ژروتی هستم
دوباره برگشتم بعد حدود دوسال این وب مجددا راه اندازی میشه
اما مطالبش کاملا با قبل متفاوت خواهد بود....علاقه مندان به داستانها وبلاگ انجمن مترجمان جوان رو دنبال کنند اینجا تبدیل به یک وبلاگ سینمایی عکس و آهنگ میشه
ژروتی هستم
دوباره برگشتم بعد حدود دوسال این وب مجددا راه اندازی میشه
اما مطالبش کاملا با قبل متفاوت خواهد بود....علاقه مندان به داستانها وبلاگ انجمن مترجمان جوان رو دنبال کنند اینجا تبدیل به یک وبلاگ سینمایی عکس و آهنگ میشه
اول از همه حضور دوباره ی امیر و علی عزیز رو در جمع خودمون خوش آمد میگیم و اعلام میکنیم که این وبلاگ از این تاریخ برای جلوگیری از ادامه ی مشکلات با دوستان به آدرس بی طرفی منطقل شده و آژ تولد گودریک رو میتونین اونجا یبخونین اینم آدرس:
ایشالله اولین آژ در وب جدید مال سحر خانم هستش
و نمیتونه از زیرش در بره(شایدم در رفت)![]()
رفتیم دیگه اما وب جدیدمون رو یادتون نره....ضمن اینکه چند تا خبر هم دارم .
اول روز سپندگان(روز دل) ایرانی مبارک ![]()
در جهت حفظ فرهنگ ایرانی روز 29 بهمن با قدمتی در حدود 2000 سال قبل از میلاد مسیح را گرامی میداریم.![]()
و به جای ولنتاین که نصف روز دل خودمون هم قدمت نداره روز دل خودمون رو جشن میگیریم ... روز دل بر عاشقان مبارک(سمیه شاعر وطن پرست ایرانی اصیل)![]()
![]()
متاسفانه دانیال عزیز یکی از بهترین وبهای هری پاتری رو به خاطر بحث دوستان پاک کرد و ما رو در غم از دست دادن وبلاگ هری و بلاتریکس گذاشت.امیدوارم هر جا هست موفق باشی و دوستانت رو فراموش نکنی
بازم به ما سر بزن و دوباره وبت رو راه بنداز.ژیشنهادم رو هم یادت نره
فصل هشتم فداکاری یک مار:توجه کنین ترجمه ی بقیه فصلها رو هنوز ندارم![]()
![]()
و همچنان منتظر نقدهای دوستان هستم
![]()
دوم این وبلاگ با تمام دم و دستگاه و تشکیلاتش به طور آزمایشی به ادرس زیرمنتقل میشه
psgs-and-friends.page.tl
و در صورت رضایت دوستان بعد از یکی دو ماه در همونجا موندگار میشه وگرنه برمیگردیم و تو بلاگفا یه وب جدید میزنیم.پس تا اون موقع و فقط جهت اطلاع رسونی ای وبلاگ باز میمونه.
از دوستانی که تا بحال ما رو حمایت کردن ممنونیم و امیدوارم ما رو در پاتوق جدیدمون هم حمایت بکنن و دوستانی که وبلاگ رو لینک کردن لطف کنن و لینک وب جدید انجمن مترجمان رو هم بذارن.البته اسمش منو یاد یوگی و دوستان میندازه
و حالا دو تا جوک
از قضنفر میپرسن fbi مخفف چیه؟ میگه :فدراسیون بچه بازان ایران
از پسره میپرسن bf یعنی چی؟ میگه:بدبخت فلک زده!!!
و بلاخره spy عزیز زحمت کشیدن و کاریکاتوری از من کشیدن که براتون میذارم.اما خدایی من این شکلیم؟ به جون خودم من یه کم چاقم...قدم بلنده و اصلا این قدر وحشتناک نیستم![]()
![]()
اینم یه عکس از عزاداری محرم (منو کشتن عزادارانش) برای کسانی که عضو انجمن ام اس نیستن و احتمالا ندیدنش![]()
مطلب بعدی بازی هست که مسعود پاترونوس عزیز در وبشون راه انداختن و اسمش هست یلدا بازی
قوانین بازی رو میتونین در زیر بخونین و افرادی که به بازی دعوت شدن بازی رو در وب جدید ما ادامه میدن(این روش بازی هست)
توضیحی مختصر : یلدا بازی یه جوری بازی تو وبلاگاست . هرکسی که از طرف کسی _دقت کنید باید حتما دعوت شده باشید_ دعوت شده ، یه پست توی وبلاگش می زنه . 5 تا چیز در مورد خودش می گه که بقیه نمی دونن . و بعد هم 5 نفر رو دعوت می کنه به یلدا بازی . و بهتره تکراری نباشن ! یعنی قبلا کسی دعوتشون نکرده باشه .
من رو ریموس والریانوس عزیز از وبلاگ اچ پی کل کل دعوت کردنالبته من بعد یه هفته فهمیدم.البته اونجا بچه ها نوشته بودن که من از یه جای دیگه هم دعوت شدم که خودم هنوز نمیدونم کجاست
و حالا پنج نفری که من به بازی دعوت میکنم:
1- گودریک گریفندور
2- مهرنوش جون
3- سعید ارزشی از سایت ویزاردینگ ورد
4- الیاس شبح
5-جیمز پاتر
دوستان توجه کنین اگه قبلا دعوت شدین اعلام کنین تا دوست دیگه ای جایگزین بشه.
و حالا پنج مورد من![]()
1- 25 فروردین سال دیگه میرم تو 22 سال(امضا مادر بزرگ)![]()
2- در مشهد زندگی میکنم اما ازش متنفرم(اینو هر کی منو میشناسه میدونه)![]()
3- تو بچگی نرمی استخوان داشتم اما الان ندارم
4- مامانم گفته برو برنج رو بذار من نسشستم دارم تایپ میکنم.اگه امروز بی نهار بمونیم تقصیر شماهاسJ ![]()
5-پدرم سرهنگ بازنشسته ی نیروی هواییه ![]()
دانیال نامرد رفت من واقعا داره گریم میگیره هر دو تا وبشو بسته![]()
بچه ها هفت فصل از داستان جدیدم آمادس اما هنوز نتونستم یه خطشم تایپ کنم...ایمان جون اگه وقت داری واقعا کمـــــک
امروز داشتم توی گوگل سرچ میکردم که تصادفی به یه صفحه ی خیلی جالب برخوردم.صفحه ای که منو به بهترین دوران زندگیم برگردوند. فکر کردم بد نیست شما ها هم یه نگاهی بهش بندازین.البته افراد بالای 18 سال ...چون فکر نمیکنم برای بقیه زیاد خاطره ای داشته باشه
رو هر کدوم از عکسای توی این لینک که کلیک کنین ظرف چند ثانیه بزرگ میشه ...حتما در موردش نظر بدین.اسنم هدیه خداحافظی از وبلاگی که 15 ماه توش بودم
http://web.mit.edu/~salman/Public/weblog/Collection/
سلام گفتم کم میام نگفتم که میمیرم و نمیام که شماها از الان در وب رو تخته کردین بابا
....دیدین اومدم.و با یه آپ خاص هم اومدم.
...اگه سر مدیران شلوغه که دلیل نمیشه وب رو تعطیل کنیم آخرش اینه که به جای سه بار در هفته دوبار در هفته اپ میکنیم و هر وقت تونستیم(پس سحر نمیتونه از زیرش در بره)![]()
به خدا خیلی سعی کردم دیشب بیام اما هوای مشهد خرابه .پرشین گیگ . بلاگفا جونم رو گرفتن.حتی نتونستم تو نظرات پیغام بذارم چه برسه به اپلود فایل...به محض آژلود لینکها رو میدم![]()
اول از همه چند تا جمله ی جالب:
هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند![]()
شكسپير ميگه: فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ، وبدست بياور چيزي رو كه نمي توني فراموشش كنی![]()
شجاعت هميشه فرياد زدن و هياهو كردن نيست، گاهي صداي آرامي است كه در انتهاي روز زمزمه ميكند كه فردا دوباره تلاش خواهم كرد![]()
يادت باشه ...............يادت باشه......................يادت باشه !!! و بالاخره يادت باشه که........................!!! دل تخته ســـــــــــياه نيست که هر کي اومد روش بنويسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک کرد
خب فیض بردین؟ حالا میرسیم به مبحث داستانها...
اول قسمت دوم از فصل دوم داستان جدیدم: که تا همین نیم ساعت پیش داشتم مخودم رو میکشتم برا تایپش![]()
دوم داستان فداکاری یک مار فصل هفت(میخواستم یه لینک هم از شش فصل قبلی بدم اما فرصت ندارم شیش تا ترجمه رو با هم هماهنگ کنم.اگه کسی برا این کار داوطلبه لطفا بگه ترجمه ی شیش فصل رو براش میل بزنم .چون از لحاظ سبک با هم فرق میکنن![]()
میرسیم به دو تا داستان اثر SPY عزیز اولی سیندرلا هست که قبلا تو وبلاگ گذاشتم. و دومی هم داستان فلامینگوز جدیدشونه که هر چند وقت یه بار فصل جدیدشو میدن
خاسته بودین قالب وبلاگ رو عوض کنیم ما هم اطاعت کردیم. در مورد بقیه ی مسائل برین جواب جغدا رو بخونین جواب سوالاتون دستتون بیاد.اما خدایی قشنگ بود بی سلیقه ها...![]()
اول ممنون از توجهتون![]()
دوم: لی لی جان همون طور که گیلدوری عزیز گفتن ولدمورت در همان زمان مرگ جینی توسط طلسم هری کشته شد...و یادمه که نوشتم هری یه اواداکداورا رو همزمان با فریاد خودش شنید...یکی رو هری میگه و یکی رو ولدمورت.یکیش میخوره به ولدمورت یکی هم جینی رو میکشه.خب این از این![]()
در مورد مرگ دراکو...همونجایی که دراکو چوبدستی ولدمورت رو از زمین برمیداره و بدستش میده گفتم که هری اونقدر حواسش به جینی بود که متوجه نشد که دراکو هر دو چوبدستی رو با یک دست برداشت و دستش غرق خونه...این یعنی دراکو هم که یک مرگخوار واقعی بوده دستش رو از دست داده![]()
و ضمنا وقتی اسنیپ میگه هر بلایی سر ولدمورت بیاد سر مرگخوارهای وفادارشم میاد یعنی اگه اون دستش قطع شه بقیه هم صدمه میبینن و اگه اون بمیره بقیه هم میمیرن...که این شامل دراکو هم میشه...پس اینم علت مرگ دراکو...بابا قبلا دقیقتر بودین
گودریک جونم من دوستش دارم اما بچه ها رو ناراحت کرده .زحمتشو بکشی قالب رو عوض کنی ممنون میشم.البته اگه خودم موفق نشدم![]()
ایمان جون به موقع اومدی...خب واقعا به کمکت احتیاج دارم اگه واقعا فرصت داری یکی دو روز بهم فرصت بده چند تا از فصلها رو کامل کنم یه چهار پنج تا فصل بهت بدم .امضاء آدم سوء استفاده گر)![]()
بعدشم کی گفته اینجا داره تعطیل میشه؟ به خدا بابا بزرگم حالش خیلی بده.وضع خانواده اصف باره ...خدایی الان من درس و زندگیمو هم ندارم...یه مدت بهم فرصت بدین قول میدم از خجالتتون درام.راستی چرا شکایت داری ایمان جون؟ این همه داستان هست که توشون هر روز همه به خوبی و خوشی زندگی میکنن باببا بذار متفاوت باشیم![]()
ضمنا دارم رو مرتب سازی فداکاری کار میکنم تا همه ی فصلها یه مدل بشه.درس و دانشگاه رو هم تو این هیرو ویر داشته باشین (کی میره جای من کنکور بده) حالا اگه خدای نکرده بلایی سر پدر بزرگم بیاد که واویلا...![]()
یکی دو هفته بهم فرصت بدین اگه دوستان مشهدی برا تایپ به دادم برسن قول میدم از خجالت جمعتون درام
Spy عزیز شرمنده اما یه سوالhtml گروه به چه دردی میخوره؟ اصلا چی هست؟چه طوری باید ازش استفاده کنم؟ من از html هیچی نمیدونم.(گریه از کف پا).دستت درد نکنه من برا خاطر شما کاری نمیکنم؟ممنون عزیز...داداشم داداشای قدیم(شکلک دلم شکست)نفرین نکن به خدا من نمیدونم.ضمنا کل پسرای ویزاردینگ نفرینشون پشت سر منه شما هم روش...![]()
نازی جون خوش اومدی آبجی...شرمنده دیگه میدونی که...وقت ندارم![]()
مهرنوش جونم دستت درد نکنه پیر شی الهی...من داشتم از قصه میمردم...میگم اگه همکارت خیلی ذوق داره بگو مال سشحر رو هم ترجمه کنه(امضا سنگ پا)![]()
سحر جون شما هم هیچ جا تشریف نمیبری...مگه اینجا خونه خالس هر موقع خاستی بیای و بری؟ داستانت رو هم خراب نکن و عجله ای بهش گند نزن سر فرصت بنویس حیف داستان قشنگت نیست؟ بابا یه فصل یه فصل بده میدادی به من باور کن از اولش برات کامل میکردم کیف کنی...در مورد ترجمه خدایی اگه مهرنوش ترجمه ی یک ابی رو کرده لطف بزرگی کرده من غیر از ترجمه ی خودم دو تا ترجمه ی دیگه ی ابی رو دستم مونده.پس بی زحمت اگه نمیتونی ترجمه کنی خودت یه جانشین برا خودت پیدا کن...ببینم مگه این سیستم تو چشه؟ کاراتو بکن .هر وقت فرصت داشتی بیا.داستانت رو هم خراب نکن.(گریه از کف پا).اون دوستت هم بی خیال ...وقتی کسی بهت نارو زد هیچ وقت سراغش نرو...اینو به عنوان یه خواهر ازم داشته باش![]()
ضمنا من فقط یه ترجمه ی دیگه دارم که میترسم بذارم بدون فداکاری بمونین![]()
جهت کمک به ترجمه از پدیده استفاده کنین![]()
سعید جون خوش اومدی...تو فقط دنبال سحر میگردی که...داستان جیمز رو بهت نمیدم از خماری بمیری
مسعود جون به پای وب شما نمیرسه...چندان هم شلوغ نیست.بیشتر لطف دوتانه
الیاس جون کجایی بابا...هی میاد میگه ریفرش...میگم اگه تو کف داستان موندی برات میل کنم؟ البته به شرطی که تو هم این سه فصل آخر داستانت رو برام بفرستی دانییال که نمیذاره مردم از فضولی.راستی این طرح یه مرغ دارمت حرف نداره.برو جلو هواتو دارم....میگم بیا بشو همکارم(چشمک) (فردا نون بیار کباب ببر بازی میکنیم .پس فردا اسم فامیل .بعدش گرگم ب هوا.آخرشم قایم موشک)من در میرم شماها پیدام کنین
WERWOLF عزیز به خدا نمیشه...به قول سعید انا المظلوم
ضمنا من عاشق یه مرغ دارم هستم![]()
جیمز عزیز(همون 304) خودمون...بده فصل جدیدو که مردم از فضولی...ضمنا فکر کنم وبت مشکل داره نظرات رو نمیگیره ...هر کی هم نظر نده خودم واست نظر بارونش میکنم کبف کنی![]()
اگه کسی از دوستان جا مونده به بزرگی خودش ببخشه من هنوز هنگم به خدا....![]()
میگم بچه ها میخواین یکی دو هفته وبلاگ رو تعطیل کنیم تا همه به کاراشون برسن؟تعطیل تعطیل که نه یه کم سبک تر
یا یه کار دیگه میگم یه کاربر بازدید کننده ی جمعی برا وبلاگ باز میکنیم به همتون اعلام میکنیم هر کدوم دلتون خواست یه چند وقت بیاین آپ کنین خبر داستان نقد هرچی... تا مشکلات مدیران حل بشه.منم اگه خدا بخواد و بابا بزرگم خوب بشه قول میدم تندی داستان جدید رو برسونم.نظرتون چیه؟
گیلدوری جون میگین چرا وبلاگ داره میخوابه؟چون واقعا نمیتونم بهش برسم .گودریک که خدا وکیلی گرفتاره.سحر میخواد بره.یه نفرم باید به داد من برسه.دلم نمیاد ببندمش.الان برا هماهنگ کردن متن ترجمه ها و نوع نوشتارشون ه م به زور وقت میارم .احتمالا اگه بخوام داستانم رو به ایمان بدم ممکنه حتی پاکنویسش نکنم(ایمان جون خدا به دادت برسه).آپ کردن وبلاگ هم به کنار.ترجمه رو هم ندید بگیر(چشمم کور انجامش میدم) کی میخواد کنکور بده؟(به قول سعید انا المظلوم) یه هفتس تو ویزارد نرفتم.اگه دلیلشو ننویسم که نمیفهمین چرا اینجوری شد![]()
وضعیت داستانهای وبلاگ هم از این قراره:
1- فداکاری یک مار
2- تا همیشه
3- روشنایی در تاریکی
4- بی نام و نشون
5- داستان spy
6- داستان نبرد نهایی که کامل شد
7- کسی دیگه داستان نداره؟!!!![]()
تصمیم دارم موضوعت وبلاگ رو دسته بندی کنم به چند قسمت:آپ پروتی, آپ گودریک, آپ سحر , لینک داستانها و آپهای انجمن ترجمه.اینطوری راحت تر به مطالب دلخواهتون میرسین.
سلام
چرا میزنین بابا؟ میدونم میخواین سر به تنم نباشه قبول.اما منم دلیل داشتم به خدا...
داستانی که شماها خوندین با فایل زیپی که من گذاشتم تو آپ گودریک زمین تا آسمون فرق داره...تا آسمون که نه تا بالای برج میلاد...یه کم اونور تر...یه هفته سوتی هاشو گرفتم و مشکلاتشو حل کرد م و تزیینش کردم...نمیخواین؟ خیلی خب باشه .این فایلفصل اخر اما نگین نگفتیا....محض گل روی دوستان عزیز هم فقط همینجا گذاشتمش و مخصوصا در قسمت نظرات گذاشتم تا فصل دوستانی که همیشه اینجا هستن بردارنش.خواهشا جای دیگه ندینش چون میخوام همه داستان رو تصحیح شده داشته باشن. از صبح دارم آپلودش میکنم. باور کنین مشکلاتی که دوستان تو نقدهاشون بهش اشاره کرده بودن اونقدر مهم بود که من یه هفته کامل رو روش وقت بذارم چون برام مهمه که داستانم بی عیب و نقص خونده بشه.ضمنا من نوشته بودم که فایل سنگینه و یه موقع دانلود کنین که زیاد تو نت باشین.دلیل این کارم که فصل آخر رو ندادم تا با فایلهای قبلی یکی کنم اینه که وبهایی که داستان منو استفاده میکنن همشون داستان رو بصورت تصحیح شده بذارن که این برام خیلی مهمه.به خصوص که اکثرا بدون اجازه ازش استفاده میشه و در نتیجه هر خواننده یه مشکل پیدا میکنه.به هر حال شرمنده قول میدم تو داستان دوم تکرار نشه.این فصل اخر رو هم ویژه ی دوستان خوبم در وب خودم دادم چون میخوام بقیه ی دوستان حتما داستان رو تصحیح شده داشته باشن...شما نداشتین مهم نیست(چشمک)(شکلک شما از خودین) در واقع میخواستم براتون میلش کنم اما نشد...پس لطفا این لینک رو به کسی ندین خواهشا بذارین بقیه داستان رو بدون ایراد آپلود کنن.قربون همه تون.آبجی سمیه
جیمز عزیز:بچه که زدن نداره...چرا میزنی؟
لاکهارت جونم گردن من از مو باریکتره به خدا...
مهرنوش خانم خواهش کردم قسمت اول ترجمه ابی رو ترجمه کنین که میشه از صفحه ی 70 تا اخر هشتاد و تا جایی که میدونم با ترجمه ی بچه ها تداخل نداره.چون امر 80 تا 90 و سحر 90 تا 101 رو ترجمه میکنن.
فلور عزیزم من معذرت میخوام حق باشماس .
کسی از سحر خبر نداره...من نگرانش شدم.خیلی وقته نیست.یکی دو بار تو ویزارد اومد اما خیلی کوتاه...
اینم لینکا اولی کل داستانه که داده بودم برا اونایی که بعضی فصلا رو ندارن
نبرد نهایی فصل اخر این لینک مشکل داره برین تو ژرشین گیگم فصل ۴۸ رو بردارین آژلود شد. نظرات رو هم بی زحمت تو آپ گودریک جون بدین باور کنین من فصل ۴۸ رو تو ژرشین گیگ آژلود کردم نمیدونم چرا نیست![]()
خب فکر کنم اینجوری مشکل گروه ترجمه حل بشه
فصل بیست و یک شد مال احسان جون.ضمنا این تاریخ موعد هر دو تا ترجمس یعنی ترجمه ی یک و دو ترجمه ی سوم میشه برای فروردین .لینک فصل آخر نبرد رو هم دادم فردا هم فصل جدید فداکاری رو میذارم.راستی لیلی جون این داستان مال گروه ترجمه ی خودمونه و بله هنوزم عضو گیری داریم
الیاس جون خدمت شما
|
نام مترجم |
صفحه ی ترجمه |
تاریخ تحویل |
آی دی مترجم |
ترجمه ی بعدی | ||||||
|
لاگهارت |
فصل 11 |
20 بهمن |
|
22 | ||||||
|
ریموس لوپین |
12 |
20 بهمن |
|
23 | ||||||
|
مهرنوش |
13 |
30 بهمن |
|
24 | ||||||
|
پروتی |
14 |
30 بهمن |
Proti_18 |
25 | ||||||
|
جیمز |
15 |
5 اسفند |
James potter |
26 | ||||||
|
پویا |
16 |
5 اسفند |
pooya_elf1990 |
27 | ||||||
|
ابی |
17 |
10 اسفند |
|
28 | ||||||
|
Spy blaster |
18 |
10 اسفند |
loverbird_24kh |
29 | ||||||
|
سحر |
19 |
15 اسفند |
dokhtaretanha_tanhatarinedonya |
30 | ||||||
|
|
احسان |
21 |
15 اسفند |
|
31 | |||||
|
الیاس شبح |
20 |
20 اسقند |
Elias_shabah |
32 | ||||||
آتش بر اشیانه ی مرغی نمیزنند گیرم که خیمه خیمه ی آل عبا نبود
لب تشنه کی کشند کسی را کنار آب؟ گیرم حسین سبط رسول خدا نبود
دنیا ندیده کودک مظلوم را کشند ؟ ای کاش روی دست پدر این جفا نبود
کی کعب نی زده به زنی دیده صد بلا؟ گیرم اسیر دختر خیرالنساءنبود
راس بریده را که زند چوب خیزران گیرم لبش به خواندن ذکر خدا نبود
سلام
من واقعا شرمنده ام![]()
ببخشید....
دارم از خجالت آب میشم
.شایدم آپ بشم...جون خودم دلیل دارم.
آقا این چند روزه تلفنمون قطع بود
.پدر محترم بعد از رسیدن قبض چهل هزار تومنی تلفن با نهایت محبت فرمودن که چون شما چهارتا ادم نمیشین (منظور شخص شخیص سمیه خانم ![]()
(به خصوص من که خواب و خوراکم اینترنته
) یه مدت قبض رو نمیدم تا حالتون جا بیاد
. ما هم جای شما خالی مثل معتاد بدون مواد به خودمون میپیچیدیم
.دومی هم اصولا کارش با اینترنته یعنی کلا صبح تا ظهر رو تو محل کار تو اینترنته
.این قبض شخیص هم حق الکانکشن بنده ی حقیر بود
که خدایی کفر بابا مو در آورد.تازه اینش خوبه.من اصولا با کارت رایگان محل کار خواهرم معمولا کانکت میشدم
البته بصورت کاملا با اجازه
(یه ساعت اجازه میگرفتم چهل ساعت مصرف میکردم
) خلاصه خواهر گرام رفتن سر کار و مصرف روزانه ی کانکشنشون رو نگاه کردن دو ساعت و چهل و پنج دقیقه
.بعد رفتن تو مصرف هفتگی...بیست و دو ساعت و چهل دقیقه
...(شکلک خودتون حساب مصرف ماهیانه شو بکنین )متوجه شدین که از این قبض عزیز مبلغ سی و پنج شیش هزارتومنش کار من بوده
تازه خوبه من اصلا چت نمیکنم وگرنه که واویلا میشدچون کل این قبض مربوط به وقت گذرونی های من تو ویزاردینگ
و اینجا میشه به علاوه ی زمانهای آپلود داستانها....
و مخصوصا ساعات اوج مصرف( شکلک بابا برقی کجایی
)خلاصه بعدا به این نتیجه رسیدن که خودشون که مصرف نکردن, طفلی سمیه که کنکور داره![]()
در نتیجه حتما کامپیوترشون خودکار کانکت شده
!!!!...به خاطر همین کلا منو ممنوع الکانکت کردن تا ادم شم
الانم بعد یه مدت بدون مواد بودن خدمت رسیدم فصلا رو بدم و جیم شم.![]()
اول از همه فصل جدید فداکاری یک مار(پویا جون ترجمت رسید اما ابی و سحر هنوز نرسیده)
چون دوستان از کمبود داستان شکایت داشتن یه تصمیمی گرفتم برا ی اینکه تو هر آپ داستان داشته باشیم. از این به بعد داستان جیمز عزیز در آپهای گودریک گذاشته میشه.داستان تا همیشه در آپ سحر و داستان منم تو اپ خودم.فداکاری یک مار هم میره تو اپ مخصوص انجمن ترجمه
(این یکی لینک رو فقط برو بچه های گروه ترجمه دانلود کنن)
چند سخن از حضرت امام حسین(ع):
مردم بنده ی دنیایند و شیرینی دین را تنها بر زبان دارند تا زندگیهایشان پربار است بر محور دین گرد میایند و هرگاه با بلاها ازموده شوند , دین داران کم میشوند.
چه اسان است مرگ در راه رسیدن به عزت و احیای حق
عزت آدمی در بی نیازی از مردم است
راستی , عزت و دروغ , ناتوانی است
آنان که لباسهایی میپوشند که بدن نما باشد ونگاهها را به خود جلب میکند در قیامت لباسی از آتش به تن خواهند کرد
آخرین فصل نبرد نهایی
![]()
و فصل دوم از داستان جدیدم![]()
فرارسیدن ماه محرم را بر شما فجرآفرینان در بهار آزادی جای شهدا به زودی اعلام میشود(ستاد بحران تداخل محرم و دهه ی فجر)
اینم مطلب کوتاه![]()
پس لرزه بد حجابيهاي اخير در تهران ۱![]()
-تغییر کاربری دستمال سفره و دم کنی به روسری و صرفه جویی در پول و پارچه!!
۲-بچه مطرح شدن خرو س و دارکوب به علت مد شدن مدل موی خروسی و بالا رفتن قیمت خروس در حد گاو! ![]()
۳-بالا رفتن بی سابقه فروش گن های لاغری سونا بلت در حد کمپانی مایکروسافت به علت پوشیدن مانتوهای بدن نما و خوش هیکل بودن ۹۰٪ دخترای ایرانی (روم به دیوار مورچه خاک به گور)!! ![]()
۴-تولید نیروی برق و الکتریسیته و از راه اشعه تولید شده زلف دختران ایرانی در حد نیروگاه بوشهر! ![]()
۵-قوی شدن چشم مردان ایرانی در حد تلسکوپ و گسترش زبان فارسی خصوصا این ضرب المثل :
((یه نظر که حلاله)) ![]()
۶-کاهش نرخ بیکاری افراد شاغل در شغل های شریف خفاش شب...جغد روز...عنکبوت بامداد...اسي دريده...اتو زنی...تاکسی مرسی و ![]()
7-پر شدن اوقات فراغت برادران همیشه در صحنه و برخورد با خانمها!! ![]()
8-پیداش شدن خیل عظيم و میلیونها جنیفر لوپز که استعداد آنها سالها زیر مانتوی گشاد به هدر میرفت!! ![]()
9-افزایش فروش انواع گریس و متعلقات به علت نیاز دختران برای پوشیدن و درآوردن مانتوهای چسبان!! ![]()
10-تکامل چشم مردان ایرانی و قابلیت چرخش در ۳۶۰ درجه برای دید زدن حداکثر داف ممکن!!![]()
خانوما فکر نکنین این انجمن ام اس روم اثر منفی گذاشته ها
...اما از حقیقت نباید گذشت
جواب جغدا رو بعدا میدم.یکی از دوستان لطف کردن و یه قالب عاشورایی برای وبلاگ فرستادن که من نمیدونم چه جوری باید بذارمش.و اگه گودریک عزیز ناراحت نشن و موافقت کنن تو ایام محرم میخوام بذارمش رو وبلاگ![]()
خب خوش به حالتون نشه.زیادی ذوق نکنین.من باید برم شب تاسوعا نذری قیمه داریم به جای همه تون میخورم.![]()
این مشهد اصلا رسمای محرمش جالب نیست
.بر عکس تهران که همه جاش دسته و تکیس .تو مشهد عزاداری فقط تو خونه هاس.آدم دلش میگیره.اصلا همه ی شور محرم به همون تکیه هاشه و صدایی که مردمو میکشه تو تکیه
.بزرگترین عزاداری ما محرمه که مشهد تو خونه ها خفه میشه البته به جز عاشورا که چند تا دسته و شام غریبان داره. و بزرگترین عیدما هم نیمه شعبانه که تو مشهد خودشونو بکشن چهارتا چراغ وسط مسیر حرم رو روشن کنن. کجاش به عزاداری تهران میرسه؟![]()
مردم همه ی ایران میگن بریم مشهد برا محرم.قربون امام رضا برم اگه حرم امام رضا نباشه که هیچی.برا عید میگن مصرف بی رویه کار خیلی بدیه و چراغونی چهارتا لامپ کم مصرف روشن نمیکنن.عزاداریم فقط برو تو روضه اونم تو خونه ها .چهار تا هم پارچه سیاه...همین.اومدیم یکی مردمو نمیشناخت نمیخواست فقط روضه گوش کنه...کجا باید بره؟
ما قبلا تو خونه های شهرکهای نیروهوایی تهران بودیم.اپارتمانهای ده طبقه چهل واحدی که البته الان محیطش یه کم خراب شده.اما همون موقع هم مثل الان تموم خیابونا و کوچه ها تکیه داشتن.تک تک آپارتمانها دسته داشتن.مردم میرفتن سینه زنی. روضه شونو تو همون آپارتمانها گوش میکردن.بعد مردا تو تکیه خودشون زنا هم تو خونه های طبقه ی اول یه زیارت عاشورا و دعای توسل بودو خانوما با هم شام رو آماده میکردن.تا طبقه ی پنجم رو فرش مینداختیم و سفره پهن میکردیم .بعد هم خانوماا بالا آقایون پایین
...شام میخوردیم.تیکیه ی بلوک ما که اینجا بهش میگن صداهای مزاحم با چهار تا بچه ده دوازده ساله شروع شد و چهار متر پارچه مشکی..
.بعد کم کم طبل و سنج و ده تا بچه و کم کم همسایه ها کمک کردن خیمه شون شد یه چادر کوچیک.دو سال بعد همین بچه ها به تشویق بزرگترها هفته ای یه بار با کمک یکی از اهالی بلوک تو خونه ها روضه میخوندن و عزاداری میکردن و همسایه ها نذرهاشونو میدادن بهشون تا سال بعد خیمه شد بزرگتر.کم کم پدر و مادرا هم قاطی شدنو . هیئت حضرت علی اکبر(جوانان و نوجوانان بلوک ۴۳-۶۸) شکل گرفت. همه ی همسایه ها نذر محرمشونو میدادن به اونا .یکی از همسایه ها که برادرش مفقود الاثر بود هر سال دسته ی بزرگشو نو از اونو ر شهر میاورد پایین بلوک شب تاسوعا غوغا میشد...اما همه حدود خودشونو نگه میداشتن نمیدونین چقدر با صفا بود اصلا بچه ها رو عاشق محرم میکرد...بعدم هر بلوکی یه دسته داشت وقتی راه میوفتادن شهرک زیرپاشون میلرزید.یه شوری داشت که نگو...اما الان تو این چند ساله که مشهدم آرزوی اون محرمها رو دارم... خیلی از اون همسایه ها حتی الان که چند ساله از اونجا رفتن محرم صفر میان و میگن هیچ جا این جا نمیشه...بچه هایی که تو ۱۵ سالگی از این شهر رفتن با بچه هاشون میان و هیئت رو راه میندازن.میگن ما از اولش بودیم هنوزم هستیم...نوجونای ۱۲ ساله ی بلوکمون الان برا خودشون زن و بچه دارن...جالبه مگه نه...دلم خیلی برا اون روزا تنگ شده خب دلم سبک شد.برم به کارام برسم.خوش باشید و محرم رو فراموش نکنید.
حالا داشته باشین که این دو سه روزه برادران بسیجی گند زدن به عزا داری محرم...نمیدونم اخبار بیست و سی شنبه رو دیدین؟البته از حق نگذریم بعضی حرفای مردم درست بودمثل سر و صدا و گذاشتن آهنگهای لسانجلسی رو نوحه.اما پاره کردن شمایل ائمه...اونم توسط کسایی که ادعای مذهبی بودن دارن![]()
![]()
...هرچند مراجع ممنوع کرده باشن و گفته باشن چون ما ائمه رو ندیدیم نباید شمایلی باشه. نمیتونستن مثل آدم جمع کنن؟ همیشه باید مثل...رفتار کنن.اونی که اون عکس رو استفاده میکرده یه اعتقادی داره به خدا توهینه.حد اقل باید محترمانه توضیح میدادن و جمع میکردن نه مثل وحشیا....آقا اگه فردا وب رو بستن نگین چرا؟ من الان اساسی کفریم
...به قول مامانم خشم سیدی اونم از نوع فامیل ما که جوشی هم تشریف داریم...![]()
وارد مسائل سیاسی نمیشم اما خدایی کم نداریم افرادی که از پوشش محرم استفاده میکنن برا گندکاریای خودشون.به هوای عذا داری قرار میذارن و میرن ولگردی یا تو عزاداری کارشون دید زدنه ....اونا رو باید جمع کرد نه این بدبختا رو...شرم داره والا...مردمو از دین زده میکنن اینم سیاست جدیده!!!![]()
در مورد جواب جغدا
Lele جون خسته نباشی...آبجی جونم فداکاری یک مار محصولگروه ترجمه مونه دیگه.اگه میای بله هنوزم یر گیری داریم.به خصوص که ابی معلوم نیست کجاس![]()
سارا جون برو بالا دانلود کن.![]()
سعید ارزشی جونم هر کاری مایلی بکن فقط دعوا راه ننداز ما اینجا کل کل داریم اما در حدش![]()
Ail dj تحدید میکنی؟تو اگه مردی تو همون ویزارد از پس من بر بیا....عمرا...ولی چشم میذارم.![]()
گابریل دلاکور عزیز بله متاسفانه سه تایی مون زنده ایم و تا حلوای جمع رو نخوریم به دیار باقی نمیریم.![]()
![]()
گیلدوری جون سحر که کاری نکرده.یادش بخیر جوونیا...یه دوست داشتم که پارسال مرحوم شد...خدا بیامرزدش.دوتایی کل کلاس رو جوری بهم میریختیم که بیا و ببین.چند دفعه کلا کلاس رو خالی کردیم و اعتصابمون دو روز طول کشید....اوه جوونی کجایی که یادت بخیر.![]()
اشکبوس جون درسته که این وبلاگ هری پاتریه اما کی گفته که وحی منزله که هیچ چی دیگه توش نیاد؟
ما در همه مورد بحث میکنیم .سیاسی فنی حرفه ای کاردانش ....![]()
سحر جونم به خدا نمیتونم.بابا منم ادمم....باید مرتب سازی کنم....![]()
Spy جون بنویس...منتظر فصلت هستم.![]()
Werewolf. جونم جوابتو نمیدیم شدیدا تا تو خماری بمونی![]()
سوروس جون از ماه رجب!!!!!![]()
. یاشی جون شرمنده یه کوچولو صبر کن از هیچ جا هم داستان رو نگیر چون لینکی که میخوام بدم خیلی متفاوته![]()
بچه ها من چند روزی نمیام .در واقع فقط نظرات رو جواب میدم.و لینک داستانها رو تو آژ دوستان میذارم تا سرم یه کم خلوت شه![]()
سلام سلام سلام![]()
خیلی خوش اومدم...بلاخره اومدم.اول از همه واقعا از همکاری دوستان عزیز گروه ترجمه ممنون و متشکرم...طبق معمول منو هویج هم حساب نکردین.
بابا خیر سرم من درخواست کمک داده بودما! بعد میگن چرا دیر فصل میدی...خدایی انصافم خوب چیزیه من بیچاره کمک میخوام.از زور کمبود وقت تو یه آپ دادم مطلبو).ضمنا تاکید میکنم تو رو خدا توی ترجمه تون صفحات رو هم بزنین.ضمنا ترجمه ی سری 2 رو انجام ندین...
برین تو گروه امداد نجات عضو بشین هر جا برین نجات صد در صد تخریبش میکنین![]()
برای امروز فصل چهارم از فداکاری یک مار رو داریم
فصل اول از یه داستان خیلی جالب که حتما باید بخونینش
و فصل آخر نبرد نهایی رو نداریم.چرا؟ آهان.خب منکه گفته بودم باید ایمیل آقا ایمان به دستم برسه.قرار بود دوشنبه ی هفته ی قبل برام میل بزنه اما هنوز نزده پس فعلا نبرد نهایی رو نداریم(دوستان مجازین که در قسمت نظرات تا دلتون بخواد منو فوحش بدین اما بعدش پی ام بدین برم پاک کنم)(شکلک خنده ی موزیانه)
دیگه اینکه دوستان فصلهای چهل به بعد رو خواسته بودن که همونطور که عرض کردم من فایل وردشو ندارم و چون باید تصحیح بشه و با فصل سی و نه هماهنگ بشه منتظر ایمیل هستم.به محض رسیدن ایمیل آقا ایمان مرتب میکنم و براتون میذارم به خدا....
داستان جیمز هم که همچنان در تعطیلاته.
فصل هشت فصل نه لینک فصل یک تا نه
بنابراین میریم سراغ پی دی اف داستان سحر فصل های 22 و 23...(سحر جون جون من فصلها رو طولانی تر کن تازه داشتم گرم میشدم خیلی قشنگ بود کیف کردم )![]()
و حالا مطلب طنز![]()
حقیقت دانشگاه از دید دخترا و پسرا ![]()
اگر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه ميخواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي . ![]()
اگر از دخترها بپرسيد: میگویند براي انتخاب شوهر .
)من گردن نویسنده ی این مطلب رو میشکنم حیف که قول دادم تو متنا دست نبرم
حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را ميفرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه. ![]()
ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد:
* سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق داردميسوزد. ![]()
* حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفهها را به هم گره زدهاند و ازپنجرهي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي ميگذرد ميآيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول ميكنند. پليس به طرف او ميآيد و چند روز بعد به پسرك ميگويد ما اصلا شما را نديده بوديم. ![]()
* سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا ميشوند نه كك اين ميگزه نه اون.
* سر يكي از كلاسهاي درس هستيم 4 پسر پشت سر دختري نشستهاند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند (من خرهستم)(خودشه ها)
* ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها ميسوزه و براي آنها سوپ مياره
پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشان خالي ميكنند و براي دخترهاي دانشجوي همسايه ميبرند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر ميكنند كه اينها ديگه آدم شدهاند و با تعارف سوپ را ميگيرند. غافل از اينكه پسرها)... آدم نمیشن که)
حقيقت اصلي دانشگاه اينه !!!!!!![]()
جون من نگین چه آپ رنگارنگی شد من یه مدت دچار کوررنگی اینترنتی بودم عقده ی رنگ فونت گرفتتم)(اینم از مزایای سیستم دیزلی داشتنه)![]()
![]()
دیگه میمونه جواب نظرات:مگه نظرات جوابم میخواد ؟ولش کن بابا بعدا میدم (جون خودم وقت ندارم)![]()
آقا دیروز بعد سه ماه من ویندوز سیستمم رو عوض کردم.نمیدونم بهتون گفته بودم یا نه اما مشکل ویندوزم باعث شده بود من هیچ کدوم از صفحات وب رو درست نداشته باشم .بنابراین هنوز من صفحه ی وب خودمونو ندیدم.بدبختانه مودمم مشکل داشت در نتیجه دو روزه اینترنت ندارم و به قول روفوس دارم از خمالی میمیرم...(خدایی این اینترنت از تریاک و هشیش بدتر ادمو معتاد میکنه ها)(توجه کنین اون کلمه های باالایی رو افرادی که آمادگی به خلاف کشیده شدن دارن نخونن.میخواین بخونین؟ به درک...ولی بعدا مامانتون نیان بگن بچه مونو معتاد کردیا) خلاصه عقده ی یه اینترنت با تصویر به دلم مونده
یه آهنگ قشنگ از سایت دیوانه ساز گرفتم که آهنگ رقص فیلم چهاره...چون بی داستان موندین اینو میذارم(اگه نمیخواین برین از خود دیوانه ساز دانلود کنین).که میدونم حتما این کارو کردین![]()
برو بچه های ویزارد
منو متحول کردن دارم میرم تو خط درس(هنوز نرفتما) ولی دیدم خیلی اوضاع خیطه.حالا بدبختی من ترمی واحدیم کل کتابا برا کنکور عوض شده در نتیجه باید برم کتاب و جزوه بخرم...![]()
آهان یه تبلیغ هم برای اونایی که میخوان به صورت رایگان درآمدی تو اینترنت داشته باشن.پرستو خانم یه وبلاگ زده که خیلی جالبه و چون من خودمم قبلا از این کارا میکردم پیشنهاد میکنم برین بخونین.
گودریک جون من همین الان موفق شدم وبلاگ رو ببینم(به خدا کور نشدم سیستمم کلا هنگ بود) دستت درد نکنه خیلی عالی شده.فقط اگه یه لطفی کنی هم شما هم سحر فونتها رو کوچیکتر کنین ممنون میشم(منکه گفتم سیستمم قاط بود متن رو با فونتهای دیگه میدیدم مجبور شدم دو تا عینک رو هم بزنم)![]()
![]()
برو بچ سلام
من بازم اومدم امیدوارم از فصلا لذت برده باشین
ایمان جون شرمنده ولییه فایل ورد از سه فصلی که دستتونه میخواستم
جیمز پاتر عزیز فصل جدیدتو خوندم عالی بود...خسته نباشی....راستی میلم به دستت رسید؟
امیر خان من کی میل شما رو جواب ندادم؟ من غلط بکنم....راستی از بابت فوحشها ممنون.خسته نباشین ولی هیچ کدومش به اندازه ی اون قیچی ابروئه وحشتناک نبود(شکلک مردم از ترس).ولی واقعا از فوحشهای تو و گیلدوری ناراحت شدم بی تربیت ها.... ادب و نزاکت ندارین...خجالت بکشین....واقعا که....منو ببین با چه موجودات بی ادبی میگردم....راستی اون شکلکی که گفتی رو اینجا ها نداریم ولی میتونی از مون استفاده کنی بذاریش جلوی این جمله ی من(من که کلا امتحان ندارم)
اینی که این همه شاعرانه حرف زده بود ریموس والریانوس خودمون بود؟(به قول مسعود عــــــــجــــّب!!!!!!!!!!!) علی رضا از این کارا بلد نبودی ؟چی شده...آخی دلم هوای برو بچه ها رو کرده....الان گریم میگیره(شکلک گریه از کف پا)
یاشی جون شرمنده یه کوچولو صبر کن از هیچ جا هم داستان رو نگیر چون لینکی که میخوام بدم خیلی متفاوته
Werwolf جون ممنون از فوحش آبدارت....حالا خوبه منم لج کنم فصل ندم؟...برا چی رفتی تو پرشین گیگ من؟(دستت درد نکنه)
راستی وجدان من کاملا آزاد و راحته....
بچه ها من دیشب خونه ی داییم بودم بله برون دختر داییم بود منم نقش خواهر بزرگه ی عروسو داشتم ...فکر کنین چند تا دختر هم تیپ و همسال تو خونه ...حالا هر کدوم میرفتیم تو اتاق فامیلای دوماد با عروس اشتباه میگرفتن ما مرده بودیم از خنده.تو مشهد رسمه(یه رسم صد در صد اشتباه که من اصلا قبولش ندارم چون خیلی هول هولکیه )(من واقعا از این رسم مشهدیا متنفرم خدارو شکر ما از این رسما نداریم) روز بعد بله برون عروس و داماد رو میبرن حرم عقد میکنن .الانم بردن عقدشون کنن فرداشب هم جشن عقده من یه عالمه کار دارم....در نتیجه در زمانی که شما سیل فوحش و نفرین رو نثار من میکنین من دارم وسط مراسم مجلس گرم میکنم.مگه اینکه ایمن رو پیدا کنین که برام میل بفرسته و اون چند تا ورد رو بده وگرنه حالا حالا ها به فوحش دادن ادامه بدین و کلا میتونین یه سایت اختراع فوحش بر علیه من ایجاد کنین(چشمک)
کسی از الیاس خبر نداره؟ وقتی نیست اینجا سوت و کور میشه
گیومیونگ عزیز ما از هر بازدید کننده ای استقبال میکنیم حالا میخوای دنبال بهروز بگرد میخوای نگرد
ضمنا سحر جون لینک فصل ۴ درسته
خدمت همه ی دوستان سلام
بازم قسمت ترجمه شد و من اومدم اول از همه به خدا لینک اون داستان انگلیسی درسته خوئم چکش کردم. با این حال چون گفته بودین داستان رو براساس تقسیم بندی فصلی بدم یه فایل اینجاس دانلودش کنین هم ورد داستان رو داره هم پی دی اف با تفکیک فصلها(فقط شماره ی فصلها)
آهان یه چیزی بچه ها از سری دوم ترجمه کی ها ترجمشونو انجام دادن؟ اگه انجام دادین که هیچی اما اگه انجام ندادین یه کم صبر کنین من تقسیم بندی رو بر اساس فصل کنم که قاطی نکنین
راستی از بر و بچ ترجمه کسی داوطلب گردوندن این بخش نیست؟ بدبختانه اگه بخواد اینجوری پیش بره من از همه ی زندگیم میافتم .اگه کسی باشه تو این قسمت به داد من برسه ثواب داره به خدا...من کنکور دارم(چشمم درآد) خدا بدجوری گیرم ....یعنی الان وقت ندارم سرمو بخوارونم....خدایی هنوز ترجمه ی یکم رو هم نرسوندم چه برسه به دومی...یه رحمی چیزی بکنین به داد آبجی تون برسین ثواب داره...خدایی ...من مجبورم کمتر بیام تو نت یعنی حدودا همون هفته ای یه بار برای آپ و گاهی یواشکی یه سر دو دقیقه ای...باور کنین الان یه هفتس پامو تو ویزارد نذاشتم... الان سرم رو هواس...اگه یکیتون زحمت این بخش رو قبول کنه کلی ممنونش میشم اونطوری میتونم داستان رو تو آپ بچه ها بدم و یه مدت سرم رو خلوت کنم
اینم جواب جغدهای ترجمه
اول از همه سارا جون داستان فداکاری یک مار رو احسان جون برای من فرستادن و ادرس سایت رو هم تو همون پست تو نظات خودش براتون گذاشت .اما من الان ندارمش
سحر من اون لینک رو چک کردم مطمئنم که درسته اما من داستان رو خودم از لینک احسان گرفتم.
به هر حال به هر روشی که تونستم برات آژلودش کردم دیگه نمیدونم مشکلش چیه؟
احسان جون یه بار دیگه بگو اون داستان رو از کجا گرفتی؟ ضمنا آدرس ورد رو هم دوباره بده به خدا کامپیوتر من قاته...اصلا کجایی تو؟![]()
جیمز عزیز کلمه ی capther یعنی فصل ....تو متن صفحه سر فصله....متاسفانه داستان سر فصل نداره و یه کم درهم شده آهان یه چیزی ببینین بچه ها من پی دیب اف داستان رو میذرم بهتون میگم چجوری وردش کنین ....این فایل پی د اف رو دانلود میکنین بعد میرین ت ونرم افزار آدب ریدر... بازش میکنین اونجا به ترتیب این کاری رو که میگم انجام میدین(فقط توجه کنین که فونت و سایز مو عوض نکنین که صفحه ها عوض نشه)
اول روی متن کلیک راست کنین .از بالای صفحه ی برنامه ی آدب ریدر جایی که شکل دست رو تو نوار ابزار کشیده select text رو انتخاب کنین و بعد select allکل متن صفحه رو انتخاب کنین. روی متن کلیک راست کنین و کپی کلیپ برد رو بزنین بعد یه صفحه ی ورد باز کنین و توی اون پیس کنین.بعد توی ورد میتونین پیج نامبر بزنین برای صفحه ها ...با این حال اگه حالشو داری این فایل بالایی رو دانلود کن...
راستی باشه من نقد رو برات میفرستم اما به نظر من زیاد جدی نگیر چون تازه داستانت داره گرم میشه اینم میلم![]()
شاه پاتر جون من قسمت اول فصل 47 رو دادم به خدا....برای قسمت دومش هم تو آپ بعدی خودم میدم احتمالا اما اگه نشد بی نام و نشون رو حتما میذارم![]()
گیلدوری لاکهارت جون جوش نزن برا قلبت ضرر داره ...هنوز سحر رو نشناختی؟ شوخی کرده بابا...ضمنا حالا 999999.9 بار میگی نه99999.8بار که بوده(چشمک) راستی بیمارستان خوش گذشت؟ خدا بد نده...مواظب باش تا پایان ترجمه نمیری من واقعا لازمت دارم(چشمک)![]()
آهان راستی مهرنوش جون مطمئنی که به میل proti_18 فرستادی؟ من دارم قاط میزنم آخه همچنان چیزی ازت دریافت نکردم!!!
شوخی کردم بابا همین الان گرفتمش خسته نباشی![]()
اینم لینک نظرات قسمت ترجمه ی قبلی که spy جون امر فرموده بودن
مهرنوش جون ترجمت بلاخره رسید خسته نباشی ...برای تاریخ ترجمه ی دومت هم نگران نباش
در مورد آپ خودم نمیتونم بیام اما اگه داستان رسید تو آپ گودریک براتون میذارم
سلام بر مترجمین عزیز که این روزا همشون مثل خودم نایابن...چطورین؟ با ترجمه ها خوش میگذره؟ بابا نامردا من یه سوال پرسیدم هیچ کس جواب نداد که...خب عیب نداره
الیاس جون ترجمه ی شما رو دادم به ریموس لوپین...اما جوش نزن امتحانات که تموم شد از خجالتت در میام.ضمنا تو رو جون مادرت با یه اسم ثابت بنویس بابا من هنگ کردم...
اینم لینک ورد انگلیسی داستان(سحر به خدا این دفعه درسته)
Bottom of Form
سلام سلام سلام....![]()
من اومدم(خیلی خوش اومدم)
خدایی من نباشم دلتون تنگ میشه ها![]()
(کیف میکنین تعریفا رو...من اصلا مادر زادی آدم شکسته نفسی هستم)(چشمک)![]()
البته یه چند نفر خائن هم بین دوستان پیدا شد که من شخصا خدمت رئیسشونو تو خونه میرسم
..![]()
خب اول از همه میریم سراغ داستانی که مطمئنم همه تون منتظرشین. فصل اول فداکاری یک مار رو داده بودم که رفتم مسافرت بنابراین الان فصل دو رو میذارم.حتما بخونینش که خیلی خوبه...(آخه من بیشترشو خوندم).اما من چند روز نبودم که نذاشتمش و دلیل دیگشم اینکه باید ترجمه ها رو هماهنگ کنم تا وقتی که فصهای ترجمه میرسه ما داستان داشته باشیم.(قابل توجه سالازار عزیز)
اینم عکسی که جیمز عزیز فرستادن(لینکش نبود دوباره بفرست)![]()
فصل اول از یه داستان بی نام و نشون که ادامش به نظرات دوستان بستگی داره(بخونینش ضرر نداره)
چند بیت شعر از سهراب که خیلی برام خاطره داره)![]()
زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود.
صحنه پيوسته به جاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد![]()
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
- دختر بالغ همسایه -
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند ![]()
چرخ گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
مرد گاریچی در حسرت مرگ
واقعا این سهراب چه قدر قشنگ و زیبا می نویسه !
آدم کیف می کنه انگار که فیلم آدم داره می بینه این قدر که واقعی به تصویر
می کشه !
دست شب گونی مه است !
بوی عطر درختان باصفا هیجان رسیدن به ترنم صلوات مردان در مسجد دارد !
من چه تنها قدم میزنم !
جنگ دارم : جنگ خونین دندان و انار !![]()
كوه ها با نخستين سنگها آغاز ميشوند
و انسانها با نخستين درد ها
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نميكرد
و
من…..![]()
و بلاخره قسمت اول از فصل چهل و هفتم نبرد نهایی (من واقعا به خاطر تاخیر فصلها متسفم مغزم واقعا از کار افتاده .دوست ندارم شبیه داستان بقیه ی دوستان بشه که ظاهرا یه کم شبیه شده)(گریه از کف پا)(نترسین بابا خل نشدم تا شب میذارمش)
برای فصل بعدی نمیدونم چقدر معطل میشین![]()
و بلاخره یه طنز جالب که امیر آقا برامون فرستادن
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد .
بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو تي کشيدي؟
سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي
( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟
....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون
، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟
...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ
.... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم
سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي
. سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره.......
فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه .
خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند .
خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند.![]()
ودراخر جواب نظرات دوستان عزیز ![]()
یه اعلامیه ی رسمی به کلیه ی داستان نویسان محترم و منتقدان عزیز:به محض تموم شدن نبرد نهایی به اصرار چند نفر از دوستان , دوباره بخش نقد داستان رو شروع میکنیم و در کنار ترجمه ادامش میدیم.![]()
اوه راستی یه خبر بد برای جیمز و سحر عزیز.
اما نقد سحر جون(من بی تقصیرم اما دلم برات کبابه...اگه این نقدو بخونی) ....![]()
گابریل جون تا شنبه فصل جدید رو تو آپ بچه ها میدم...به خدا وقت ندارم .به علت امتحانات داداش عزیزم(که مورد حمایت دوستانه) کامپیوتر ممنوع شده.![]()
مهرنوش عزیز و فریبا جون....فقط میتونم بگم شرمنده ![]()
سوروس اسنیپ عزیز...خیلی خوش اومدی دلم برات تنگ شده بود .
هانی جونم چه عجب...اهان در مورد وظیفه ....من که بهتون گفتم ما خونوادگی و ژنتیکی دو تا درسمون ضعیفه یکی ریاضی یکی هم دیکته...اینم مدرکش داداشمه دیگه![]()
Ww عزیز واقعا که....راستی وقتی من چیزی ننویسم آریا ز کجا میخواد کش بره؟ خودشم اونقدر نوشتنش افتضاحه که تموم انشاهاشو من مینوشتم(اونم با دریافت دستمزد).راستی ممنون که فصلها رو فرستادی...لطفا فصل چهل رو هم بفرست(آدم پر توقع) ضمنا علی یه بار دیگه تو ویزارد برا من خط و نشون کششیدی...خب کشیدی دیگه(چشمک)
ایمان جون ببین من یه فایل ورد سه صفحه ای ازت خواستما....جون مادرت بفرست ....گه نداری حداقل بگو ندارمخیال منو راحت کن.(شکلک تو این کارو نمیکنی ایمان)![]()
گودریک جون شما نر بدیو ندی ما قبولت داریم ...ضمنا راجع به گودریک 2 نگران نباش اون یکی از دوستان همین وبلاگ بود که قرار بود جواب منو با نام مستعار بده ...![]()
الیاس جون سهم ترجمه تو میدم به ریموس لوپین...ضمنا بله اون همون هانی خودمونه![]()
ریموس لوپین عزیز از اول صفحه ی 109(سر فصل) تا آخر فصل(ص 116) مال شماست توجه کنین که تا بیست بهمن ترجمه رو با نام خودتون به میل من ارسال کنین
دوستان مترجم توجه کنین لطفا ترجمه ها رو با ذکر نامتون بفرستین
سحر جون حمایتت میکنیم(انجمن بانوان وبلاگ)![]()
لونی جون شما دختری یا پسر؟ خوش اومدی
شاه پاتر عزیز به خدا شرمنده ام که کم بهت سر میزنم .راستی آریا پیغام داده به شما و الیاس و سایر حامیانش بگم قربون دوستان جمیعا...
ابی جون منتظرم
سالازار عزیز دو تا فصل دادم که خوشحال شی اما بچه ها باید ترجمه ها زمانش برسه تا ما بتونیم
بدیم اگه من الان دو تا فصل بدم تا هفته ی دیگه بی فصلم میمونینا![]()
نازی جون ما بیشتر....راستی بترکونی یا نترکونی دوست داریم
احسان و spy عزیز به خدا من بلد نیستم اون لینک رو چیکارش کنم خودتون توضیح بدین
راستی spy جون یه کم فینگلیش بنویس چشممون در اومد.خوشحالم فارسینویس شدی حالا از اول بگو من چیکار کنم این لینک مترجمین رو؟![]()
دوستان سلام
من آریا هستم داداش پروتی![]()
شرمنده که دیر شد به هر حال امروز رئیس ما رو توبیخ کردن که چرا دوستانم رو منتظر گذاشتی .منم اصولا خواهر ذلیل....![]()
این آبجی ذلیل مرده ی من تو اونجا هم که هست دست از نت بر نمیداره؟!!!! جبل الخالق کی میخواد قبض مردمو بده؟
به هر حال من موندم که چراو بلاگ توپ من این شکلی شده خاک بر سر کاربر منو هم پاک کرده مجبور شدم با اسم خودش بیام....به هر حال از من به شما نصیحت وقتتونو را این چیزا نذارین حالا ترجمه باز یه چیزی .... به هر حال اینم داستان من انجام وضیفه کردم باقیش با خودتون![]()
داره لطفا بگه چون من الان سیستمم گرافیک نداره و خودم میدونم که احتمالا افتضاحه.باور کنین حتی رنگ متنم رو هم نمیدونم چیه؟![]()
فصل اول
آهان یه چیزی چند تا از فصلهای داستان رو من دریافت کردم.یعنی ترجمه ی لاکهارت الیاس و احسان
رو....مهرنوش جون من هیچی از شما نگرفتم.به میل یاهوم فرستادی؟!!!
راستی یه فصل بی نام و نشون هم هست که نصفس....spy جون ممنون میشم اگه بگی دقیقا از کجا تا
کجارو ترجمه کردی تا من بتونم یه فکر ی واسه بقیش بکنم .اخه من اینجا هنوز ترجمه ی خودمو
نرسوندم....اما اگه بگی دقیقا از کجا مونده میتونم همینجا از پسر عموم کمک بگیرم
توجه دوستان مترجم لطفا جوابشونو در قسمت مترجمها بدن
دوستان مترجم خسته نباشین.ترجمه ی دو تا از فصلها توسط الیاس و لاکهارت عزیز به دست من رسید.خیلی خوب بود من الان تو خونه ی عموم دارم مرتبش میکنم احتمالا پی دی اف میکنم و میگم داداشم براتون بذاره فقط یه مشکلی هست....ولی حال میکنم من دو فصلشو خوندم شما نخوندینا
سوال الیاس جون من تو تقسیم بندی ص ده تا آخر ص 20رو برای شما مشخص کرده بودم اما شما ص 20 تاآخر 30 رو ترجمه کردی!!!!فکر کنم اون سهم احسان باشه ها!!!اگر نه اون ده صفحه ی وسط چی شد؟ اینو بهم خبر بدین تو نظرات....
از اونجایی که ده صفحه ی وسط رو ندارم پس فعلا فقط ترجمه ی لاگهارت عزیز رو میذارم که فصل اول داستانه
کسی از ابی و پویا خبر نداره؟ بچه ها از پیشرفت کارتون بی خبر نذارین مارو
دوستان خواسته بودین که این دفعه فصلی ترجمه کنین برای همین من فصلی تقسیم کردم یعنی سحر جون حدود یک صفحه بیشتر از سهمش ترجمه میکنه تا برسه به اول فصل از اونجا به بعد هم هرکسی یه فصل رو ترجمه میکنه
تنهامشکل این قضیه اینه که بعضی از فصلها کوتاهه و بعضیاشون بلند
راستیاگه از تاریخ تحویلا راضی نیستین تاریخ تحویل رو خودتون پیشنهاد بدین فکر کنم حدنصاب فصلها هشت صفحه بشه...
جدول اول تقسیم بندی جدید ترجمه هاست و جدول دوم تقسیم بندی که قبلا برای فصلها شده بود.
راستی من اینجا به اینترنت دسترسی کمی دارم اما اگه فصلهاتونو میل کردین برام تو همینجا پیغام بذارین تا قبل از برگشتنم متبشون کنم
تقسیم بندی جدید ترجمه
|
نام مترجم |
صفحه ی ترجمه |
تاریخ تحویل |
آی دی مترجم | |||||
|
لاگهارت |
ص101 از اول فصل تا آخرفصل |
ده بهمن |
| |||||
|
الیاس شبح |
ص109 از اول فصل تا آخر ص116 |
ده بهمن |
Elias_shabah | |||||
|
مهرنوش |
ص 119از اول فصل تا آخر فصل |
بیست بهمن |
m_lion12@yahoo.com | |||||
|
پروتی |
ص 124 از اول فصل تا آخر فصل |
بیست بهمن |
Proti_18 | |||||
|
جیمز |
از ص 132از اول فصل تا ص142(آخر فصل) |
سی بهمن |
James potter | |||||
|
پویا |
ص142 از اول فصل تا آخرفصل |
سی بهمن |
| |||||
|
ابی |
ص150 از اول فصل تا آخر فصل ص159 |
6اسفند |
| |||||
|
Spy blaster |
ص 159 از اول فصل تا آخر فصل |
6 اسفند |
loverbird_24kh | |||||
|
سحر |
ص167 از اول فصل تا آخر ص 175 |
12 اسفند |
dokhtaretanha_tanhatarinedonya | |||||
|
|
احسان |
ص175 از اول فصل تا آخر فصل ص 182 |
12 اسفند |
|
| |||
|
نام مترجم |
صفحه ی ترجمه |
تاریخ تحویل |
آی دی مترجم |
|
لاگهارت |
ص1تا آخر10 |
اول دی |
|
|
الیاس شبح |
ص10تا اخر20 |
هفتم دی |
Elias_shabah |
|
احسان |
ص20تا آخر30 |
چهاردهم دی |
- |
|
مهرنوش |
ص30تا آخر40 |
بیست و یک دی |
m_lion12@yahoo.com |
|
پروتی |
ص40تاآخر50 |
بیست و هشتم دی |
Proti_18 |
|
جیمز |
ص50تا آخر60 |
ششم بهمن |
James potter |
|
پویا |
ص60تاآخر70 |
ششم بهمن |
|
|
ابی |
ص70تاآخر80 |
بیستم بهمن |
|
|
Spy blaster |
ص80تا اخر 90 |
بیستم بهمن |
loverbird_24kh |
|
سحر |
ص90تا آخر101 |
بیستم بهمن |
dokhtaretanha_tanhatarinedonya |
ببینم کی به کیه؟ چی به چیه؟ کیا ترجمشونو تموم کردن؟ بچه ها میل نوآور من خرابه اگه ترجمه کردین به همون میل یاهو بفرستین
لاکهارت جون چهاردهم کلشو بده
منم برم که هنوز چهار پنج صفحه از ترجمم مونده...پس فعلا....بای
سلام....من بلاخره اومدم(حالا خوبه هر روز اینجام)
شب یلداخوش بگذره....![]()
چی ؟ داستان میخواین؟ شرمنده نداریم...(خنده ی موزیانه)
فعلا جهت حال گیری دوستان این چند تا جمله ی آموزنده رو داشته باشین(شکلک آخی طفلیا سر کارین)
زندگي مثل يه ديكته اس هي مي نويسيم، هي غلط مي نويسيم، هي پاك مي كنيم دوباره هي مي نويسيم، هي پاك مي كنيم غافل از اينكه عزرائيل داد ميزنه: برگه ها بالا ![]()
ازکسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبورنکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه ![]()
میدونی که چه موقع می فهمی دنیا دو روزه؟
وقتی که اونی که دوستش داری بهت بگه تا آخر دنیا باهاتم!![]()
تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا می دونی دلتنگی چیه؟ اونم از بدترین
نوعش؟بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی کسی که دوستش داری هیچوقت مال
تو نمی شه اینه که بدونی یه روز از کسی که دوستش داری باید جدا بشی
چه بخوای چه نخوای... ![]()
زندگی زیباست حتی اگر کور باشی ٬ خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی
مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی٬ اما بی ارزش است اگرثانیه ای
عاشق نباشی... ![]()
اینم لینک فصل پنجم داستان جیمز پاتر(لطفا یه بار دیگه لینک همه ی فصلها رو بفرست)
اینم طنزهای کوتاه(امیر جون میلت مشکل داشت انگلیش بود بی زحمت دوباره بفرست)
خرج کن ولی اصراف نکن /عاشق باش ولی دیوانگی نکن/آسوده باش ولی
بی خیالی نکن/حرف بزن ولی وراجی نکن/
دوستت دارم ولی پرو نشو...!! (چشمک)![]()
تركه ميره دستشوئي زنونه ميگيرنش ميگن : مگه کوري نميبيني زنونست؟
ميگه من چکار کنم اینجا نوشته: زنا، نه! اونطرف هم نوشته: مردا، نه
- سلام.نمیدونم چی بگم؟؟ یعنی از شخصیتی مثل شما چنین رفتاری رو بعید میدونستم.واقعا از شما انتظار نداشتم.اصلا چه دلیلی داره که شما این کارو میکنید؟؟؟ کانکت شدن به اینترنت اونم تو ساعات اوج مصرف!!! آخه یعنی چی؟؟؟ ![]()
خانهاي با تماميِ امكانات: سونا خشك، سونا بخار، استخر، جكوزي، سالن كنفرانس، سالن بدنسازي، لابيِ بزرگ، 5 خوابه، 450 متر زيربنا، دوبلكس ( يعني كلا 900 متر )، در بهترين نقطة بالايِ شهر، پنتهاوسِ يه برجِ 40 طبقه، با ديدِ عالي متعلق به اينجانب ميباشد! ک.و.ن همتون بسوزه!!!
دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم.....جوگیر نشو با تو نیستم...دارم تمرین میکنم خطم خوب بشه ![]()
راستی کسی از فاطمه خبر نداره؟ دلم تنگ شده براش یه منتقد فعال ما داشتیم اونم پرید ..(شکلک ای روزگار)
ضمنا بلاخره موفق شدم چرندیات اون موجود بیادب رو حذف کنم شما به بزرگی خودتون ببخشینش
بچه ها یی که برای انجمن ترجمه داوطلب شده بودن میتونن برن پایین سهمشونو تحویل بگیرن
یه کم دیر شد اما باور کنین ارزششو داشت ...بلاخره موفق شدم فصل 45 رو تایپ کنم.(تشویق) البته یه کم کوتاهه(شکلک خنده ی موزیانه) ولی از هیچی بهتره پس فعلا برین سر کار تا هفته ی دیگه همین موقع...نگین سمیه بد قول بودها ...دیدم گودریک نیومد من اومدم( با عرض معذرت گودریک جون شما جمعه منور کن)
دوباره سلام
مثل اینکه نه از سحر خبریه نه گودریک ...بابا یه کم فعال باش سحر جون.راستی دیروز داستانت رو خوندم عالی بود.
من فقط اومدم اطلاع بدم و برم
ابی جون تا اواسط دی فرصت دارین
گیلدوری لاگهارت عزیز :به جمع ما خوش اومدین از اونجایی که یکی از بچه ها به نام ریموس لوپین هیچ پیامی برای قبولسهمشون ندادن شما اون قسمت رو بردارین که میشه صفحه ی یک تا آخر ده ضمنا شما تا چهاردهم دی فرصت دارین چون دیر شروع کردین ...
اگه بتونی زودتر بدی هم بهتر آخه ما میخواستیم شب یلدا یه فصل بدیم و کلا داستان رو معرفی کنیم...اگه دستم به این ریموس لوپین برسه....ضمنا میتونی داستان رو از همون پایین به صورت ورد دانلود کنی
نکته ی بعدی سه نفری که سی صفحه ی اول داستان ر وبر عهده دارن لطفا تا همون چهاردهم دی متن ترجمه شونو به صورت ورد برام بفرستن ایمیل من برای فایلهای انجمن ترجمه sn_somayeh@noavar.com و برای بقیه ی دوستان proti_18@yahoo.com هستش
راستی من داره از این داستانه خوشم میاد خیلی جالب شده .حداقل مال من که جالبه
الیاس من هرکاری میکنم اون دو تا پرانتز رو همینجوری نشون میده
یادم رفت بگم داستان رو چهار شنبه میدم اگه سحر یا گودریک تا اون روز آپ کردن تو آپ اونا میدم وگرنه میره تا جمعه که نوبت آپ منه
یاد آوری این قسمت هیچ ربطی به آپ وبلاگ نداره و همکاران عزیز هرچه زودتر بیان آپ کنن)
ضمنا دوستانی که مایل به عضویت در انجمن ترجمه هستن آی دی خودونو تو قسمت نظرات اعلام کنن
مهرنوش جون برو تو پیغامهای قبلی انجمن برات یه پیغام گذاشتم
توجه نظرات این قسمت مربوط به انجمن مترجمان است سایر دوستان لطفا به اپ قبلی مراجعه نمایند.
با تشکر پروتی
سلام من اومدم ....
اول از همه از داستان خبری نیست...چون من هنوز مشکل تایپی دارم ... و ضمنا بعد از نوشتن چهار تا پایان هنوز دارم دنبال یه پایان خوب برای داستانم میگردم...پس یه کم صبر کنین... حدودا تا چهارشنبه...
دوم دوستان متنهای مربوط به انجمن مترجمان هیچ ربطی به اپ وبلاگ نداره ...یعنی نظرات اون قسمت محل تجمع اعضای انجمن مترجمانه و من برای این این قسمت رو زدم که مترجم ها با هم در ارتباط باشن و کارترجمه تداخلی با آپهای مدیران دیگه ی وبلاگ نداشته باشه پس همکاران عزیز لطفا فکر نکنین که من میخوام حق کشی کنم..
...پس اون آپ پایینی همچنان محل تجمع اعضای مترجم هاس و آپ سحر یا گودریک هرجا که باشه محل نظرات خودشو داره...ما اون پایین مشکلات ترجمه مون رو رفع میکنیم....بابا بیاین آپ کنین توروخدا...
بابا سحر جون مادرت بیا...گودریک تازه اومده بود...مردم از فضولی بقیه ی داستانت
ا بی جون چون مهتاب خانم پیداشون نشد صفحات ایشون یعنی 70 تا آخر 80 مال شما...زودتر شروع کن
در مورد نرم افزار نارسیس ...این نرم افزار سی دی میخواد باید از رو سی دی نصب بشه...حالا اگه ندارین با یه چیز دیگه ترجمه کنین ....پدیده....بابیلون....
الیاس جون چشم ...سعی میکنم زودتر یه لیست بدم بیرون ...این چند روزه تو ویزاردینگ سرم بند بوده...(من واقعا به کمک یه داوطلب احتیاج دارم کسی نمیخواد به من کمک کنه؟)
آهان تا یادم نرفته دوستان مترجم اعلام کنن که چقدر از ترجمه شونو انجام دادن و من کی تقسیم بعدی بیست صفحه ای رو اعلام کنم؟
Spy عزیز برای مشکل سیستمت متاسفم امیدوارم به محض حل شدن مشکلت ترجمه رو برسونی
راستی ظاهرا ریموس لوپین برای ترجمه نمیاد کسی داوطلب جانشینی هست؟
برای امروز یه طنز کوچیک بی مزه بیشتر ندارم امیدوارم کمتر نفرینم کنین...
هر ملتی چه چیزی را کشف یا اختراع کردند؟
ترکیه: آنها رنگ موی بلوند را کشف کردند و سعی کردند با تمام ظرفیت از آن استفاده کنند.
مراکشی ها: فرانسه را کشف کردند، مدتی به عنوان کارگر در آن مشغول به کار شدند و به این کار ادامه دادند.
آمریکایی ها: آمریکایی ها کشف کردند که اگر 300 میلیون نفر از مردم آمریکا، سه جور همبرگر، دو جور قهوه، چهار جور عروسک، دو تا حزب و دو جور رئیس جمهورداشته باشند، قطعا مجبور نیستند فکرشان را برای انتخاب کردن خسته کنند و می توانند با خیال راحت تلویزیون نگاه کنند.
انگلیسی ها: انگلیسی ها کشف کردند که اگر آمریکایی ها مطرح ترین نیروی مقتدر، فرانسوی ها به عنوان دموکرات ترین جامعه، سوئیسی ها به عنوان ثروتمند ترین کشور و ایتالیایی ها به عنوان زیباترین تولید کننده زیبایی در دنیا مطرح باشند، آنها می توانند قدرتمندترین و دموکرات ترین و ثروتمندترین کشور را داشته باشند.
پاکستانی ها: آنها کشف کردند که تا وقتی رئیس جکومت لباس نظامی نپوشیده است، در کشور آرامش برقرار نمی شود، بنا براین سالهاست که یک نظامی با کودتا روی کار می آید و به محض اینکه احساس کرد که اوضاع بروفق مراد است و دیگر لازم نیست لباس نظامی بپوشد، بعد از چند سال با کت و شلوار و کراوات در ملاء عام ظاهر می شد. یک روز بعد، صبح زود، یک نظامی که لباسش را هنوز درنیاورده بود کودتا می کرد و قدرت را در دست می گرفت.
مصری ها: کشف کردند که اگر اجساد پادشاهان را کاملا مومیایی کنند و زیر خروارها سنگ مثل اهرام دفن کنند، این پادشاه دیگر دست از حکومت کردن برمی دارد و کسی دیگر پادشاه می شود.
آلمانی ها: کشف کردند که اگر دقیق ترین و قدرتمندترین و مطمئن ترین اتومبیل دنیا را بسازند، می توانند مطمئن باشند که بازار جهانی اتومبیل در اختیار ژاپنی ها قرار خواهد گرفت.
فرانسوی ها: عطر را کشف کردند و از آن پس مطمئن شدند که اگر یک ماه هم حمام نروند بوی بد بدنشان دیگران را آزار نخواهد داد.
بلژیکی ها: کشف کردند که برای اداره یک کشور نه میلیون نفری، یک پادشاه، سه زبان، چهار دولت و دویست وزارتخانه کافی است و لازم نیست دولت را از این بزرگتر کنند.
سوئدی ها: سوئدی ها با یک مشکل جدی همواره مواجه بودند، هر وقت می خواستند چیزی را کشف کنند زمستان می شد و باید می رفتند داخل خانه و به همین دلیل چیزهای زیادی کشف نکردند.
چینی ها: چینی ها در دوران کمونیسم قبلی کشف کردند که اگر همه یک میلیارد و خرده ای میلیون جمعیت این کشور یک جور لباس بپوشند، تعداد مخالفین حکومت کمتر می شود.
ژاپنی ها: کشف کردند که برای استفاده از دوربین هایی که دائما تولید می کنند، حتما لازم است که همیشه ده درصد جمعیت این کشور در خیابان شانزه لیزه پاریس مشغول عکاسی باشند.
ایتالیایی ها: رادیو را کشف کردند، وسیله ای که می توانست روزی 24 ساعت بلاانقطاع حرف بزند.
اسپانیایی ها: کشف کردند که اگر پارچه قرمز را جلوی چشم گاو بگیرید، حتما به طرف آن حمله می کند.
سلام سلام سلام...![]()
![]()
![]()
عیدتون مبارک(البته بازم با تاخیر).و البته تولد وبمون مبارک
یکسال از علافی ما گذشت...
خب چطورین ؟خوبین؟ میدونم میخواین سر به تنم نباشه یه سه چهار هفته صبر کنین از شرم راحت میشین.(عمرا اگه بذارم تازه فن جدید رو میکنم)
بله این وب یکساله شد...کیک هم نداریم خودتون باید بیارین(چه پر رو هم داستان میخوان هم کیک).من کلی زحمت کشیدم فصل 43 رو برای اونروز آماده کردم و همونجا هم تو آپ گودریک گذاشتم.اما فصل 44 رو فعلا شرمنده ام .آخه الان نمیشه...اگه رسیدم چشم...
![]()
قبل از هر چیز فصل 43 داستان نبرد نهایی رو از لینک زیر دانلود کنین.خبر خوب اینکه چهار تا فصل بیشتر نمونده.خبر بد اینکه من بازم مشکل تایپی دارم فصل 43 بیست صفحه میشه زیادی خوشحال نشینا این فصل ویژه ی سالگرد تاسیس وبمونه (مگه دستم به همکاران گرام نرسه...بابا بیاین دیگه)(هان حالتون گرفته شد فصل تکراری بود...(خنده ی موذیانه)
یه شعر
|
عشق یعنی |
|
|
|
عشق يعني خاطرات بي غبار عشق يعني يك تمنا , يك نياز عشق يعني چشم خيس مست او عشق يعني ماتهب از يك نگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " عشق يعني هر چه داري نيم كن |
یه شبح عصبانی داشتیم که سفارشات ویژه شونو میتونن از اینجا دانلود کنن.(ببین من از شبح که سهله از گودزیلا هم نمیترسم)![]()
اعضای گروه ترجمه میتونن فایل تبدیل به ورد شده ی داستان رو از اینجا دانلود کنن(گفتم راحت تر ترجمه میشه).ضمنا اگه کسی برای عضویت در گروه ترجمه داوطلب شد تو نظرات اطلاع بده.و لطفا با صفحه بندی پایین صفحه ها ترجمه کنین.یعنی به ورد توجه کنین.توجه کنین که این تقسیم براساس خط تایم نیو رومنس و فونت 12 هست.و پی دی افش رو هم براساس همون صفحات اینجا داریم.![]()
اینم فصل دوم داستان جیمز(کلیک کنین)![]()
خب چون حالتون رو به حد کافی گرفتم برین فصل 44 رو از اینجا دانلود کنین.با ذکر این مورد که من سعی میکنم داستان رو تا هفته ی اول دی تموم کنم اما اگه نرسیدم ممکنه یکیدوهفته نباشم چون برای چهلم یکی از اقوام باید برگردم تهران.![]()
حالا جواب جغدهای دوستان به ترتیب نظرات.(خدایی این اپه یا نظرات)ببخشید این متنا رنگیه یا سیاه سفید؟آخه من ویندوزم مشکل داره میخوام ببینم من رنگی میدم شما رنگی میگیرین؟اشکال از گیرندس یا فرستنده؟![]()
اول از همه کسی از ایساک خبر نداره؟ نگران آقا ایمان شده بودم اما خوشبختانه پیداش شد
یک گله هم از دوستان عزیز , گفتن نقد و انتقاد کردن در حد خودش خوبه اما هر چیزی حدی داره متاسفانه در چند اپ گذشته دوستانی اومدند و هر چیزی که میخواستند گفتن و رفتن...توجه داشته باشین که اینجا یه محیط دوستانس اگه یه نفر میاد و میگه من از فلان مطلب اینجا خوشم نمیاد حرف خودشو زده دیگه دلیلی برای توهین به اون شخص وجود نداره .درسته که ما گفتیم بحث در این وب آزاده اما از طرف مدیران وبلاگ خواهش میکنم رعایت اخلاق رو بکنید.![]()
![]()
راستی آقا ایمان برای چیدن فصلها از چه فونت و خطی استفاده میکردی؟خیلی قشنگ بود. میخوام فصلهای جدید رو همونطور بزنم.راستی این فصل 31 تا 42 که قراربود وردشو برام بفرستی چی شد؟
جیمز پاتر عزیز در اولین فرصت سر میزنم و ممنون از توجهت.![]()
کلاغ سفید جان از آشناییتون خوشبختم...اما بدبختانه از تبادل لینک چیزی نمیدونم.![]()
مهرنوش جان این تقسیم بندی اولیس و فقط برای دست گرمی اما به محض کامل شدن گروه ترجمه ی بقیه ی صفحات هم اعلام میشه.![]()
سحر جون آپت منو کشته...بعدشم ما اینجا پارتی بازی نداریم با این حال چون نفر آخر بودی که عضو شدی آخرین نفر گذاشتمت .![]()
مهسا جون خودمون میدونیم باحالیم(شکلک هنوز مارو نشناختی) خیلی خوش اومدی
جیمز ایساک پاتر عزیز برای دانلود کل داستان تا یه هفته دیگه صبر کنین اگه خدا بخواد میخوام تصحیحش کنم
مترسک جون(الیاس جون مادرت اینقدر اسم عوض نکن) تا جایی که من میدونم شبح ها نمیمیرن.مگه اینکه خدا مرحمتی به حال ما کرده باشه که اونم بعیده... پی دی اف آپ قبلی رو برات آپلود کردم برو حالشو ببر.اون مشکل از بلاگفا بود...
مسعود جون(بلاخره شدی مسعود خودمون حالا که اینطوره گواهیر جدید)(چشمک) منور کردی...همیشه خفاش باشی.
احسان خان بله منظورم شما بود...مهم آی دی نیست آی دی رو برای تماس راحت تر بین دوستان میخواستم
دانیال جون(سوروس اسنیپ خودمون)تو به ما سر بزن من قول شرف میدم به کسی نگم(به جون الیاس)راستی تولد وبتون مبارک
و اما سپیده خانم(این با اون سپیده فرق میکنه با این حال هرکی دلش از اون سپیده پره میتونه سر این یکی خالی کنه من تضمین میکنم.).اول از همه من وبت رو منور کردم بعدشم یه آگهی برات میدم حال کنی...
(دوستان این یه وبلاگ جدیده که مال سپیده خانومه برین سر بزنین جوون مردم تشویق شه)
یه وبلاگ بین دبیرستانی
http://www.madresehmoshha.blogfa.com
سارا بلیک جون کلک میزنی؟ فصل نه رو که خونده بودم...
شاه پاتر عزیز پروتی من هستم و این اسم آریا که میبینی برای اینه که داداشم این وبلاگ رو راه انداخت که برای انجمن نویسندگان جوان بود...چون کاربر اصلی وبلاگه حذف نمیشه.بعد اون رفت و من اومدم به جاش و آریا دیگه آپ نمیکنه (البته بعید نیست انجمن دوباره راه بیوفته (تقریبا راه افتاده)اما محلش جای دیگه ایه) در هر حال گاهی که بلاگفا خراب میشه من با کاربر اون آپ میکنم.گودریک خان کم پیدا و سحر خانم مفقودالاثر هم همکاران منن مثلا (اگه دستم بهشون نرسه).در مورد تبریکت ممنون مثل اینکه فقط من و شما یاد امروز بودیم یه چیز جالب دیروز تولد وب دانیال بود میدونستی؟
فاطمه خانم هم دیگه مارو تحویل نمی گریرن.
و اما آقا احسان عزیز شما یه احسانی یه آقا احسان هم ماداریم که عضو گروه ترجمه هستن و متن داستان گروه ترجمه رو ایشون دادن.
و اما آقا رضا و دوست سحر عزیز(شما دوتا باهم نسبتی دارین؟ اول از همه خوش اومدین.دوم این کار داستان نویسی بیشتر یه سرگرمیه که تو اوقات فراغت انجام میشه.علاوه بر اون ما نقد داستان و ترجمه هم میکنیم که برای پیشرفت زبان و گرفتن عیوب نوشته هامون مفیده.فن فیکشن نویسی برای من یه جور تمرین نویسندگیه نه بیشتر...و البته شما هنوز وارد جو دوستانه ی بچه ها نشدین.فکر میکنم این خودش دلیل ادامه ی کار این وبلاگه که امروز اولین سال تولدشه و من اصلا قصد ندارم تا وقتی یکی از دوستانم به اینجا سر میزنه تعطیلش کنم .موفق باشی و بازم به ما سر بزن
دوست سحر عزیز زمان کار گروه ترجمه خیلی فشرده تر خواهد بود و ما فقط به خاطر اینکه این ترجمه ی اول گروهه مقدار آن رو کم و زمانش رو زیاد کردیم.تا با درس اعضای محصل گروه تداخل نداشته باشه بنابراین برای دست اول فعلا نفری ده صفحه هست که فکر میکنم سهم شما توی بهممن باشه اگه هنوزم مایل هستی یه پیغام تو نظرات بذار و یادت باشه ترجمه ها حتما باید تا تاریخ مشخص شده فرستاده بشه.
سحر جون بگو کدوم نامردی زده ناقصت کرده خودم حالشو بگیرمراستی چی کار میکنی؟ تکواندو؟جودو یا کاراته؟ من زرد تکواندو دارم.
مهرنوش جون دلتو خوش نکن سالگرد بعدی سال دیگس
یه عاشق عزیز:ممنون
مرجان جون برای خوندن داستان از اول یه هفته دیگه صبر کن تصحیح شدشو بخون
Spyblaster عزیز اسم داستان تا جایی که من فهمیدم قربانی فداکاری هست و من نمیتونم در مورد اون ده صفحه ی ترجمه ی خودم نظر بدم بهتره اول ترجمه ها آماده بشه بعد در مورد قشنگی داستان صحبت کنیم
جسد جون(الیاس من تو رو میکشم)فایل ورد رو برو بالا دانلود کن.
همکلاسی عزیز این ترجمه کتاب اصلی هفتم نیست بلکه صرفا یه فن انگلیسیه.اگه هنوز هم مایل به شرکت در گروه ترجمه هستی خبرم کن.
گودریک جون من همین دیروز شیش ساعت تو ویزاردینگ بودم هیچ مشکلی نداشت.راستی شناسه ی ویزاردینگت چیه؟
طنز امروزبه مناسبت تولد وبلاگ یه کم خارج از محدودس از الان بگم بعدا کسی شاکی نشه(امضا پاستوریزه)
|
| |
پرده دوم :ساعت 16:30، ايستگاه اتوبوس پرده سوم : يه روز بعدازظهر،پارك پرده چهارم : نصف شب،پاي تلفن .ـ اتفاقا عزيزم دلم،ماي دارلينگ ،هاني،سوييتي،نظر منم اينه كه... پرده پنجم: يك شب گرم و تب آلود ـ من ديگه خسته شدم ،امروز يه روز عاشقانه اس ، سرشار از عشق وصفا ولي مثل اينكه تو من رو ...دوست نداري چرا دوستت دارم ولي شرايطم طوري نيست كه بتونم وقت بذارم، من دوستاي ديگه اي هم دارم كه بايد بهشون برسم ...نمي تونم همه وقتم رو براي تو بذارم ... خب منم همينطورم، منم وقت ندارم ولي اين دليل نمي شه كه ديگه از عشق صحبت نكني ... عشق مال بچه هاس ، اين حرفا چيه، ما ديگه بزرگ شديم، بايد واقع بينانه به اين قضيه نگاه كنيم ...گفتم كه ... ديگه من رو دوست نداري ... چرا عزيزم دوستت دارم ، امشب زنگ بزن به بابات بگو مي ري خونه دوستت شبم نمي آي !كدوم دوستم ؟ ... اسمش يادم نيست، همون كه اون دفعه گفتي ديگه ! آهان ... باشه پرده هفتم : فرداي روز ولنتاين، خونه پسره خود(...)ات مي خواستي
پرده هشتم: بعد از ظهر فرداي روز ولنتاين، لوكيشن قبلي پرده نهم: ساعت16:00‚ پرايد نتيجه گيري | |
|
|
اینم فصل اول از دستان جیمز عزیز روشنایی در تاریکی
ببخشید اگه تکراریه فقط دو تاخواهش![]()
اول سحر و گودیک عزی آپاتون کو؟
دوم ایمان جان ممنون که تا اینجا کمک کردی اگه لطف کنی و یه فایل ورد از فصل۳۸ تا ۴۱ برام بزنی ممنون میشم آخه از هاردم پریده به خدا لازم دارم.ضمنا لطفا نظرات این پست رو در پست قبلی بدی جواب جغدا رو هم فردا میدم.![]()
سلام به همه ![]()
این سلام مخصوص بچه های گروه ترجمس. ![]()
(چیه گفتین یادم رفته؟ عمرا...دنبال یه داستان خوب میگشتم که آقا احسان این داستان رو معرفی کردن)
بلاخره یه داستان انگلیسی پیدا کردیم که لینکش اینه![]()
برای سهولت در کار ترجمه داستان رو هشت صفحه ای تقسیم کردم و طبق این جدول ترجمه میکنیم.
دوستانی که به دلایلی منصرف شدن میتونن توی همین پست پیغام بدن.بقیه ی دوستان هم اگر مایل به ترجمه هستن اسم و آی دی خودشونو تو نظرات همین پست بدن![]()
به خاطر نزدیک بودن امتحانات بعضی از دوستان تعداد صفحه ها کمه و زمان ترجمه زیاد .تا مشکل درسی پیش نیاد .ضمنا توصیه میشه دوستانی که برای ترجمه از دیکشنری استفاده میکنن از دیکشنری نارسیس استفاده کنن تا متن ترجمه تا حد امکان شبیه هم بشه.البته در صورت راه افتادن گروه مطمئنا تعداد صفحه ها بیشتر میشه.![]()
توجه داشته باشین ترجمه ی خودتونو با فرمت ورد به میل من بفرستین ...آخرین تاریخ رسیدن ترجمه ی هر مترجم یک هفته بعد از گذاشتن ترجمه ی نفر قبلی در وبلاگ هستش و اگه کسی زودتر ترجمشو برسونه طبیعتا زودتر گذاشته میشه.
ضمنا دوستانی که آی دی شون در این جدول وارد نشده لطف کنن و آی دی خودشونو برامون بفرستن
دوستان گروه ترجمه لطفا آی دی سایرین رو اد کنن
|
نام مترجم |
صفحه ی ترجمه |
تاریخ تحویل |
آی دی مترجم |
|
ریموس لوپین |
ص ۱-۱۰آخر |
اول دی |
zombie8726 |
|
الیاس شبح |
۱۰-۲۰آخر |
هفتم دی |
Elyas_shabah |
|
احسان |
۲۰-آخر ۳۰ |
چهاردهم دی |
|
|
مهرنوش |
۳۰-آخر ۴۰ |
بیست و یک دی |
m_lion12@yahoo.com |
|
پروتی |
۴۰-۵۰ |
بیست و هشتم دی |
Proti_18 |
|
جیمز |
۵۰-۶۰ |
ششم بهمن |
|
|
پویا |
۶۰-۷۰ |
سیزدهم بهمن |
|
|
مهتاب |
۷۰-۸۰ |
بیستم بهمن |
|
.ایمان خان کشف کردن که هفتاد بار داستان من دانلود شده ...خب این هفتاد بار فصل چهل دانلود شدن ,بدون احتساب تکرار نظرات ده نفر نظر میدن؟ خیلی نامردین بابا![]()
.اونوقت تند تند فصلم میخوان.حالا که اینطوره از این به بعد ماهی یه فصل میدیم.![]()
سلام .چطورین؟ خوبین؟ خب به من چه؟
نزنین تو رو خدا...من همون جمعه شب اومدم آپ کنم اما یه نفر آپ کرده بود .اونم خارج از نوبت...در نتیجه منم الان اومدم...داستان رو هم آقا ایمان زحمتشو میکشن و وقتی لینکشو گذاشتن من تو همین آپ میذارم...![]()
چه خبر؟ خبر اصلی که میدونین اینه که آقا ایمان منت سر ما گذاشتن و تشریف آوردن....اونم با داستان
(دستت درد نکنه ایمان جون).بابا کشتی منو یه فایل ورد برام از چهل فصل آپلود کن دیگه ...مرسی داداش ایمان(اوی خودمونی نشیا).ضمنا اسم داستان نبرد نهاییه نه انتقام نهایی![]()
اهان منتظر فصلین؟ نمیدم...عمرا اگه بدم...نظراتتون کو؟ حالا من هیچی؟ این ایمان بنده خدا از کار و زندگیش میزنه اونوقت نظر که نمیدین هیچ یکی هم مثل سپیده میاد حال ما رو میگیره(سپیده من بگم غلط کردم آدرس وبمو به تو دادم راضی میشی؟).ایمان خان کشف کردن که هفتاد بار داستان من از طریق لینک ایشون دانلود شده ...خب این هفتاد بار فصل چهل دانلود شدن ,بدون احتساب تکرار نظرات , ده نفر نظر میدن؟ خیلی نامردین بابا.اونوقت تند تند فصلم میخوان.حالا که اینطوره از این به بعد ماهی یه فصل میدم.![]()
فاطمه جون ما را ز سر بریده میترسانی؟ عمرا ....بیا وسط البته بعد از تصحیح داستان.![]()
احسان, مهرنوش, سارا , هاگرید, لی لی و,گابریل , ریموس عزیز چشم .من باید فصلها رو یه بازبینی بکنم .اگه ایمان جون بازم منت سر من بذاره و یه فایل ورد برام اپلود کنه شده شب تا صبح بیدار بشینم این کارو میکنم به خدا...![]()
پوریا جون اون قضیه ی کتاب هفت مشکل چشمی من بوده که باید برم عینک بزنم یه تقویم هم بگیرم دستم تا بدونم الان سال 2006 هستیم بازم ببخشید.رفتم دنبال عینک ...تا دو هفته دیگه تحویل میگیرم...![]()
مسعود پاترونوس عزیز(همون گواهیر خودمون)شما اول و آخر نظر بدی فرقی نمیکنه خوشحال میشم بهمون سر بزنی![]()
راستی سار ا بلیک جون اون داستان گذشتگان رو شما مینویسی؟
خیلی قشنگه...من کلی منتظر فصل جدیدتم.زودتر بده.(واحد تبلیغات)![]()
هانی جون شما لطف داری…ولی به خدا منم در مضیغه هستم(مضیغه رو اینجوری مینویسن؟)…از خدامه این ده تا فصل رو بدم تموم شه ولی هنوز شیش تا بیست صفحه باید تایپ کنم .که فقط روزای شنبه میتونم این کارو بکنم اونم چون آریا خونه نیست…اگه مامان خونه باشه و من وقتم ازاد باشه و کارای خونه نمونده باشه و برای بازدید بابا کسی نیاد و.... خواهرام مرده باشن و خودم درس نداشته باشم و سیستم …..خودت بگو بدبخت تر از من سراغ داری؟تازه با این بدبختی یه فن جدید شروع کردم که خودم خیلی ازش خوشم اومده….نوشتن اونو هم اضافه کن بعد نتیجه بگیر که وقتی برای درس خوندن نمی مونه و در نتیجه من امسالم پشت کنکورم(شکلک گریه از نوع سوزناک دلم برا خودم کباب شد)(حال میکنی چه جوابی به یه خط نظرت دادم؟صد در صد سفارشی).![]()
آقا ایمان بازم از زحمتی که میکشی ممنون و امیدوارم برای خنک شده دل هر دومون این سپیده رد بشه(شکلک آمین)![]()
فریبای عزیزم جواب شما با هانی مشترکه برو بخون بعد بگو من چه خاکی بسرم کنم ؟خدایی اگه الان ایمان فصلا رو یهو بده من باید برم بمیرم چون تا حداقل یه ماه دیگه نمیتونم فصل بدم...بازم معذرت میخوام که منتظر میمونین.ضمنا اگه نظرات از ده نفر به هفتاد نفر نرسه حالا حالاها فصل نمیدم...منظورم دوستای همیشگی نیستا...اونایی که میان میخونن در میرن رو میگم.
ناشناس جون معرفی نمیکنی؟ معرفی کن تا منم بهت بگم کو؟![]()
خب دیگه اگه کسی از قلم افتاده امیدوارم ببخشه.اینم فصلها(پیشنهاد میکنم فصلهای سی ونه و چهل رو دانلود نکنین (اگه تا حالا نکردین) چون من باید اونا رو تصحیح کنم.
.خبر خوب اینکه فصل 45 رو تایپ کردم(بعد از یک ماه...شاهکارم به خدا) خبر بد اینکه ممکنه داستان یه کم طولانی تر بشه آخه تو همین دو روز تاخیر بین آپهام به این نتیجه رسیدم که نبرد نهایی رو کامل ترش کنم البته میدونم که تا حالا هم خیلی طولانی شده ولی ترجیح میدم داستان رو یه بار تصحیح و بازنویسی کنم قول میدم خیلی بهتر بشه.
البته این به نظر شما بستگی داره.اینم بگم که دوشنبه آقا ایمان فصل جدید رو تو نظرات میذارن و چون من امروز دارم میرم و دو روزی نیستم میتونین از اونجا دانلود کنین تا برگردم و لینکشو بذارم.فصل چهل رو چون مشکل داشت فعلا نذاشتم درستش که کردم دوباره لینک میدم
برسیم به داستان و پازل و تکه فیلم(عمرا اگه از رو برم). اینم سه تا پازل...اما واتسون. تیم گوییدیچ گریفندور و بریتنی...
وای نمیدونین الان چه حالی دارم.اخه من امروز داشتم چند تا دی ودی دی رو به وی سی دی تبدیل میکردم و میریختم تو فایلهای خودم(هر درایو سیستم ما مال یه نفره) یهو دیدم کل فایلهام ناپدید شده .هرچی نوشته و داستان و عکس و آهنگ داشتم پریده بود..
.جاتون خالی واقعا دپرس شده بودم .
داشتم دیوونه میشدم گفتم کار آریای نامرده...خلاصه حسابی اشکم داشت در میومد که پیداش شد...خدا خیلی بهم رحم کرد .....![]()
یکی از دوستان اهنگ وبلاگ رو خواسته بودن که از اینجا میتونن دانلود کنن.به شرطی که نری باز دوباره نیای.
آهان یادم اومد سحر جون چند تا تیکه فیلم گذاشته بودن که باید دانلود میشد برای اطلاع دوستانی که حوصله ی دانلود طولانی رو ندارن ...یه نرم افزار داریم به اسم دانلود اکسلیتور...شما میتونین این نرم افزار رو از لینک زیر بگیرین و نصب کنین .این طوری وقتی میخواین هر صفحه یا داستانی رو دانلود کنین این نرم افزار فعال میشه و بعد از زدن دکمه ی سیو یه پنجره جدید باز میکنه و شما استارت دانلود یا دانلود نو را میزنین. بعدش هر موقع شما کانکت بشین میتونین فعالش کنین .تا وقتی چهار ساعت چهار ساعت میچتین همه ی دانلودهاتونو بکنه.کارش دقیقا مثل ضبطه و خیلی راحته..یعنی شما میتونین یه فایل سنگین رو در سه چهار بار کانکت شدن بگیرین و نیازی نیست خیلی الکی تو اینترنت بمونین.تنها مشکلش اینه که وقتی میخواین چند تا صفحه و وبلاگ باز کنین صفحه سنگین میشه که مجبورین این جور مواقع این نرم افزار رو اگزیت کنین.من الان دارم باهاش 28 تا بازی فلش و چند تا کتاب و مقاله دانلود میکنم. اینم لینکش.که جدیدترین ورژنشه.
دیگه چند تا عکس از محفل ققنوس دارم که از دیوانه ساز گرفتم.
یه مطلب طنز خوشگل هم داریم.
هذا المطالب في امور الزداوج في باب عاشقيه در مراحل عمليه
به قلم: شيخپروتی پتیل "يعني چه" من مملكة اسلاميه
البخش الاول: العاشقيه
ان الازدواج امر ميمون، الذی محتاج بها هر پسری (وهکذا هر دختری)بالخصوص فی ايام الجوانی و هو مشتمل بر مراحل المختلف من جمله العاشقی و الخواستگاری و النامزدی و العقد و العروسيه و الطلاق. و الان بررسيه فی هذه القسمت فی البيرامون " النحوه العاشقی"
فی الموضوع النحوه العاشقيه، موجود نظرات المختلف بين العلماء الازدواج:
فی الطريق الاول: الجوان العلاف ميگردد، فی الخيان فی حال رأسه پايين و فکره فی هپروت و فی لحظه می آورد رأسه البالا و يعاشق بالاولين الدختر الذی يشاهده لا به يک دل بل به صد دل.
و العلماء يقولون به هذه الشيوه: " الروش الرندوم " يا " الروش الشانسيه ".
فی النوع الديگر: الفرد العاطل و الباطل می ايستد فی سر الکوچه و ينظر الی هر فرد الذی رد ميشه فی حال پکش سيگار و يتداوم اين کارالی الوقتی که هو يعاشق الی يک نفر بدتر من خودش.
نوع الديگر العاشقی موجود الذی هست کلاسش بالاتر و يستعمل فی الدانشگاه کثيراً.
فی هذا الطريق، الجوان يعاشق فی الزمان رد و البدل الجزوه و المباحثات الشبه العلميه، افزايد العشق، فی هذه الشيوه تا حد الجنونيه
نوع الجديد من العاشقی جاء به البازارن و هو العاشقی بوسيله الاينترنت و رخ ميدهد فی موقع الچت و قس علی هذا.
فی هذا الروش، الجوان يعاشق بالذی يتايپ (تايپ ميکند)، اللغات بالناز و العشوه فی حال لا يشاهد المعشوقه.
لاجرم الجوان بايد باشد المحتاط کثيراً فی هذا الروش چرا که الذی يتايپ با ناز و ادا، يمکن باشد فرد با سبيل به اين هوا.
و اما الگونه العاشقيه که رويم الی رويتان و الگلاب تحت الپايتان معروف بالعاشقيه الواقعيه و فی هذا الشيوه، الجوان يعاشق به هر کس که حاضر بالازدواج با او عشقاً عشقا.
فی هذا الطريق، الجوان العاشق الميميرد برای المعشوق خود فی چند ماه الاول. اما الامان از يک سال بعد......
الجوان العاشق يقال الی المعشوقيه: الببند اون دهنتو، ميزنم تو سرت، الخاک فی رأسی که الاومدم خواستگاریانت. الالهی پام يشکست (ميشکست)و لا اومدم.
المعشوق تقال الی الهمسر خود: انا ديگر لا تحمل هذا الوضع. انا لا يسکن فی اللونه الموش که انت يقال بذالک المنزل. انا ميرم مسکن البابام.الجوان العاشق: انت غلط ميکنی . الپاتو قلم میکنم اگر تخرج فی هذا المنزل.
المعشوق: الحالا میبینی......
التتتتتتتتقققققققق....... .. (هذا الصوت الکثیره الباب که المعشوق رفت الی المنزل الباباش)
فی هذا الوقت الجوان العاشق البدبخت و البیچاره باید یطعم البهترین طعام فی الدوران المجردیه که النیمرو و الاملت باشد.
الچند روز بعد الجوان العاشق و البدبخت باید یکشد (بکشد) المنت بالطلا و الجواهر و الدسته گل فی المعشوق خود که تو رو خدا برگرد. انا المعذرت. انا الاشتباه. انا العصبانی.
القصه ما به سر رسید الکلاغه لا رسید الی المنزله.
البیچاره آقایون...................................
(مع التغییرات الکثیره)
انا حالم به هم خورد از بس نتایپ العربیه .
فلا الزت الزیاد
سلام سلام سلام ![]()
بلاخره من اومدم.میدونم که از دستم حسابی کفری هستین
حقم دارین....من هنوز اون آدم بدقول رو پیدا نکردم .خبر خوب اینکه آگهی ترحیمشم جایی ندیدم(چشمک) پس هنوز فرصت دارم که خودم خفش کنم...به هر حل چون نمیخواستم بدقول بشم اجبارایه فصل به داستان اضافه کردم که دوستان بیشتر از این ناراضی نشن.امیدوارم اشکالات احتمالی این فصل رو ندیده بگیرین و دعا کنین که ایمان هر جا هست حالش خوب باشه و زودتر بیاد .اگه ایمان تا هفته ی یگه نیاد مجبور میشم یه خلاصه ی ضمنی از چند تا از بهترین فصلامو که تو ذهنم هست براتون بذارم و تا پیدا شدن ایمان ادامه یداستان رو بدم.وقتی ایمان برگشت اون چند تا فصلو ازش میگیرم و میذارم (نظرتون چیه؟)![]()
فقط مشکلش اینه که ممکنه از بعضی جاها سر در نیارین (چون من همه شو یادم نیست) حتما در ین مورد بنظرین.
ضمنا آقا احسان اون لینک فقط فصل اول تا آخر قسمت اول فصل 39 بود که قسمت اول فصل سی ونه فقط 3 صفحه شد(اخه حذفش کرده بودم)![]()
پویا جون خبر مال سایت رولینگه![]()
جواب بقیه ی جغدا رو هم بعدا میدم(آخه فوحش ها که جواب نداره)![]()
چون شما برای فیلما نظر ندادین منم محترمانه سر لج افتادم از این هفته یه بار فیلم و یه بار پازل میذارم
اینم چند تا پازل مختلط(اوی فکر بد نکنینا)![]()
اینم چند تا عکس طنز و قشنگ :حتما ببینین مخصوصا سه تای آخرو![]()
بچه های گروه مترجمین هم همینجا خودشونو معرفی کنن
حلول ماه رمضان بر مسلمانان جهان مبارک باد
راستی آغاز فصل مدرسه بر دانش آموزان جهان تسلیت باد
سلام من اومدم...چی؟ به درک که اومدم!!!
نزنین بابا نزنین آخ چشمم.این گوجه فرنگیها رو نزنین.حالا گوجه هیچی نامردا سیب زمینی؟!!!
مظلوم گیر آوردین؟بابا غلط کردم.از دستی که نبود.خط تلفن خراب بود...حالا یه کم تاخیر که چیزی نیست.عوضش دست پر اومدم.اصلا هرکی شاکیه بره از مخابرات مشهد شکایت کنه...دم به ساعت کابل برگردون داره... اما دلیل اصلی نیومدن من مربوط به کشف جدیدمه .اونم اینه که اون نامردی که منو هک کرده بود به فایلهای من دسترسی پیدا کرده.جالبه نه.من ویندوزم رو عوض کردم اما ظاهرا باید کلا فرمت کنم.آخه بازم چند تا از فصلا از اینور اونور سر در آورده.شرمنده ی همه تونم .در اولین فرصت یه آپ اسا سی میکنم اما فعلا فصل 33 و 34 داستانم رو داشته باشین تابعد
(خطاب به دوست مزاحم عزیز:من خوب میشناسمت نصف این بچه ها هم میشناسنت با بد کسی در افتادی شاید نفهمیده باشی اما یه سوتی فوق العاده دادی که دستت رو رو کرد.من سه روز بهت فرصت میدم که دست از سر سیستم من برداری وخودت در قسمت نظرات همینجا حالا نه با اسم همیشه با اسم مستعار اینو اعلام کنی وگرنه مطمئن باش با مدرکی که ازت دارم دستت پیش همه ی اون کسایی که میشناسنت رو میشه به خاطر دوستی مون این سه روزم روش چون نمیخوام آبروتو ببرم)
خب دوستان خشونت منو ببخشین اعصاب برام نمونده اینم فصل 33 و 34
اول از همه ممنون از گودریک عزیز به خاطر آپ قشنگش.حال کردین همکارو؟از خود من بهتر آپ میکنه.![]()
اختیار داری شما امر کنین ما اطاعت میکنیم به خدا....شرمنده گاهی وقتا اسما جامیوفته وگرنه من یکی مگه میتونم تو رو یادم بره؟![]()
![]()
جیمز اولی عزیز اون چیزی که خواسته بودی برات میل زدم امیدوارم به دردت بخوره![]()
ریموس والریانوس عزیز هم که بلاخره اومدن.زیارت قبول حاجی.باز دوباره نری سال دیگه بیای که کلی کارت دارما.![]()
![]()
ممنون از داداش عزیز که زحمت کشیدن و نقد منو جواب دادن.اما داداش جون باور کنین من نه قصد خراب کردن داستان شما رو داشتم و نه توهین.من داستان شما رو دوست دارم و ادامه میدم تا جایی هم که میدونم هم خوبی داستان رو گفتم هم بدیشو. پس نقد من مغرضانه نبوده.قبل از شما سهراب پوریا و مرلین رو هم نقد کردیم و فکر نمیکنم هیچ کدوم(البته جز سهراب که اصلا زحمت خوندن نقدها رو به خودش نداد)شاکی شده باشن یا بگن نقد من مغرضانه بوده.در هر حال از زحمتی که برای جواب دادن کشیدی
ممنون.خوشحال میشم شما هم منو نقد کنی.یه نکته ی دیگه نقدهای ما کاملا دوستانس اگه یه سری به نقدی که ایساک عزیز برداستان من کرده و جواب من به اون بزنی میبینی که هیچ غرضی در نقد ما نیست اما شوخی های دوستانه و انتقادهامون جای خودشو داره.لطفا جنبه ی نقد رو داشته باشین.![]()
راستی سهراب هم ظاهرا بلاخره جواب نقدها رو گذاشته(خسته نباشی سهراب جون)در اولین فرصت میرم بخونم.![]()
الیاس جون لینک جواب نقد رو درست میکنم به ایساک بگو حتما بخونه.لطفا یه بار دیگه این 6 تا فصل رو برام بفرست همش از هاردم پرید.![]()
شاه پاتر عزیز
شما لطف داری.اما یه سر به نقد ایساک بزنی 4500تا عیب پیدا میکنی که خدایی راست گفته.اونم برای نصف داستان![]()
Farikجون داستانت رسید از این هفته میذارمش فقط یه چیزی اگه تونستی با گودریک هم هماهنگ کن که اگه اجازه داد تو آپ اونم بذاری.یه لطفی کن از این به بعد همه ی فصلها رو با یه فونت و یه اندازه ی ثابت بزن ![]()
![]()
ایمان جون بی صبرانه منتظر نقدت هستم.ضمنا آپ قبلی مال گودریک بود ببخشید جوابت دیر شد.راستش من از خدامه یکی برای تایپ به دادم برسه اما به علت خوش خطی زیادم جز حافظ مرحوم کسی تا حالا نتونسته خط منو بخونه.بعد هم از اونجا که دارم برای بار ششم ده فصل آخر رو بازنویسی میکنم یه کم طول داره.از طرفی اگه دفتر ها و دست نوشته های هردم بیل منو که تو چندتا کاغذ نوشته شده ببینی آبروم میره ولی اگه وقت داشتی پاک نویسشو برات میفرستم .![]()
تک شاخ عزیز این نقدی که گفتی چی شد؟![]()
نازنین جون من که همیشه تو وبلاگ شمام.چشم در اولین فرصت مزاحم میشم.![]()
مهدی لاو هرمی جون ممنون از لطفت اما جدا به نظر تو جواب داداش دندان شکن بود؟![]()
![]()
ایساک جون قهر نکن داداش.تو که بی جنبه نبودی؟
!حالا ما یه شوخی کردیم چرا به دل گرفتی .معذرت میخوم اگه ناراحتت کردم. ایساک جون مثل همیشه یه کلیک راست با سیو.اما چشم درس میکنم لینکشو
تازه یه بارتصحیحش کردم جوابم کاملترشد
م.د عزیز به جمع دوستان خوش اومدی بازم به ما سر بزن چشم سعی میکنم زودتر بدم الان که زودمیدم هفته ای دوفصل.فعلا این فصل رو داشته باش بد نشدهخوشحال میشم بازم بیای این ورا.![]()
صابر جون بذار تموم بشه بعد بیا بخون(شما داستان بخونی و نخونی مهم اینه که به من سر میزنی)![]()
فریبا جون هری اگه بااسنیپ حرف زده از اجبار بوده اونوقت میگی پرفسورم صداش کنه؟![]()
مرجان جون چه عجب ....از این ورا.منظورم از تیکه کردن داستان این بود که فصل 31 رو در دو قسمت دادم.![]()
گودریک جون خسته نباشی واقعا آپ قشنگی بود مرسی.
ضمن شما صاحبخونه ی عزیز
سحر جون دستت درد نکنه آخ جون الیاس همه رو باهات دعوا انداختم حالا تو بیشتر بین من و ایساک رو به هم زدی یا من؟
سفر به خیر زود برگرد دلم برات تنگ میشه.در اولین فرصت ادت میکنم![]()
جادوی پارسی عزیز چشم مزاحم شما هم میشیم به شرطی که اولین جایزت مال من باشه تا با سحر شریک شم.![]()
هانی جون جوش نزن عزیزم .بابا داره دعوا میشه یکی کمک کنه.آقا اگه دعواس بگین منم بیام.ضمنا من فصل 32 رو به هیچ کس ندادم وبلاگ هرمیون از کجا آوردتش؟![]()
خب میریم سر یه مسئله ی مهم اونم اینکه الیاس و farik عزیز از این به بعد داستانشونو میارن اینجا.خب پس یه لطفی کنین و برای داستانهای خوب اونها هم نظر بدین.
اینم فصل 32 داستان که ظاهرا هرمیون از غیب پیداش کرده چون من تازه اپ لودش کردم!
اینم فصل 1-6 داستان فرشاد
اینم نقد ایساک جون و جواب من بصورت تصحیح شده(یه چند تا مورد از قلم افتاده بود)راستی الیاس جون میلت رسید در اولین فرصت جواب میدم
آفرینش زن
از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.
خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني
که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.
همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.
در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.
وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند
خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند
سلام
اصولا من زیادم بد قول نیستما گفتم دوشنبه میام.ولی خدایی با بدبختی اومدم .از همه ی شما ممنون که این دیر کردها رو تحمل میکنین.سعی میکنم کمی خوش قول تر بشم. برای شروع فصل 26 داستانم رو میتونین از اینجا بخونین.
مورد بعدی نقد داستان سهرابه .آیساک عزیز زحمت کشیدن و بصورت کاملا حرفه ای سهراب رو تو گونی کردن.(با تشکر از الیاس عزیز که زحمت تهیه و ارسال این نقد رو کشیدن).میتونین نقد ایساک و نامه ی الیاس رو از لینک های زیر بگیرین
(سهراب خدا به دادت برسه این ایساک دست به گونیش حرف نداره)
راستی نقد خودم و گودریک رو هم تو پست قبلی میتونین بخونین.سهراب جون منتظر جوابت هستیم.
ضمنا یادتون نره نقد بعدی مال داستان داداشه.پس نقدهاتونو بفرستین بیاد.
راستی بلاخره اهنگ وبلاگم رو شنیدم(خسته نباشم).آهنگ لوموسه که از وبلاگ سیوروس جون گرفتم. لینکشم بعدا میذارم
اینم چند تا پازل برای معما دوستان البته خیلی سادس اما نرم افزارم مشکل داره نمیتونه سخت بسازه ایشالله در اولین فرصت از خجالتتون در میام. یکی از دوستان اعتراض کرده بودن که پازلها از عکسهای قدیمیه .باید بگم من از همه جور عکسی استفاده میکنم حتی به زودی پازلها از حالت صرفا هری پاتری خارج میشن و هر پازلی میتونه باشه.
دوستان ببخشید آپ این هفته خلاصه شد ایشالله بعدا از خجالتتون در میام.موفق باشین
میلاد امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام و روز مرد مبارک
خب خانوما و آقایون هری پاتریست عزیز عیدتون مبارک.از اونجایی که امروز روز مرده آقایون روزتون مبارک(این فقط شامل مردها میشه آقایون مجرد خوشحال نشن).
خیلی خب بابا شوخی کردم. بخاطر عید امروز یه فصل کامل رو بالا گذاشتم اگه خدا بخواد سعی میکنم زودتر آپ کنم.(هر چی من میکشم از دست این آریاست).بخاطر آقا دوروز یه بار میتونم بشینم پای سیستم.
خب اول از همه واقعا معذرت میخوام که دیروز آپ نکردم شرمنده مهمون داشتم
خب به هر حال ما هنوز یه نقد دیگه داریم
درست حدس زدین .بلاخره داستان سهراب تموم شد و این هفته نقد داستان مال اونه.
چون لینک داستان سهراب رو ندارم .دوستانی که داستان اونو نخوندن لطف کنن برن وبلاگ هرمیون اونجا بخوننش .بعدم بیان اینجا بکنیمش تو گونی(این موضوع رو خودتون دادین اگه این دفعه هم این طوری در نقد کردن تلاش کنین من خودمو که نه هری رو تو داستانم میکشم)
خبر بعدی فصل 23 داستانمه که گفته بودم خیلی دوستش دارم.این از اون فصلهای بقول نازی حسابیه چون حدود دوازده صفحه ای میشه.(بد عادت نشینا من دستم کنده ممکنه بعدا بازم فصلها رو تقسیم کنم)
چند تا پازل هم داریم که ظاهرا طرفدارهای خودشو داره (از هفته ی بعد پازلها رو سخت تر میکنم پازل 1 پازل 2
یه مطلب طنز در مورد جنگ اسرائیل و لبنان که از وبلاگ طنزهای در گوشی برداشته شده رو هم میتونین اینجا دانلود کنین.
و در آخر یه دوبیتی (در واقع سه بیتی)
زندگی یه لحظه ی پریدنه لحظه ی دوباره سر کشیدنه
یه هوای تازه رو مکیدنه زندگی یه شهد گل چشیدنه
زندگی یه شاخه ی اقاقیاست یه شکوفه در دل قناریاست
ببخشید جواب جغدها دیر شد یه کم سرم شلوغه
لاور ,هانی و ستاره ی عزیز خوش آمدید.
جیمز عزیز روی لینکها کلیک راست کن و گزینه ی save target… رو انتخاب کن. خوشحال میشم داستانت رو برام بفرستی .مطمئنا بهت سر میزنم .میل من همینه که برای وبلاگ گذاشتم
راستی بچه ها اگر کسی میخواد از آپ شدن وبلاگ با خبر بشه ای دی خودشو زیر نظرات بنویسه تا هر وقت وبلاگ آپ شد خبرش کنم.
امیر زرزروس عزیز من مدام به وبلاگهای دوستان سر میزنم اما کمتر نظر میدم وبلاگ شما که جای خود داره.
نیما ,صابر,ندا و سیوروس اسنیپ عزیز در اولین فرصت بهتون سر میزنم.
گابریل, معین,شاه پاتر, لیلا و راجای عزیز موفق باشید
دوستان اگر استقبال از نقد داستانها همینطور پایین باشه مجبورم تعطیلش کنم .ببینم این ابلیس وآیساک و بقیه که میخواستن داستان سهراب رو نقد کنن کجان؟
یه چیز دیگه کسی میدونه چه جوری باید رو وبلاگم آهنگ بذارم؟
من همچنان دنبال یه همکارم.
دوستان سلام
لينک داستان رو درست کردم.ببخشيد يکم دير شد.
مرلین جون کجایی جواب نقدها رو بده دیگه
آيساک جون جواب نقدها با مرلينه.اما دست به گونيت حرف نداشت حتما بازم تو نقدها شرکت کن
بقيه ي دوستانم از ايساک ياد بگيرن همچين حرفه اي مرلين رو گوني پيچ کرده که انگار اجدادش گوني پيچ بودن(خدا به دادم برسه وقتي کار به نقد داستان خودم برسه)
پيشنهاد بدين دفعه ي ديگه داستان کي رو بپيچونيم تو گوني(منظور نويسنده ي داستانه)
الياس جون چرا جوش مياري!!!.داستان من هنوز نصفه کارس اما چشم به محض اتمامش در سال 2009 ميتوني منم تو گوني بپيچي .فعلا براي دست اول استين بالا بزن و هنرنمايي کن تا بعد.
راستي بچه ها من ميخوام داستانهايي که تموم شدن يا رو به اتمامن نقد کنيم چون در مورد يه داستان که فقط چند فصل ازش گذشته که نميشه عادلانه نظر داد.ضمنا براي تو گوني کردن هم دچار کمبود مورد ميشيم.پس يه پيشنهاد ديگه بدین...
ندا جون يه لطفي کن لينک پي دي اف داستانت يا فايل وردشو برام به ميل يا آي ديم بفرست.
لرد پاترعزيز من بخاطر اصرار دوستان داستان رو پي دي اف کردم اگه اين بار هم نتونستي دانلود کني بگو برات بفرستم
سيوروس جون شما صاحب اختيارين.
راستي کسي برنامه را دانلود نکرد؟ميخواستم نظرتونو بدونم)
حميد جون من تو تايپ فصل نوزدهو هجده رو با هم ادغام کردم لينکش همون لينکه که به نام فصل هجده گذاشتم .لينک نوزده
جديد(بيست سابق)هم الان ميذارم[بوسه][گل]در مورد اون دو تا لينک شرمنده ام همين الان درستش ميکنم.
عطيه خانم جدال دو وارث هر 29 فصلش رو گذاشتم .مرلين بزودي داستانشو ادامه ميده و بازم در خدمتشيم[نيشخند]البته تو وب خودش
بچه ها اگه از ايساک خبر دارين بهش بگين زودتر نقدشو بفرسته به ميل همين وبلاگ
که پايين نظراتمه
[قلب]
هشدار:به جون خودم اگه نظرات همينجوري باشه ديگه ادامه نميدما[تشويش]
يه عده از دوستان ديگه سر نميزنن
لینکای جا مونده در پست قبلی رو هم فردا میذارم
خب برای امروز دو سری نقد داستان مرلین رو داریم که یکیش از طرف شکاربان عزیزه(مرلین جون منتظر جواب نقدها هستم
نقد 1
از امروز یک فعالیت جدید در این وبلاگ داریم و اون نقد داستانهای هفتمه![]()
برنامه به این صورته که هر هفته یکی از داستانهایی که توسط دوستان نوشته شده رو با هم نقد میکنیم و نظراتمون رو میگیم(یعنی همه نه فقط من) بعد به وبلاگ اون نویسنده یا آی دیش میرم و از اون دعوت میکنیم به عنوان نویسنده جواب گوی نقد دسته جمعی هری پاتریستهای حرفه ای باشه.من برای این کار یک نام کاربری مجزا در وبلاگم باز میکنم به نام نویسنده و پسورد اونو به نویسنده میدم .تا خودش وبلاگ رو آپ کنه و نقد ها رو جواب بده![]()
اولین داستان یکی از محبوب ترین داستانهاست که داستان جدال دو وارث اثر مرلین عزیزه
البته مرلین مدتیه که ناپدید شده و چون تو سایت جدید من نتونستم داستانشو پیدا کنم تو کف آخر داستان موندم.یکی آخرشو به من بگه.![]()
در مورد این طرح نظرتونو بگین![]()
حالا از این لحظه نظرات داستان من فقط زیر داستان داده بشه.این قسمت مخصوص نقد داستانهای دوستانه(به موقع به داستان خودم هم میرسیم)
بابا عجب دوره زمونه ای شده !!!یه عده هر کاری دلشون میخواد میکنن.مثلا زحمت میکشن و بی اجازه ی آدم داستانشو پی دی اف میکنن و میذارن تو وبلاگ خودشون!!!
آقا من همینجا اعلام میکنم پی دی اف داستان من فقط در وبلاگ هرمیون با کسب اجازه است من قبلا از دوستان خواهش کردم اگه کسی میتونه داستانم رو پی دی اف کنه(خودم کردم اما بلد نیستم بذارم)بیاد تو وبلاگ خودم بذارم نه اینکه تو هر وبلاگی میرم داستان دانلود کنم ببینم مال خودمه...
ببخشید اول کاری یکم خشن شدم هرس آدم در میاد. خب حالا بریم سراغ پاسخ گویی به نظرات دوستان:
محسن جون وبلاگ من عکس داره اما رفته پایین بالا هم نمیادهر کارش میکنم.
سیوروس,هانی ,جینی,امیر و لگولاس عزیز از لطفتون ممنونم
سیوروس جون اگه شد دعوت نامه رو برام بفرست.ضمنا اگه تونستی در مورد اون فضاو روش گذاشتن پی دی اف توضیح بده
دوستان فصل بعدی رو سه شنبه ی هفته ی بعد میذارم اما فعلا چون چند خط از فصل شانزده اشتباها جا مونده بود کامل شده ی اونو به همراه فصل هفده براتون میذارم.
صابی جون سعی میکنم پی دی اف داستان حاضره اما نمیدونم کجا و چجوری بذارمش.
لرد پاتر و شاه پاتروsmh عزیز من سعی کردم زودتر فصلا رو بدم اما قبلا هم گفتم فعلا کمتر فرصت تایپ دارم اگه زود به زود بدم ممکنه یه مدت اصلا نتونم فصل بدم برای همین بهتره فعلا همین یه هفته ای باشه .
لرد گستفسون عزیز اگه بتونی این کارو برام بکنی و تو وبلاگم بذاری ممنون میشم
اینم از داستان امیدوارم حالشو ببرین
فصل شانزدهم: یک خبر
روز بعد خبر حمله ی مرگخوارها به دانش آموزان در مدرسه و پیام امروز بازتاب گسترده ای داشت اینکه مرگخوارها حتی نتوانسته بودند یک نفر را بکشند برای همه حیرت اور بود . با ورود جغد هادر سر میز صبحانه هری متوجه نکته ی تازه ای شد تقریبا همه ی بچه ها پیام امروز آن روز را گرفته بودند .هرمیون روزنامه اش را باز کرد در صفحه ی اول روزنامه با خط درشت نوشته شده بود :
شکست مرگخواران در هاگزمید
پاتر لسترنج را کشت
پسر برگزیده آماده ی نبرد میشود
ارتش دامبلدور (نیروی جدید مبارزه با تاریکی) رسما اعلام موجودیت کرد
و در شرح آن نوشته شده بود:دیروز بعد از ظهر زمانی که دانش اموزان هاگوارتز برای تعطیلات آخر هفته به هاگزمید رفته بودند مورد حمله ی گروهی از مرگخواران قرار گرفتند .اما در عین ناباوری دانش اموزان با سر سختی و شجاعت به مبارزه با مرگخوارها پرداختند و طی یک درگیری یک ساعته به کمک سه کاراگاه وزارت خانه (رون غرید:نمیگه اعضای محفل فقط وزارت خونه!)موفق به شکست مرگخوارها و دستگیری تعدادی از آنها شدند .مرگخوارهای دست گیر شده اعتراف کردند که با هدف کشتن دانش آموزان به هاگزمید رفته بودند .به گفته ی شاهدین در این بین بلاتریکس لسترنج مرگخوار معروف توسط هری پاتر کشته شد .شواهد هاکی از این است که گروهی که دوسال پیش توسط پاتر ایجاد شده عامل این پیروزی بوده.این گروه که دانش اموزان آن را ارتش دامبلدور مینامند با هدف مبارزه با اسمشو نبر دو سال است که به فعالیت خود ادامه میدهد . دیشب شخص وزیر سحر و جادو با حضور در هاگوارتز از فعالیت های این گروه تقدیر کرد و جایزه ی هزار گالیونی کشتن لسترنج را به پاتر تحویل داد. همچنین اعضای این گروه به دریافت نشان درجه دوم مرلین مفتخر شدند .تلاش خبر نگار ما برای تماس با پاتر و اعضای گروهش بی نتیجه مانده
ادامه در ص نه
هرمیون با لبخند گفت:عالی بود هری
رون اخمی کرد:حیف که ما نبودیم
جینی خندید:منکه گفتم بیاین.ولی ظاهرا به شما هم بد نگذشته
رون و هرمیون نگاه معنی داری رد و بدل کردند و هرمیون به سرعت بحث را عوض کرد:از دیشب تا حالا خیلی ها سراغم اومدن همشون میخوان عضو الف دال بشن
_بزرگترها هم کم کم دارن باورمون میکنن نمیدونی مامان چقدر خوشحال بود .بیاین بریم درمانگاه یه سری به بچه ها بزنیم
بعد به هری که ظاهرا هیچ کدام از حرفهای آنها رانشنیده بود ضربه ای زد:هی معلومه چته؟ بجای اینکه خوشحال باشی از دیروز بق کردی .بعد رو به آنها کرد:هر اونجا چه خبره؟
سر میز اسلایترین مالفوی هق هق میگریست.جغد سیاه رنگی روی شانه اش نشسته بود!!!و اعضای گروه اسلایترین به سختی او را آرام میکردند.
رون پرسید:هی اون مالفوی چشه ؟نکنه خبرمرگ خاله ی عزیزشو تازه بهش دادن؟
هرمیون سقلمه ای به او زد:بس کن رون مگه نمیبینی؟
هری بی توجه به رون بلند شدهیچ کدام از حرفهای آنها را نشنیده بود هنوز هم باور نمیکرد او یک نفر را شکنجه داده بود .این چیزی نبود که نگرانش کند اما چیزی که وحشتزده اش میکرد احساس لذت حیوانی بود که در آن لحظه وجودش را پر کرده بود ..میدانست که خودش بلاتریکس را نکشته این حرف را به اسکریمجیور هم زده بود اما برای آنها همین که هری او را دستگیر کرده بود کافی بود
دست گرمی به آرامی دستش را نوازش کرد:هری چیزی شده؟
هری با تصمیمی ناگهانی بلند شد:جینی با من بیا
رون اعتراض کرد:پس درمانگاه چی میشه؟ قرار بود به بچه ها سر بزنیم!
_شما برین ما میایم
هری دست جینی را کشید و او را از سرسرا خارج کرد.
جینی نگران پرسید :چی شده هری
_باید باهات حرف بزنم
در اولین کلاس خالی را باز کرد چند دقیقه بعد جینی در سکوت به حرفهای هری گوش میداد. اجازه داد تا خشمش را خالی کند .
وقتی بلاخره هری ساکت شد جینی سکوت را شکست: حرفات تموم شد؟ من نمیدونم تو از چی ناراحتی .خودت گفتی که بلاتریکس رو تو نکشتی .
_جینی من اونو شکنجه دادم .نمیدونی از عذاب کشیدنش چه لذتی میبردم .مثل یه حیون شده بودم. من...
جینی حرفش را برید:من میدونم چی میگی اما درست فکر کن این کارت کاملا طبیعی بوده البته لسترنج مستحق بیشتر از اینا بود اما این کار تو اصلا غیر طبیعی نبود
_ولی...
جینی به تندی اخطار کرد:حرفمو قطع نکن. تو از اون ناراحت بودی .اون تنها حامی تو روکشته بود .من هنوزم غم مرگ سیریوسو تو چشات میخونم بعدم که ماجرای دامبلدور ...طبیعیه که خشمتو اینطوری خالی کنی .
صدای آشنای بغض آلودی گفت:اون سزاوار بدتر از اینا بود هری. اون خیلیا رو بدتر از اینا شکنجه داده بود .با این کار تو اون ذره ای از دردی که پدر و مادر من چشیده بودند احساس کرد برای این کار ازت ممنونم.
هری و جینی با حیرت به نویل که صورتش کاملا خیس بود و به آرامی از پشت میزی بیرون میآمد خیره شدند .نویل ادامه داد :معذرت میخوام بچه ها نمیخواستم گوش وایسم اینجا خوابم برده بود.
چند دقیقه بعد هر سه به درمانگاه رفتند .همانطور که انتظار میرفت فرد هم آنجا بود .حال هانا بهتر شده بود و او برای هری تعریف کرد که چطور دو مرگخوار با طلسم شکنجه گر به او حمله کرده بودند و ارنی با شجاعت با آنها مبارزه کرده بود
صورت ارنی سرخ شد:هری ما ازت ممنونیم اگه تو نبودی دیروز هیچ کدوم از ما زنده نمیموندیم.راستی هری چطوری تغییر غیافه دادی؟
فرد نگاه معنی داری به هری کردو هری که منظور او را دریافته بود با بیخیالی گفت:با معجون مرکب پیچیده ولی تو به کسی نگو
نویل پرسید:معجون مرکب؟از کجا جورش کردی؟
جرج حرف را عوض کرد:حالا مسابقه ی کوییدیچ رو چیکار کنیم؟خانم پامفری نمیذاره تکون بخورم .
هری نگاهی به پای مجروح جرج کرد:تا سه روز دیگه خوب میشی.خانم پامفری زخمهای بدتر از اینم درمان کرده.ولی راستش هنوز به خود منم اجازه ی بازی نداده
فرد غرو لوندیکرد:اینم یه بدشانسی دیگه.اصلا امسال رو شانس نیستیم.
درست در همین وقت خانم پامفری از دفترش بیرون آمد و آنها را بیرون کرد.
آنروز بعد از ظهر هری در سالن عمومی گریفندور همراه هرمیون به تمرین درس تغییر شکل مشغول بود و هرمیون داشت به او روش تغییر شکل انسان به جسم را توضیح میداد:ببین هری;باید حسابی تمرکز کنی.بعد به چیزی که میخوای به شکلش در بیای فکر کنی و سعی کنی اونو با تمام جزئیاتش مجسم کنی . بعد چوبدستی اش را حرکتی دادو خود را به شکل یک میز پایه بلند در آورد.
هری نگاه تحسین آمیزی به هرمیون کرد:عالی بود .به نظر زیاد سخت نمیاد
_میبینیم .حالا تو امتحان کن
هری چشمانش را بست و سعی کرد به جارویش فکر کند .وقتی آذرخش را کاملا مجسم کرد چوبدستی اش را حرکتی داد.اما تنها تغییری که کرد این بود که موهایش مثل چوبهای انتهای جارو سیخ شدند.درست در همین وقت رون از حفره ی تابلو بالا آمد و با دیدن هری قهقهه ی خنده را سر داد:شبیه جوجه تیغی شدی!
هرمیون لبخندی زد و با حرکت چوبدستی اش موهای هری را به حالت عادی در آورد.
رون ادامه داد:حالا بهتر شد ;هری لوپین میخواد ببیندت
_نگفت چیکارم داره؟
_نه فقط گفت تو اتاقش منتظرته
هری بلند شد:باشه پس من رفتم
ما هم میزیم زمین کوییدیچ تمرین داریم
_باشه کارم که تموم شد اونجا میبینمتون
هری از سالن عمومی خارج شد و با عبور از دوسه راهروی مخفی مستقیم به دفتر لوپین رسید.در زد
_بیا تو هری
_سلام با من کاری داشتین پروفسور؟
لوپین از پشت میزش لبخندی زد:سلام هری;بیا بشین .
و با حرکت چوبدستی اش صندلی روبرویش را عقب کشید .هری به آرامی روبروی لوپین نشست.لوپین چوبدستی اش را حرکتی داد و یک ظرف کیک و دو فنجان قهوه روی میز ظاهر کرد.بعد لبخندی زد و گفت:هری میخواستم راجع به موضوع مهمی باهات صحبت کنم.
_بفرمایید
لوپین اخمی کرد:اینقدر با من رسمی نباش پسر.اینجا که کلاس نیست.
_باشه
_خب بهتر شد.
لوپین می خواست حرفی بزند اما هری احساس کرد که او حرفش را عوض کرده:شنیدم دو سه روز پیش یه دوئل حسابی داشتی!
_شما از کجا شنیدین؟
_و شنیدم که حتی یکی از طلسماشونم بهت نخورده
_خب ;درسته اما شانسی بود
لوپین بی مقدمه گفت:هری میخوام با من دوئل کنی.
_با شما ;ولی...چرا؟
_دلیلشو بعدا بهت میگم.
هری بلند شد:باشه
لوپین لبخندی زد:حالا نه هری ;بهتره اول کیک و قهومونو بخوریم.
چند دقیقه بعد هری و لوپین روبروی هم ایستاده بودند .هری به سراغ حلقه های تمرینش رفت و در یکی از آنها قرار گرفت.نمیدانست لوپین دنبال چیست ؟ ان دوئل ربطی به برنامه ی تمرینی آپارات هری با لوپین نداشت .اصلا هری در آن آپارات نکرده بود.اگر میخواست تمرین کنند که هر شب تمرین داشت.با این حال اصلا علاقه ای به تحمل این درد نداشت اما چیزی در وجودش به او میگفت که اینبار شش حلقه ی لوپین را شکست خواهد داد.
با اشاره ی لوپین هر دو شروع کردند .لوپین باحرکتی سریع که هری تا به حال از او ندیده بود سه ورد مختلف را به طرف هری فرستاد.هری جاخالی داد و در حلقه ی پشت در ظاهر شد بعد بلافاصله فریاد زد:کانورشو
لوپین طلسم هری را منحرف کرد:پتروفیکوس توتالوس
هری غیب شد و در حلقه ی پشت پنجره ظاهر شد:اکسپلیارموس
_دیفندو
_پروتگو
_تالاتالگرا
_..........
هری موقعی به خود آمد که بارها بین شش حلقه ی لوپین جابجا شده بود و برای اولین بار کوچکترین آسیبی ندیده بود .
لوپین با شوق چوبدستی اش را پایین آورد و آرنجش را که در اثر برخوردیکی از طلسمهای هری صدمه دیده بود مالید:کارت عالی بود هری ;حتی یه بارم طلسم نشدی .حق با مینروا بود
هری کنجکاوانه پرسید:نمیخواین به منم بگین؟
_هری تو چند وقته اینطوری دوئل میکنی؟
_راستش اولین دفعه اش رو پروفسور مک گونگال دید
_حیرت آوره
هری با سردرگمی پرسید:من سر در نمیارم;چیش عجیبه؟من و شما دو ماهه که داریم تمرین میکنیم
_درسته .غیر از این دو هفته که بخاطر مریضی تو تمرین نکردیم.و قبل از اون تا جایی که یادم میاد نشده بود که یک دور بین حلقه ها بزنیو صدمه نبینی .یا اینکه طلسمت به من بخوره
_درسته .ولی من بازم نمیفهمم
لوپین توضیح داد:ببین من قبلا هم حمله های تو رو دیدم .اولین بار وقتی بهت آموزش سپرمدافع رو میدادم متوجه شدم که خیلی بیشتر از سنت توانایی داری.بعدشپروفسور فلیت ویک متوجه شد که قدرت طلسمهات هر روز داره بالاتر میره.اما پیشرفت تو تا این حد نبود.اگه اینو در نظر بگیریم که تو تازه هفده سالت شده و نیروی اون هم ......
_من متوجه منظورتون نمیشم
_ببین هری هر جادوگری در هفده سالگی به سن قانونی میرسه .چون در هفده سالگی نیروهای اون کامل میشه.اما این در مورد تو یه فرقی داره
_چه فرقی ؟منم هفده سالمه
_درسته ولی این تغییر در تو بخاطر سنت نیست
هری با تعجب به او نگاهی کرد و با سردرگمی پرسید:پس چیه؟!
_هری تو... قدرت جاودانه ساز رو گرفتی
_خب فکر میکنم پروفسور دامبلدور گفته بود...
_نه;نه;نه هری تو متوجه منظورم نیستی
درست در همین وقت سه ضربه به در اتاق خورد و فیلچ وارد شد:پرفسور لوپین;پرفسور مک گونگال میخواد فورا شما رو ببینه.
_باشه ممنونم آقای فیلچ
لوپین نگاهی به هری کرد هری نمیدانست چرا اما احساس میکرد لوپین از مزاحمت بیموقع فیلچ خوشحال شده.لوپین ادامه داد:متاسفم هری .من باید برم
هری بلندشدمیخواست از در خارج یشه که فکری به ذهنش رسید:ببخشید پروفسور
لوپین نگاه سرزنش باری به او کرد:بهت گفتم اینقدر رسمی نباش
_باشه.ا...ولی یکم سخته!
لوپین خندید:میدونم هری .حالا چی میخوای؟
_پروفسور مک گونگال به من اجازه ی بازی پس فردا رو نمیدن میخواستم ببینم...میشه شما...
لوپین حرف او را قطع کرد:هری تو هنوز به استراحت احتیاج داری
_
هری پافشاری کرد:ولی من حالم خوبه.خواهش میکنم ...ما برای این مسابقه خیلی زحمت کشیدیم .اگه بازی نکنم...ابچه ها بهم میریزن....اگه شما اجازه بدین اونم اعتراضی نمیکنه
لوپین نگاه موشکافانه ای به هری کرد و در حالیکه دکمه ی شنلش را میبست گفت:باشه .من با مینروا صحبت میکنم اما بهت قول نمیدم...میشناسیش که.خیلی یه دندس
هری پرسید:یعنی یه دنده تر از تانکسه؟!
چشمان لوپین برق محبت آمیزی زد:نه .از اون یه دننده تر پیدا نمیشه....سعی میکنم قانعش کنم.
هری لبخندی زدو با خوشحالی از اتاق خارج شد .رون و هرمیون هنوز مشغول تمرین بودند . قبل از رفتن به زمین سری به کتابخانه زد تا چند کتاب برای تحقیق درباره ی طاق دیکور امانت بگیرد .بعد از اینکه کتابها را در خوابگاه گذاشت به آرامی به طرف زمین کوییدیچ به راه افتاد .با وجود فشردگی کار الف دال هری توانسته بود چند روزی تمرین تیمش را به بعد از ظهر انتقال دهد.مثل تمام وقتهایی که تنها بود به فکر فرو رفت.فکرش مشغول بود .نامه های ناشناس هنوز هیچ سرنخی به او نداده بود .اصلا ممکن بود بقول هرمیون فقط سربه سرش گذاشته باشند .از طرفی او هنوز هم به اسنیپ فکر میکرد.خشم و نفرتش از اسنیپ وجودش را شعله ور میکرد .اما همین دیروز متوجه نکته ی جدیدی شده بود.بعد از اینکه شب قبل از آن خواب آن شب شوم را دیده بود سر کلاسهای الف دال و تمرین کوییدیچ حسابی داد و هوار کرده بود و رون که ظاهرا متوجه خواب هری شده بود این موضوع را با هرمیون در میان گذاشت .هرمیون اصرار داشت که هری به خاطره ی آن شب سفر کند تا به این وسیله خشمش را خالی کندو هری اینکار را کرده بود .آنشب شش بار به آن خاطره سفر کرده بود و همین باعث شد به نکته ای پی ببرد:چرا؟چرا منو نکشت؟اون میتونست.میدونم که میتونست.اینقدر از من نفرت داشت که دستور ولدمورتو نادیده بگیره...پس چرا...اون فقط منو دفع میکرد چرا ...مدام یادآوری میکرد
برای بار هزارم صدای اسنیپ در سرش پیچید:اینقدر طلسماتو برمیگردونم تا یاد بگیری دهنتو ببندی..دهنتو ببندی...دهنتو ببندی
_هری نمیخوای دهنتو ببندی؟صدای آشنای فرد افکارش را به هم ریخت.اعضای تیم در اطرافش فرود آمدند.
فرد اولین سوال را پرسید:چی شد هری؟تونستی اجازه ی بازی بگیری؟
_به لوپین گفتم.قرار شد با مک گونگال صحبت کنه.ولی خودشم راضی نبود.
بعد نگاهی به جرج کرد:پس بلاخره تونستی خانم پامفری رو راضی کنی؟!
جرج خنده ای کرد:آره خیلی سخت بود ولی بلاخره اجازه داد.همون موقع هم بهم گفت حالا حالاه ها به تو اجازه ی پرواز نمیده........بعد لبخندی به چهره ی نگران همبازیهایش زد:اما هریی که من میشناسم رازیش میکنه.
هری با نگرانی گفت:خانم پامفری یه دنده تر از این حرفاس .فقط دعا کنین لوپین مک گونگال رو رازی کنه وگرنه...
هرمیون با اخم گفت:چیکار میخوای بکنی؟
_هرمیون من تو این بازی شرکت میکنم .حالا هر اتفاقی که میخواد بیوفته.
بعد رو به تیمش کرد:میریم رختکن .میخوام امشب یه بار دیگه تاکتیک بازی رو چک کنیم.
اعتراض فرد بلند شد:این تب داره همه گیر میشه .اول الیور .بعد آنجلینا.حالا هم هری
هری توپید:غر نزن فرد
رون جواب داد:راس میگه فرد چرا غر میزنی همش بار شصت وششمه که تو این هفته تاکتیک رو چک میکنیم.خدا برای بازی اسلایترین به دادمون برسه
هری اخمی کرد:رون!
هری نیم ساعت بعد را به توضیح تاکتیک مورد نظرش پرداخت .بعد از اینکه از همه چیز مطمئن شد رو به جینی کرد:جینی میخوام تا حد امکان خودتو از اسمیت دور نگه داری
فرد گفت:نگران نباش هری .ما دو تا مواظبشیم. اگه اسمیت بخواد چپ بهش نگاه کنه ...دنگ... و ادای ضربه زدن به چماق به سر اسمیت را در آورد جرج هم ادای سقوط در اوردو گفت:خب;اسمیت مرد.مشکل دیگه ای هست؟
هری خیلی جدی به آن دو گفت:دارم بهتون میگم .حق ندارین این کارو بکنین.مگه اینکه هوس کنین دوباره مهرومتون کنن.تکلیف اسمیت رو هم خودم روشن میکنم.فردا من میدونم و اون
_هری تو که بازی نمیکنی!
هری خندید:چرا هرمیون من بازی میکنم بهت که گفتم محاله این مسابقه رو از دست بدم
رون نگاه مشکوکی به هری کرد: بازچه نقشه ای داری هری؟
هری با بیخیالی جواب داد:بهتره برگردیم ;در مورد نقشه هم بعدا بهتون میگم
درست وقتی که از در رختکن خارج شدنددملزاگفت:هی بچه ها اون جغده با کدوممون کار داره؟
همه برگشتند.جغد خاکستری بزرگی روی یکی از نرده ها نشسته بود و منتظر به نظر میرسید.به محض دیدن آنها پرواز کرد و روی شانه ی هری نشست.هری نامه ی جغد را از پایش باز کرد و جغد در انتظار جوابل به هری خیره شد
_از آلیشیاست!!!
_آلیشیای خودمون؟!نه بابا!!!!موضوع چیه؟
هری نامه را باز کرد:
هری عزیز
خبر موفقیت الف دال باعث افتخار و خوشحالی ما شد.از طرف ما به بچه ها تبریک بگو.فکر کردیم شاید بهتر باشه فعالیت گروهو به بیرون از هاگوارتز گسترش بدین;اگه بخواین میتونین رو کمک ما حساب کنین. امشب در هاگزمید هستیم .منتظر جواب هستیم
کتی.آنجلینا.آلیشیا
هری لبخندی زد.فکر معرکه ای بود .رو به هرمیون کرد:همین الان یه جلسه ی فوری برای ساعت هفت بذار .فکر کنم باید نظر بقیه رو هم بدونیم.بعد با صدای بلند گفت:کسی قلم و کاغذ همراهش هست؟
جرج کاغذی به هری دادو او در مقابل نگاه کنجکاو دیگران جواب نامه را نوشت:
کتی.آنجلیناو آلیشیای عزیز
از تبریکتون ممنونم.من با نظر شما موافقم اما باید نظر بقیه ی گروه رو هم بدونیم.امشب ساعت هفت در محل جلسات گروه منتظرتون هستیم.
وقتشه ولدمورت بجای دامبلدور از ارتش دامبلدور بترسه
هری
هری نامه را به جغد داد .وقتی جغد پرواز کرد جرج پرسید:چی نوشته بود هری؟
هری به چهره ی منتظر دوستانش نگاه کرد:عجله نکنین امشب همه چیزو بهتون میگم.فرد ;جرج یه سر برین آشپزخونه برای امشب نوشیدنی و کیک تهیه کنین
.بعد به آرامی رو به رون زمزمه کرد: تا من یه سری به مادام پینس میزنم برو از تو کیفم اون معجون حقیقتو بیار.
فصل هفدهم :جدال در آسمان
جلسه ی آنشب الف دال به خوبی پیش رفت .همه ی اعضای گروه با پیشنهاد گسترش فعالیت های گروه موافق بودند .از آنجا که آنجلینا و آلیشیا به تازگی به عنوان کارآموز به جمع کاراگاهان وزارت خانه پیوسته بودند به اطلاعات زیادی دسترسی داشتند و کتی به عنوان مدیر دفتر اسکریمجیور به اطلاعاتی دسترسی داشت که دست محفل به هیچ وجه به آن نمیرسید.
از طرفی هر سه ی آنها به واسطه ی شغلی که داشتند آموزشهای خاصی دیده بودند که یادگیری آنها برای بقیه ی گروه واقعا مهم بودومحفل هم از هر سه ی آنها برای همکاری دعوت کرده بود .با این وجود اعضای گروه تصمیم گرفتند ماجرای منابع جدید ارتش از همه حتی مک گونگال و محفل پنهان بماند .
حدود نیمه شب اعضای گروه به خوابگاههایشان برگشتند و هری برای بدرقه ی آنها تا دروازه ی قلعه همراهیشان کرد.
هرسه مهاجم سابق تیم گریفندور از اینکه فرصت دیدن مسابقه ی فردا را نداشتند واقعا ناراحت بودند و قول دادند خود را برای تماشای بازی با اسلایترین برسانند.هری مخفیانه از آنها خواسته بود تا اگر به هر اطلاعاتی در باره ی طاق دیکور دست یافتند فورا او را خبر کنند.
آنجلینا مشکوکانه پرسید:این طاق دیکور چی هست؟
_نمیدونم آنجی;داستانش مفصله. و یه چیزی هست که بهم میگه این طاق خیلی مهمه .من با رون و هرمیون داریم کتابخونه رو میگردیم ولی زیر و رو کردن این همه کتاب حداقل سه سال وقت میبره.
آلیشیا پرسید:خب اگه اینقدر مهمه چرا از بچه ها کمک نمیگیری؟!بیست نفر خیلی سریعتر میتونن این کارو بکنن.....
_چرا به فکر خودم نرسیده بود؟!!!شاید همین کارو کردم
آنجلینا پرسید:ببینم هری به اعضای گروه مطمئنی؟اگه بخوایم فعالیتمونو علنی کنیم باید هواسمونو جمع کنیما.
هری خندید:یه سوال میپرسم راستشو بگو.
_بپرس
_احتمالا استاد آموزشیتون چشم بابا قوری نیست؟
هر دو خندیدند:زدی به هدف.از کجا فهمیدی؟!
_آخه خیلی شبیه ش شدین.
هر سه دوست خندیدند:ممنون .پس خیلی وحشتناک شدیم.
هری قهقهه زد:نه زیاد
رون تمام سعیش را کرد تا هری را از رفتن به برج ستاره شناسی منصرف کند .اما حتی با کمک هرمیون که این کار را دیوانگی محض میدانست نتوانست او را قانع کند .بلاخره قرار شد آن دو به همراه هری به برج بروند و از زیر شنل نامرئی شاهد ماجرا باشند.نیم ساعت قبل از طلوع آفتاب هری از پله های برج ستاره شناسی بالا رفت .بعد از هفتاد پله بلاخره به بالای برج رسید.با هر قدم دردی در وجودش تازه میشد چوبدستی اش را آماده کرد و دست لرزانش را جلو برد و در اتاقی را که مدتها در کابوسهایش میدید باز کرد. بی اختیار به سمت پنجره ی آشنایی نگاه کرد که دامبلدور از آن سقوط کرده بود. با دقت اطراف را بررسی کرد اما خبری نبود کم کم مطمئن میشد که این فقط برنامه ای از طرف اسلایترینی هاست .بعد از نیم ساعت آهسته زمزمه کرد :بهتره برگردیم حق با شما بود
رون شنل را کنار زد:تازه فهمیدی؟
هری برگشت که از پله ها پایین برود اما صدای هرمیون در جا متوقفش کرد:هری اون چیه؟
هر سه به بیرون پنجره خیره شدند موجودی نقره ای رنگ به تاخت به طرفشان میآمد .
هری دستور داد:از پنجره فاصله بگیرین.چوبدستی هاتونم آماده باشه.
لحظه ای بعد شاهین نقره ای رنگی از پنجره داخل شد وقتی هیچ طلسمی به آن کارگر نشد هری تازه فهمید که یک پاترونوس (سپر مدافعی که اعضای محفل برای ارتباط با هم استفاده میکنند)روبرویش ایستاده.
_بسه بچه ها
آهسته جلو رفت شاهین به چشم های هری خیره شد و صدایی در سرش پیچید:پاتر جلوی مسابقه ی کوییدیچ رو بگیر وگرنه فردا بچه ها قتل عام میشن.
سپر مدافع ناپدید شد و هری را در حیرت گذاشت.
رون پرسید:هری از طرف کی بود؟
_نمیدونم!
هری پیغام سپر را برای آنها تکرار کرد.
رون پوزخندی زد:گفتم که کار خودشونه! میخوان ما مسابقه رو کنسل کنیم تا امتیاز از دست بدیم.
هری پرسید :کدومشون بلده سپر مدافعبه شکل شاهین بسازه؟
_چه فرقی میکنه هری؟الان نصف بچه های هاگوارتز بلدن سپر مدافع بسازن. ما که همشنو از حفظ نیستیم!!!
هری با ناراحتی سر تکان داد:بهتره بریم بخوابیم .منم باید برم سراغ لوپین.
_اینوقت شب؟
_آره میخوام تکلیفمو بدونم.
رون گفت:
_پس ما تو سالن عمومی منتظرتیم .میخوام قبل از خواب خیالم از بازی فردا راحت بشه.
بعد از اینکه لوپین به هری گفت که نتوانسته مک گونگال را راضی کند .هری بقیه ی شب را به بحث با هرمیون پرداخت تا او را برای همراهی با نقشه اش راضی کند.رون هم از هری حمایت میکرد و مصمم بود حال اسلایترینی ها را جا بیاورد.اما هرمیون حاضر نبود زیر بار بره.
_هری این خطرناکه,اگه طوریت بشه.....
_هرمیون مگه من میخوام چیکار کنم؟این فقط یه بازی کوییدیچه نه جنگ جهانی سوم!
رون که معنی جنگ جهانی سوم را نفهمیده بود پرسید:چی چی؟
هری و هرمیون هیچ کدام زحمت توضیح دادن به او را به خود ندادند .
هری با لجبازی ادامه داد:هرمیون,ما هیچ کار خلافی نمیکنیم,تنها کاری که تو باید بکنی اینه که شنلتو بپوشی و به جای من بین تماشاچیا بشینی همین.
_ولی...
_ولی نداره ...
هرمیون اخمی کرد:پس برای همین منو آوردی تو تیم؟چند روزه داری روش فکر میکنی؟
_تقریبا از همون موقع که پروفسور مک گونگال ممنوع الپروازم کرد.
_حالا میخوای چیکار کنی؟
_هیچی .ببین من با بچه ها صحبت کردم .همه موافقن.جینی به جای تو مهاجم میشه.منم به جای اون جستجوگر.....
_ولی هری...تو هنوز به استراحت احتیاج داری!
رون با عصبانیت غرید:هرمیون بازم داری مث مامانم حرف میزنی.خودتم میدونی که حال هری خیلی خوبه.یعنی بعد اون دوئل و مبارزه ی هاگزمید ...شک دارم چیزیش باشه.
هرمیون در حالیکه سعی میکرد خودش را قانع کند گفت:پس ...فقط همین یه بار
هری چشمکی به رون زد:میدونستم دست رد به سینه ام نمیزنی.ازت ممنونم هرمیون.
صبح فردا هری خیلی زود بیدار شد.همراه رون و جینی و هرمیون که هنوز عذاب وجدان داشت به سرسرای بزرگرفت و تیمش را به خوردن یک صبحانه ی حسابی دعوت کرد .حالا حال الیور را میفهمید .اصلا اشتها نداشت.با اصرار رون چند تکه نان برشته خورد .بعد با تیمش به رختکن رفت.در رختکن هری بازوبند را به فرد داد:حواستونو جمع کنین .نمیخوام اتفاقی بیوفته.
جرج لبخندی زد:خیالت راحت .تو فقط گوی زرین رو بگیر باقیش با ما.
هری نگاهی به جینی و هرمیون کرد که هنوز شک داشت و بحث میکرد .باید زودتر او را در کار انجام شده قرار میداد.هر سه با هم به دفتر کاپیتان رفتند و شنل های تغییر چهره را پوشیدند .لحظه ای بعد هرمیون به طرف جایگاه تماشاچیان به راه افتاد.هری و جینی هم که حالا با چهره ی هرمیون در کنار او بود به همراه بقیه به مرور تکنیک مسابقه پرداختند.
جینی آهسته زمزمه کرد :چقدر عجیبه که آدم روبروی خودش بشینه؟
هری خندیدو ادامه داد:دیگه تکرار نمیکنم ,دملزا ما میدونیم که مدافع های جدیدشون خوب بازی میکنن حواستونو جمع کنین.فرد .جرج یه بار دیگه میگم کاری نکنین که محروم بشین ...
چهره ی جرج در هم رفت و فرد غرغری کرد.
هری حرفش را کامل کرد:اما میتونین بازدارنده ها رو رو سر اسمیت خورد کنین .
چهره ی جرج باز شد:حالا بهتر شد
فرد چشمکی زد:ناامیدت نمیکنیم
کم کم صدای تماشاچیان در ورزشگاه اوج گرفت هری بلند شد:موفق باشین
تیم گریفندور در میان تشویق طرفداران وارد زمین شد.هوا آفتابی بود و باد ملایمی میوزید.جمعیت مثل همیشه با شور و هیجان به تشویق تیمها میپرداختند .هری آذرخش را به دست گرفت و جلوتر از بقیه به وسط زمین آمد.
صدای گزارشگر جدیدی که هری به خوبی میشناخت در استادیوم طنین انداز شد:خب اینم تیم گریفندور که امروز در غیاب پاتر به رهبری فرد ویزلی به زمین اومده رابینز. توماس .ویزلی.ویزلی ویزلی بازم ویزلی و گرنجر ترکیب جالب امروز گریفندوره .شانس آوردیم که بقیه ی ویزلی ها فارغ التحصیل شدن وگرنه الان تیم گریفندور رو به نام خودشون ثبت میکردن و در اون صورت بقیه ی تیما هیچ شانسی نداشتن .هرچند که الانم ندارن
صدای تشویق جمعیت طرفدار گریفندور اوج گرفت و اعتراض معترضین را ساکت کرد.
سیموس ادامه داد:
_جای هری واقعا خالیه ما هنوز نمیدونیم چرا هری بازی نمیکنه.اما مشخصا این به نفع اسمیته.
سیموس مکثی کرد :بازیکنای هافلپاپ هم وارد زمین شدن .مهاجما اسمیت,دانیلز و جکسون و هستن .مدافعهاشون ادواردز و تامسون و جو هنری جویندشونه .کایک هم دروازه بان جدید تیم هافلپاپه.
بعد رو به هریی که در جایگاه تماشاگران بود کرد:هری واقعا جات خالیه.البته جینی قبلا هم خودشو در این پست نشون داده.امیدوارم امروزم مارو ناامید نکنه.اما کار عجیب پاتر استفاده از هرمیون گرنجر به عنوان مهاجمه,گرنجر دانش آموز باهوشیه ولی من هنوز بازی کوییدیچشو ندیدم.
هریی که بین تماشاگران بود با حالتی عصبی جابه جا شد .
سیموس ادامه داد:خب حالا مادام هوچ وارد زمین میشن.همه منتظرن تا خانم هوچ بازی رو شروع کنن.
خانم هوچ به وسط زمین آمد و رو به بازیکنان دو تیم گفت:کاپیتانها با هم دست بدن .هری میخواست جلو برود که رون به موقع دستش را گرفت: جینی بیا کارت دارم.
.فرد جلو رفت و با اسمیت دست داد .البته این دست دادن چندان صمیمانه نبود و پیام گردنتو میشکنم رو از جانب فرد و زاخاریاس داشت.
_سوار جاروهاتون بشین.
با سوت خانم هوچ چهارده بازیکن به هوا برخواستند .
هری صدای سیموس را میشنید :خب حالا سرخگون دست هافلپاپه با پاس کاری جلو میرن .درست نزدیک حلقه های دروازه ی رونن .اما نه...یه بازدارنده محکم به مهاجم میخوره.برگشتن ویزلی ها گریفندور رو تقویت کرده .حالا این دین توماسه که سرخگون رو تو دست داره .مستقیم به گرنجر پاس میده .گرنجر از دو تا بازیکن به زیبایی رد میشه .از برابر یه بازدارنده جا خالی میده ,یه پاس قشنگ به دملزا میده .اونم توپو به توماس رد میکنه و گل...یه کار قشنگ گروهی از گریفندور.
گریفندور ده هافلپاپ صفر زنده باد گریفندور
ورزشگاه از هیجان منفجر شد .هیاهوی تشویق تماشاچیان کر کننده بود .سیموس با هیجان فریاد میزد:عجب بازیکنیه این سومین پاس گرنجر به دملزاست بازم گل ....گریفندور فوق العادس
هری چرخی زد و به دنبال گوی زرین به سمت دیگر زمین رفت .جو هنری هم در سمت دیگر زمین مشغول جستجو بود.چرخی زد و با دقت به اطراف خیره شد از گوی زرین اثری نبود .دوری زد و نگاهی به بازیکان گریفندور در زیر پایش کرد.
_ظاهرا همه چیز مرتبه.
بعد صدایش را بلند کرد:دین برو به سمت چپ. دملزا وسط رو داشته باش جی...هرمیون مواظب دانیلز باش.
_اوه حالا جینی به جای فرد تیمو تحت اختیار داره و مدام اشتباهاتشونو گوشزد میکنه .اعضای تیم بی چون و چرا دستوراتشو اجرا میکنن.کوییدیچ تو خون این خونوادس.
چشم هری به دنبال گوی زرین همه جا را جستجو میکرد.در همین حین گوشهایش را تیز کرده بود تا در میان هیاهوی تماشاگران صدای سیموس فینیگان را بشنود که حالا تقریبا نعره میکشید:عالیه کار بازیکنای گریفندور حرف نداره .ظاهرا به خوبی تونستن با نبود کاپیتانشون کنار بیان .من پاترو میبینم که در جایگاه تماشاچیان نشسته و با رضایت بازی تیمش رو نگاه میکنه.خب حالا یه بازدارنده مستقیم به کاپیتان هافلپاپ میخوره.ظاهرا امروز فرد و جرج خیلی بهش علاقه مند شدن .خیال ندارن بهش اجازه ی ارض اندام بدن.هیچ توپی تا حالا بهش نرسیده مگه اینکه یه بازدارنده پشت سرش رسیده.بازم سرخگون به دین میرسه یه پاسکاری زیبا با دملزا و گل ...گریفندور نود هافلپاپ صفر
تشویق تماشاچیان کر کننده بود.هری لبخندی زد و با دقت بیشتری به جستجو پرداخت.
_بازم توپ میچرخه اینبار سرخگون درست روبروی دروازه ی گریفندور به اسمیت میرسه .یه پرتاب زیبا .و از اون بهتر پرواز رونه.اون خیلی خوب خودشو پیدا کرده نمیذاره توپ به حلقه ها نزدیک بشه
هیاهوی تماشاچیان بلند شد و درست در لحظه ای که فریاد شادی تماشاچیان به اوج رسید صدای جیغ های مکرری بگوش رسید و بلافاصله سرمای گزنده ای همه جا را گرفت .هری در یک لحظه علت این واکنش را فهمید .اما این ممکن نبود ,دیوانه سازها چطور وارد شده بودند؟
بسرعت چوبدستی اش را کشید:اسپکتو پاترونوم
فایده ای نداشت .بدنش در سرمای گزنده ای فرو میرفت .فکرش را متمرکز کرد :یه خاطره ی خوب .یه خاطره ی خوب ...زودباش دیگه.!
صدای جیغها شدت میگرفت .هری در اطراف فریاد های اسپکتو پاترونوم را میشنید و تلاش چند نفر برای ایجاد سپر مدافع را میدید .مشکل اینجا بود که دیوانه ساز ها زیادی نزدیک بودند و تقریبا وسط زمین سبز شده بودند اگر فقط چند متر عقب میرفتند.....اینقدر که بقیه خودشان را پیداکنند.فکری در سرش شکل گرفت.خاطره ای از اولین سپر مدافع درست در همین زمین...
فریاد زد:اسپکتو پاترونوم
دو گوزن نقره ای درخشان تر از همیشه ظاهر شد.با حرکتی سریع چند دیوانه ساز را فراری داد.هری حیرت زده از پشت سر آنها را هدایت میکرد .دو گوزن درخشان از چپ و راست چند دیوانه ساز را فراری دادند .هری رو به یکی از آنها فریاد زد:برو سمت راست
در سمت راست ورزشگاه دیوانه ساز ها به بچه ها حمله کرده بودند .چند نفر با سپر های ضعیف و لرزان به زحمت از خود دفاع میکردند .گوزن درخشان چرخی زد و بسمت مرکز حمله تاخت .هری اعضای تیمش را دید که در غرب زمین فرود آمده بودند و با سپرها ی مدافع خود از سال اولی ها حمایت میکردند .سمت چپ عده ای سال دومی در خطر جدی بودند هری فریاد زد:جرج ,فرد سمت راست ورزشگاه .
دو سمور به سرعت به سمت چپ ورزشگاه دویدند و کاملا به موقع سال دومی های وحشت زده را حمایت کردند .کم کم ترس بچه ها کاهش یافت و تعداد سپرها بیشتر شد .هری اعضای الف دال را میدید که ورزشگاه را بین خود تقسیم کرده بودند و هر سه نفر از سمتی حمایت میکردند .بزودی سپرهای اساتید هم به کمک آنها آمدند .و دیوانه سازها را عقب راندند.درست وقتی که خیال همه داشت راحت میشد صدای فریادی بلند شد .هری روی جارو چرخی زد , گوزن نقره ای دوم همچنان کنارش بود .چند متر آن طرف تر دیوانه سازی به زاخاریاس حمله کرده بود و سپر مدافع ضعیف او را شکست داده بود .در نتیجه زاخاریاس تعادلش را از دست داده بود و داشت سقوط میکرد .گوزن به دنبال دیوانه ساز دوید و هری بی معطلی شیرجه زد .دست کم یک متر به زمین مانده زاخاریاس را گرفت و آرام روی زمین گذاشت .حمله ی دیوانه سازها با تلاش معلمین و دانش اموزان ناکام ماند .اما بازی کوییدیچ هم نیمه تمام ماند.
چند ساعتی طول کشید تا هاگوارتز به شرایط عادی برگشت .عده ی زیادی از بچه ها در راهروی منتهی به درمانگاه توسط خانم پامفری مداوا میشدند .خوشبختانه کسی بوسیده نشده بود .
هری غر غر کنان به رون گفت:باید اون پیغام رو جدی میگرفتیم .
رون نالید:هری ما که نمیدونستیم .از کجا باید به اون یارو بی نام و نشون اعتماد میکردیم؟حالا هم که چیزی نشده همه سالمن
_آره اما میتونستن نباشن .میدونی اگه یکی از بچه ها رو میبوسیدن چه فاجعه ای میشد؟
در همین موقع آن دو به ابتدای پلکان مرمری رسیدند .به محض اینکه پای هری روی پله ی اول رفت صدای خشمگین پرفسور مک گونگال آن دو را متوقف کرد:پاتر فورا بیا به دفترم.ویزلی با دوشیزه گرنجر و خواهرت تا پنج دقیقه ی دیگه اونجا باش.
هری خشکش زد.رون پرسید:یعنی فهمیده؟
_نمیدونم خودتونو به بی خبری بزنین
هری اینرا گفت و به دنبال مک گونگال به دفتر مدیر رفت .مک گونگال ساکت بود و بسیار عصبانی به نظر می رسید .هری با تاسف بیاد اولین باری که توسط او توبیخ شده بود افتاد .آن بار مک گونگال او را عضو تیم کوییدیچ کرده بود ولی به نظر نمیرسید که این دفعه خیال کوتاه آمدن داشته باشد.جلوی مجسمه ی ورودی ایستاد و گفت:بارتی بات آلبالویی
مجسمه جان گرفت و راه پله ی مخفی نمایان شد .درست در همین وقت ;جینی و هرمیون همراه رون رسیدند.
مک گونگال نگاه پر خشمی به آنها کرد:برید تو
هر چهار نفر وارد دفتر مدیر شدند و منتظر ماندند.مک گونگال چشم غره ای رفت:پاتر ,من به تو گفته بودم که حق بازی نداری .به چه حقی از حرف من سرپیچی کردی؟
هری که سعی میکرد خودش را حیرت زده نشان بدهد گفت:من؟ولی پروفسور من که....
نگاه خشمگین مک گونگال باعث شد حرفش را بخورد او تقریبا فریاد زد:ببینم چند نفر تو این مدرسه احتمالا سپر مدافع به شکل گوزن نر درست میکنند؟
هری سکوت کرد , خون به صورتش دویده بود .حسابی خجالت میکشید :متاسفم پرفسور........
_تاسف کافی نیست پاتر , من به تو گفته بودم که نباید بازی کنی و تو از حرف من سرپیچی کردی .
هرمیون خواست حرفی بزند که مک گونگال با خشم گفت:شما سه تا هم کمکش کردین,دوشیزه گرنجر از تو دیگه انتظار نداشتم .هرمیون بغض کرده بود.
مک گونگال ادامه داد:من صد امتیاز از گریفندور کم میکنم و همتون یه هفته جریمه میشین
_نه... صد امتیاز؟
مک گونگال نگاه تندی به جینی کرد:بله دوشیزه ویزلی
_ولی من این کارو کردم اونا دخالتی نداشتن
مک گونگال ابرویی بالا انداخت:جدا پاتر؟پس میشه بگی اونی که روبروی من بین تماشاچیا نشسته بود کی بود؟
هرمیون سرخ شد.
مک گونگال ادامه داد:یا اونی که بجای گرنجر بازی میکرد؟
جینی سرش را پایین انداخت
_مطمئنم دوشیزه گرنجر نمیتونه اونطوری کوییدیچ بازی کنه
_ولی رون که دخالتی نداشت
_جدا گرنجر؟ ولی من مطمئنم پاتر کاری رو انجام نمیده مگه اینکه شما دو تا هم توش سهیم باشین .حالا تا امتیاز بیشتری ازتون کم نکردم برید به خوابگاهتون .تاریخ اولین جلسه ی تنبیه تونو بهتون اطلاع میدم.
هر چهار نفر با ناراحتی از دفتر مدیر خارج شدند.هرمیون با عصبانیت گفت:گفتم این کارو نکنیدها ,بفرمایید تا حالا جریمه نشده بودم که حالا به لطف شما شدم
جینی که میخواست آنها رو از آن حالت در آورد به زور خندید:عوضش بعد از شش سال یه تنوع تو زندگیت ایجاد شده
رون خندید:حالا حال منو درک میکنی,بس کن دیگه هرمیون اونقدرا هم بد نشد
هرمیون با حرص به او زل زد :جدی ! اگه حداقل بازی رو میبردیم یه چیزی .ولی الان...میشه بگی چی گیرمون اومد ؟فقط صد امتیاز از دست دادیم
هری سری تکان داد:حالا خوب شد به فرد و جرج گیر نداد وگرنه دیگه جرات برگشتن به برجو نداشتیم.
رون حرف رو عوض کرد:ظاهرا اون پیغام ناشناس حقیقت داشت هری.
_خودمم بهش فکر کردم همینم باعث شده بیشتر برم تو فکر .هرمیون از اون طاق اطلاعاتی بدست نیاوردی؟
_هنوز نه هری...یکم غیر عادیه اما ممکنه تو کتابای باستانی باشه.اونم که فقط برای معلمها مجازه.
هری ملتمسانه گفت:یه کاری بکن هرمیون .اگه اون ماجرا هم مثل این باشه....حتی فکر فاجعه ای که میخواست اتفاق بیوفته تنم رو میلرزونه.
رون بی مقدمه پرسید:راستی هری با سپر مدافعت چیکار کردی؟!!!
_منظورت چیه؟!
_تو دو تا سپر داشتی
_آره خودمم تعجب کردم .باید از لوپین بپرسم.
فردای آن روز مهمترین تیتر پیام امروز این بود:
برای بار دوم در دو ماه اخیردانش آموزان بر مرگخواران پیروز شدند
زیر آن هم با آب و تاب به توضیح اتفاق روز قبل پرداخته بود:
روز گذشته هاگوارتز شاهد ماجرایی تازه بود. حدود ظهر در محوطه ی هاگوارتز وقتی دانش آموزان مشغول تماشای بازی کوییدیچ بین گریفندور و هافلپاپ بودند گروهی از دیوانه سازها به طرز مرموزی از دیواره ی دفاعی گذشته و به محوطه ی ورزشگاه وارد شدند .به توضیحات چند شاهد ماجرا توجه کنید:
آنا اندرسون دانش آموز سال اول گروه ریونکلاو که کمی ترسیده بود به گزارشگر ما گفت:ما داشتیم بازی رو میدیدیم که یهو اونا ظاهر شدن .من نفهمیدم از کجا ولی وسط زمین بودند.خیلی سعی کردم سپر مدافع بسازم ولی هنوز نمیتونم.
_توبلدی سپر مدافع بسازی؟
_آره هری پاتر یادمون داده .اما خوب برای ما سال اول و دومیا خیلی سخته .اگه اون به بچه ها یاد نمیداد دیروز همه مون مرده بودیم.
_یعنی تو هم عضو گروه اونی؟
_نه اون دو جلسه در هفته با ما کار میکنه .در واقع استاد جانشین پرفسور لوپینه.
_چه جالب ! ظاهرا کارشم خوبه .خب آنا بعدش چی شد؟....
سالی مک جانسون دانش اموز سال دوم گفت:خب من خیلی ترسید بودم هانا آبوت و تری بوت ,من و چند نفر دیگه رو زیر سپر مدافعشون محافظت میکردن .پاتر بالای سرمون پرواز میکردو گروهشو راهنمایی میکرد .یه بار که سپر هانا ضعیف شد اون به کمکمون اومد بعدم دو نفر از گروهشو بکمک ما فرستاد.وقتی هم یه بازیکن هافلپاپی از رو جاروش سقوط کرد بین زمین و هوا گرفتتش.
با این توضیحات و با توجه به اینکه هنوز علت رد شدن دیوانه سازها از سپر دفاعی هاگوارتز مشخص نیست اما وزارت خانه معتقد است که هنوز هاگوارتز امن ترین جا برای بچه هاست .
لی لی توماسون از پیام امروز
رون خندید:هری حسابی قهرمان شدی
_رون این کار همه ی بچه ها بود
جینی سر تکان داد:نه اگه تو نبودی ما نمیدونستیم باید چیکار کنیم.
هرمیون غر زد:اونوقت بجای جایزه صد امتیاز ازمون کم میکنن. برام عجیبه که صدای بچه های گروه در نیومد.
_وای هرمیون باز که شروع کردی.حالا که بچه های گروه شاکی نشدن تو ولمون نمیکنی؟
درست در همین وقت جغد قهوه ای کوچکی از پنجره وارد شد و روی پای هری نشست.هری نامه ی جغد را برداشت و جغد به سرعت پرواز کرد.هرمیون پرسید:از ناشناسه؟
_نه .مک گونگال
آقای پاتر
ساعت سه ی بعد از ظهر در دفترم منتظرت هستم.
مینروا مک گونگال
مدیر مدرسه
رون کاغذ پوستی تحقیق اسلاگهورن را لوله کرد:یعنی چیکارت داره؟
بجای هری جینی جواب داد:اجتمالا میخواد تنبیهمونو شروع کنه.
هرمیون کتاب پیشگویی ستاره هایش را به هم کوبید:نه جینی .اگه میخواست تنبیه رو تعیین کنه ما رو هم خبر میکرد.بعد با هرس اضافه کرد :لعنتی آخه من از کجا بدونم هفته ی دیگه چی میشه؟!
هری به ساعتش نگاه کرد چیزی به سه نمانده بود :خب من میرم تا بفهمم.
بعد رو به هرمیون کرد:دست از لجبازی بردار هرمیون .اگه میخوای نمره ی پیشگوییت هم مثل بقیه ی درسات باشه تا میتونی براش فاجعه سر هم کن.
رون لبخندی زد:آره, مثلا میتونی من و هری رو بکشی.
هری اخمی کرد:ممنون رون, اما تا حالا به حد کافی تو اون کلاس پیشگویی مردم.
رون چشمکی به هرمیون زد:بس کن هری.تریلانی از هیچ چیز به اندازه ی کشتن تو لذت نمیبره.
هری نگاهی به چهره ی در هم و نگاه ملتمسانه ی هرمیون کرد :باشه بابا .هر کار میخوای بکن
چهره ی هرمیون باز شد :ممنونم هری
هری در حالیکه به طرف در سالن عمومی میرفت زیر لب غر زد: انگارمنتظر همین بود.
هری از سالن عمومی خارج شد وبه طرف دفتر مدیر رفت درست وقتی که از پیچ راهرویی در طبقه ی سوم رد میشد چوبدستی اش از دستش خارج شد.لحظه ای بعد چهره ی دراکو مالفوی با همان پوزخند همیشگی اش روبرویش بود. اما اینبار هری چیزی را در چهره ی او دید که تا آن روز ندیده بود چیزی فراتر از نفرت ...کینه.
مالفوی با خشم زمزمه کرد :خوب گیرت آوردم پاتر باید تقاص کاری رو که کردی پس بدی
هری با حیرت پرسید:کار؟ منظورت چیه مالفوی؟
_تو اونو کشتی ...تو...کثافت دورگه...ماد...مالفوی بقیه ی حرفش را خورد
_خفه شو مالفوی...خالت تقاص مرگ سیریوس رو پس داد نمیدونستم اینقدر دوسش داری .
مالفوی چوبدستی اش را بالا آورد که _اکسپیارموس
چوبدستی اش پرواز کنان دور شد و در دستان ارنی مک میلان قرار گرفت.
ارنی چوبدستی هری را به دستش داد:مشکلی پیش اومده هری؟
هری چوبدستی اش را گرفت .نگاهی به مالفوی کردکه ناسزایی داد و از آنها دور شد و گفت:نه ارنی. از کمکت ممنون.
_خواهش میکنم.خب من باید برم
_منم باید برم دفتر مدیر .
بعد فریاد زد:آهای مالفوی چوبدستیت جا موند
چند دقیقه بعد هری پشت در اتاق مدیر بود .چند ضربه به در زد:بیا تو پاتر
هری وارد شد .مک گونگال و لوپین منتظر او بودند .هر دو عصبی و معذب به نظر میرسیدند :با من کاری داشتین پرفسور؟
دو استاد نگاهی رد و بدل کردند.ظاهرا هیچ کدام مایل نبود حرفی بزند .هری با نگرانی پرسید:اتفاقی افتاده؟ بعد رو به لوپین کرد:کسی مرده؟
لوپین به آرامی گفت:ما نه هری.اما یه نفر اینجاس که میخواد تو رو ببینه
درست در همین لحظه از پشت کتابخانه ی مک گونگال ;سایه ی فرد کوتاه قامت چاقی پوشیده در شنل مشکی پدیدار شد.
هری با نفرت زمزمه کرد:تو...!!!!؟
فصل شانزدهم: یک خبر
روز بعد خبر حمله ی مرگخوارها به دانش آموزان در مدرسه و پیام امروز بازتاب گسترده ای داشت اینکه مرگخوارها حتی نتوانسته بودند یک نفر را بکشند برای همه حیرت اور بود . با ورود جغد هادر سر میز صبحانه هری متوجه نکته ی تازه ای شد تقریبا همه ی بچه ها پیام امروز آن روز را گرفته بودند .هرمیون روزنامه اش را باز کرد در صفحه ی اول روزنامه با خط درشت نوشته شده بود :
شکست مرگخواران در هاگزمید
پاتر لسترنج را کشت
پسر برگزیده آماده ی نبرد میشود
ارتش دامبلدور (نیروی جدید مبارزه با تاریکی) رسما اعلام موجودیت کرد
و در شرح آن نوشته شده بود:دیروز بعد از ظهر زمانی که دانش اموزان هاگوارتز برای تعطیلات آخر هفته به هاگزمید رفته بودند مورد حمله ی گروهی از مرگخواران قرار گرفتند .اما در عین ناباوری دانش اموزان با سر سختی و شجاعت به مبارزه با مرگخوارها پرداختند و طی یک درگیری یک ساعته به کمک سه کاراگاه وزارت خانه (رون غرید:نمیگه اعضای محفل فقط وزارت خونه!)موفق به شکست مرگخوارها و دستگیری تعدادی از آنها شدند .مرگخوارهای دست گیر شده اعتراف کردند که با هدف کشتن دانش آموزان به هاگزمید رفته بودند .به گفته ی شاهدین در این بین بلاتریکس لسترنج مرگخوار معروف توسط هری پاتر کشته شد .شواهد هاکی از این است که گروهی که دوسال پیش توسط پاتر ایجاد شده عامل این پیروزی بوده.این گروه که دانش اموزان آن را ارتش دامبلدور مینامند با هدف مبارزه با اسمشو نبر دو سال است که به فعالیت خود ادامه میدهد . دیشب شخص وزیر سحر و جادو با حضور در هاگوارتز از فعالیت های این گروه تقدیر کرد و جایزه ی هزار گالیونی کشتن لسترنج را به پاتر تحویل داد. همچنین اعضای این گروه به دریافت نشان درجه دوم مرلین مفتخر شدند .تلاش خبر نگار ما برای تماس با پاتر و اعضای گروهش بی نتیجه مانده
ادامه در ص نه
هرمیون با لبخند گفت:عالی بود هری
رون اخمی کرد:حیف که ما نبودیم
جینی خندید:منکه گفتم بیاین.ولی ظاهرا به شما هم بد نگذشته
رون و هرمیون نگاه معنی داری رد و بدل کردند و هرمیون به سرعت بحث را عوض کرد:از دیشب تا حالا خیلی ها سراغم اومدن همشون میخوان عضو الف دال بشن
_بزرگترها هم کم کم دارن باورمون میکنن نمیدونی مامان چقدر خوشحال بود .بیاین بریم درمانگاه یه سری به بچه ها بزنیم
بعد به هری که ظاهرا هیچ کدام از حرفهای آنها رانشنیده بود ضربه ای زد:هی معلومه چته؟ بجای اینکه خوشحال باشی از دیروز بق کردی
هری بی توجه به رون بلند شدهیچ کدام از حرفهای آنها را نشنیده بود هنوز هم باور نمیکرد او یک نفر را شکنجه داده بود .این چیزی نبود که نگرانش کند اما چیزی که وحشتزده اش میکرد احساس لذت حیوانی بود که در آن لحظه وجودش را پر کرده بود ..میدانست که خودش بلاتریکس را نکشته این حرف را به اسکریمجیور هم زده بود اما برای آنها همین که هری او را دستگیر کرده بود کافی بود
دست گرمی به آرامی دستش را نوازش کرد:هری چیزی شده؟
هری با تصمیمی ناگهانی بلند شد:جینی با من بیا
رون اعتراض کرد:پس درمانگاه چی میشه؟ قرار بود به بچه ها سر بزنیم!
_شما برین ما میایم
هری دست جینی را کشید و او را از سرسرا خارج کردجینی نگران پرسید :چی شده هری
_باید باهات حرف بزنم
در اولین کلاس خالی را باز کرد چند دقیقه بعد جینی در سکوت به حرفهای هری گوش میداد اجازه داد تا خشمش را خالی کند وقتی بلاخره هری ساکت شد جینی سکوت را شکست: حرفات تموم شد؟ من نمیدونم تو از چی ناراحتی .خودت گفتی که بلاتریکس رو تو نکشتی
_جینی من اونو شکنجه دادم .نمیدونی از عذاب کشیدنش چه لذتی میبردم .مثل یه حیون شده بودم. من...
جینی حرفش را برید:من میدونم چی میگی اما درست فکر کن این کارت کاملا طبیعی بوده البته لسترنج مستحق بیشتر از اینا بود اما این کار تو اصلا غیر طبیعی نبود
_ولی...
جینی به تندی اخطار کرد:حرفمو قطع نکن. تو از اون ناراحت بودی .اون تنها حامی تو روکشته بود .من هنوزم غم مرگ سیریوسو تو چشات میخونم بعدم که ماجرای دامبلدور ...طبیعیه که خشمتو اینطوری خالی کنی .
صدای آشنای بغض آلودی گفت:اون سزاوار بدتر از اینا بود هری. اون خیلیا رو بدتر از اینا شکنجه داده بود .با این کار تو اون ذره ای از دردی که پدر و مادر من چشیده بودند احساس کرد برای این کار ازت ممنونم
هری و جینی با حیرت به نویل که صورتش کاملا خیس بود و به آرامی از پشت میزی بیرون میآمد خیره شدند .نویل ادامه داد :معذرت میخوام بچه ها نمیخواستم گوش وایسم اینجا خوابم برده بود
چند دقیقه بعد هر سه به درمانگاه رفتند .همانطور که انتظار میرفت فرد هم آنجا بود .حال هانا بهتر شده بود و او برای هری تعریف کرد که چطور دو مرگخوار با طلسم شکنجه گر به او حمله کرده بودند و ارنی با شجاعت با آنها مبارزه کرده بود
صورت ارنی سرخ شد:هری ما ازت ممنونیم اگه تو نبودی دیروز هیچ کدوم از ما زنده نمیموندیم.راستی هری چطوری تغییر غیافه دادی؟
فرد نگاه معنی داری به هری کردو هری که منظور او را دریافته بود با بیخیالی گفت:با معجون مرکب پیچیده ولی تو به کسی نگو
نویل پرسید:معجون مرکب؟از کجا جورش کردی؟
جرج حرف را عوض کرد:حالا مسابقه ی کوییدیچ رو چیکار کنیم؟خانم پامفری نمیذاره تکون بخورم .
هری نگاهی به پای مجروح جرج کرد:تا سه روز دیگه خوب میشی.خانم پامفری زخمهای بدتر از اینم درمان کرده.ولی راستش هنوز به خود منم اجازه ی بازی نداده
فرد غرو لوندیکرد:اینم یه بدشانسی دیگه.اصلا امسال رو شانس نیستیم.
درست در همین وقت خانم پامفری از دفترش بیرون آمد و آنها را بیرون کرد.
آنروز بعد از ظهر هری در سالن عمومی گریفندور همراه هرمیون به تمرین درس تغییر شکل مشغول بود و هرمیون داشت به او روش تغییر شکل انسان به جسم را توضیح میداد:ببین هری;باید حسابی تمرکز کنی.بعد به چیزی که میخوای به شکلش در بیای فکر کنی و سعی کنی اونو با تمام جزئیاتش مجسم کنی . بعد چوبدستی اش را حرکتی دادو خود را به شکل یک میز پایه بلند در آورد.
هری نگاه تحسین آمیزی به هرمیون کرد:عالی بود .به نظر زیاد سخت نمیاد
_میبینیم .حالا تو امتحان کن
هری چشمانش را بست و سعی کرد به جارویش فکر کند .وقتی آذرخش را کاملا مجسم کرد چوبدستی اش را حرکتی داد.اما تنها تغییری که کرد این بود که موهایش مثل چوبهای انتهای جارو سیخ شدند.درست در همین وقت;رون از حفره ی تابلو بالا آمد و با دیدن هری قهقهه ی خنده را سر داد:شبیه جوجه تیغی شدی!
هرمیون لبخندی زد و با حرکت چوبدستی اش موهای هری را به حالت عادی در آورد.
رون ادامه داد:حالا بهتر شد ;هری لوپین میخواد ببیندت
_نگفت چیکارم داره؟
_نه;فقط گفت تو اتاقش منتظرته
هری بلند شد:باشه;پس من رفتم
_ما هم میزیم زمین کوییدیچ;تمرین داریم
_باشه ;کارم که تموم شد اونجا میبینمتون.
هری از سالن عمومی خارج شد و با عبور از دوسه راهروی مخفی مستقیم به دفتر لوپین رسید.در زد
_بیا تو هری
_سلام با من کاری داشتین پروفسور؟
لوپین از پشت میزش لبخندی زد:سلام هری;بیا بشین .
و با حرکت چوبدستی اش صندلی روبرویش را عقب کشید .هری به آرامی روبروی لوپین نشست.لوپین چوبدستی اش را حرکتی داد و یک ظرف کیک و دو فنجان قهوه روی میز ظاهر کرد.بعد لبخندی زد و گفت:هری میخواستم راجع به موضوع مهمی باهات صحبت کنم.
_بفرمایید
لوپین اخمی کرد:اینقدر با من رسمی نباش پسر.اینجا که کلاس نیست.
_باشه
_خب بهتر شد.
لوپین می خواست حرفی بزند اما هری احساس کرد که او حرفش را عوض کرده:شنیدم دو سه روز پیش یه دوئل حسابی داشتی!
_شما از کجا شنیدین؟
_و شنیدم که حتی یکی از طلسماشونم بهت نخورده
_خب ;درسته اما شانسی بود
لوپین بی مقدمه گفت:هری میخوام با من دوئل کنی.
_با شما ;ولی...چرا؟
_دلیلشو بعدا بهت میگم.
هری بلند شد:باشه
لوپین لبخندی زد:حالا نه هری ;بهتره اول کیک و قهومونو بخوریم.
چند دقیقه بعد هری و لوپین روبروی هم ایستاده بودند .هری به سراغ حلقه های تمرینش رفت و در یکی از آنها قرار گرفت.نمیدانست لوپین دنبال چیست ؟ ان دوئل ربطی به برنامه ی تمرینی آپارات هری با لوپین نداشت .اصلا هری در آن آپارات نکرده بود.اگر میخواست تمرین کنند که هر شب تمرین داشت.با این حال اصلا علاقه ای به تحمل این درد نداشت اما چیزی در وجودش به او میگفت که اینبار شش حلقه ی لوپین را شکست خواهد داد.
با اشاره ی لوپین هر دو شروع کردند .لوپین باحرکتی سریع که هری تا به حال از او ندیده بود سه ورد مختلف را به طرف هری فرستاد.هری جاخالی داد و در حلقه ی پشت در ظاهر شد بعد بلافاصله فریاد زد:کانورشو
لوپین طلسم هری را منحرف کرد:پتروفیکوس توتالوس
هری غیب شد و در حلقه ی پشت پنجره ظاهر شد:اکسپلیارموس
_دیفندو
_پروتگو
_تالاتالگرا
_..........
هری موقعی به خود آمد که بارها بین شش حلقه ی لوپین جابجا شده بود و برای اولین بار کوچکترین آسیبی ندیده بود .
لوپین با شوق چوبدستی اش را پایین آورد و آرنجش را که در اثر برخوردیکی از طلسمهای هری صدمه دیده بود مالید:کارت عالی بود هری ;حتی یه بارم طلسم نشدی .حق با مینروا بود
هری کنجکاوانه پرسید:نمیخواین به منم بگین؟
_هری تو چند وقته اینطوری دوئل میکنی؟
_راستش اولین دفعه اش رو پروفسور مک گونگال دید
_حیرت آوره
هری با سردرگمی پرسید:من سر در نمیارم;چیش عجیبه؟من و شما دو ماهه که داریم تمرین میکنیم
_درسته .غیر از این دو هفته که بخاطر مریضی تو تمرین نکردیم.و قبل از اون تا جایی که یادم میاد نشده بود که یک دور بین حلقه ها بزنیو صدمه نبینی .یا اینکه طلسمت به من بخوره
_درسته .ولی من بازم نمیفهمم
لوپین توضیح داد:ببین من قبلا هم حمله های تو رو دیدم .اولین بار وقتی بهت آموزش سپرمدافع رو میدادم متوجه شدم که خیلی بیشتر از سنت توانایی داری.بعدشپروفسور فلیت ویک متوجه شد که قدرت طلسمهات هر روز داره بالاتر میره.اما پیشرفت تو تا این حد نبود.اگه اینو در نظر بگیریم که تو تازه هفده سالت شده و نیروی اون هم ......
_من متوجه منظورتون نمیشم
_ببین هری هر جادوگری در هفده سالگی به سن قانونی میرسه .چون در هفده سالگی نیروهای اون کامل میشه.اما این در مورد تو یه فرقی داره
_چه فرقی ؟منم هفده سالمه
_درسته ولی این تغییر در تو بخاطر سنت نیست
هری با تعجب به او نگاهی کرد و با سردرگمی پرسید:پس چیه؟!
_هری تو... قدرت جاودانه ساز رو گرفتی
_خب فکر میکنم پروفسور دامبلدور گفته بود...
_نه;نه;نه هری تو متوجه منظورم نیستی
درست در همین وقت سه ضربه به در اتاق خورد و فیلچ وارد شد:پرفسور لوپین;پرفسور مک گونگال میخواد فورا شما رو ببینه.
_باشه ممنونم آقای فیلچ
لوپین نگاهی به هری کرد هری نمیدانست چرا اما احساس میکرد لوپین از مزاحمت بیموقع فیلچ خوشحال شده.لوپین ادامه داد:متاسفم هری .من باید برم
هری بلندشدمیخواست از در خارج یشه که فکری به ذهنش رسید:ببخشید پروفسور
لوپین نگاه سرزنش باری به او کرد:بهت گفتم اینقدر رسمی نباش
_باشه.ا...ولی یکم سخته!
لوپین خندید:میدونم هری .حالا چی میخوای؟
_پروفسور مک گونگال به من اجازه ی بازی پس فردا رو نمیدن میخواستم ببینم...میشه شما...
لوپین حرف او را قطع کرد:هری تو هنوز به استراحت احتیاج داری
_
هری پافشاری کرد:ولی من حالم خوبه.خواهش میکنم ...ما برای این مسابقه خیلی زحمت کشیدیم .اگه بازی نکنم...ابچه ها بهم میریزن....اگه شما اجازه بدین اونم اعتراضی نمیکنه
لوپین نگاه موشکافانه ای به هری کرد و در حالیکه دکمه ی شنلش را میبست گفت:باشه .من با مینروا صحبت میکنم اما بهت قول نمیدم...میشناسیش که.خیلی یه دندس
هری پرسید:یعنی یه دنده تر از تانکسه؟!
چشمان لوپین برق محبت آمیزی زد:نه .از اون یه دننده تر پیدا نمیشه....سعی میکنم قانعش کنم.
هری لبخندی زدو با خوشحالی از اتاق خارج شد .رون و هرمیون هنوز مشغول تمرین بودند . قبل از رفتن به زمین سری به کتابخانه زد تا چند کتاب برای تحقیق درباره ی طاق دیکور امانت بگیرد .بعد از اینکه کتابها را در خوابگاه گذاشت به آرامی به طرف زمین کوییدیچ به راه افتاد .با وجود فشردگی کار الف دال هری توانسته بود چند روزی تمرین تیمش را به بعد از ظهر انتقال دهد.مثل تمام وقتهایی که تنها بود به فکر فرو رفت.فکرش مشغول بود .نامه های ناشناس هنوز هیچ سرنخی به او نداده بود .اصلا ممکن بود بقول هرمیون فقط سربه سرش گذاشته باشند .از طرفی او هنوز هم به اسنیپ فکر میکرد.خشم و نفرتش از اسنیپ وجودش را شعله ور میکرد .اما همین دیروز متوجه نکته ی جدیدی شده بود.بعد از اینکه شب قبل از آن خواب آن شب شوم را دیده بود سر کلاسهای الف دال و تمرین کوییدیچ حسابی داد و هوار کرده بود و رون که ظاهرا متوجه خواب هری شده بود این موضوع را با هرمیون در میان گذاشت .هرمیون اصرار داشت که هری به خاطره ی آن شب سفر کند تا به این وسیله خشمش را خالی کندو هری اینکار را کرده بود .آنشب شش بار به آن خاطره سفر کرده بود و همین باعث شد به نکته ای پی ببرد:چرا؟چرا منو نکشت؟اون میتونست.میدونم که میتونست.اینقدر از من نفرت داشت که دستور ولدمورتو نادیده بگیره...پس چرا...اون فقط منو دفع میکرد چرا ...مدام یادآوری میکرد
برای بار هزارم صدای اسنیپ در سرش پیچید:اینقدر طلسماتو برمیگردونم تا یاد بگیری دهنتو ببندی..دهنتو ببندی...دهنتو ببندی
_هری نمیخوای دهنتو ببندی؟صدای آشنای فرد افکارش را به هم ریخت.اعضای تیم در اطرافش فرود آمدند.
فرد اولین سوال را پرسید:چی شد هری؟تونستی اجازه ی بازی بگیری؟
_به لوپین گفتم.قرار شد با مک گونگال صحبت کنه.ولی خودشم راضی نبود.
بعد نگاهی به جرج کرد:پس بلاخره تونستی خانم پامفری رو راضی کنی؟!
جرج خنده ای کرد:آره خیلی سخت بود ولی بلاخره اجازه داد.همون موقع هم بهم گفت حالا حالاه ها به تو اجازه ی پرواز نمیده........بعد لبخندی به چهره ی نگران همبازیهایش زد:اما هریی که من میشناسم رازیش میکنه.
هری با نگرانی گفت:خانم پامفری یه دنده تر از این حرفاس .فقط دعا کنین لوپین مک گونگال رو رازی کنه وگرنه...
هرمیون با اخم گفت:چیکار میخوای بکنی؟
_هرمیون من تو این بازی شرکت میکنم .حالا هر اتفاقی که میخواد بیوفته.
بعد رو به تیمش کرد:میریم رختکن .میخوام امشب یه بار دیگه تاکتیک بازی رو چک کنیم.
اعتراض فرد بلند شد:این تب داره همه گیر میشه .اول الیور .بعد آنجلینا.حالا هم هری
هری توپید:غر نزن فرد
رون جواب داد:راس میگه فرد چرا غر میزنی همش بار شصت وششمه که تو این هفته تاکتیک رو چک میکنیم.خدا برای بازی اسلایترین به دادمون برسه
هری اخمی کرد:رون!
هری نیم ساعت بعد را به توضیح تاکتیک مورد نظرش پرداخت .بعد از اینکه از همه چیز مطمئن شد رو به جینی کرد:جینی میخوام تا حد امکان خودتو از اسمیت دور نگه داری
فرد گفت:نگران نباش هری .ما دو تا مواظبشیم. اگه اسمیت بخواد چپ بهش نگاه کنه ...دنگ... و ادای ضربه زدن به چماق به سر اسمیت را در آورد جرج هم ادای سقوط در اوردو گفت:خب;اسمیت مرد.مشکل دیگه ای هست؟
هری خیلی جدی به آن دو گفت:دارم بهتون میگم .حق ندارین این کارو بکنین.مگه اینکه هوس کنین دوباره مهرومتون کنن.تکلیف اسمیت رو هم خودم روشن میکنم.فردا من میدونم و اون
_هری تو که بازی نمیکنی!
هری خندید:چرا هرمیون من بازی میکنم بهت که گفتم محاله این مسابقه رو از دست بدم
رون نگاه مشکوکی به هری کرد: بازچه نقشه ای داری هری؟
هری با بیخیالی جواب داد:بهتره برگردیم ;در مورد نقشه هم بعدا بهتون میگم
درست وقتی که از در رختکن خارج شدنددملزاگفت:هی بچه ها اون جغده با کدوممون کار داره؟
همه برگشتند.جغد خاکستری بزرگی روی یکی از نرده ها نشسته بود و منتظر به نظر میرسید.به محض دیدن آنها پرواز کرد و روی شانه ی هری نشست.هری نامه ی جغد را از پایش باز کرد و جغد در انتظار جوابل به هری خیره شد
_از آلیشیاست!!!
_آلیشیای خودمون؟!نه بابا!!!!موضوع چیه؟
هری نامه را باز کرد:
هری عزیز
خبر موفقیت الف دال باعث افتخار و خوشحالی ما شد.از طرف ما به بچه ها تبریک بگو.فکر کردیم شاید بهتر باشه فعالیت گروهو به بیرون از هاگوارتز گسترش بدین اگه بخواین میتونین رو کمک ما حساب کنین. امشب در هاگزمید هستیم .منتظر جواب هستیم
کتی.آنجلینا.آلیشیا
هری لبخندی زد.فکر معرکه ای بود .رو به هرمیون کرد:همین الان یه جلسه ی فوری برای ساعت هفت بذار .فکر کنم باید نظر بقیه رو هم بدونیم.بعد با صدای بلند گفت:کسی قلم و کاغذ همراهش هست؟
جرج کاغذی به هری دادو او در مقابل نگاه کنجکاو دیگران جواب نامه را نوشت:
کتی.آنجلیناو آلیشیای عزیز
از تبریکتون ممنونم.من با نظر شما موافقم اما باید نظر بقیه ی گروه رو هم بدونیم.امشب ساعت هفت در محل جلسات گروه منتظرتون هستیم.
وقتشه ولدمورت بجای دامبلدور از ارتش دامبلدور بترسه
هری
هری نامه را به جغد داد .وقتی جغد پرواز کرد جرج پرسید:چی نوشته بود هری؟
هری به چهره ی منتظر دوستانش نگاه کرد:عجله نکنین امشب همه چیزو بهتون میگم.فرد ;جرج یه سر برین آشپزخونه برای امشب نوشیدنی و کیک تهیه کنین
.بعد به آرامی رو به رون زمزمه کرد: تا من یه سری به مادام پینس میزنم برو از تو کیفم اون معجون حقیقتو بیار.
فصل پانزدهم:نبرد در هاگزمید
هری بعد از دیدن برنامه ی حمله ی فرد و جرج به مالفوی واقعا سر حال بود .از نظر او هیچ کس بیشتر از مالفوی استحقاق نداشت که با این طلسم روبرو شود .بدن مالفوی پر از جوشهایی شده بود که هری را بیاد تاثیر شیرینی تب و نوقاهای خون دماغ میانداخت .پوست زرد رنگ مالفوی کاملا سفید شده بود و وضعیت تاسف باری داشت .جوشها سرخ رنگ بودند وهرجوش هر چند دقیقه یک بار با صدای چندش اوری میترکید و به اتطراف مایع بد بویی میپاشید و بلافاصله جوش جدیدی جای ان را میگرفت فرد با تشکر از نویل گفته بود که این ماده گند شیره ی میمبلوس میمبله تونیای اوست که حالا بالغ شده و بویش چند برابر ..
بعد از این تفریح صبحگاهی هری به طرف هاگزمید به راه افتاد .رون و هرمیون هر دو به بهانه ای از امدن به هاگزمید سرباز زدند.درست قبل از خروج از قلعه فرد و جرج خود رابه او رساندند و مجبورش کردند شنل تغییر چهره بپوشد .چیزی که هری را ناراحت میکرد این بود که فرد و جرج با فاصله به دنبال او میامدند ظاهرا ماموریت ماندانگاس را بر عهده گرفته بودند.بهر حال ماندانگاس مدتها بود که جرات نزدیک شدن به او را نداشت بنابراین اطرافش آفتابی نمیشد.در نتیجه فرد و جرج با چهره ی دختر و پسر جوانی از گروه ریونکلاو در هاگزمید قدم میزدند و دورادور مراقب هری بودند.و این مساله کار را برای هری مشکل میکرد نمیخواست در حضور فرد و جرج به دیدن جینی برود .با هر زحمتی بود آن دو را دست به سر کرد و حدود ظهر به رستوران سه دسته جارو رسید.جینی پشت میزی در دنج ترین نقطه نشسته بود و از تاخیر هری عصبانی به نظر میرسید .هری به طرفش رفت و مودبانه گفت:روز بخیر خانم زیبا منتظر کسی هستید؟
جینی با عصبانیت گفت به شما ربطی داره؟
_میخواستم ببینم میتونم اینجا بشینم؟و احتمالا شما رو به صرف نوشیدنی دعوت کنم؟
جینی با عصبانیت چوبدستی اش را کشید:گورتو گم کن تا طلسمت نکردم
_اوه بانوی زیبای من .حتما از تاخیر کسی خیلی ناراحتید که اینطور پرخاش ....
جینی با شدید ترین لحنش گفت:آره بد جوری عصبانیم و اگه العان گورتو گم نکنی عصبانیتم رو سر تو خالی میکنم
هری با لحن دلنشینی زمزمه کرد :عزیزم هیچ میدونستی که وقتی اینجوری عصبانی میشی خیلی شبیه مامانت میشی
_تو مامان منو....اوه خدای من هری پاتر من تو رو میکشم
هری قهقهه ی خنده را سر داد بعد در حالی که دستانش را به علامت تسلیم بالا میآورد گفت:معذرت میخوام
فکر کردم بهتره یکم بخندیم
_این چه قیافه ایه ؟چرا اینقدر دیر کردی ؟به چه حقی منو معطل کردی؟
هری خندید:عزیزم تقصیر برادر های نازنینت بود مجبورم کردن این شنل مسخره رو بپوشم بعدشم سه ساعت زحمت کشیدم تا دکشون کردم. تازه شانس آوردی میخواستم به صورت مالفوی در بیام
جینی لبخندی زد:نه آقای پاتر تو شانس اوردی .در اون صورت العان تو سنت مانگو بودی.
هری نگاه زیر چشمی به افراد حاضر در رستوران کرد همه با تعجب به آن دو که بحثشان به آن سرعت به مکالمه ای دوستانه تبدیل شده بود نگاه میکردند در همین موقع مادام رزمرتا به طرف آنها آمد:ظهر بخیر بچه ها چی میل دارین؟
هری به جینی نگاهیکرد.جینی سفارش داد:کیک و نوشیدنی عسلی لطفا
نیم ساعت بعد هری واقعا خوشحال بود که رون و هرمیون آنجا نبودند هرچند که احتمالا آن دو نیز همین نظر را داشتند اما مدتها بود به راحتی نتوانسته بود با جینی صحبت کند .تنها مسئله ی ناراحت کننده در موقع خروج از رستوران اتفاق افتاد :جینی زمزمه ی دختر و پسر جوان ریونکلاوی رو شنید:واه نه به اولش نه به اخرش چه صمیمی
و هری که با یک نگاه آن دورا شناخته بود به زحمت جلوی حمله ی جینی به فرد و جرج را گرفت:بس کن جینی روزمونو خراب نکن .بعد چشم غره ای به فرد رفت و زیر لب زمزمه کرد فکر میکردم دست به سرتون کردم؟
جرج خنده ای کرد :هیچ وقت سعی نکن یه ویزلی رو دست به سر کنی بعد چشمکی زد زیاد سخت نگیر رفیق
جینی متعجب پرسید :هری اینا رو میشناسی؟
_بله همون دو نفری که مثلا دست به سرشون کرده بودم
_اوه خدای من جرج به چه حقی....اماصدای جیغی از بیرون حرفش را قطع کرد
هری وحشت زده به اطراف نگاه کردچند نفر نقابدار با لباس و ردای سیاه به دانش آموزان حمله کرده بودند و داشتند یک نفر را شکنجه میدادند.هری ارنی لونا و نویل را دید که با آنها مبارزه میکردند .فرد و جرج به سرعت بیرون دویدند.هری دست جینی را گرفت و او را عقب کشید:همین جا بمون جینی
_کجا میری
_برمیگردم
_هری منم باهات میام
هری خیلی جدی گفت:همین جا بمون بعد به سرعت او را بیهوش کرد و از رستوران بیرون دوید.وحشت حضور مرگخوارها خیابان را خالی کرده بود .اکثر مردم از وحشت فرار کرده بودند اما هری اعضای الف دال را میدید که هر لحظه بر تعدادشان اضافه میشد.جرج و فرد جلو دوکهای عسلی با دو مرگخوار درگیر بودند .ارنی با یک مرگخوار چاق به شدت میجنگید و داشت از پیکر بیهوش یک نفر دفاع میکرد .هری با یک نگاه هانای زخمی را شناخت .لونا با مرگخوار دیگری درگیر بود و خیلی خوب میجنگید .نویل هم جلوی رستوران با یکی دیگه در گیر بود .هر لحظه بر تعداد مرگخوارها افزوده میشد هری دین و سیموس را دید که به سرعت نزدیک میشدند. درست در همان لحظه سه صدای ترق بلند شد و تانکس مودی و کینگزلی با هم ظاهر شدند.با این حال تعداد مرگخوارها زیاد بود .هری ارنی را دید که عقب رفت و پایش به بدنهانا گیر کرد و بر زمین افتاد .
قبل از اینکه مرگخوار فرصت حمله داشته باشد هری فریاد زد:پتروفیکوس توتالوس
مرگخوار بر زمین افتاد هری به سرعت دست ارنی را گرفت:پاشو هانا رو ببر تو
_تو کی هستی؟
_هری فریاد زد:عجله کن هانا رو ببر تو رستوران
بعد به سرعت جلو دوید تا یکی از سه مرگخواری را که به تانکس حمله کرده بودند به خود مشغول کند .تعداد مرگخوارها هر لحظه بیشتر میشد و درگیری شدت میگرفت .دوبار از زیر حمله ی طلسم مرگخوار جا خالی داد و سومین طلسمش مرگخوار را برزمین زد.همزمان هواسش به دوستانش بود که شجاعانه در نبردی نابرابر مبارزه میکردند .اگر کمک نمیرسید ...
در همین فکر بود که صدای آشنایی شنید:کسی رو زنده نگذارید .لرد سیاه میخواد همشون نابود بشن.
وجودش در آتش خشم و نفرت میسوخت .برگشت و در کمتر از یک ثانیه او را دید .جلوی فروشگاه شوخی زونکو ایستاده بود و مرگخوارها را رهبری میکرد .نفرت در تمام رگهایش میجوشید با سرعت به طرف بلاتریکس که بی حریف ایستاده بودیورش برد و سر راهش نویل را کنار زد:اون مال منه نویل!!فقط مال من
بلاتریکس با صدای خشنی گفت:پسر جون با بد کسی در افتادی .بهتره با هم قد خودت بگیری
هری فریاد زد:تو با بد کسی طرف شدی لسترنج چون اینبار نمیذارم فرار کنی سکتوم سامپرا..قدرت جادویش اینقدر شدید بود که بلاتریکس به سختی ان را منحرف کرد:بد نبود بچه ولی این چیزا به کارت نمیاد:کروشیو
هری پشت او ظاهر شد:کالاراسکا
_پروتگو
کارت بد نبود بچه حالا اینو ببین.بلاتریکس جادویی به طرف هری فرستاد .هری با سرعت غیب شد و چند متر آن طرفتر ظاهر شد حالا معنی تمرینهای لوپین را میفهمید سعی کرد تمرکز کند:پتروفیکوس توتالوس
این بار بلاتریکس به سختی جادوی او را منحرف کرد. هری ادامه داد:موراسوکورا
برای لحظه ای خود هری هم خشکش زد حالا دو هری روبروی لسترنج بودند که با ترس و نگرانی نگاهش میکرد.حسابی عصبانی شده بود در یک لحظه هری روی طلسم شکنجه گر و سکتوم سمپرا تمرکز کرد .هر دو طلسم با هم از دو جهت مختلف شلیک شدند و در یک لحظه ی کوتاه جیغ بلاتریکس بگوش رسید .هری برای چند لحظه ا با لذتی عمیق به او خیره شد قاتل سیریوس را میدید که از درد پیچ و تاب میخورد و لذتی عجیب وجودش را پر کردحسی حیوانی در وجودش ریشه دواند اما چند لحظه بد حسی او را از این کار باز داشت او نه مرگخوار بود نه به پستی آنها چوبدستی اش را پایین گرفت و در یک لحظه ی کوتاه ضعف براو حاکم شد یادش افتاد که بیش از حد از موراسو کورا استفاده کرده بسرعت طلسم را باطل کرد.
در این فاصله ی کوتاه بلاتریکس چوبدستی اش را برداشت صورتش از خشم لبریز بود:بچه جون بهت یاد ندادند که نباید از طلسمهای نابخشودنی استفاده کنی عیبی نداره خودم یادت میدم.ولی یادت باشه خودت خواستی
هری بسرعت چند متر آن طرفتر ظاهر شدضعف داشت و میدانست طولانی شدن نبرد به سودش نخواهد بود بخصوص اگر بلاتریکس او را میشناخت در دل از فرد و جرج ممنون بود که مجبور به تغییر قیافه کرده بودندش تمرکز کردو طلسم سوزاننده اش مستقیم به دست بلاتریکس خورد
بلاتریکس فریاد درد آلودی کشید درد طلسم شکنجه گر ضعیفش کرده بود:دیگه داری خستم میکنی پسر من کارای مهمتری دارم
هری پشت او ظاهر شد و طلسمش را پرتاب کرد:آدم کشی خیلی مهمه؟و در همان حال جادوی او را منحرف کرد
_مک گونگال خوب راهتون انداخته.اما حریف من نمیشی .زیادی داری وقتمو میگیری :آواداکداورا
هری غلطی زد و طلسم از بالای سرش رد شد:ایمپدیمنتا
_پروتگو کجا رفتی بچه به این زودی در رفتی؟
صدای هری از پشت سر گفت:من هیچ وقت در نمیرم تالاتالگرا
_پروتگو دیگه باید بمیری بچه آواداکداورا
ولی قبل از آن هری غیب شده بود:سکتوم سمپرا
اینبار جادوی هری مستقیم به سینه اش خوردو خون همه جا را گرفت.بلاتریکس وحشت زده روی زمین افتاد و خون از بدنش فوران کرد.چوبدستی اش را در آورد که خود را غیب کند اما هری فریاد زد:اکسپلیارموس
چوبدستی بلاتریکس را در دست گرفت:دیگه نمیذارم فرار کنی
بلاتریکس ناله ای کردبه التماس افتاده بود:بذار من برم پسر .وگرنه لرد سیاه میکشتت
_منو از ولدمورت نترسون.بموقش نوبت اونم میرسه
بلاتریکس از درد ناله ای کرد و نقابش کناری افتاد:خودتو با لرد سیاه مقایسه نکن تو برای اون یه مگس مزاحمی که با یه حرکت ردت میکنه
_جدی!!!پس بذار بیاد بکنه.فعلا تو باید جواب پس بدی
هری صورت به صورت او ایستادچشم در مقابل چشم:امروز باید انتقام سیریوس رو پس بدی
بلاتریکس نالید و دستش را به دیوار گرفت:تو...تو کی هستی؟
هری ناخودآگاه جواب داد:من پسر سیریوس بلکم
_دروغگو بلک پسری نداشت
_حالا داره و اون میخواد تو رو بکشه
در اطراف هری درگیری شدت میگرفت.نمیخواست فرصت کشتن بلاتریکس را از دست بدهد .اما چیزی در وجودش نمیتوانست.
طلسمی را به مرگخواری که با سیموس در گیر شده بود زد و فریاد زد:سیموس برو کمک نویل.
هرچند سیموس هری را نشناخته بود اطاعت کرد و به کمک نویل شتافت.هری میخواست بلاتریکس را بکشد باید او را میکشت .سعی کرد خودش را قانع کند:من باعث مرگ سیریوس شدم .پس حق دارم خودم انتقامشو بگیرم.
اما با دیدن نویل به این نتیجه رسید که او حق بیشتری دارد به سرعت بلاتریکس را با طلسم ضد غیب شوندگی بست و بی مهابا بهطرف نویل دوید
از جلوی زونکو جرج با وحشت فریاد زد:هری از اینجا برو
همین جمله حواس مرگخوارها را جمع کرد .به دنبال هری میگشتند اما هیچ کدام او را نشناختند این وقفه ی کوتاه باعث شد که لونا .کینگزلی.دین و نویل با هم بر حریفانشان غلبه کنند.هری به اطراف نگاه کرد دین و ارنی جلوی سه دسته جارو ایستاده بودند و از بچه هایی که در آن بودند دفاع میکردند . تری و فرد هم به آنها کمک میکردند .در ذهنش تکرار کرد:سیلامپس مم بر فرد ویزلی
و روی این جمله تمرکز کرد:فرد بچه ها رو از راه دوکهای عسلی بفرست به قلعه
فرد برگشت در چشمانش برق دریافت دیده میشد سریع فریاد زد:تری بچه ها رو ببر دوکهای عسلی سریع آپارات کنین.
تری نگاه نامفهومی به او کرد اما وقتی جرج هم به کمکش آمد معطل نکرد.چند نفر از سال هفتمی های ریونکلاو هم به کمک آنها آمدند تا بچه های کوچکتر را به راه مخفی برسانند.هری به سمت نویل دوید:بیا نویل.یه نفر اونجاست که فکر کنم بخوای ببینیش
نویل پرسید:تو کی هستی
_مهم نیست نویل .نمیدونم چرا خودم نکشتمش اما فکر میکنم خیلی وقته که دنبال این فرصتی
نویل با دیدن بلاتریکس مبهوت ماند .هری به وضوح خشم و نفرت را در چشمانش میدید و همین بلاتریکس را میترساند.نویل چوبدستی اش را بالا اورد.بلاتریکس با التمس نالید:تو این کارو نمیکنی .خواهش میکنم .من..دارم میمیرم
نویل و هری با نفرتی تمام نشدنی به بلاتریکس نگاه کردند هر دو میدانستند که نمیتوانند او را بکشند.نویل غرید:کثافت و چوبدستی اش را پایین آورد.درست در همین زمان یک نفر فریاد زد:چیکار میکنی سرت رو بدزد.و خود را روی آن دو انداخت.پرتو سبزی که به کمک فرد از هری رد شده بود مستقیم به بلاتریکس خورد و در جا او را کشت.هری نفس عمیقی کشید:ممنونم فرد
فرد بلند شد و در حالیکه به سمت محوطه ی نبرد میدوید گفت:هری حواستو جمع کن
نویل با حیرت زمزمه کرد:هری!!!
هری چشمکی زد و در حالیکه به دنبال فرد میدوید فریاد زد:نویل یه پیغام بفرست به قلعه .به کمک احتیاج داریم.
_چجوری؟تا هاگوارتز خیلی راهه
_یه سپر مدافع درست کن و به اتفاقی که افتاده فکر کن بعد بفرستش پیش رون تا کمک بیاره
هری اینرا گفت و به سرعت وارد درگیری شد.
چند دقیقه بیشتر طول نکشید که مرگخوارها متوجه مرگ بلاتریکس شدند .چند نفرشان هم توسط کینگزلی و مودی دستگیر شده بودند بنابراین فرار را بر قرار ترجیح دادند.هری به اطرافش نگاه کرد .لونا و ارنی زخمی شده بودند .فرد دست جرج را روی شانه اش انداخته بود و به او کمک میکرد جینی که تازه به هوش امده بود هانا رو به بیرون حمل میکرد .دو سه تا از بچه های سایر گروهها هم صدمه دیده بودند اما خوشبختانه هیچ کس کشته نشده بود .تری بوت رو به افرادی که تازه از مخفی گاهشان در آمده بودند و به زخمی ها زل زده بودند کرد:تو جنگ که کمک نکردین حداقل کمک کنین زخمی ها رو ببریم.
انگار همه منتظر همین حرف بودند چون بسرعت چند برانکارد حاضر شد و مجروحین اماده ی انتقال شدند .در همین لحظه چند صدای ترق بلند شد و پروفسور مک گونگال هاگرید رون هرمیون و لوپین با هم ظاهر شدند .نگاه هراسانی به زخمی های روی زمین کردند مک گونگال که خیالش از زنده بودن همه راحت شده بود نفس عمیقی کشید .رون به طرف جرج دوید
اما نگاه لوپین هنوز سراسیمه و نگران بین بچه ها میدوید با نگرانی پرسید:هری ؟ هری کجاست؟!
ظاهرا همه با این حرف بیاد هری افتادند رون ناخودآگاه دست جرج را رها کرد:هری؟
هری به آرامی گفت:من حالم خوبه.
نگاه نگران لوپین سراپای هری را ورانداز کرد و وقتی مطمئن شد که همه جای بدنش سر جای خودش است آرام شد. هرمیون به سرعت به کمک جینی رفت:حالت خوبه جینی؟چی شد؟
جینی که هنوز گیج و بهت زده بود جواب داد:نمیدونم.مرگخوارها به بچه ها حمله کردن.هری منو بیهوش کرد و...
بعد وحشتزده گفت:هری کجاست؟
هری تکرار کرد:من خوبم جینی!
دین و سیموس و لونا با دهان باز به او نگاه میکردند اما مک گونگال به آنها فرصتی نداد.نگاه سریعی به جنازه ی بلاتریکس کرد و نفسش را حبس کرد:خدای من این...بلاتریکس لسترنجه؟کی این بلا رو سرش آورده؟و به سه کاراگاه نگاه کرد .وقتی مودی تانکس و کینگزلی شانه هایشان را بالا انداختند رون با ناباوری گفت:هری؟
نگاهها به سرعت به طرف هری برگشت .رون ادامه داد:این سکتوم سمپرا نیست؟
![]()
یه سلام دیگه خدمت برو بچ علاف بی مقدمه میرم سراغ پاسخ نظرات![]()
هری خان من شما رو اد کردم اما هنوز نشناختمت مگه اینکه همون علیرضای خودمون باشی؟!![]()
رضا جون من منظورتو نگرفتم .ولی مطمئن باش تو داستانم به هیچ وجه تقلب و رو نویسی نداشتم مگه اینکه از دستم در رفته باشه اگه همچین چیزی پیدا کردی حتما گوشزد کن .ضمنا اگه چیزی از وبلاگهای دیگه گذاشتم حتما منبع رو هم ذکر کردم.پس لطف کن منظورتو درست توضیح بده.![]()
لرد پاتر عزیز من چند بار به شما سر زدم و یه چیزی که چند بار گفتم اینکه بدبختانه تبادل لینک رو بلد نیستم.![]()
الیاس شبح عزیز آی دی من پروتی_18 هست و میلم سمیه .برای شما که تازه واردی باید عرض کنم اون میل شخصی منه.و ضمنا این وبلاگ مال داداشم آریا بوده که خیلی وقته رفته .اما چون کلمه ی کاربری من درست کار نمیکنه من با یوزر اون آپ میکنم
(این بلاگفا هم که گند زده به اعصاب ما).![]()
در مورد داستان در وبلاگ هرمیون باید بگم که من فصلها روفرستادم اما تا هرمیون نیاد آپ نمیشه .حالا شاید یه جوری تونستم خودم پی دی اف کنم بذارم همینجا.
سحر جون چشم اینم فصل جدید بشرطی که نری باز تا سال بعد نیای.![]()
الستور جون شما کی آدرس دادی من اضافه نکردم؟آدرسو بذار بعد بگو ادم کن.![]()
مهرداد جون بازم از این ورا بیا![]()
هانی خانم طبق قرار هفته ای یه فصل .شما هنوز از راه نرسیده میخوای کلشو بدم .خدایی همینا رم دادم بیرون تایپ کردن اما الان تو تایپ فصل بیست موندم .حالا جدا از غلط گیری های تایپیستش که داستانو گند زده بود.ولی چشم سعی میکنم زودتر بدم.![]()
ریموس جون در کج و معوج بودن شما شکی نیست(به دل نگیر )ولی من توضیحشو تا حالا صد بار نوشتم.برو بالا بخون .ضمنا شما خبر کن من میام چشم.ضمنا این قدر بی حال و حوصله نباش ما رم دپرس کردی.![]()
![]()
![]()
دوستان عزیز موفق باشید.![]()
![]()
![]()
![]()
فصل چهاردهم بازگشت
دو هفته بعد خانم پامفري بلاخره به هري اجازه داد به خوابگاه برگرده ، به اين شرط كه هر روز براي معاينه به دفترش بره ، هري كه در مدت بيماري اش نه به كار تيم كوييديچ و نه به درس اش رسيده بود حسابي عقب افتاد اما با كمك رون و هرميون خيلي سريعتر از عهده ي اين كارها برآمد ،
رون مسئوليت تيم كوييديچ را در غياب هري بر عهده گرفته بود و تيم را براي مسابقات مدرسه كه از هفته بعد شروع مي شد آماده مي كرد . هرميون هم درسهاي عقب افتاده را به هري آموزش ميداد تا عقب ماندگي اش جبران شود در اين بين آنها براي شاگرداني كه خبر مريضي هري را شنيده بودند . دروغ قابل قبولي سر هم كرده بودند . هري هنوز ضعف داشت اما خيلي بهتر از قبل بود . رون و هرميون بعد از شنيدن ماجراي از بين بردن جاودانه ساز با احترام عجيبي با او برخورد مي كردند رون سرش را از جزوي معجون سازي بلند كرد
ـ كاش منم ميومدم و ميديم حتما ديدني بوده .
هرميون با حرس گفت : ديدن هري تو اون وضع به نظرت ديدني مياد رون ؟
رون به تندي سر تكان داد : منظورم جاودانه سازه ، ولي هري نمي دوني وقتي ما ديديمت هاگريد بغلت كرده بود و مي دويد به درمانگاه ، چارلي مودي و لوپينم دنبالش ما كه تو رو ديديم غرق خون بودي ، داشتيم سكته مي كرديم .
هرميون با بغض سر تكان داد : قيافه هاي خودشونم دست كمي از تو نداشت طفلك جيني تمام مدت گريه مي كرد . آخرش معجون آرامش به خوردش داديم تا يكم آروم شد . هري لبخندي زد خيلي خسته بود . هنوز ضعف بيماري از بدنش خارج نشده بود .
رو به هرميون كرد و پرسيد : فكري براي اعضاي گروه كردي ؟
ـ آره بيا بگيرش . و آينه اي را در دست هري گذاشت . يك آينه ي دو طرفه درست مثل مال سيريوس هري نگاهي به آينه كرد و آه عميقي كشيد : اگر تو نبودي من از پسش بر نمي آمدم .
ـ چيزي گفتي هري ؟
ـ نه
ـ خب چطوره ؟
ـ خيلي خوبه .
ـ آره فقط موقعي كه ميخاي اعضاي گروه رو احضار كني توي آينه سه بار ارتش دامبلدور رو صدا ميزني ، با هر كدومشون جداگونه كار داشتي اسم اونو صدا مي زني خب حالا امتحانش كن .
ـ امتحان كنم ؟ ـ آره ، با اين آينه زمان جلسه ي بعدي رو به بقيه خبر بده .
هري آينه را گرفت:، باشه ولي هرميون هيچ فكر كردي اگه يكي از بچه ها آينه شو گم بشه چی میشه؟
_ وقتي تو الف دال رو احضار ميكني فقط اعضاي گروه پيغامتو ميشنون و هركسي ديگه اي بجز اونا هيچي نمي فهمه ضمنا چون حجمش كمه قابل حمله .
رون خنديد : تو نابغه اي هرميون . هري آينه را جلوي صورتش گرفت . و سه بار تكرار كرد . ارتش دامبلدور . بالافاصله چند صدا در آينه جواب دادند :
ـ سلام هري
ـ حالت چطوره هري
ـ كجا بودي هري ؟
ـ سلام . گوش كنيد . امشب ساعت 7 جلسه داريم .
ـ باشه .
ـ عاليه
ـ خوبه پس شب ميبينمتون
هري آينه را در جيبش گذاشت ، رو به رون كرد : خب از تيم كوييديچ چه خبر ؟
ـ خوبه ا هري فكر كنم با تو كار داره .
هري سرش را چرخواند . جغد قهوه اي رنگي لب پنجره ايستاده بود و به او نگاه مي كرد .
هرمیون جلو دويد و پنجره را باز كرد . جغد پرواز كرد ، جغد پرواز كنان چرخي زد و روي پاي هري فرود آمد ، پاكت قهوه اي رنگي به پايش بسته شده بود . پاكتي كه هيچ اسم و آدرسي نداشت . رون پرسيد : از طرف كيه ؟ هري در حاليكه نامه را از پاي جغد باز مي كرد زمزمه كرد : ناشناسه ؟!
ـ دوباره
ـ آره هري نامه را باز كرد ، كنجكاويش راجع به ناشناس دوباره شدت مي گرفت . دست خط نامه خوش خط و زيبا بود و فقط يك خط بود او با صداي بلند خواند !
قبل از طلوع سرخ 20 آگوست به برج ستاره شناسي برو ، يادت باشه ذهنت رو ببند
رون با حيرت پرسيد : اين يعني چي ؟
ـ طلوع سرخ ؟ منظورش چيه ؟ تو برج ستاره شناسي چه خبره ؟ هري از شب كشته شدن دامبلدور به آنجا نرفته بود .
هرميون نگاه مشكوكي به نامه كرد:. هري اين نامه ها مشكوك نيست . بجز تو هيچ كس نمي تونه بخونشون . نه اسم و آدرس داره نه هيچ مشخصاتي .
ـ ميخواي چي بگي هرميون ؟
ـ رون عقلتو بكار بنداز يه نفرما رو سر کار گذاشتهالان چند هفتس که در بدر تو کتابخونه دنبال اسم اون طاق میگردم. ظاهرا همچین چیزی وجود نداره.حالا هم که ميخواد هري رو به برج ستاره شناسي بكشونه ، اين ميتونه تله باشه . چرا هري بايد قبل از طلوع آفتاب بره اونجا ، اونم صبح روز مسابقه كوييديچ .
ـ هرميون هري قبلا هم اونجا رفته .
بعد با شک زمزمه کرد :شاید کار اسلیترینی ها باشه؟عوضی ها میخوان بلایی سرت بیارن
هري كه هيچ علاقه اي به شنيدن اسم برج ستاره شناسي نداشت و از طرفي تا حدودي به هرميون حق ميداد بعد از چند هفته گشتن هیچ نشانی از طاق دیکور پیدا نکرده بودند حتی هرمیون از استاد درس جادوهای باستانی هم پرسیده بود اما او هم اسم آن را نشنیده بود. بحث را عوض كرد : نگفتي رون اوضاع تيم چطوره .
ـ خوبه . حالا كه فرد و جرج اومدن واقعا خوب شده . دينم بجاي كتي بازي ميكنه . تازگيها با دملزا خيلي هماهنگ شده .
ـ خوبه امروزم تمرين داريم ؟
ـآره جرج مي گه حتما هافلپاپ رو ميبريم . همه ي اميدش اينه كه يه باز دارنده رو بكوبه به زاخارياس اسميت .
هري خنده اي كرد و در حاليكه سعي مي كرد ناراحتی هرميون را نديده بگيرد ادامه داد : آره ، خيلي خوبه ، راستي حالا كه زاخارياس بازي مي كنه كي بازي رو گزارش ميكنه ؟
رون زمزمه كرد : اميدوارم لونا نباشه .
هرميون به تندي گفت : رون ! لونا دختره خوبيه .
هري بجاي رون جواب داد : دختر خيلي خوبيه اما هرميون قبول كن كه گزارش گر افتضاحيه .
بعد رو به رون كرد : رون بيا قبل از تمرين امروز با هم يه دوري بزنيم فكر ميكنم پرواز يادم رفته .
هرميون خيلي جدي گفت : هري تو نبايد بازي كني .
ـ چرا ؟
ـ چون هنوزم مريضي ، يه نگاه به خودت بكن ، خانم پامفري بهت اجازه نمي ده .
هري خيلي جدي گفت : ولي من حاضر نيستم اين بازي رو از دست بدم ، حتي اگه به قيمت سقوط از رو جاروم باشه .
اين را گفت و آذرخش را برداشت ، رون هم جاروي خودش را برداشت و رو به هرمیون كرد : بالاخره با مياي يا نه ؟
ـ آره ولي
ـ ولي نداره هرمیون بيا بريم ديگه . آنجا با هم به زمين كوييديچ رفتند هرمیون يكي از جاروهاي مدرسه را برداشت اما پرواز نكرد .
هري كه بخوبي از علاقه ي هرمیون به پرواز باخبر بود او را بحال خود گذشت سوار آذرخش شد و به پرواز در آمد باد خنك بعد از ظهر در سرش مي پيچيد و لذتي وجودش را پر مي كرد . حس مي كرد بيماري اش را روي زمين جا گذاشته اوجي گرفت و با سرعت بالا رفت ، بعد با چنان شتابي شيرجه زد كه هرمیون جيغ كشيد ، دوباره اوج گرفت و مارپيچ پرواز كرد . درست در هيمن موقع صداي خشمگيني از پايين فرياد زد : هري پاتر ! فورا بيا پايين .
هري به پايين نگاهي كرد ، پروفسور مك گونگال با عصبانيت به او نگاه مي كرد .
شيرجه زد و درست مقابل او فرود آمد : سلام پروفسور . مك گونگال با عصبانيت گفت : پاتر كي به تو اجازه ي پرواز داده ؟
ـ من حالم خوبه پروفسور .
مك گونگال با ناباوري به هري نگاه كرد : از رنگ و روت معلومه شنيدم دو روزه نرفتي درمانگاه اگه پاپي تو رو ببينه مجبورت ميكنه برگردي درمانگاه .که البته منم بهش حق میدم.
ـ ولي من حالم خوبه پروفسور
ـ همين كه گفتم ، برگرد به خوابگاهت و استراحت كن .
هري به اعضاي تيمش كه به زمين نزديك مي شدند نگاهي كرد : ولي ما الان تمرين داريم
ـ پاتر اين يه دستوره حالا ميري بالا يا با مدير گروهت صحبت كنم ؟
ـ بله پروفسور .
ـ خوبه راه بيوفت مك گونگال برگشت كه به قلعه برود كه هري پرسيد : ببخشيد پروفسور ميتونم تمرين بقيه رو نگاه كنم كه ؟
مك گونگال نگاه خاصي به هري كرد: اگه از پايين باشه عيبي نداره .
بعد به سرعت برگشت و رفت . بازيكنان تيم كه از ديدن هري سر ذوق آمده بودند با اين حرف مك گونگال چهره درهم كشيدند
ـ حالا چيكار كنيم هري ؟
هري نگاهي به دين كرد : چاره اي نداريم . جيني تو جستجوگر باش. هرمیون هم به جاي مهاجم بازي مي كنه
ـ من ؟ ولي
ـ هرمیون مايه مهاجم كم داريم . ميخواي كمك كني يا نه ؟
ـ ولي من بازيم خوب نيست .
ـ خب خوب ميشه حالا راه بيوفت .
رون نگاهي به چهره ي مردد هرمیون انداخت: نترس ، يادميگيري ، بسه ديگه هرمیون ما يه بازيكن كم داريم .
هرمیون سري تكان داد : باشه . بعد آذرخش را از هري گرفت و در حاليكه سوارش مي شد غرولند كنان گفت : هيچ وقت از ارتفاع خوشم نيومده .
تمرين آن روز خيلي خوب بود ، حضور فرد و جرج در خط دفاعي تيم گریفندور را حسابي قوي كرده بود . از طرفي هرمیون آنطورها هم كه به نظر مي آمد بد بازي نمي كرد ، هر چند كه بازيش زياد هم خوب نبود .
رون كه حالا با اعتماد به نفس كامل بازي مي كرد دائم سعي مي كرد او را تشويق كند تا ترسش از پرواز را فراموش كند .جيني مثل هميشه خوب پرواز مي كرد . هري روي نيمكتي نشسته بود و با حسرت به آنها نگاه مي كرد . بالاخره حدود ساعت 6.30 تمرين كوييديچ تمام شد و بازيكنان خسته جاروها را روي شانه انداختند و به طرف رختكن حركت كردند .
هري با لبخند به هرمیون گفت : بازيت خيلي خوب بود هرميون .
هرميون اخمي كرد : شوخي ميكني چند بار داشتم از جاروم مي افتادم .
رون خنديد و تشويق كنان گفت : اون طبيعيه . حتي چارلي هم تا حالا چند بار از جارو افتاده.
فكري در سر هري جرقه زد : هرميون تو ميتوني جاي كتي رو پر كني .
ـ نه
ـ آره . ببين تو بايد اينكار رو بكني . ناسلامتي تو هم گريفندوري هستي .
ـ ولي هري
ـ ولي نداره با من چونه نزن حالا زودتر راه بيوفتيد تا يه ربع ديگه جلسه شروع ميشه . هري اين را گفت و به راه افتاد .
آنشب در اتاق ضروريات اعضاي الف دال با شادي از شروع دوباره ي كلاسها بعد از دو هفته استقبال كردند ،
هري پرسيد : امروز چه وردي رو تمرين كنيم ؟
سيموس پيشنهاد داد : چطوره امروز يك دوئل كنيم . تمرينه ديگه .
ـ نه سيموس دوئل آخر كلاس من يه پيشنهاد بهتر دارم .
ـ چه پيشنهادي فرد ؟
ـ خب راستش اون جادويي كه پروفسور مك گونگال بهمون ياد داد يادتونه ؟ همونيكه چند تا جادو رو با هم آزاد مي كرد .
ـ آره چطور مگه ؟
فرد لبخندي زد و گفت : خب راستش من و جرج يه تغيير كوچولو بهش داديم فكر ميكنم كارساز باشه ، احتمالا خيلي به درد مي خوره .
جرج خنديد و گفت قول ميدم پشيمون نشين . كاربرد دفاعيش حرف نداره .البته تو حمله بیشتر کاربرد داره.
رون با حيرت پرسيد : نگفته بودي جادو هم اختراع ميكني ؟ حالا اين طلسم جديد چه جوريه ؟
فرد صدايش را صاف كرد : اسمش پرنده ي مرگه . خب بايد بگم تا حالا نتونستيم بيشتر از 4 تا طلسم توش قرار بديم . طرز كارشم خيلي آسونه
ـ يه دقيقه صبر كن فرد .
ـ چيزي شده جرج ؟
جرج لبخند موزيانه اي زد و گفت : فكر نمي كني بهتر باشه اول عملكرد شو ببينن .
هري از برق چشمان آن دو فهميد كه برنامه ي جالبي پيش رو دارند و به راحتي فهميد كه اين برنامه در مورد چه كسي است .
ـ باشه . كي ميتونيم تاثير اين شاهكار شما رو ببينيم .
جرج كه متوجه منظور هري شده بود گفت: فردا صبح بعد از صبحانه تو راهروي منتهي به برج شمالي .
ـ باشه پس فردا همتون سر ساعت 8 اونجا باشين . ميخوام نظرتونو راجع بهش بدونم خب حالا بهتره ترمينو شروع كنيم .
درست در همين وقت چند ضربه به در اتاق خورد ، هري نگاهي به اعضاي گروهش كرد .
ـ همه هستن ؟ يعني كيه ؟ ببينم كسي آدرس اينجا رو به بقيه داده ؟
. هرميون آرام بلند شد و در را باز كرد پروفسور مك گونگال وارد شد .
ـ شب بخير پروفسور .
مك گونگال نگاه تندي به هري كرد : پاتر اينجا چيكار مي كني فكر كنم بهت گفتم بري استراحت كني
_ پروفسور گفتين كوييديچ بازي نكنم نگفتين جلسه الف دال نداشته باشيم .
مك گونگال لبخندي زد : باشه ، خیلی کله شقی بچه! ميتونم امشب منم همراهيتون كنم ؟
ـ البته ، بفرماييد تو .
مك گونگال وارد شد نگاهي به افراد حاضر در اتاق كرد : خوبه ، همه هستن . ببينم . برنامه ي تمرين امروزتون چيه ؟
ـ راستش هنوز نمي دونيم پروفسور .
مك گونگال سري تكان داد : چطوره يه جادوي جديد ياد بگيرين . طلسم موراسوكورا كسي كاربرد شو ميدونه ؟
هري به بقيه گروه نگاه كرد . همه ناخودآگاه به هرميون نگاه مي كردند .
هرميون اخمي كرد و گفت: چرا به من نگاه مي كنين . من تا حالا اسم اين طلسم روهم نشنيدم .
مك گونگال لبخندي زد درسته چون اين اسم اختراعه خودمه .
ـ شما ؟
ـ بله لانگ باتم . اين طلسم يكي از سه طلسم مهميه كه ميخوام همتون ياد بگيرين . با اين طلسم مي تونين دشمن رو گيج كنين . و اين بهتون فرصت حمله يا فرار ميده . كاربردش خيلي مشكله و بايد بگم كمي هم درد داره البته اين درد به مرور زمان از بين ميره . خب حالا به من نگاه كنين .
مك گونگال حركتي به چوبدستي اش داد : موراسوكورا . بلافاصله برقي پيچيد و مگ گونگال ناپدید شد ، هري با حيرت به اطرافش نگاه كرد 2تا مك گونگال ؟
يكي نزديك در و يكي پشت كمد هر دو با هم حركت سريعي به چوبدستي شان دادند و دو ورد متفاوت را به اطراف فرستادند
ـ عاليه
ـ فوق العادس
ـ خوب اين طلسم خيلي قويه ميتونين در مواقعي كه به كمك احتياج دارين ازش استفاده كنين اما نيروي زيادي مصرف مي كنه بنابراين زياد استفاده نكنين با اين طلسم ميتونين حتي در جاهايي كه طلسم ضد غيب شوندگي دارن غيب بشين فقط در همونجا ميتونين ظاهر بشين بعد حركت ديگري به چوبدستي اش داد : ماهولاكورا . بلافاصله به حالت عادي در آمد .
_خب حالا تمرين رو شروع كنين .
تمرين اين طلسم سخت تر از آن بود كه فكرش را مي كردند. هيچ كدام موفق به اجراي آن نمي شدند بعد از سه ساعت تمرين همه خسته و كلافه دست از كار كشيدند .
مك گونگال با ديدن چهره هاي خسته و شاكي آنها لبخندي زد : هي بچه ها زيادم بد نبود ، ياد گرفتن اين طلسم حالا حالا ها كار داره ، بهتره اصلا عجله نكنين . براي امشب كافيه .
هري به وسط اتاق رفت . خب حالا كي مي خواد دوئل غير لفظي كنه ؟
ارني جلو آمد : من هري
_خب دوئل اينبارمون جدي تره يه داوطلب ديگه هم ميخوام . فرد جلو آمد
ـ خوب شما دو تا به من حمله كنين اول ما با هم دوئل مي كنيم . بعد بقيه گروههاي دو نفري تقسيم ميشن و تمرين مي كنن .
پروفسور مك گونگال نگاه تهديد آميزي به هري كرد ، هري ميدانست كه او نمي خواهد در حضور بقيه به هري بگويد كه بايد استراحت كنه ، بنابراين نهايت سوء استفاده را كرد: شروع كنين .
فرد حركت كرد قبل از اينكه هري به او جواب بدهد ارني هم طلسم سرخ رنگي را به طرفش فرستاد هري جا خالي داد چرخي زد و با يك حركت سريع هر دو طلسم را دفع كرد . فرد جادوي ديگري فرستاد ، هري آنرا دفع كرد ، و به سرعت جادويي به طرف ارني فرستاد ، ارني جاخالي داد و جادوي ديگري فرستاد . هري آن را دفع كرد و جادوي ديگري فرستاد . مبارزه چند دقيقه اي به همين منوال ادامه داشت كه پروفسور مك گونگال فرياد زد:. بسه . هر سه ايستادند . دو طلسم با هم به فرد برخورد كرد و ارني نفس زنان روي زمين افتاد . آثار يكي دو طلسم بر بدنشان معلوم بود . هري با تعجب متوجه شد كه همه حتي مك گونگال با حيرت نگاهش مي كنند چند لحظه سكوت گذشت مك گونگال با تعجب گفت : كارت خوب بود پاتر حالا دوشيزه گرنجر هم اضافه ميشه . ميخوام ببينم چطور با سه تاشون مبارزه ميكني ،هري سر تكان داد
مك گونگال رو به فرد و ارني كرد : شما دو تا خسته شدين جاتونو با جرج و رونالد ويزلي عوض كنيد . رون و جرج جلو آمدند و كنار هرميون ايستادند
هري با خودش فكر كرد : مك گونگال توقع داره با هر سه شون بجنگم ؟ اين كه خيلي مسخره س اما وقتي به ياد آورد كه تا همين چند لحظه قبل داشته با دو نفر مي جنگيده خوش هم تعجب كرد .
ـ خوبه شروع كنيد . سه طلسم همزمان به طرفش آمدند هري غلتي زد و با يك ورد دو طلسم را منحرف كرد . سومي از كنارش رد شد . طلسمي به طرف جرج فرستاد كه به خوبي آن را دفع كرد اما در يك لحظه متوجه شد كه دو طلسم از دو طرف به سمتش مي آيند هري چرخي زد و طلسم رون را منحرف كرد. طلسم هرميون آستين ردايش را شكافت
. بسرعت عكس العمل نشان داد و دو طلسم را به سرعت به طرف هرميون و جرج فرستاد هر دو با طلسم هري را منحرف كردند و باز به او حمله كردند . در يك لحظه هري با يك حركت رون و هرميون را خلع سلاح كرد و جادويي به طرف جرج فرستاد كه محكم او را به ديوار كوبيد و پخش زمين شد .
هري با نگراني به طرف جرج دويد : حالت خوبه ؟
جرج خنده اي كرد : عاليه ، پسر شاهكار كردي.
هري دست او را گرفت و بلندش كرد چند نفر با دهان باز نگاهش مي كردند . وقتي سرانجام كلاس تعطيل شد . هري از رون پرسيد : اينا چشون بود ؟ رون با تعجب گفت : يعني نفهميدي ؟ تو معركه بودي هري .
هرميون پرسيد : اين مدل دوئل رو از كجا ياد گرفتي ؟ حتي مك گونگال هم حيرت كرده بود هري صادقانه جواب داد : نمي دونم !
تیم ملی هم باخت تا الان که دقیقه ی هفتاد و نهه دو هیچ![]()
اما از حق نگذریم بد بازی نکردن.بهر حال پرتقال بود.اگه ما بودیم آب پرتقالش میکردیم.![]()
حذف شدیم رفت.اما نیمه ی اول خیلی خوب بود.![]()
خب امیدوارم از خوندن فصل سیزده لذت برده باشین و خوشحال میشم انتقاداتتونو برام بفرستید تا بتونم تصحیحش کنم
برای امروز دو تا فلش جالب داریم که یکیشو ریموس عزیز برام فرستاده
اینم یه عکس
برای جلوگیری از افسردگی ناشی از باخت این مطلب هدیه به کنکوری های عزیز
خوش باشین نظر یادتون نره
کنکوريها به سه دسته تقسيم ميشوند:
1- خرخونها:
موجوداتي شبه انسان، از نظر اين گروه زندگي يعني کنکور، کنکور يعني زندگي. شک ندارم آنها يکسال
تمام است که خود را در آينه نديده اند. در طي اين يکسال حرفي جز در مورد درس و تست و کنکور از
دهن آنها خارج نشده، آنها يکسال تمام است که در حال زدن خر بدبخت هستند و حتي در اين دقايق آخر
نيز دست بردار نبودند. آنها در اين يک سال شايد فقط يکي دو شب، شش ساعت خوابيده باشند به اين
اميد که بعد از قبولي در دانشگاه يکي دو هفتهاي فقط بخوابند. من به اين دسته پيشنهاد ميکنم از
همين الان بروند و با خيال راحت بخوابند و هيچ خودش را ناراحت نکند زيرا که رتبههايشان از هم اکنون
فروخته شده است.
2-درس خونها:
انسانهايي که در طي اين يکسال هم درسشان را خواندهاند هم خودشان را در آينه ديدهاند، هم
سريالهاي آموزندهي صدا و سيما را تماشا کردهاند و فيض بردهاند، هم با دوست پسر يا دوست دختر
خود... (از ذکر ساير موارد به دليل مسائل امنيتي معذورم)
3- بي خيالها):مثل من)
گروهي هستند که اکثر آنها تحت تاثير ترانهي «خيالي نيست» قرار گرفتهاند و در طي اين يکسال کلاً
بيخيال کنکور و درس و مدرسه شده اند. آنان بسيار باهوشتر از دو دستهي اول هستند زيرا ميدانند
سؤالات کنکور شب امتحان به دستشان ميرسد، پس چه نيازي به زحمت کشيدن است.اين گروه يک
سال تمام خوردند و خوابيدند و آن شب زندهداريهاي گروه اول را تحمل نکرده اند و فقط يک شب پا به پاي
دستهي اول بيدار ميمانند (براي خواندن سؤالات کنکور). اين دسته به احتمال 99 درصد به دانشگاه راه
پيدا ميکنند. (اون يک درصد را هم محض خنگ بودن طرف گفتم)
بله، اينها آينده سازان مملکت ما هستند
با تشکر از وبلاگ آنتی گرل(ضعیفه)
فصل سيزدهم يك قدم تا مرگ
چند دقيقه بعد هري پشت در دفتر مدير بود ، نفس زنان در زد و وارد شد ، نامه ي دامبلدور را مستقيماً به دست لوپين داد .
لوپين نامه را خواند چهره اش در هم رفت : خب پس نبايد كار ساده اي باشه بايد امتحان كنيم ببينيم كدوممون ميتونه ، بعد چوبدستي اش را بالا برد : آلامانس ، كوائرلانس .. بنگ بلافاصله لوپين به گوشه اي پرتاب شد و در حاليكه نفس نفس ميزد و از درد به خود مي پيچيد به گردنبند نگاه كرد .
مودي از جايش بلند شد و چوبدستي اش را بلند كرد : آلاما..
اما او هم به شدت به ديوار كوبيده شد . چارلي و هارگريد هم به همين مشكل برخوردند . لوپين رو به پروفسور مك گونگال كردو بااستیصال گفت : مينروا بهتره تو هم يه امتحاني بكني
پروفسور مك گونگال چوبدستي اش را بالا برد : آلامانس كوئرلانس فك .. اما او هم موفق نشد . هر پنج نفر روي زمين افتادند و نفس نفس ميزدند معلوم بود فشار زيادي را تحمل كرده اند .
لوپين با تعجب گفت ، عجيبه چطور همچين چيزي ممكنه ؟! ما هيچ كدوم نمي تونيم اونو از بين ببريم !!
چارلي گفت : يعني ميخاي بگي جاودانه سازها نابود نشدني اند ؟
ـ نه !
همه با هم به طرف صدا برگشتند هري چوبدستي اش را در آورده بود و داشت آن را بالا مي آورد كه: اكسپليارموس
لوپين با سرعت چوبدستي هري را از دستش بيرون كشيد و با نگراني گفت : هري ، اين كار خيلي خطرناكه ، نمي خوام بلايي سرت بياد . هري با قاطعيت گفت : دامبلدور ميخاست من اين كار رو بكنم پس مي تونم .
ـ ما ميدونيم پاتر ، اما انجام اين كار ميتونه منجر به مرگ بشه ، فشار ناشي از خارج كردن روح از جاودانه ساز خيلي زياده ، دامبلدور رو يادت رفته ؟ ما نمي دونيم ممكنه چه اتفاقي بيوفته ، بايد دنبال كس ديگه اي بگرديم .
هري به تندي جواب داد : پروفسور ، پيش گويي راجع به من بوده و اگه اون ميگه فقط من ميتونم ولدمورت رو نابود كنم . پس ميتونم جاودانه سازشم نابود كنم .
ـ ولي هري..
هري با قاطعيت گفت : من ديگه بچه نيستم .
بعد خيلي مطمئن به سراغ لوپين رفت و چوبدستي اش را از لوپين كه با تحير به او نگاه مي كرد گرفت ، مستقيم به سراغ گردنبند كه روي زمين افتاده بود رفت و چوبدستي اش را بالا گرفت :
آلامانس: گرماي شديدي وجودش را به آتش كشيد تنش داغ شد . صدايي مضطرب پرسيد : حالت خوبه هری
كوئرلانس : بدنش به لرزه درآمد ، فريادهاي مضطربي مي شنيد كسي صدايش مي كرد بدنش مي سوخت دردي در سرش پيچيد از درد جايي را نمي ديد .
فك تور : چند نفر با چشمان از حدقه در آمده نگاهش مي كردند .بدنش به شدت مي لرزيد نبايد نااميد مي شد اما چرا بايد اين گردنبد را نابود كنم ؟ گردنبند قشنگيه ، كي گفته اين خطرناكه ؟
صدايي جواب داد : یه پیر مرد خرفت؟ قلبش فریاد زد:دامبلدور خرفت نيست ، اون بزرگترين جادوگر دنياست .
صدا جواب داد : واقعاً پس چطور كشته شد . هري لرزيد لحظه ي كشته شدن دامبلدور در برابر چشمانش جان گرفت : دامبلدور ميخواست اين گردنبد نابود بشه فكرش را جمع كرد . اين يك جاودانه سازه بايد نابودش كنم چوبدستي اش را حركتي داد :
فالاكشن : حاله اي از نور دورش را گرفت ، گردنبند از زمين بلند شد و بين زمين و آسمان معلق شد ، درد شديدي وجودش را گرفت ، يك نفر او را شكنجه مي داد ، از درد نعره اي كشيد كسي در وجودش او را شكنجه مي داد .
مولامپس : روي زمين افتاد نفسش به سختي در مي آمد ، صداهايي از اطرافش مي شنيد يك نفر سعي مي كرد به او نزديك شود : هري بسه ، بنگ به طرفي پرتاب شد ، چند طلسم همزمان به طرفش آمد اما با برخورد به ديوار نوري كمانه كرد ، باز هم بي اثربود داشت ميمرد . مرده بود حس ميكرد كس از درون او را تكه تكه مي كند از درد نعره میکشید. خون از بدنش فوران كرد نفسش در نمي آمد . هيچ چيز نمي ديد ، تمام شد مرده بود
درست وقتي كه كاملا نااميد شده بود صدايي آشنا را شنيد . هري بلند شو تو مي توني . به زحمت چشمانش را باز كرد .سایه ی مردی قد بلند با موهای بلند خوش حالت روی سرش افتاد به زحمت صدایش کرد: ـ سيريوس !
دستش را در دست گرفت : تو ميتوني تمومش كن هري
به سختي بلند شد پاهايش مي لرزيد :
تالاس: خون ريزي شديد تر شد . سيريوس با لبخندي به او گفت : موفق ميشي ، چشمان زيبايش ميدرخشيد هري ناليد : نمي تونم
ـ چيزي نمونده هري ، تو ميتوني بايد بتوني . هري ناليد :، نمي تونم . دردش شدت گرفت سرخي خون را احساس مي كرد و فريادهاي نامفهومي را مي شنيد . دست لرزانش را جلو برد و چوبدستي اش را برداشت و با آخرين توانش فرياد زد :
كر: انفجار مهيبي در ديوار نوراني رخ داد و هري به شدت به ديواره ي آن كوبيده شد نور سرخ رنگي از هري خارج شد و به گردنبند خود سايه سياهي از آن خارج شد و با صداي زوزه مانندي کر کننده به هوا رفت همزمان نوري طلايي رنگ هري را در برگرفت گردنبند بر زمين افتاد و حصار از بين رفت و سيريوس ناپديد شد هري به شدت مي لرزيد همه چيز را تا مي ديد .دیگر طاقت نیاورد نقش زمین شد
چند نفر به طرفش دويدند صداي نگران آشنايي گفت : هري ! حالت خوبه ؟
به زحمت چشمانش را باز كرد ، لوپين با چشمان نگران سر او را در بغل گرفته بود و به او نگاه مي كرد : تو موفق شدي هري .
هري نفس عميقي كشيد همه جا تاريك شد .
همه جا تاريك بود . تونل بزرگي پيش رويش بود ، جلو رفت نوري به طرفش مي آمد تنش درد مي كرد ، خسته بود ، ناگهان تاريكي از بين رفت و شعله هاي آتش دورش را گرفت ، فرياد زد جيغ كشيد ، صداهايي وحشت زده دوره اش كردند :
ـ خداي من
ـ چش شده ؟
ـ ريش مرلين كمكش كن !
در قبرستان تاريكي پيش مي رفت ، سدریک مرده بود ، سايه اي به طرفش آمد ، قد بلند و باريك با شنل سياهي كه كلاهش را روي سرش كشيده بود و صدايي كه مو بر اندامش راست مي كرد چوبدستي اش را بالا گرفت : كروشيو هري جيغ كشيد درد در دستش پيچيد ، بدنش تكه تكه مي شد زير پايش خون به راه افتاد بود و چند بدن پاره پاره در اطراف افتاده بود ، بدنهاي سيريوس ، لوپين فرد و جرج ناباورانه فریاد کشید
ولدمورت به وسط حلقه رفت ، دستش را دراز كرد ، رون ، هرمیون و جيني را جلو كشيد و چوبدستي اش را بلند كرد .
هری التماس میکردـ نه ، خواهش مي كنم اونا رو نه ، عاجزانه فرياد مي زد ، چوبدستي حركت سريعي كرد ، خون همه جا را گرفت ، هري جيغ كشيد و نشست . همه جا تار بود ، چند صداي وحشت زده به گوش رسيد :
ـ بهوش اومد
ـ هري چي شده ؟
ـ خداي من
بدنش مي لرزيد ، آرام زمزمه كرد : آب . دستي جام آبي را به دهانش نزديك كرد جرعه اي خورد ، بيهوش شد . اينبار كه بهوش ,آمد همه جا تاريك بود صداي نفسهاي آرام كسي را در نزدیكي اش مي شنيد تمام بدنش درد مي كرد ، به سختي حركتي كرد ، رون و هرمیون و جيني در دو طرف تختش به خواب رفته بودند .
صدايي خسته با خوشحالي گفت : بهوش اومدي ؟! باورم نميشه . سرش را برگرداند : لوپين پيرتر از هميشه به نظر ميرسيد
از صداي او رون و هرمیون هم بيدا شده بودند.:
ـ هري ! واي رون هري بهوش اومد . رون هيجان زده گفت : حسابي ما رو ترسوندي رفيق .
هري با بغض و ناباورانه آنها نگاه كرد : شماها زنده اين؟
ـ مگه قرار بود نباشيم ؟ این زنده بودن توئه که عجیبه.
نفس راحتي كشيد سعي كرد بلند شود ، لوپين اجازه نداد : نبايد بلندشي فشار زيادي رو تحمل كردي ! منكه هنوز باورم نمي شه زنده مونده باشي .
هري بياد چيزي افتاد : گرنبند
ـ نابود شد هري ، تو نابودش كردي ، بهت افتخار مي كنم . هري
نفس راحتي كشيد .
لوپين رو به رون كرد : برو مالي و مينروا رو صدا كن .
رون بيرون دويد : صداي هق هق گريه اي بلند شد . جيني و هرمیون در آغوش هم گريه مي كردند . ضعف داشت . دراز كشيد خوابش برد .
صداهايي در اطرافش شنيد ، چشمانش را باز كرد همه جا روشن بود پرده هاي دور تختش كشيده شده بود و چند نفر آرام با هم صحبت مي كردند .
ـ ريموس تو مطمئني ؟
صداي لوپين رنجيده گفت : مينروا ، غير از من رون و هرمیون و جيني هم ديدن .
صداي هرمیون را شنيد : بيداره شد چند دقيقه هم مارو نگاه كرد ، ولي خيلي خسته بود وقتي رون اومد دنبال شما دوباره از حال رفت .
ـ منكه هنوزم باورم نمي شه ، بيشتر از يك هفته بيهوش بوده ، شفادهنده هاي سنت مانگو ازش قطع اميد كردن چطوري ممكنه هري هنوز زنده باشه ؟ خانم ويزلي اين را گفت و گريه را سر داد .
صداي خانم پامفري را شنيد : آرومتر ، اينجا درمانگاهه ، نيمفادوراكي گفت از تختت بلند شدي ؟ عزيزم تو به استراحت احتياج داري .
ـ من خوبم پاپي ، نگران هري ام ، باورم نمي شه كاري كه هري كرد انرژي و قدرت جادويي زيادي ميخواد ، مينروا اون چطور تونسته ؟
ـ خود منم نمي دونم ، وقتي خواستم نابودش كنم حتي نتونستم ورد سوم رو بگم ، وحشتناك بود .
چارلي تاييد كرد : تو عمرم همچنين دردي نكشيدم نمي دونم هري چطوري تحمل كرد .
هاگريد با صدايي گرفته گفت : وقتي افتاد گفتم مرده ، ريموس خيلي سعي كرد بره كمكش ولي نشد
هري ديگر نمي شنيد . سرش درد مي كرد به آرامي به خواب رفت .
میبینم که همه مون خیط شدیم![]()
.اینم از گند دروازه بان تیم ملی و البته علی دایی![]()
غم آخرتون باشه
.دعا کنین تو ورزشگاه یه ساعقه بزنه تو سر بعضی ها که اینقدر گند میزنن
از اونجا که حالم گرفتس بیشتر از این نمینویسم برای بازی بعدی دعا کنین