیفه ....من که بهتون گفتم ما خونوادگی و ژنتیکی دو تا درسمون ضعیفه یکی ریاضی یکی هم دیکته...اینم مدرکش داداشمه دیگه

Ww عزیز  واقعا که....راستی وقتی من چیزی ننویسم آریا ز کجا میخواد کش بره؟ خودشم اونقدر نوشتنش افتضاحه که تموم انشاهاشو من  مینوشتم(اونم با دریافت دستمزد).راستی ممنون که فصلها رو فرستادی...لطفا فصل چهل رو هم بفرست(آدم پر توقع) ضمنا علی یه بار دیگه تو ویزارد برا من خط و نشون کششیدی...خب کشیدی دیگه(چشمک)

ایمان جون ببین من یه فایل ورد سه صفحه ای ازت خواستما....جون مادرت بفرست ....گه نداری حداقل بگو ندارمخیال منو راحت کن.(شکلک تو این کارو نمیکنی ایمان)

گودریک جون شما نر بدیو ندی ما قبولت داریم ...ضمنا راجع به گودریک 2 نگران نباش اون یکی از دوستان همین وبلاگ بود که قرار بود جواب منو با نام مستعار بده ...

الیاس جون سهم ترجمه تو میدم به ریموس لوپین...ضمنا بله اون همون هانی خودمونه

ریموس لوپین عزیز  از اول صفحه ی 109(سر فصل) تا آخر فصل(ص 116) مال شماست توجه کنین که تا بیست بهمن ترجمه رو با نام خودتون به میل من ارسال کنین

دوستان مترجم توجه کنین لطفا  ترجمه ها رو با ذکر نامتون بفرستین

سحر جون حمایتت میکنیم(انجمن بانوان وبلاگ) ضمنا بچه ها راست میگن یه بار میای شیش تا فصل میدی میری تا سال بعد نمیدی...بابا حداقل یه فصل یه فصل بدهکه ما هم بیداستان نمونیم راستی این مباحث انجمن مردان که گفتی باب اریا و الیاسه

لونی جون شما دختری یا پسر؟ خوش اومدی

شاه پاتر عزیز به خدا شرمنده ام که کم بهت سر میزنم .راستی آریا پیغام داده به شما و الیاس و سایر حامیانش بگم قربون دوستان جمیعا...

ابی جون  منتظرم

سالازار عزیز دو تا فصل دادم که خوشحال شی اما بچه ها باید ترجمه ها زمانش برسه تا ما بتونیم بدیم اگه من الان دو تا فصل بدم تا هفته ی دیگه بی فصلم میمونینا

نازی جون ما بیشتر....راستی بترکونی یا نترکونی دوست داریم

احسان و spy  عزیز به خدا من بلد نیستم اون لینک رو چیکارش کنم خودتون توضیح بدین

راستی spy  جون یه کم فینگلیش بنویس چشممون در اومد.خوشحالم فارسینویس شدی حالا از اول بگو من چیکار کنم این لینک مترجمین رو؟

+ نوشته شده توسط پروتی در پنجشنبه 1385/10/14 و ساعت 18:44 |

دوستان سلام من آریا هستم داداش پروتی

شرمنده که دیر شد به هر حال امروز رئیس ما رو توبیخ کردن که چرا دوستانم رو منتظر گذاشتی .منم اصولا خواهر ذلیل....

این آبجی ذلیل مرده ی من تو اونجا هم که هست دست از نت بر نمیداره؟!!!! جبل الخالق  کی میخواد قبض مردمو بده؟

به هر حال من موندم که چراو بلاگ توپ من این شکلی شده خاک بر سر کاربر منو هم پاک کرده مجبور شدم با اسم خودش بیام....به هر حال از من به شما نصیحت وقتتونو را این چیزا نذارین حالا ترجمه باز یه چیزی .... به هر حال اینم داستان من انجام وضیفه کردم باقیش با خودتون

فصل 46 داستان مزخرف نبرد نهایی

 من نصیحت کردما گوش کنین تو رو خدا...قربون همه ی دوستان

+ نوشته شده توسط پروتی در پنجشنبه 1385/10/07 و ساعت 18:23 |

 خب این اولین فصل داستان فداکاری یک ماره.اگه کسی چیزی برای تیتر صفحه یا صفحه بندی در نظر

داره لطفا بگه چون من الان سیستمم گرافیک نداره و خودم میدونم که احتمالا افتضاحه.باور کنین حتی رنگ متنم رو هم نمیدونم چیه؟

فصل اول
آهان یه چیزی چند تا از فصلهای داستان رو من دریافت کردم.یعنی ترجمه ی لاکهارت الیاس و احسان

رو....مهرنوش جون من هیچی از شما نگرفتم.به میل یاهوم فرستادی؟!!!


راستی یه فصل بی نام و نشون هم هست که نصفس....spy جون ممنون میشم اگه بگی دقیقا از کجا تا

کجارو ترجمه کردی تا من بتونم یه فکر ی واسه بقیش بکنم .اخه من اینجا هنوز ترجمه ی خودمو

نرسوندم....اما اگه بگی دقیقا از کجا مونده میتونم همینجا از پسر عموم کمک بگیرم

توجه دوستان مترجم لطفا جوابشونو در قسمت مترجمها بدن

+ نوشته شده توسط پروتی در چهارشنبه 1385/10/06 و ساعت 12:33 |

دوستان مترجم خسته نباشین.ترجمه ی دو تا از فصلها توسط الیاس و لاکهارت عزیز به دست من رسید.خیلی خوب بود من الان تو خونه ی عموم دارم مرتبش میکنم احتمالا پی دی اف میکنم و میگم داداشم براتون بذاره فقط یه مشکلی هست....ولی حال میکنم من دو فصلشو خوندم شما نخوندینا

سوال الیاس جون من تو تقسیم بندی  ص ده تا آخر ص 20رو برای شما مشخص کرده بودم اما شما ص 20 تاآخر 30 رو ترجمه کردی!!!!فکر کنم اون سهم احسان باشه ها!!!اگر نه اون ده صفحه ی وسط چی شد؟ اینو بهم خبر بدین تو نظرات....

از اونجایی که ده صفحه ی وسط رو ندارم پس فعلا فقط ترجمه ی لاگهارت عزیز رو میذارم  که فصل اول داستانه

کسی از ابی و پویا خبر نداره؟ بچه ها از پیشرفت کارتون بی خبر نذارین مارو

دوستان خواسته بودین که این دفعه فصلی ترجمه کنین برای همین من فصلی تقسیم کردم یعنی سحر جون حدود یک صفحه بیشتر از سهمش ترجمه میکنه تا برسه به اول فصل از اونجا به بعد هم هرکسی یه فصل رو ترجمه میکنه

تنهامشکل این قضیه اینه که بعضی از فصلها کوتاهه و بعضیاشون بلند

راستیاگه از تاریخ تحویلا راضی نیستین تاریخ تحویل رو خودتون پیشنهاد بدین فکر کنم حدنصاب فصلها هشت صفحه بشه...

جدول اول تقسیم بندی جدید ترجمه هاست و جدول دوم تقسیم بندی که قبلا برای فصلها شده بود.

راستی من اینجا به اینترنت دسترسی کمی دارم اما اگه فصلهاتونو میل کردین برام تو همینجا پیغام بذارین تا قبل از برگشتنم متبشون کنم

 

تقسیم بندی جدید ترجمه

 

نام مترجم

صفحه ی ترجمه

تاریخ تحویل

آی دی مترجم

لاگهارت

ص101 از اول فصل تا آخرفصل

ده بهمن

 

الیاس شبح

ص109 از اول فصل تا آخر ص116

ده بهمن

Elias_shabah

مهرنوش

ص  119از اول فصل تا آخر فصل

بیست بهمن

m_lion12@yahoo.com

پروتی

ص 124 از اول فصل تا آخر فصل

بیست بهمن

Proti_18

جیمز

از ص 132از اول فصل تا ص142(آخر فصل)

سی بهمن

James potter

پویا

ص142 از اول فصل تا آخرفصل

سی بهمن

 

ابی

ص150 از اول فصل تا آخر فصل ص159

    6اسفند

 

Spy blaster

ص 159 از اول فصل تا آخر فصل

6 اسفند

loverbird_24kh

سحر

ص167 از اول فصل تا آخر ص 175

12 اسفند

dokhtaretanha_tanhatarinedonya

 

احسان

ص175 از اول فصل تا آخر فصل ص 182

12 اسفند

 

 

 

 

 

 

 

نام مترجم

صفحه ی ترجمه

تاریخ تحویل

آی دی مترجم

لاگهارت

ص1تا آخر10

اول دی

 

الیاس شبح

ص10تا اخر20

هفتم دی

Elias_shabah

احسان

ص20تا آخر30

چهاردهم دی

-

مهرنوش

ص30تا آخر40

بیست و یک دی

m_lion12@yahoo.com

پروتی

ص40تاآخر50

بیست و هشتم دی

Proti_18

جیمز

ص50تا آخر60

ششم بهمن

James potter

پویا

ص60تاآخر70

ششم بهمن

 

ابی

ص70تاآخر80

بیستم بهمن

 

Spy blaster

ص80تا اخر 90

بیستم بهمن

loverbird_24kh

سحر

ص90تا آخر101

بیستم بهمن

dokhtaretanha_tanhatarinedonya

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در سه شنبه 1385/10/05 و ساعت 10:52 |
دوباره سلام

ببینم کی به کیه؟ چی به چیه؟ کیا ترجمشونو تموم کردن؟ بچه ها میل نوآور من خرابه اگه ترجمه کردین  به همون میل یاهو بفرستین

لاکهارت جون چهاردهم کلشو بده

منم برم که هنوز چهار پنج صفحه از ترجمم مونده...پس فعلا....بای

+ نوشته شده توسط پروتی در شنبه 1385/10/02 و ساعت 7:58 |

 

سلام....من بلاخره اومدم(حالا خوبه هر روز اینجام)

شب یلداخوش بگذره....

چی ؟ داستان میخواین؟ شرمنده  نداریم...(خنده ی موزیانه)

فعلا جهت حال گیری دوستان این چند تا جمله ی آموزنده رو داشته باشین(شکلک آخی طفلیا سر کارین)

زندگي مثل يه ديكته اس هي مي نويسيم، هي غلط مي نويسيم، هي پاك مي كنيم دوباره هي مي نويسيم، هي پاك مي كنيم غافل از اينكه عزرائيل داد ميزنه: برگه ها بالا

ازکسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبورنکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه 

 

میدونی که چه موقع می فهمی دنیا دو روزه؟

وقتی که اونی که دوستش داری بهت بگه تا آخر دنیا باهاتم!

 

تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا می دونی دلتنگی چیه؟ اونم از بدترین

نوعش؟بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی کسی که دوستش داری هیچوقت مال

تو نمی شه اینه که بدونی یه روز از کسی که دوستش داری باید جدا بشی

چه بخوای چه نخوای...

 

زندگی زیباست حتی اگر کور باشی ٬ خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی

مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی٬ اما بی ارزش است اگرثانیه ای

عاشق نباشی...

 

اینم لینک فصل پنجم داستان جیمز پاتر(لطفا یه بار دیگه لینک همه ی فصلها رو بفرست)

فصل پنجم

اینم طنزهای کوتاه(امیر جون میلت مشکل داشت انگلیش بود بی زحمت دوباره بفرست)

 

خرج کن ولی اصراف نکن /عاشق باش ولی دیوانگی نکن/آسوده باش ولی

بی خیالی نکن/حرف بزن ولی وراجی نکن/

دوستت دارم ولی پرو نشو...!! (چشمک)

 

تركه ميره دستشوئي زنونه ميگيرنش ميگن : مگه کوري نميبيني زنونست؟

ميگه من چکار کنم اینجا نوشته: زنا، نه! اونطرف هم نوشته: مردا، نه 

- سلام.نمیدونم چی بگم؟؟ یعنی از شخصیتی مثل شما چنین رفتاری رو بعید میدونستم.واقعا از شما انتظار نداشتم.اصلا چه دلیلی داره که شما این کارو میکنید؟؟؟ کانکت شدن به اینترنت اونم تو ساعات اوج مصرف!!! آخه یعنی چی؟؟؟

خانه‌اي با تماميِ امكانات: سونا خشك، سونا بخار، استخر، جكوزي، سالن كنفرانس، سالن بدن‌سازي، لابيِ بزرگ، 5 خوابه، 450 متر زيربنا، دوبلكس ( يعني كلا 900 متر )، در بهترين نقطة بالايِ شهر، پنت‌هاوسِ يه برجِ 40 طبقه، با ديدِ عالي متعلق به اينجانب ميباشد! ک.و.ن همتون بسوزه!!!

دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم.....جوگیر نشو با تو نیستم...دارم تمرین میکنم خطم خوب بشه

 راستی کسی از فاطمه خبر نداره؟ دلم تنگ شده براش یه منتقد فعال ما داشتیم اونم پرید ..(شکلک ای روزگار)

ضمنا بلاخره موفق شدم چرندیات اون موجود بیادب رو حذف کنم شما به بزرگی خودتون ببخشینش

بچه ها یی که برای انجمن ترجمه داوطلب شده بودن میتونن برن پایین سهمشونو تحویل بگیرن

یه کم دیر شد اما باور کنین ارزششو داشت ...بلاخره موفق شدم فصل 45 رو تایپ کنم.(تشویق)  البته یه کم کوتاهه(شکلک خنده ی موزیانه) ولی از هیچی بهتره پس فعلا برین سر کار تا هفته ی دیگه همین موقع...نگین سمیه بد قول بودها ...دیدم گودریک نیومد من اومدم( با عرض معذرت گودریک جون شما جمعه منور کن)

 فصل 45

+ نوشته شده توسط پروتی در پنجشنبه 1385/09/30 و ساعت 9:56 |

دوباره سلام

مثل اینکه نه از سحر خبریه نه گودریک ...بابا یه کم فعال باش سحر جون.راستی دیروز داستانت رو خوندم عالی بود.

من فقط اومدم اطلاع بدم و برم

ابی جون تا اواسط دی فرصت دارین

گیلدوری لاگهارت عزیز :به جمع  ما خوش اومدین از اونجایی که یکی از بچه ها به نام ریموس لوپین هیچ پیامی برای قبولسهمشون ندادن شما اون قسمت رو بردارین که میشه صفحه ی یک تا آخر ده ضمنا شما تا چهاردهم دی فرصت دارین چون دیر شروع کردین ...

اگه بتونی زودتر بدی هم بهتر آخه ما میخواستیم شب یلدا یه فصل بدیم و کلا داستان رو معرفی کنیم...اگه دستم به این ریموس لوپین برسه....ضمنا میتونی داستان رو از همون پایین به صورت ورد دانلود کنی

نکته ی بعدی سه نفری که سی صفحه ی اول داستان ر وبر عهده دارن لطفا تا همون چهاردهم دی متن ترجمه شونو به صورت ورد برام بفرستن ایمیل من برای فایلهای انجمن ترجمه sn_somayeh@noavar.com و برای بقیه ی دوستان proti_18@yahoo.com     هستش

راستی من داره از این داستانه خوشم میاد خیلی جالب شده .حداقل مال من که جالبه

الیاس من هرکاری میکنم اون دو تا پرانتز رو همینجوری نشون میده

یادم رفت بگم داستان رو چهار شنبه میدم اگه سحر یا گودریک تا اون روز آپ کردن  تو آپ اونا میدم وگرنه میره تا جمعه که نوبت آپ منه

یاد آوری این قسمت هیچ ربطی به آپ وبلاگ نداره و همکاران عزیز هرچه زودتر بیان آپ کنن)

ضمنا دوستانی که مایل به عضویت در انجمن ترجمه هستن آی دی خودونو تو قسمت نظرات اعلام کنن

مهرنوش جون برو تو پیغامهای قبلی انجمن برات یه پیغام گذاشتم

توجه نظرات این قسمت مربوط به انجمن مترجمان است سایر دوستان لطفا به اپ قبلی مراجعه نمایند.

با تشکر پروتی

+ نوشته شده توسط پروتی در دوشنبه 1385/09/27 و ساعت 13:52 |

سلام من اومدم ....

اول از همه از داستان خبری نیست...چون من هنوز مشکل تایپی دارم ... و ضمنا بعد از نوشتن چهار تا پایان هنوز دارم دنبال یه پایان خوب برای داستانم میگردم...پس یه کم صبر کنین... حدودا تا چهارشنبه...

دوم دوستان متنهای مربوط به انجمن مترجمان هیچ ربطی به اپ وبلاگ نداره ...یعنی  نظرات اون قسمت محل تجمع اعضای انجمن مترجمانه و من برای این این قسمت رو زدم که مترجم ها با هم در ارتباط باشن و کارترجمه تداخلی با آپهای مدیران دیگه ی وبلاگ نداشته باشه پس همکاران عزیز لطفا فکر نکنین که من میخوام حق کشی کنم..

...پس اون آپ پایینی همچنان محل تجمع اعضای مترجم هاس و آپ سحر یا گودریک هرجا که باشه محل نظرات خودشو داره...ما اون پایین مشکلات ترجمه مون رو رفع میکنیم....بابا بیاین آپ کنین توروخدا...

بابا سحر جون مادرت بیا...گودریک تازه اومده بود...مردم از فضولی بقیه ی داستانت

ا بی جون  چون مهتاب خانم پیداشون نشد صفحات ایشون یعنی 70 تا آخر 80 مال شما...زودتر شروع کن

در مورد نرم افزار نارسیس ...این نرم افزار سی دی میخواد باید از رو سی دی نصب بشه...حالا اگه ندارین با یه چیز دیگه ترجمه کنین ....پدیده....بابیلون....

الیاس جون چشم ...سعی میکنم زودتر یه لیست بدم بیرون ...این چند روزه تو ویزاردینگ سرم بند بوده...(من واقعا به کمک یه داوطلب احتیاج دارم  کسی نمیخواد به من کمک کنه؟)

آهان تا یادم نرفته دوستان مترجم اعلام کنن که چقدر از ترجمه شونو انجام دادن  و من کی تقسیم بعدی بیست صفحه ای رو اعلام کنم؟

Spy عزیز  برای مشکل سیستمت متاسفم امیدوارم به محض حل شدن مشکلت ترجمه رو برسونی

راستی ظاهرا ریموس لوپین برای ترجمه نمیاد کسی داوطلب جانشینی هست؟

برای امروز یه طنز کوچیک بی مزه بیشتر ندارم امیدوارم کمتر نفرینم کنین...

هر ملتی چه چیزی را کشف یا اختراع کردند؟  

ترکیه: آنها رنگ موی بلوند را کشف کردند و سعی کردند با تمام ظرفیت از آن استفاده کنند.
مراکشی ها: فرانسه را کشف کردند، مدتی به عنوان کارگر در آن مشغول به کار شدند و به این کار ادامه دادند.

آمریکایی ها: آمریکایی ها کشف کردند که اگر 300 میلیون نفر از مردم آمریکا، سه جور همبرگر، دو جور قهوه، چهار جور عروسک، دو تا حزب و دو جور رئیس جمهورداشته باشند، قطعا مجبور نیستند فکرشان را برای انتخاب کردن خسته کنند و می توانند با خیال راحت تلویزیون نگاه کنند.

انگلیسی ها: انگلیسی ها کشف کردند که اگر آمریکایی ها مطرح ترین نیروی مقتدر، فرانسوی ها به عنوان دموکرات ترین جامعه، سوئیسی ها به عنوان ثروتمند ترین کشور و ایتالیایی ها به عنوان زیباترین تولید کننده زیبایی در دنیا مطرح باشند، آنها می توانند قدرتمندترین و دموکرات ترین و ثروتمندترین کشور را داشته باشند.

پاکستانی ها: آنها کشف کردند که تا وقتی رئیس جکومت لباس نظامی نپوشیده است، در کشور آرامش برقرار نمی شود، بنا براین سالهاست که یک نظامی با کودتا روی کار می آید و به محض اینکه احساس کرد که اوضاع بروفق مراد است و دیگر لازم نیست لباس نظامی بپوشد، بعد از چند سال با کت و شلوار و کراوات در ملاء عام ظاهر می شد. یک روز بعد، صبح زود، یک نظامی که لباسش را هنوز درنیاورده بود کودتا می کرد و قدرت را در دست می گرفت.

مصری ها: کشف کردند که اگر اجساد پادشاهان را کاملا مومیایی کنند و زیر خروارها سنگ مثل اهرام دفن کنند، این پادشاه دیگر دست از حکومت کردن برمی دارد و کسی دیگر پادشاه می شود.

آلمانی ها: کشف کردند که اگر دقیق ترین و قدرتمندترین و مطمئن ترین اتومبیل دنیا را بسازند، می توانند مطمئن باشند که بازار جهانی اتومبیل در اختیار ژاپنی ها قرار خواهد گرفت.

فرانسوی ها: عطر را کشف کردند و از آن پس مطمئن شدند که اگر یک ماه هم حمام نروند بوی بد بدنشان دیگران را آزار نخواهد داد.

بلژیکی ها: کشف کردند که برای اداره یک کشور نه میلیون نفری، یک پادشاه، سه زبان، چهار دولت و دویست وزارتخانه کافی است و لازم نیست دولت را از این بزرگتر کنند.

سوئدی ها: سوئدی ها با یک مشکل جدی همواره مواجه بودند، هر وقت می خواستند چیزی را کشف کنند زمستان می شد و باید می رفتند داخل خانه و به همین دلیل چیزهای زیادی کشف نکردند.

چینی ها: چینی ها در دوران کمونیسم قبلی کشف کردند که اگر همه یک میلیارد و خرده ای میلیون جمعیت این کشور یک جور لباس بپوشند، تعداد مخالفین حکومت کمتر می شود.

ژاپنی ها: کشف کردند که برای استفاده از دوربین هایی که دائما تولید می کنند، حتما لازم است که همیشه ده درصد جمعیت این کشور در خیابان شانزه لیزه پاریس مشغول عکاسی باشند.

ایتالیایی ها: رادیو را کشف کردند، وسیله ای که می توانست روزی 24 ساعت بلاانقطاع حرف بزند.

اسپانیایی ها: کشف کردند که اگر پارچه قرمز را جلوی چشم گاو بگیرید، حتما به طرف آن حمله می کند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 14:39 |

سلام سلام سلام...

عیدتون مبارک(البته بازم با تاخیر).و البته تولد وبمون مبارک توضیح اینکه دوشنبه ی هفته ی پیش سالگرد تاسیس وبلاگ ما بود .من میخواستم بیام یه آپ ویژه بکنم اما نوبت گودریک جون بود که بلاخره از مفقودیت در اومدن و با یه آپ طوفانی تلافی غیبت کبری شون رو در آوردن.این آپ هم برای همون روز آماده شده بود که خب بلاخره به دستتون رسید دیگه!یکسال از علافی ما گذشت...

خب چطورین ؟خوبین؟ میدونم میخواین سر به تنم نباشه یه سه چهار هفته صبر کنین از شرم راحت میشین.(عمرا اگه بذارم تازه فن جدید رو میکنم) ببینم یه نفرتون معرفت نداشت به ما تبریک بگه؟(البته به جز شاه پاترعزیز)

بله این وب یکساله شد...کیک هم نداریم خودتون باید بیارین(چه پر رو هم داستان میخوان هم کیک).من کلی زحمت کشیدم فصل 43 رو برای اونروز آماده کردم و همونجا هم تو آپ گودریک گذاشتم.اما فصل 44 رو فعلا شرمنده ام .آخه الان نمیشه...اگه رسیدم چشم...

قبل از هر چیز فصل 43 داستان  نبرد نهایی رو از لینک زیر دانلود کنین.خبر خوب اینکه چهار تا فصل بیشتر نمونده.خبر بد اینکه من بازم مشکل تایپی دارم فصل 43 بیست صفحه میشه زیادی خوشحال نشینا این فصل ویژه ی سالگرد تاسیس وبمونه (مگه دستم به همکاران گرام نرسه...بابا بیاین دیگه)(هان حالتون گرفته شد فصل تکراری بود...(خنده ی موذیانه)

فصل 43

 

یه شعر

عشق یعنی

 

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن

 

یه شبح عصبانی داشتیم که سفارشات ویژه شونو میتونن از اینجا دانلود کنن.(ببین من از شبح که سهله از گودزیلا هم نمیترسم)

اپ قبلی

 

اعضای گروه ترجمه میتونن فایل تبدیل به ورد شده ی داستان رو از اینجا دانلود کنن(گفتم راحت تر ترجمه میشه).ضمنا اگه کسی برای عضویت در گروه ترجمه داوطلب شد تو نظرات اطلاع بده.و لطفا با صفحه بندی پایین صفحه ها ترجمه کنین.یعنی به ورد توجه کنین.توجه کنین که این تقسیم براساس خط تایم نیو رومنس و فونت 12 هست.و پی دی افش رو هم براساس همون صفحات اینجا داریم.

 پی دی اف داستان      لینک ورد داستان

اینم فصل دوم داستان جیمز(کلیک کنین)

فصل دوم

خب چون حالتون رو به حد کافی گرفتم برین فصل 44 رو از اینجا دانلود کنین.با ذکر این مورد که من سعی میکنم داستان رو تا هفته ی اول دی تموم کنم اما اگه نرسیدم ممکنه یکیدوهفته نباشم چون برای چهلم یکی از اقوام باید برگردم تهران.

 

 فصل 44

حالا جواب جغدهای دوستان به ترتیب نظرات.(خدایی این اپه یا نظرات)ببخشید این متنا رنگیه یا سیاه سفید؟آخه من ویندوزم مشکل داره میخوام ببینم من رنگی میدم شما رنگی میگیرین؟اشکال از گیرندس یا فرستنده؟

اول از همه کسی از ایساک خبر نداره؟ نگران آقا ایمان شده بودم اما خوشبختانه پیداش شد

یک گله هم از دوستان عزیز ,  گفتن نقد و انتقاد کردن در حد خودش خوبه اما هر چیزی حدی داره متاسفانه در چند اپ گذشته دوستانی اومدند و هر چیزی که میخواستند گفتن و رفتن...توجه داشته باشین  که اینجا یه محیط دوستانس اگه یه نفر میاد و میگه من از فلان مطلب اینجا خوشم نمیاد حرف خودشو زده دیگه دلیلی برای توهین به اون شخص  وجود نداره .درسته که ما گفتیم بحث در این وب آزاده اما از طرف مدیران وبلاگ خواهش میکنم رعایت اخلاق رو بکنید.

راستی آقا ایمان برای چیدن فصلها از چه فونت و خطی استفاده میکردی؟خیلی قشنگ بود. میخوام فصلهای جدید رو همونطور بزنم.راستی این فصل 31 تا 42 که قراربود وردشو برام بفرستی چی شد؟

جیمز پاتر عزیز در اولین فرصت سر میزنم و ممنون از توجهت.

کلاغ سفید جان از آشناییتون خوشبختم...اما بدبختانه  از تبادل لینک چیزی نمیدونم.

مهرنوش جان این تقسیم بندی اولیس و فقط برای دست گرمی اما به محض کامل شدن گروه ترجمه ی بقیه ی صفحات هم اعلام میشه.

سحر جون آپت منو کشته...بعدشم ما اینجا پارتی بازی نداریم  با این حال چون نفر آخر بودی که عضو شدی آخرین نفر گذاشتمت .

مهسا جون خودمون میدونیم باحالیم(شکلک هنوز مارو نشناختی) خیلی خوش اومدی

جیمز ایساک پاتر عزیز برای دانلود کل داستان تا یه هفته دیگه صبر کنین اگه خدا بخواد میخوام تصحیحش کنم

مترسک جون(الیاس جون مادرت اینقدر اسم عوض نکن) تا جایی که من میدونم شبح ها نمیمیرن.مگه اینکه خدا مرحمتی به حال ما کرده باشه که اونم بعیده... پی دی اف آپ قبلی رو برات آپلود کردم برو حالشو ببر.اون مشکل از بلاگفا بود...

مسعود جون(بلاخره شدی مسعود خودمون حالا که اینطوره گواهیر جدید)(چشمک) منور کردی...همیشه خفاش باشی.

احسان خان بله منظورم شما بود...مهم آی دی نیست آی دی رو برای تماس راحت تر بین دوستان میخواستم .

دانیال جون(سوروس اسنیپ خودمون)تو به ما سر بزن من قول شرف میدم به کسی نگم(به جون الیاس)راستی تولد وبتون مبارک

و اما سپیده خانم(این با اون سپیده فرق میکنه با این حال هرکی دلش از اون سپیده پره میتونه سر این یکی خالی کنه من تضمین میکنم.).اول از همه من وبت رو منور کردم بعدشم یه آگهی برات میدم حال کنی...

(دوستان این یه وبلاگ جدیده که مال سپیده خانومه برین سر بزنین جوون مردم تشویق شه)

یه وبلاگ بین دبیرستانی برین یه کم اذیتش کنین

http://www.madresehmoshha.blogfa.com

سارا بلیک جون کلک میزنی؟ فصل نه رو که خونده بودم...

شاه پاتر عزیز پروتی من هستم و این اسم آریا که میبینی برای اینه که داداشم این وبلاگ رو راه انداخت که برای انجمن نویسندگان جوان بود...چون کاربر اصلی وبلاگه حذف نمیشه.بعد اون رفت و من اومدم به جاش و آریا دیگه آپ نمیکنه (البته بعید نیست انجمن دوباره راه بیوفته (تقریبا راه افتاده)اما محلش جای دیگه ایه) در هر حال گاهی که بلاگفا خراب میشه من با کاربر اون آپ میکنم.گودریک خان  کم پیدا و سحر خانم مفقودالاثر هم همکاران منن مثلا (اگه دستم بهشون نرسه).در مورد تبریکت ممنون مثل اینکه فقط من و شما یاد امروز بودیم یه چیز جالب دیروز تولد وب دانیال بود  میدونستی؟

فاطمه خانم هم دیگه مارو تحویل نمی گریرن.

و اما آقا احسان عزیز شما یه احسانی یه آقا احسان هم ماداریم که عضو گروه ترجمه هستن و متن داستان گروه ترجمه رو ایشون دادن.

و اما آقا رضا  و دوست سحر عزیز(شما دوتا باهم نسبتی دارین؟ اول از همه خوش اومدین.دوم این کار داستان نویسی بیشتر یه سرگرمیه که تو اوقات فراغت انجام میشه.علاوه بر اون ما نقد داستان و ترجمه هم میکنیم که  برای پیشرفت زبان و گرفتن عیوب نوشته هامون مفیده.فن فیکشن نویسی  برای من یه جور تمرین نویسندگیه نه بیشتر...و البته شما هنوز وارد جو دوستانه ی بچه ها نشدین.فکر میکنم این خودش دلیل ادامه ی کار این وبلاگه که امروز اولین سال تولدشه و من اصلا قصد ندارم تا وقتی یکی از دوستانم به اینجا سر میزنه تعطیلش کنم .موفق باشی و بازم به ما سر بزن

دوست سحر عزیز زمان کار گروه ترجمه خیلی فشرده تر خواهد بود و ما فقط به خاطر اینکه این ترجمه ی اول گروهه مقدار آن رو کم و زمانش رو زیاد کردیم.تا با درس اعضای محصل گروه تداخل نداشته باشه بنابراین برای دست اول فعلا نفری ده صفحه هست که فکر میکنم سهم شما توی بهممن باشه اگه هنوزم مایل هستی یه پیغام تو نظرات بذار و یادت باشه ترجمه ها حتما باید تا تاریخ مشخص شده فرستاده بشه.

سحر جون بگو کدوم نامردی زده ناقصت کرده خودم حالشو بگیرمراستی چی کار میکنی؟ تکواندو؟جودو یا کاراته؟ من زرد تکواندو دارم.

مهرنوش جون دلتو خوش نکن سالگرد بعدی سال دیگس

یه عاشق عزیز:ممنون

مرجان جون برای خوندن داستان از اول یه هفته دیگه صبر کن تصحیح شدشو بخون

Spyblaster   عزیز اسم داستان تا جایی که من فهمیدم قربانی فداکاری هست و من نمیتونم در مورد اون ده صفحه ی ترجمه ی خودم نظر بدم بهتره اول ترجمه ها آماده بشه بعد در مورد قشنگی داستان صحبت کنیم

جسد جون(الیاس من تو رو میکشم)فایل ورد رو برو بالا دانلود کن.

همکلاسی عزیز این ترجمه کتاب اصلی هفتم نیست بلکه صرفا یه فن انگلیسیه.اگه هنوز هم مایل به شرکت در گروه ترجمه هستی خبرم کن.

گودریک جون من همین دیروز شیش ساعت تو ویزاردینگ بودم هیچ مشکلی نداشت.راستی شناسه ی ویزاردینگت چیه؟

 و هر چی عکس از محفل ققنوس تا حالا گرفتم رو میتونین از اینجا دانلود کنین

عکس

طنز امروزبه مناسبت تولد وبلاگ یه کم خارج از محدودس از الان بگم بعدا کسی شاکی نشه(امضا پاستوریزه)

و دو تا وبلاگ از دانشجویان هاشمیه (جالبه  و برای یکی از اهالی این وبلاگ آشناست)

هاشمیه  20   کاردانی ارشد

پرده اول :ساعت 16:00،خيابون

ببخشيد خانوم پا مي دي واسه معلول مي خوام ،عروس ننم مي شي؟مي تونم شماره بدم پاره كني؟!!! مي خوام سايه سرت شم،مي خوانم مرد خونت شم، طالبت شدم، مي خوام باهات دوست شم،شماره كفشتم بدي زنگ مي زم...راستي شماره عينك من مي دوني چنده؟... ا...چرا جواب نمي دي؟

نگاه عاقل اندرسفيه دختر()

پرده دوم :ساعت 16:30، ايستگاه اتوبوس
مي تونم يه ذره وقتتون رو بگيرم؟ به خدا قصد خير دارم
_واهش مي كنم مزاحم من نشيد، من نامزد دارم
خب من حاضرم با نامزد شما دوئل كنم ،انتخاب اسلحه هم به عهده اون
(دختر به زور جلو خنده اش را مي گيرد)
ـ ببين پسر خوب من جاي مامان توام
ـ خب من خيلي دوست دارم يه مامان خوب مثل شما داشته باشم،تا شبا برام قصه بگه ،برام لالايي بگه
ـ لطفا مزاحم نشويد ،پليس صدا مي كنما
ـ خب بهتر ،همين جا عقدمون مي كنن
ـ تو چقدر پررويي بچه ؟؟
ـ من شماره ام رو ميدم به شما ،اگر دوست نداشتين زنگ نزنيند
ـ باشه ولي قول نميدم زنگ بزنما
ـ عيبي نداره ، زنگ نزن

پرده سوم : يه روز بعدازظهر،پارك
ـ ببين آقا مسعود تا به حال دوست پسر نداشتم،چون دوست ندارم مثل اين ديوونه ها و به مچه ها كه تا صبح مي شينن پاي تلفن ، هي تلفن بازي و از اين صحبت ها
ـ خب من هم تا به حال دوست دختر نداشتم... من هم از اين بچه بازي ها بدم مياد

پرده چهارم : نصف شب،پاي تلفن
...ـ ببين مسعود جون نگاه من به زندگي اينجوريه كه ...

.ـ اتفاقا عزيزم دلم،ماي دارلينگ ،هاني،سوييتي،نظر منم اينه كه...

پرده پنجم: يك شب گرم و تب آلود
بوي علف،حس خسته يك ملافه پيچيده ،عطر ممنوع يك رويا ،صداي (...) و
(...) ،عشق و ديگرهيچ
!!!در اين قسمت بايد كمي بي پرده سخن گفت


پرده ششم: روز ولنتاين،كافي شاپ
ـ من ديگه خسته شدم ،امروز يه روز عاشقانه اس ، سرشار از عشق وصفا ولي مثل اينكه تو من رو ...دوست نداري
چرا دوستت دارم ‏ ولي شرايطم طوري نيست كه بتونم وقت بذارم، من دوستاي ديگه اي هم دارم كه بايد بهشون برسم
...نمي تونم همه وقتم رو براي تو بذارم
... خب منم همينطورم، منم وقت ندارم ولي اين دليل نمي شه كه ديگه از عشق صحبت نكني
... عشق مال بچه هاس ،‌ اين حرفا چيه، ما ديگه بزرگ شديم، بايد واقع بينانه به اين قضيه نگاه كنيم
...گفتم كه ... ديگه من رو دوست نداري
... چرا عزيزم دوستت دارم ، امشب زنگ بزن به بابات بگو مي ري خونه دوستت شبم نمي آي
!كدوم دوستم ؟
... اسمش يادم نيست، همون كه اون دفعه گفتي ديگه
! آهان ... باشه

پرده هفتم : فرداي روز ولنتاين، خونه پسره
بي شعور!‌ پدر سگ! (‌...)! (...)! تو فكر كردي من (...) ام ! تو من رو با اون خواهر(...) ات اشتباه گرفتي
...پونزده پسر رو جمع کردي تو اين خونه که چي بشه
! توهم كه بدت نيومد...! تازه اينا دوستاي منن ! غريبه كه نيستن
... خفه شو بي غيرت ! من عشق تو بودم! برات روز ولنتاين عروسك خر گريان خريدم و هديه دادم
!! چه ربطي داره منم برات از اين شكلات قلبي ها خريدم
شكلات قلبي ات بخوره تو سرت! تو اصلا معني عشق رو نمي فهمي... حيف اون كارت پستالي كه برات ...خريده بودم
عشق همينه كه ديدي ديگه، راستي اونروز روم نشد بهت بگم كارت پستالت خيلي بي ريخته! حالا فكر كردي خيلي لعبتي، با اون هيكل بي ريختت!‌ مث كپه (...) مي مون
(این تیکه حذف شد)

خود(...)ات مي خواستي ‌
:اين قسمت را با صداي گيس و گيس كشي بخواني
( ...)(...)(...)(...)(...)
( ...)(...)(...)(...)(...)


...(تالاپ ( صداي بسته شدن در

پرده هشتم: بعد از ظهر فرداي روز ولنتاين، لوكيشن قبلي
آخه مرتيكه بي شعور، تو مي مردي 5 دقيقه ديگه هم تو كمد دووم مي آوردي؟
...‌ به من چه مسعود جون ! حميد هلم داد
... حميد آبروي من رو بردي، دافيه پريد! از همون سوراخ كليد نگا مي كردين ديگه
... آخه مسعود تو نمي دوني تو كمد چه بويي مي اومد كه
- بيا اينم از رفقاي ما !

پرده نهم:‌ ساعت16:00 پرايد
... ببين آقا ، من تا حالا دوست پسر نداشتم
ساعت 17:00 ، يه جاي ديگه
... آبجي پا مي دي واسه

نتيجه گيري
!واقعا که....
ولنتاین همیشه حیای هوبه!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروتی در پنجشنبه 1385/09/16 و ساعت 20:32 |
دوستان سلام این لینک فصل ۴۱ و چهل و دو(با ارض معذرت از خرابی بلاگفا

فصل 41  فصل 42

اینم فصل اول از دستان جیمز عزیز روشنایی در تاریکی

فصل اول

ببخشید اگه تکراریه فقط دو تاخواهش

اول سحر و گودیک عزی  آپاتون کو؟

دوم ایمان جان ممنون که تا اینجا کمک کردی اگه لطف کنی و یه فایل ورد از فصل۳۸ تا ۴۱ برام بزنی ممنون میشم آخه از هاردم پریده به خدا لازم دارم.ضمنا لطفا نظرات این پست رو در پست قبلی بدی جواب جغدا رو هم فردا میدم.

 

سلام به همه

 

این سلام مخصوص بچه های گروه ترجمس.

(چیه گفتین یادم رفته؟ عمرا...دنبال یه داستان خوب میگشتم که آقا احسان این داستان رو معرفی کردن)

بلاخره یه داستان انگلیسی پیدا کردیم  که لینکش اینه

داستان

 

برای سهولت در کار ترجمه داستان رو هشت صفحه ای تقسیم کردم و طبق این جدول ترجمه میکنیم.

دوستانی  که به دلایلی منصرف شدن میتونن توی همین پست پیغام بدن.بقیه ی دوستان هم اگر مایل به ترجمه هستن  اسم و آی دی خودشونو تو نظرات همین پست بدن

به خاطر نزدیک بودن امتحانات بعضی از دوستان تعداد صفحه ها کمه و زمان ترجمه زیاد .تا مشکل درسی پیش نیاد .ضمنا توصیه میشه دوستانی که برای ترجمه از دیکشنری استفاده میکنن از دیکشنری نارسیس استفاده کنن تا متن ترجمه تا حد امکان شبیه هم بشه.البته در صورت راه افتادن گروه مطمئنا تعداد صفحه ها بیشتر میشه.

توجه داشته باشین  ترجمه ی خودتونو با فرمت ورد به میل من بفرستین ...آخرین تاریخ رسیدن ترجمه ی هر مترجم یک هفته بعد از گذاشتن ترجمه ی نفر قبلی در وبلاگ هستش و اگه کسی زودتر ترجمشو برسونه طبیعتا زودتر گذاشته میشه.

ضمنا دوستانی که آی دی شون در این جدول وارد نشده لطف کنن و آی دی خودشونو برامون بفرستن

دوستان گروه ترجمه لطفا آی دی سایرین رو اد کنن

 

نام مترجم

صفحه ی ترجمه

تاریخ تحویل

آی دی مترجم