تبليغاتX
انجمن مترجمان جوان - پروتی وارد میشود..... اونم با دست پر

 

سلام  گفتم کم میام نگفتم که میمیرم و نمیام که شماها از الان در وب رو تخته کردین بابا....دیدین اومدم.و با یه آپ خاص هم اومدم....اگه سر مدیران شلوغه که دلیل نمیشه وب رو تعطیل کنیم آخرش اینه که به جای سه بار در هفته دوبار در هفته اپ میکنیم و هر وقت تونستیم(پس سحر نمیتونه از زیرش در بره)

به خدا خیلی سعی کردم دیشب بیام اما هوای مشهد خرابه .پرشین گیگ . بلاگفا جونم رو گرفتن.حتی نتونستم تو نظرات پیغام بذارم چه برسه به اپلود فایل...به محض آژلود لینکها رو میدم

 

اول از همه چند تا جمله ی جالب:

 

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند

 

شكسپير ميگه: فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ، وبدست بياور چيزي رو كه نمي توني فراموشش كنی

 

شجاعت هميشه فرياد زدن و هياهو كردن نيست، گاهي صداي آرامي است كه در انتهاي روز زمزمه ميكند كه فردا دوباره تلاش خواهم كرد

 

يادت باشه ...............يادت باشه......................يادت باشه !!! و بالاخره يادت باشه که........................!!! دل تخته ســـــــــــياه نيست که هر کي اومد روش بنويسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک کرد

 

خب فیض بردین؟ حالا میرسیم به مبحث داستانها...

اول قسمت دوم از فصل دوم داستان جدیدم: که تا همین نیم ساعت پیش داشتم مخودم رو میکشتم برا تایپش

 

 فصل 2-2

 

دوم داستان فداکاری یک مار فصل هفت(میخواستم یه لینک هم از شش فصل قبلی بدم اما فرصت ندارم شیش تا ترجمه رو با هم هماهنگ کنم.اگه کسی برا این کار داوطلبه لطفا بگه ترجمه ی شیش فصل رو براش میل بزنم .چون از لحاظ سبک با هم فرق میکنن

 فصل هفتم

 

میرسیم به دو تا داستان اثر SPY عزیز اولی سیندرلا هست که قبلا تو وبلاگ گذاشتم. و دومی هم داستان فلامینگوز جدیدشونه که هر چند وقت یه بار فصل جدیدشو میدن

 

 فلامینگوز 1،2     سیندرلا

خاسته بودین قالب وبلاگ رو عوض کنیم ما هم اطاعت کردیم.  در مورد بقیه ی مسائل برین جواب جغدا رو بخونین جواب سوالاتون دستتون بیاد.اما خدایی قشنگ بود بی سلیقه ها... 

 

اول ممنون از توجهتون

دوم: لی لی جان همون طور که گیلدوری عزیز گفتن ولدمورت در همان زمان مرگ جینی توسط طلسم هری کشته شد...و یادمه که نوشتم هری یه اواداکداورا رو همزمان با فریاد خودش شنید...یکی رو هری میگه و یکی رو ولدمورت.یکیش میخوره به ولدمورت یکی هم جینی رو میکشه.خب این از این

در مورد مرگ دراکو...همونجایی که دراکو چوبدستی ولدمورت رو از زمین برمیداره و بدستش میده گفتم که هری اونقدر حواسش به جینی بود که متوجه نشد که دراکو هر دو چوبدستی رو با یک دست برداشت و دستش غرق خونه...این یعنی دراکو هم که یک مرگخوار واقعی بوده دستش رو از دست داده

و ضمنا وقتی اسنیپ میگه هر بلایی سر ولدمورت بیاد سر مرگخوارهای وفادارشم میاد یعنی اگه اون دستش قطع شه بقیه هم صدمه میبینن و اگه اون بمیره بقیه هم میمیرن...که این شامل دراکو هم میشه...پس اینم علت مرگ دراکو...بابا قبلا دقیقتر بودین

گودریک جونم من دوستش دارم اما بچه ها رو ناراحت کرده .زحمتشو بکشی قالب رو عوض کنی ممنون میشم.البته اگه خودم موفق نشدم

ایمان جون به موقع اومدی...خب واقعا به کمکت احتیاج دارم اگه واقعا فرصت داری یکی دو روز بهم فرصت بده چند تا از فصلها رو کامل کنم یه چهار پنج تا فصل بهت بدم .امضاء آدم سوء استفاده گر)

بعدشم کی گفته اینجا داره تعطیل میشه؟ به خدا بابا بزرگم حالش خیلی بده.وضع خانواده اصف باره ...خدایی الان من درس و زندگیمو هم ندارم...یه مدت بهم فرصت بدین قول میدم از خجالتتون درام.راستی چرا شکایت داری ایمان جون؟ این همه داستان هست که توشون هر روز همه به خوبی و خوشی زندگی میکنن باببا بذار متفاوت باشیم

 

ضمنا دارم رو مرتب سازی فداکاری کار میکنم تا همه ی فصلها یه مدل بشه.درس و دانشگاه رو هم تو این هیرو ویر داشته باشین (کی میره جای من کنکور بده) حالا اگه خدای نکرده بلایی سر پدر بزرگم بیاد  که واویلا...

یکی دو هفته بهم فرصت بدین اگه دوستان مشهدی برا تایپ به دادم برسن قول میدم از خجالت جمعتون درام

Spy عزیز شرمنده اما یه سوالhtml گروه به چه دردی میخوره؟ اصلا چی هست؟چه طوری باید ازش استفاده کنم؟ من از html هیچی نمیدونم.(گریه از کف پا).دستت درد نکنه من برا خاطر شما کاری نمیکنم؟ممنون عزیز...داداشم داداشای قدیم(شکلک دلم شکست)نفرین نکن به خدا من نمیدونم.ضمنا کل پسرای ویزاردینگ نفرینشون پشت سر منه شما هم روش...

نازی جون خوش اومدی آبجی...شرمنده دیگه میدونی که...وقت ندارم

مهرنوش جونم دستت درد نکنه پیر شی الهی...من داشتم از قصه میمردم...میگم اگه همکارت خیلی ذوق داره بگو مال سشحر رو هم ترجمه کنه(امضا سنگ پا)

سحر جون شما هم هیچ جا تشریف نمیبری...مگه اینجا خونه خالس هر موقع خاستی بیای و بری؟  داستانت رو هم خراب نکن و عجله ای بهش گند نزن سر فرصت بنویس حیف داستان قشنگت نیست؟  بابا یه فصل یه فصل بده میدادی به من باور کن از اولش برات کامل میکردم کیف کنی...در مورد ترجمه خدایی اگه مهرنوش ترجمه ی یک ابی رو کرده لطف بزرگی کرده من غیر از ترجمه ی خودم دو تا ترجمه ی دیگه ی ابی رو دستم مونده.پس بی زحمت اگه نمیتونی ترجمه کنی خودت یه جانشین برا خودت پیدا کن...ببینم مگه این سیستم تو چشه؟ کاراتو بکن .هر وقت فرصت داشتی بیا.داستانت رو هم خراب نکن.(گریه از کف پا).اون دوستت هم بی خیال ...وقتی کسی بهت نارو زد هیچ وقت سراغش نرو...اینو به عنوان یه خواهر ازم داشته باش

 ضمنا من فقط یه ترجمه ی دیگه دارم که میترسم بذارم بدون فداکاری بمونین

جهت کمک به ترجمه از پدیده استفاده کنین

سعید جون خوش اومدی...تو فقط دنبال  سحر میگردی که...داستان جیمز رو بهت نمیدم از خماری بمیری

مسعود جون به پای وب شما نمیرسه...چندان هم شلوغ نیست.بیشتر لطف دوتانه

الیاس جون کجایی بابا...هی میاد میگه ریفرش...میگم اگه تو کف داستان موندی برات میل کنم؟ البته به شرطی که تو هم این سه فصل آخر داستانت رو برام بفرستی دانییال که نمیذاره مردم از فضولی.راستی این طرح یه مرغ دارمت حرف نداره.برو جلو هواتو دارم....میگم بیا بشو همکارم(چشمک) (فردا نون بیار کباب ببر بازی میکنیم .پس فردا اسم فامیل .بعدش گرگم ب هوا.آخرشم قایم موشک)من در میرم شماها پیدام کنین

WERWOLF عزیز به خدا نمیشه...به قول سعید انا المظلومضمنا من عاشق یه مرغ دارم هستم

جیمز عزیز(همون 304) خودمون...بده فصل جدیدو که مردم از فضولی...ضمنا فکر کنم وبت مشکل داره نظرات رو نمیگیره ...هر کی هم نظر نده خودم واست نظر بارونش میکنم کبف کنی

اگه کسی از دوستان جا مونده به بزرگی خودش ببخشه من هنوز هنگم به خدا....

میگم بچه ها میخواین یکی  دو هفته وبلاگ رو تعطیل کنیم تا همه به کاراشون برسن؟تعطیل تعطیل که نه یه کم سبک تر

یا یه کار دیگه میگم یه کاربر بازدید کننده ی جمعی برا وبلاگ باز میکنیم به همتون اعلام میکنیم هر کدوم دلتون خواست یه چند وقت بیاین آپ کنین خبر داستان نقد هرچی... تا مشکلات مدیران حل بشه.منم اگه خدا بخواد و بابا بزرگم خوب بشه قول میدم  تندی داستان جدید رو برسونم.نظرتون چیه؟ گیلدوری جون میگین چرا وبلاگ داره میخوابه؟چون واقعا نمیتونم بهش برسم .گودریک که خدا وکیلی گرفتاره.سحر میخواد بره.یه نفرم باید به داد من برسه.دلم نمیاد ببندمش.الان برا هماهنگ کردن متن ترجمه ها و نوع نوشتارشون ه م به زور وقت میارم .احتمالا اگه بخوام داستانم رو به ایمان بدم ممکنه حتی پاکنویسش نکنم(ایمان جون خدا به دادت برسه).آپ کردن وبلاگ هم به کنار.ترجمه رو هم ندید بگیر(چشمم کور انجامش میدم) کی میخواد کنکور بده؟(به قول سعید انا المظلوم) یه هفتس تو ویزارد نرفتم.اگه دلیلشو ننویسم که نمیفهمین چرا اینجوری شد

وضعیت داستانهای وبلاگ هم  از این قراره:

1-     فداکاری یک مار

2-     تا همیشه

3-     روشنایی در تاریکی

4-     بی نام و نشون

5-     داستان spy

6-     داستان نبرد نهایی که کامل شد

7-     کسی دیگه داستان نداره؟!!!

تصمیم دارم موضوعت وبلاگ رو دسته بندی کنم به چند قسمت:آپ پروتی, آپ گودریک, آپ سحر , لینک داستانها و آپهای انجمن ترجمه.اینطوری راحت تر به مطالب دلخواهتون میرسین.

+ نوشته شده توسط پروتی در جمعه 1385/11/20 و ساعت 13:48 |